نگاهی به زندگی فضل‏ الله جواهری

کارآفرینی، از آجرفروشی تا کارخانه‏ داری

تاریخ 1400/12/14 ساعت 12:52

جواهری می‌گوید: همیشه برای پیروزی در کارم جدال می‌کردم و حتی اگر نمی‌شد باز هم امیدوار بودم و با جدیت با مشکلات سرراه کارم مبارزه می‌کردم و تسلیم نمی‌شدم

فضل ‏الله جواهری در سال 1318 در خوانسار به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا حسین به کشاورزی، دامداری و تجارت اشتغال داشت و از افراد خوشنام شهرشان بود و نام خانوادگی آن‌ها هم از همین ویژگی آمده است. وقتی نماینده ثبت احوال در دوران رضاشاه به خوانسار می‌رود و از میرزا حسن می‌خواهد یک فامیلی برای خود انتخاب کند یکی از اهالی می‌گوید: «حاجی یه تکه جواهره.» و همین می‌شود که نام خانوادگی جواهری در سجل‏شان درج می‌شود. فضل‏ الله جواهری در دوران کودکی بسیار همراه پدرش بود و او هم تلاش می‌کرد از هر موقعیتی در کار تجربه و نکته‏ای به او آموزش دهد. فضل‏الله جواهری در کتاب خاطراتش با عنوان «فرزند خوانسار» خاطراتی از کودکی تعریف کرده است: «روزی برای سرکشی به باغ بالا با پدرم رفته بودیم و دیدیم که تعدادی از کشاورزان برای ترمیم دیوار باغ‌هایشان دیوارها را گل‏مالیمی‌کنند؛ پدرم دست من را گرفت و گفت ما هم کفش‌هایمان را دربیاوریم و کمک آن‌ها کنیم. پاچه‌هایشلوارمان را بالا زدیم و رفتیم تو گل شروع کردیم به گل‏مالی، یک مقدار که گل‏مالی کردیم پدرم گفت خوب حالا بیا و پاهایت را بشور که برویم، پاهایم را شستم و راه افتادیم. وقتی از آن‌ها دور شدیم گفت: «ببین بابا جان اگر من تو را تو گل نمی‌بردم برای این‌ها ذهنیت منفی می‌شد و می‌گفتند که بچه‌های ما تو گل هستند ولی پسر حاج حسین تو گل نمی‏ره و با ناز و نعمت بزرگ می‏شه اما وقتی تو آمدی تو گل، ذهنیت این‌ها ریخت و متوجه شدند که ما هم مثل خودشان هستیم.»

فضل‏الله جواهری در مدرسه شاهپوری خوانسار درس خوانده است. خودش گفته پدرش علاقه بسیاری داشته که فرزندانش از جمله او درس بخوانند اما فضل‏الله علاقه چندانی به تحصیل نداشته و در نهایت هم راه کسب و کار را انتخاب می‌کند. «پدرم خیلی دوست داشت که ما درس بخوانیم اما آن موقع من خیلی به درس خواندن علاقه نداشتم و بیشتر وقتم را به بازی می‌گذراندم، سیکلم را با هزار مکافات گرفتم تا دیپلم هم رفتم اما نتوانستم دیپلم بگیرم و ترک تحصیل کردم. پدرم بعد به من گفت یا باید کارکنی یا برگردی درس بخوانی و من هم باتوجه به علاقه‏ام مسیر کسب و کار را انتخاب کردم.»

فضل‏الله جواهری معتقد است که ژن کسب و کار از کودکی در وجودش بوده و همین شده است که به جای تحصیل جذب کار شده و از کودکی هم در فصل تابستان با اشتیاق به منطقه بویینفریدنمی‌رفته و در مغازه برادرش کار می‌کرده است. اولین کار جدی که او شروع کرد،راه‏اندازی مغازه خواروبارفروشی در شهر فریدن با یکی از برادرانش بود. پدرش به هرکدام از آن‌ها 5 هزارتومان سرمایه اولیه داد تا کاری راه‏اندازی کنند و آن‌ها هم با هم مغازه را راه‏اندازی کردند و اتفاقاً با ابتکارهایی که در فروش داشتند خیلی زود به اصلی‌ترین مغازه خواروبارفروشی منطقه تبدیل شدند و سرمایه خوبی جمع کردند. اما همه این‌ها موقتی بود زیرا فضل‏الله جواهری در طرح سربازگیری دولتی مجبور شد به خدمت وظیفه برود و وقتی برگشت متوجه شد که مغازه شراکتی او و برادرش تقریباً ورشکسته شده است. فضل‏الله پیش پدرش در خوانسار رفت و درخواست کرد تا باردیگر سرمایه‏ای به او بدهد تا مغازه را احیا کند ولی پدر قبول نکرد و گفت که سرمایه را هدر داده‏ای و باید روی پای خودت بایستی؛ فضل‏الله پدرش را تهدید کرد که اگر از او حمایت نکند به تهران خواهد رفت اما پدرش با سرسختی به او گفت که دیگر حاضر نیست سرمایه‏ایدراختیارش قرار دهد و همین شد که او در 20سالگی به تهران آمد.

در تهران او چند روزی را در بازار و پامنار دنبال کار گشت تا اینکه توانست در مغازه فروش آجر با حقوق 250 تومان مشغول کار شود و البته خیلی زود نشان دهد که شم اقتصادی قوی دارد و درآمدش به 500 تومان رسید. خودش در کتاب خاطراتش آن روزها را این‏گونه تعریف کرده است: «صاحب‏کارم آقای زرندی، کوره آجرپزی داشت و آجر تولید می‌کرد، به نام آجر دماوند و دفتر کارش در سرای پایدار بود. من تحویلدار مغازه شدم. در همان روزهای اول متوجه شدم که فروش خوبی ندارند. حدکثر روزی یکی، دو ماشین آجر می‌فروختند که جواب‏گویخرجشان نبود. نشستم و فکر کردم که چطور این مشکل حل شود و فروششان افزایش یابد؟ به صاحب‏کارم گفتم بهتر است که یک کارت ویزیت چاپ کنیم و من بروم به شرکت‌های ساختمانی جنسمان را معرفی کنم و بفروشم، استقبالی نکرد ولی من از جیب خودم 5 تومان گذاشتم و صد تا کارت ویزیت چاپ کردم به نام آجر دماوند و بین شرکت‌ها بازاریابی کردم و توانستم مقداری تقاضا را بالا ببرم. اول صاحب‏کارم راضی نمی‌شد به اندازه کافی جنس به من بدهد که به مشتری‌ها برسانم و تصور می‌کرد که پولمان را نمی‌دهند اما خودم تضمین دادم و راضی شد. صبح به صبح جنس‌ها را به شرکت‌ها تحویل می‌دادم و عصرها هم می‌رفتم و تسویه حساب می‌کردم و بازار جدیدی برایمان ایجاد شد. در کنار این صاحب‏کارم زمین بزرگی داشت در خیابان ری که می‌خواست آن را متری 10 تومان بفروشد که به نظرش قیمت مناسبی بود اما به نظرم رسید که آن زمین را می‌تواند بهتر بفروشد. برای همین به او پیشنهاد دادم که اجازه بدهد من زمین را برایش بفروشم اما راضی نشد اما با اصرارهایم آخر رضایت داد. رفتم اداره ثبت و شهرداری و آن زمین را به قطعات کوچک‏تری تبدیل کردم. یک خیابان 8 متری از وسط آن زمین تفکیک کردم و در نهایت قطعات پایینی خیابان را متری 30 تومان و قطعات بالایی را بهتر فروختم و پول خوبی از این راه برای صاحب‏کارم درآوردم و او هم حقوقم را به 500 تومان افزایش داد.»

فضل‏الله جواهری سه سال و نیم در شرکت آجر دماوند کار کرد و با ابتکارات او بزرگ‌ترینشرکت‌ها و فعالان اقتصادی آن زمان از جمله برادران خیامی (ایران ناسیونال) مشتری این شرکت شدند و میزان تولیدات آجر دماوند از یک کوره به چهار کوره رسید و خود جواهری هم در کنار فروش آجر فروش مصالح ساختمانی دیگر را انجام می‌داد. اما او افق‌های بسیار بلندتری در زندگی داشت و در نهایت به فکر راه‏اندازی مغازه خود و استقلال رسید. مغازه‏ای در سرای جواهری بازار اجاره کرد، در ابتدا شریک داشت ولی بعد از یک سال به استقلال کامل رسید. او همچنین در کنار فروش و توزیع مصالح ساختمانی وارد تولید هم شد و کارگاه موزاییک‏سازیراه‏اندازی کرد و البته این‏جا هم با ابتکار توانست مشتری‌های بسیاری را جذب کند. «موزاییک‏سازی رونق چندانی نداشت یعنی از ما خوب نمی‌خریدند و همیشه به فکر بهبود شرایط بودم. یکروز در کارگاه قدم می‌زدم که چشمم به استانبولی گل اخرا خورد؛ دیدم چند سنگ‏ریزه افتاده در استانبولی و قرمز شده است. به فکرم رسید این سنگ‏ریزه‌ها را در قالب موزاییک‏سازی بریزیم. وقتی سنگ‌ها را انداختم دیدم که موزاییک‌ها سفید شد اما دور سنگ هاله‏ای قرمز شکل گرفت؛ کمی سنگ‏ریزه بیشتری ریختم و متوجه طرح‌های جالبی شدم و تولید آن‌ها را شروع کردم و همین شد که خیلی سریع توانستم تولید را افزایش دهم و مشتری بسیاری پیدا کنم یادم می‌آید رقبای ما فکر می‌کردند این کار خیلی پیچیده‏ایاست و دنبال فناوری آن بودند.»فضل‏الله جواهری با خلاقیت، مسئولیت‏پذیری و ریسک‏پذیری بالا در دهه 40 به یکی از اصلی‌ترینپیمانکاران تامین مصالح ساختمانی در کشور تبدیل شده بود و با پروژه‌های بزرگ ساخمانی و شرکت‌های اصلی کار می‌کرد تا جایی که مصالح پروژه آ.اس.پ تهران و شرکت راه و ساختمان را که مجری پروژه‌های بزرگ دولتی بود تامین می‌کرد. اما چند سال بعد خودش هم به فکر ساخت و ساز افتاد و اولین تجربه ساخت و ساز مسکن را در منطقه مجیدیه تهران شروع کرد. او باتوجه به اینکه فردی بلندپرواز و با پشتکار بالا بود در این کار هم موفق شد و خیلی زود ساختمان‌های بسیاری در تهران، کرج و... ساخت و در این حوزه هم اسم و رسمی به هم زد. تا اینکه انقلاب شد و کار ساختمان‏سازی و انجام پروژه‌های ساختمانی به شدت افت کرد و او باردیگر به حجره‏اش در بازار بازگشت و مسیرهای تازه‏ای را شروع کرد. او در کتاب خاطراتش درباره آن سال‌ها گفته است: «با رکود کارهای ساختمان‏سازی دوباره برگشتم به همان حجره در سرای جواهری. اوضاع و احوال کسب و کارهای مختلف را بررسی می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که اکنون در کشور با کمبود ابزار و مواد خام روبه‏رو هستیم، به همین دلیل تصمیم گرفتم تا فعالیتی در حوزه صادرات و واردات انجام دهم. البته همیشه در کنار فعالیت‌هایم از ساخت‏وساز دست نکشیده‏ام.»

 

ورود به فعالیت‌های صنعتی

جرقه ورود فضل‏الله جواهری به فعالیت‌های صنعتی در اواسط دهه 50 زده شد یعنی زمانی که او با مبلغ حدود 200 هزارتومان یک‏دهم سهام شرکت تازه‏تاسیسالکترود یزد را خرید؛ کارخانه‏ای که حتی تصور نمی‌کرد روزی مسئولیت و مدیریت آن را برعهده بگیرد و بخواهد از ورشکستگی خارجش کند. او در بهمن سال 1358 از شورای صنایع استان یزد نامه‏ای دریافت کرد که برای همه سهامداران کارخانه الکترود یزد ارسال شده بود و از آن‌ها دعوت شده بود در مجمع سهامداران شرکت کنند تا تکلیف کارخانه که ورشکست شده بود روشن شود و با فروش کارخانه بدهی بانک‌ها پرداخت شود. در این جلسه ناگهان فضل‏الله جواهری پیشنهاد و تعهد می‌دهد که کارخانه را احیا کند و بدهی بانک‌ها را به کمک دیگر سهامداران پرداخت کند؛ غافل از اینکه سهامداران دیگر شانه خالی کردند و او در این راه تنها ماند. «فروردین سال 1359 پدر بزرگوارم از دنیا رفت. درگیرودار مراسم ترحیم بودم که از سوی اداره صنایع استان یزد با من تماس گرفتند و گفتند شما بدهی کارخانه الکترود یزد را تقبل کرده‏اید و باید شریف بیاورید و اقدام کنید. گفتم من یک حرفی زدم ولی الان پشیمان شده‏ام. گفتند خودتان تشریف می‌آورید یا حکم جلبتان را بگیریم؟این‏گونه بود که به یزد رفتم و عزمم را جزم کردم و با توکل خدا کارخانه را تحویل گرفتم. در ابتدا تا مدتی احساس درماندگی می‌کردم ولی پس از مدتی تفکر خودم را دوباره پیدا کردم و تصمیم گرفتم ویرانه‏ای را با کمک و همت کارگران مجموعه آباد کنم؛ اتفاقی که با تلاش شبانه‏روزی رخ داد و کارخانه الکترود یزد که 17 میلیون تومان بدهی داشت، در سال 1360 به 900 تومان سوددهی رسید.»

فضل‏الله جواهری در ادامه مسیر کسب و کارهای صنعتی در سال 1364 به پیشنهاد دو نفر از دوستانش از کارخانه صنایع مفتولی زنجان که برای تولید میخ راه‏اندازی شده بود ولی با چالش‌های بسیاری دست و پنجه نرم می‌کرد بازدید کرد و وقتی به سهامداران آن پیشنهادهایی برای بهبود وضعیت کارخانه ارائه داد آن‌ها از او خواستند که خود مدیریت این مجموعه را برعهده بگیرد. او در طی 35 سال گذشته طرح‌های توسعه فراوانی را در کارخانه صنایع مفتولی زنجان اجرایی کرده و این مجموعه را به یکی از بزرگ‌ترین واحدهای تولید میخ‌های صنعتی و کاربردی در حوزه‌های تخصصی مختلف تبدیل کرده است. او کارآفرینی است که برای اولین بار در ایران صنعت بیدوایر را در مجموعه شرکت بیدوایر ایران تولید کرد و کشور را به خودکفایی رساند؛ محصولی که در کارخانه‌هایلاستیک‏سازی مورد استفاده قرار می‌گیرد. فضل‏الله جواهری همچنین موسس کارخانه‌هایبهسازان سیمین، پودر جوش ایران، صنایع فلزی خوانسار و دو شهرک نگین نور و نمونه گردشگری خوانسار است.

فضل‏الله جواهری در کتاب خاطراتش «فرزند خوانسار» دلایل موفقیت خود را این‏گونه عنوان کرده است: «افزون بر اندکی استعداد خدادادی، چند عامل دیگر در موفقیت و پیشرفت کارم موثر بوده است. نکته اول اعتماد به نفس بالاست، من همیشه به خودم اعتماد داشته‏ام. نکته دوم پشتکار است. من از همان اوایل کارم تا ساعت 12 شب می‌دویدم. برای خودم هدف داشتم. همیشه دوست داشتم در کارم آدمی باشم که بتوانم فعالیت بیشتری داشته باشم. هیچ وقت از کار ترس نداشتم. علاوه بر این‌ها همیشه برای پیروزی در کارم جدال می‌کردم و حتی اگر نمی‌شد باز هم امیدوار بودم و با جدیت با مشکلات سرراه کارم مبارزه می‌کردم و تسلیم نمی‌شدم.»