جواهری میگوید: همیشه برای پیروزی در کارم جدال میکردم و حتی اگر نمیشد باز هم امیدوار بودم و با جدیت با مشکلات سرراه کارم مبارزه میکردم و تسلیم نمیشدم
فضل الله جواهری در سال 1318 در خوانسار به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا حسین به کشاورزی، دامداری و تجارت اشتغال داشت و از افراد خوشنام شهرشان بود و نام خانوادگی آنها هم از همین ویژگی آمده است. وقتی نماینده ثبت احوال در دوران رضاشاه به خوانسار میرود و از میرزا حسن میخواهد یک فامیلی برای خود انتخاب کند یکی از اهالی میگوید: «حاجی یه تکه جواهره.» و همین میشود که نام خانوادگی جواهری در سجلشان درج میشود. فضل الله جواهری در دوران کودکی بسیار همراه پدرش بود و او هم تلاش میکرد از هر موقعیتی در کار تجربه و نکتهای به او آموزش دهد. فضلالله جواهری در کتاب خاطراتش با عنوان «فرزند خوانسار» خاطراتی از کودکی تعریف کرده است: «روزی برای سرکشی به باغ بالا با پدرم رفته بودیم و دیدیم که تعدادی از کشاورزان برای ترمیم دیوار باغهایشان دیوارها را گلمالیمیکنند؛ پدرم دست من را گرفت و گفت ما هم کفشهایمان را دربیاوریم و کمک آنها کنیم. پاچههایشلوارمان را بالا زدیم و رفتیم تو گل شروع کردیم به گلمالی، یک مقدار که گلمالی کردیم پدرم گفت خوب حالا بیا و پاهایت را بشور که برویم، پاهایم را شستم و راه افتادیم. وقتی از آنها دور شدیم گفت: «ببین بابا جان اگر من تو را تو گل نمیبردم برای اینها ذهنیت منفی میشد و میگفتند که بچههای ما تو گل هستند ولی پسر حاج حسین تو گل نمیره و با ناز و نعمت بزرگ میشه اما وقتی تو آمدی تو گل، ذهنیت اینها ریخت و متوجه شدند که ما هم مثل خودشان هستیم.»
فضلالله جواهری در مدرسه شاهپوری خوانسار درس خوانده است. خودش گفته پدرش علاقه بسیاری داشته که فرزندانش از جمله او درس بخوانند اما فضلالله علاقه چندانی به تحصیل نداشته و در نهایت هم راه کسب و کار را انتخاب میکند. «پدرم خیلی دوست داشت که ما درس بخوانیم اما آن موقع من خیلی به درس خواندن علاقه نداشتم و بیشتر وقتم را به بازی میگذراندم، سیکلم را با هزار مکافات گرفتم تا دیپلم هم رفتم اما نتوانستم دیپلم بگیرم و ترک تحصیل کردم. پدرم بعد به من گفت یا باید کارکنی یا برگردی درس بخوانی و من هم باتوجه به علاقهام مسیر کسب و کار را انتخاب کردم.»
فضلالله جواهری معتقد است که ژن کسب و کار از کودکی در وجودش بوده و همین شده است که به جای تحصیل جذب کار شده و از کودکی هم در فصل تابستان با اشتیاق به منطقه بویینفریدنمیرفته و در مغازه برادرش کار میکرده است. اولین کار جدی که او شروع کرد،راهاندازی مغازه خواروبارفروشی در شهر فریدن با یکی از برادرانش بود. پدرش به هرکدام از آنها 5 هزارتومان سرمایه اولیه داد تا کاری راهاندازی کنند و آنها هم با هم مغازه را راهاندازی کردند و اتفاقاً با ابتکارهایی که در فروش داشتند خیلی زود به اصلیترین مغازه خواروبارفروشی منطقه تبدیل شدند و سرمایه خوبی جمع کردند. اما همه اینها موقتی بود زیرا فضلالله جواهری در طرح سربازگیری دولتی مجبور شد به خدمت وظیفه برود و وقتی برگشت متوجه شد که مغازه شراکتی او و برادرش تقریباً ورشکسته شده است. فضلالله پیش پدرش در خوانسار رفت و درخواست کرد تا باردیگر سرمایهای به او بدهد تا مغازه را احیا کند ولی پدر قبول نکرد و گفت که سرمایه را هدر دادهای و باید روی پای خودت بایستی؛ فضلالله پدرش را تهدید کرد که اگر از او حمایت نکند به تهران خواهد رفت اما پدرش با سرسختی به او گفت که دیگر حاضر نیست سرمایهایدراختیارش قرار دهد و همین شد که او در 20سالگی به تهران آمد.
در تهران او چند روزی را در بازار و پامنار دنبال کار گشت تا اینکه توانست در مغازه فروش آجر با حقوق 250 تومان مشغول کار شود و البته خیلی زود نشان دهد که شم اقتصادی قوی دارد و درآمدش به 500 تومان رسید. خودش در کتاب خاطراتش آن روزها را اینگونه تعریف کرده است: «صاحبکارم آقای زرندی، کوره آجرپزی داشت و آجر تولید میکرد، به نام آجر دماوند و دفتر کارش در سرای پایدار بود. من تحویلدار مغازه شدم. در همان روزهای اول متوجه شدم که فروش خوبی ندارند. حدکثر روزی یکی، دو ماشین آجر میفروختند که جوابگویخرجشان نبود. نشستم و فکر کردم که چطور این مشکل حل شود و فروششان افزایش یابد؟ به صاحبکارم گفتم بهتر است که یک کارت ویزیت چاپ کنیم و من بروم به شرکتهای ساختمانی جنسمان را معرفی کنم و بفروشم، استقبالی نکرد ولی من از جیب خودم 5 تومان گذاشتم و صد تا کارت ویزیت چاپ کردم به نام آجر دماوند و بین شرکتها بازاریابی کردم و توانستم مقداری تقاضا را بالا ببرم. اول صاحبکارم راضی نمیشد به اندازه کافی جنس به من بدهد که به مشتریها برسانم و تصور میکرد که پولمان را نمیدهند اما خودم تضمین دادم و راضی شد. صبح به صبح جنسها را به شرکتها تحویل میدادم و عصرها هم میرفتم و تسویه حساب میکردم و بازار جدیدی برایمان ایجاد شد. در کنار این صاحبکارم زمین بزرگی داشت در خیابان ری که میخواست آن را متری 10 تومان بفروشد که به نظرش قیمت مناسبی بود اما به نظرم رسید که آن زمین را میتواند بهتر بفروشد. برای همین به او پیشنهاد دادم که اجازه بدهد من زمین را برایش بفروشم اما راضی نشد اما با اصرارهایم آخر رضایت داد. رفتم اداره ثبت و شهرداری و آن زمین را به قطعات کوچکتری تبدیل کردم. یک خیابان 8 متری از وسط آن زمین تفکیک کردم و در نهایت قطعات پایینی خیابان را متری 30 تومان و قطعات بالایی را بهتر فروختم و پول خوبی از این راه برای صاحبکارم درآوردم و او هم حقوقم را به 500 تومان افزایش داد.»
فضلالله جواهری سه سال و نیم در شرکت آجر دماوند کار کرد و با ابتکارات او بزرگترینشرکتها و فعالان اقتصادی آن زمان از جمله برادران خیامی (ایران ناسیونال) مشتری این شرکت شدند و میزان تولیدات آجر دماوند از یک کوره به چهار کوره رسید و خود جواهری هم در کنار فروش آجر فروش مصالح ساختمانی دیگر را انجام میداد. اما او افقهای بسیار بلندتری در زندگی داشت و در نهایت به فکر راهاندازی مغازه خود و استقلال رسید. مغازهای در سرای جواهری بازار اجاره کرد، در ابتدا شریک داشت ولی بعد از یک سال به استقلال کامل رسید. او همچنین در کنار فروش و توزیع مصالح ساختمانی وارد تولید هم شد و کارگاه موزاییکسازیراهاندازی کرد و البته اینجا هم با ابتکار توانست مشتریهای بسیاری را جذب کند. «موزاییکسازی رونق چندانی نداشت یعنی از ما خوب نمیخریدند و همیشه به فکر بهبود شرایط بودم. یکروز در کارگاه قدم میزدم که چشمم به استانبولی گل اخرا خورد؛ دیدم چند سنگریزه افتاده در استانبولی و قرمز شده است. به فکرم رسید این سنگریزهها را در قالب موزاییکسازی بریزیم. وقتی سنگها را انداختم دیدم که موزاییکها سفید شد اما دور سنگ هالهای قرمز شکل گرفت؛ کمی سنگریزه بیشتری ریختم و متوجه طرحهای جالبی شدم و تولید آنها را شروع کردم و همین شد که خیلی سریع توانستم تولید را افزایش دهم و مشتری بسیاری پیدا کنم یادم میآید رقبای ما فکر میکردند این کار خیلی پیچیدهایاست و دنبال فناوری آن بودند.»فضلالله جواهری با خلاقیت، مسئولیتپذیری و ریسکپذیری بالا در دهه 40 به یکی از اصلیترینپیمانکاران تامین مصالح ساختمانی در کشور تبدیل شده بود و با پروژههای بزرگ ساخمانی و شرکتهای اصلی کار میکرد تا جایی که مصالح پروژه آ.اس.پ تهران و شرکت راه و ساختمان را که مجری پروژههای بزرگ دولتی بود تامین میکرد. اما چند سال بعد خودش هم به فکر ساخت و ساز افتاد و اولین تجربه ساخت و ساز مسکن را در منطقه مجیدیه تهران شروع کرد. او باتوجه به اینکه فردی بلندپرواز و با پشتکار بالا بود در این کار هم موفق شد و خیلی زود ساختمانهای بسیاری در تهران، کرج و... ساخت و در این حوزه هم اسم و رسمی به هم زد. تا اینکه انقلاب شد و کار ساختمانسازی و انجام پروژههای ساختمانی به شدت افت کرد و او باردیگر به حجرهاش در بازار بازگشت و مسیرهای تازهای را شروع کرد. او در کتاب خاطراتش درباره آن سالها گفته است: «با رکود کارهای ساختمانسازی دوباره برگشتم به همان حجره در سرای جواهری. اوضاع و احوال کسب و کارهای مختلف را بررسی میکردم، به این نتیجه رسیدم که اکنون در کشور با کمبود ابزار و مواد خام روبهرو هستیم، به همین دلیل تصمیم گرفتم تا فعالیتی در حوزه صادرات و واردات انجام دهم. البته همیشه در کنار فعالیتهایم از ساختوساز دست نکشیدهام.»
ورود به فعالیتهای صنعتی
جرقه ورود فضلالله جواهری به فعالیتهای صنعتی در اواسط دهه 50 زده شد یعنی زمانی که او با مبلغ حدود 200 هزارتومان یکدهم سهام شرکت تازهتاسیسالکترود یزد را خرید؛ کارخانهای که حتی تصور نمیکرد روزی مسئولیت و مدیریت آن را برعهده بگیرد و بخواهد از ورشکستگی خارجش کند. او در بهمن سال 1358 از شورای صنایع استان یزد نامهای دریافت کرد که برای همه سهامداران کارخانه الکترود یزد ارسال شده بود و از آنها دعوت شده بود در مجمع سهامداران شرکت کنند تا تکلیف کارخانه که ورشکست شده بود روشن شود و با فروش کارخانه بدهی بانکها پرداخت شود. در این جلسه ناگهان فضلالله جواهری پیشنهاد و تعهد میدهد که کارخانه را احیا کند و بدهی بانکها را به کمک دیگر سهامداران پرداخت کند؛ غافل از اینکه سهامداران دیگر شانه خالی کردند و او در این راه تنها ماند. «فروردین سال 1359 پدر بزرگوارم از دنیا رفت. درگیرودار مراسم ترحیم بودم که از سوی اداره صنایع استان یزد با من تماس گرفتند و گفتند شما بدهی کارخانه الکترود یزد را تقبل کردهاید و باید شریف بیاورید و اقدام کنید. گفتم من یک حرفی زدم ولی الان پشیمان شدهام. گفتند خودتان تشریف میآورید یا حکم جلبتان را بگیریم؟اینگونه بود که به یزد رفتم و عزمم را جزم کردم و با توکل خدا کارخانه را تحویل گرفتم. در ابتدا تا مدتی احساس درماندگی میکردم ولی پس از مدتی تفکر خودم را دوباره پیدا کردم و تصمیم گرفتم ویرانهای را با کمک و همت کارگران مجموعه آباد کنم؛ اتفاقی که با تلاش شبانهروزی رخ داد و کارخانه الکترود یزد که 17 میلیون تومان بدهی داشت، در سال 1360 به 900 تومان سوددهی رسید.»
فضلالله جواهری در ادامه مسیر کسب و کارهای صنعتی در سال 1364 به پیشنهاد دو نفر از دوستانش از کارخانه صنایع مفتولی زنجان که برای تولید میخ راهاندازی شده بود ولی با چالشهای بسیاری دست و پنجه نرم میکرد بازدید کرد و وقتی به سهامداران آن پیشنهادهایی برای بهبود وضعیت کارخانه ارائه داد آنها از او خواستند که خود مدیریت این مجموعه را برعهده بگیرد. او در طی 35 سال گذشته طرحهای توسعه فراوانی را در کارخانه صنایع مفتولی زنجان اجرایی کرده و این مجموعه را به یکی از بزرگترین واحدهای تولید میخهای صنعتی و کاربردی در حوزههای تخصصی مختلف تبدیل کرده است. او کارآفرینی است که برای اولین بار در ایران صنعت بیدوایر را در مجموعه شرکت بیدوایر ایران تولید کرد و کشور را به خودکفایی رساند؛ محصولی که در کارخانههایلاستیکسازی مورد استفاده قرار میگیرد. فضلالله جواهری همچنین موسس کارخانههایبهسازان سیمین، پودر جوش ایران، صنایع فلزی خوانسار و دو شهرک نگین نور و نمونه گردشگری خوانسار است.
فضلالله جواهری در کتاب خاطراتش «فرزند خوانسار» دلایل موفقیت خود را اینگونه عنوان کرده است: «افزون بر اندکی استعداد خدادادی، چند عامل دیگر در موفقیت و پیشرفت کارم موثر بوده است. نکته اول اعتماد به نفس بالاست، من همیشه به خودم اعتماد داشتهام. نکته دوم پشتکار است. من از همان اوایل کارم تا ساعت 12 شب میدویدم. برای خودم هدف داشتم. همیشه دوست داشتم در کارم آدمی باشم که بتوانم فعالیت بیشتری داشته باشم. هیچ وقت از کار ترس نداشتم. علاوه بر اینها همیشه برای پیروزی در کارم جدال میکردم و حتی اگر نمیشد باز هم امیدوار بودم و با جدیت با مشکلات سرراه کارم مبارزه میکردم و تسلیم نمیشدم.»
نظر خود را بنویسید