ایران امروز گرفتار بحرانی چندوجهی است: در اقتصاد با تورم و رکود مزمن، در سیاست با فقدان اجماع ملی، و در اجتماع با کاهش اعتماد و مشارکت عمومی و تضعیف نهادهای بنیادین مانند خانواده، در دیپلماسی با تحریم همهجانبه. اما این بحرانها ریشه در جایی عمیقتر از سیاستهای روزمره دارند. در یک مرور تاریخی، تقابل دو جهانبینی تاریخی – منقول و معقول – را میتوان کلید فهم بخشی از عقبماندگی ایران دانست؛ تقابلی که از دوران غزالی آغاز شد و تا روزگار ما، و مشخصاً در چهره ناکام روشنفکری ایرانی تداوم یافته است.
از غزالی تا امروز؛ چگونه عقلانیت در ایران به حاشیه رانده شد؟
ایران امروز گرفتار بحرانی چندوجهی است: در اقتصاد با تورم و رکود مزمن، در سیاست با فقدان اجماع ملی، و در اجتماع با کاهش اعتماد و مشارکت عمومی و تضعیف نهادهای بنیادین مانند خانواده، در دیپلماسی با تحریم همهجانبه. اما این بحرانها ریشه در جایی عمیقتر از سیاستهای روزمره دارند. در یک مرور تاریخی، تقابل دو جهانبینی تاریخی – منقول و معقول – را میتوان کلید فهم بخشی از عقبماندگی ایران دانست؛ تقابلی که از دوران غزالی آغاز شد و تا روزگار ما، و مشخصاً در چهره ناکام روشنفکری ایرانی تداوم یافته است.
بهباور نگارنده، ریشه بسیاری از مسائل کنونی را باید در نقاط ضعف و تقابل دو «سنت معرفتی» جستوجو کرد:
سنتِ معقول: تکیه بر عقل، روش علمی، تجربه بشری، سنجش و آزمونپذیری؛
سنتِ منقول: تکیه بر روایتها، متون کهن و بازگوییِ گذشته.
در تاریخ درازآهنگ ایران و جهان اسلام، این دو سنت همواره در کشاکش بودهاند؛ و هر جا منقول بر معقول تفوق یافته، عقلانیتِ نقاد و سیاستگذاریِ مبتنی بر علم به حاشیه رانده شده است. سنت معقول نیز در کشورما از نقاط ضعف اساسی بر خوردار بوده و نتوانسته در ساختن نهادهای معرفتی لازم و آموزش علم و تربیت عمومی در این شیوه توفیق کافی کسب کند. صورتبندی امروزینِ بحرانها، بیش از آنکه صرفاً محصول خطاهای مقطعی باشد، بازتاب همین مسیر تاریخی طولانی مدت و در واقع نتیجه یک بحران معرفتی و مسیر تمدنی تاریخی است. در متن پیش رو این دیدگاه مورد کنکاش قرار خواهد گرفت.
بخش اول
۱-۱- مقدمه
ایران امروز در وضعیتی قرار دارد که میتوان آن را با عبارت «بحران چندبعدی» توصیف کرد؛ بحرانی که در عرصه اقتصاد با تورم و رکود، تحریم خارجی و ناترازیهای مختلف، در عرصه سیاست با فقدان اجماع ملی پیرامون راه حل و برونرفت از بحران، و در عرصه اجتماعی با کاهش مشارکت و سرمایه اجتماعی و بیاعتمادی گسترده جلوهگر میشود. در چنین فضایی، پرسش اصلی این است که ریشه این بحرانها را در کجا بایستی جستوجو کرد؛ در سیاستهای چند دهه اخیر یا در لایههای عمیقتر فرهنگ و تاریخ ما؟ ریشه بسیاری از مسائل کنونی را میتوان در مقابله دو جهانبینی یا دو سیستم معرفتی جستوجو کرد. به طور خلاصه مقابله «منقول»، یعنی سیستم معرفتی مبتنی بر روایت و حدیث و نقل از گذشته با سیستم معرفتی «معقول»، آنچه مبتنی بر عقل، علم، دانش بشری و تجربه است. کنار زدن عقلانیت و جایگزینی آن با «منقول» روندی است که نهتنها به دوران معاصر محدود نیست، بلکه در تاریخ طولانی ایران و جهان اسلام سابقه دارد. در این گزارش تلاش میشود تا توضیحی پیرامون این تصادم دو سیستم معرفتی ارائه گردد.
۱-۲- جدال تاریخی منقول، آنچه در گذشته گفته شده و از آن نقل میشود با عقلانیت یا معقول
میتوان شواهدی ارائه کرد بر این که یک مشکل بنیادین جامعه ایران در این است که آنچه عقلانیت جدید گفته میشود، شامل علوم جدید از جمله اقتصاد، مدیریت، دیپلماسی و حقوق، در تصمیمگیریهای کلان سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جایگاه بارز و پایداری ندارد. در حالیکه در جهان مدرن، علم و تجربه ابزار تصمیمگیری و اداره امور است، در ایران اغلب جهانبینی ناشی از روایتها و منقول تعیینکننده بودهاند. در توضیح این مسأله به دو سنت معرفتی میتوان اشاره کرد: نخست سنت معقول که مبتنی بر عقل، روش علمی و تجربه است. در این سنت، شک و پرسشگری فضیلت محسوب میشود و در حیطه امور بشری هیچ حقیقتی مطلق و غیرقابل تغییر نیست. علم در این معنا همواره موقت، قابل ابطال و در حال بازنگری شدن است. دوم، سنت منقول که مبتنی بر روایتها و متون تاریخی و دینی است. در اینجا، مرجعیت با روایت گذشته است و جایی برای شک و پرسشگری باقی نمیماند. در این حیطه، دانش امری قطعی و غیرقابل تغییر تلقی میشود. در جوامع مختلف این دو سنت در طول تاریخ همواره در کشاکش بودهاند. آنچه در جهان اسلام و ایران نیز رخ داده غلبه سنت منقول بر معقول در اکثر ادوار و خصوصاً در ایران در دوره بعد از انقلاب بوده است.
این روند نه یک اتفاق مقطعی، بلکه نتیجه یک مسیر تاریخی طولانی است که از قرون گذشته آغاز شده و در دوران معاصر تکوین یافته است. در مقطع تاریخی انقلاب ۱۳۵۷ «منقول»، تفکر مبتی بر روایت و حدیث با توفق معممین حوزوی و حمایت عموم و بسیاری روشنفکران پیروز شد و «معقول» به شکست آمد. اما منقول عملاً کمتر راه حلی برای مشکلات امروزی جامعه در دست داشت و این امر به ناکامیهای اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی و همچنین ناکامی برای خودِ جهانبینی و شیوه مبتی بر منقول نیز منجر شد.
بر اساس روش علمی، یا معقول یعنی جهانبینی متکی بر عقلانیت مدرن، در حیطه و میدان خاص علوم هیچ اصل مقدسی وجود ندارد. علم جدید بر مبنای فرضیه و تجربه بنا شده و هر نظریهای باید همواره آماده آزمون و ابطال باشد. این ویژگی، تفاوت بنیادین علم با روایتهای منقول است. در علوم انسانی و اجتماعی نیز همین قاعده برقرار است. اقتصاد، جامعهشناسی یا علوم سیاسی همگی باید بر مبنای تئوری، مشاهده، تحلیل داده و نقادی و آزمونپذیری قرار گیرند. اما در ایران، اغلب تصمیمهای کلان اقتصادی یا سیاسی نه بر پایه این اصول، بلکه بر اساس برداشتهای سنتی و منقول اتخاذ میشوند. نمونههایی که میتوان برشمرد، از سیاستهای اقتصادی گرفته تا تصمیمهای دیپلماتیک را شامل میشود؛ تصمیمهایی که اگر بر اساس محاسبات علمی و عقلانی اتخاذ میشدند، میتوانستند شرایطی متفاوت برای کشور رقم بزنند.
در بازخوانی وقایع معاصر، میتوان به عنوان یک نمونه به دوران پس از انقلاب اسلامی اشاره کرد؛ دورهای که در آن پروژه «انقلاب فرهنگی» آغاز شد. یکی از اهداف اصلی آن، «اسلامیسازی علوم» بود. این پروژه در عمل به معنای به حاشیه راندن علوم مدرن و برجسته کردن سنت منقول و ایجاد علوم اسلامی بود. برخی اعتقاد داشتند فیزیک و ریاضی نیز بایستی اسلامی شود اقتصاد که جای خود دارد. بهجای تقویت روش علمی و پژوهش مبتنی بر روش مدرن، گرایشی به بازنویسی علوم بر اساس روایتهای دینی شکل گرفت. یا در دوره کرونا و مرگ و میر مردم، کسانی کتابهای پزشکی را آتش میزدند و به دنبال یافتن طب اسلامی بودند... این روشها هم در تأمین اهداف خود ناکام بود.
۱-۳- نقش تاریخی محمد غزالی و افول شیوه عقلانیت و علم در ایران و جهان اسلام، نقشآفرینی غزالی آغاز بحث است نه پایان آن
برای توضیح ریشههای تاریخی جدال منقول با معقول، به یکی از چهرههای برجسته تاریخ اندیشه اسلامی، یعنی ابوحامد محمد غزالی توجه میکنیم. غزالی نقطه عطفی در تاریخ فکری جهان اسلام بود؛ نقطهای که مسیر عقلانیت و فلسفه را به حاشیه راند و راه را برای غلبه روایتها و متون منقول هموار ساخت. محمد غزالی در قرن پنجم و ششم هجری قمری (یازدهم میلادی) زیست. او از بزرگترین فقیهان و نظریه پردازان جهان اسلام و مبلغ فقه شافعی بود و به دلیل نفوذ عمیق فکریاش لقب «حجّهالاسلام» گرفت. او توسط نظامالملک وزیر ملک شاه به تدریس در نظامیه بغداد دعوتشد. آثار فراوان او در حوزههای مختلف فقه، کلام، اخلاق و عرفان هنوز هم در جهان اسلام مورد توجه است. اما در کنار همه این وجوه، غزالی جایگاهی ویژه در سرنوشت فلسفه در جهان اسلام دارد؛ چرا که در یکی از مهمترین آثار خود یعنی کتاب «تُهافَتالفلاسفه» (آشفتهگویی فیلسوفان)، بهشدت به فیلسوفان از جمله ارسطو حمله کرد. او فیلسوفانی چون فارابی و ابنسینا را در برخی مواضع به کفر و الحاد متهم کرد و استدلالهای فلسفی آنان را ناقض ایمان دانست.
غزالی با مطالعه آثار ارسطو بیست مورد را بر میشمرد که آراء ارسطو مغایر دین اسلام و فقه شافعی است. این خود کار غیر قابل توجیهی است که مطالب سیصد سال قبل از میلاد را با فقه هزار سال بعد مقایسه کنند. اما این کار را کرد. از بین این بیست مورد که از آراء ارسطو استخراج کرد، بر سه مورد انگشت گذارد که از نظر او غیر قابل گذشت بود. یکی ایده قدیم بودن عالم، یعنی این تصور که عالم همیشه وجود داشته و زمان خلق شدن برای آن قابل تشخیص نیست. دیگری این که خداوند جهان را بر اساس قوانینی خلق کرده و امور جهان به آن قوانین سپرده شده و خداوند در جزییات ورود نمیکند. سوم این که معاد جسمانی ممکن نیست. با توجه به این که این نکات توسط فارابی و ابو علی سینا نیز پذیرفته شده بود، بر اساس همین سه مورد غزالی، رأی به ارتداد فارابی و ابن سینا داد.
با این که غزالی قبول داشت از بین بخشهای فلسفه؛ ریاضی و منطق فیالنفسه صحیح و بدون ایراد است، طبیعیات نیز که به مطالبی مانند نجوم میپردازد قابل ایراد چندی نیست اما بخش مربوط به ماوراءالطبیعه دارای ایراد اساسی است. که به موارد آن در بالا اشاره شد. با وجود این، تمام فلسفه، شامل ریاضی، منطق و طبیعیات را منتفی و خلاف آموزش شرعی تلقی کرد و مطرود دانست.
بعد از این که لوح ذهنها را از روش مبتنی بر پرشش، نقادی و چالش یعنی روش عقلی شست، این پرسش را مطرح کرد که جای آن چه میتوان قرارداد؟ به عنوان جایگزین نیز کتاب «قواعدالعقائد» (کتاب دوم از مجموعه احیاء علوم الدین) را مطرح کرد. در این کتاب اصل استدلال و جدل و طرح پرسش را تضعیف کننده باور دینی مردم میداند. نظامیه بغداد نیز که توسط نظامالملک ایجاد شد، و غزالی در آنجا تدریس میکرد، مرکز اشاعه این شیوه و جهانبینی بود. این مرکز وظیه تشریح و آموزش و ترویج فقه شافعی را بعهده داشت. سفارش غزالی تلقین و تکرار دائمی مطالب دینی به خصوص اصول و جمعبندیهای فقه شافعی بود.
به صورت گذرا سعدی شیوه کار در نظامیه را بیان کرده است:
مرا در نظامیه ادرار بود (یعنی دریافت مستمری) / شب و روز تلقین و تکرار بود
مَر استاد را گفتم ای پر خرد/ فلان یار بر من حسد میبرد
چو من داد معنی دهم در حدیث/ برآید بهم اندرون خبیث
کار در نظامیه تلقین و تکرار و موضوع فراگیری نیز حدیث یعنی منقول بوده است.
کتاب «تهافتالفلاسفه» اثری است که پیامدهای آن فراتر از یک جدل علمی صرف بود. این اثر در واقع نوعی اعلام مخالفت با عقلانیت فلسفی محسوب میشد. غزالی در این کتاب نهتنها فلسفه را در تعارض با ایمان معرفی کرد، بلکه تلاش کرد فلسفه و اندیشیدن مستقل را از جامعه اسلامی بیرون براند.
ابونصر فارابی و ابوعلی سینا که توسط غزالی تکفیر شدند در زمان غزالی در قید حیات نبودند. اما عمر خیام همعصر او بود و از جوّی که غزالی در نظامیه بغداد و جامعه آن زمان تحت حمایت سیاسی خواجه نظامالملک ایجاد کرده بود بسیار بیمناک بود. چه این که هرکسی را فلسفی میخواندند مترادف با تکفیر و قرار گرفتن در شرایطی خطرناک بود. دو رباعی زیر گویای احوال دانشمند بزرگ ایران، عمر خیام، است که اقرار میکند بیمناک است که اورا فلسفی بخوانند، و نگران است که آنچه را از راه خرد کسب کرده و دریافته بیان کند و متأسف است که باید خورشید دانش را در گل پنهان کند و اَسرار زمانه را که از راه خرد فهمیده نمیتواند به مشارکت بگذارد:
دشمن به غلط گفت که من فلسفیم/ ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غمآشیان آمدهام/ آخر کم از آنم که بدانم که کیام
خورشید به گِل نهفت مینتوانم/ و اسرار زمانه گفت مینتوانم
از بحر تفکرم برآورد خِرد/ دُری که ز بیم، سُفت مینتوانم
بسیاری از متفکران پس از او جرأت ورود به حوزه فلسفه را نداشتند یا آن را تنها در چارچوبی محدود و تابع روایتهای دینی ادامه دادند. نتیجه آن شد که سنت فلسفی که در جهان اسلام با چهرههایی چون فارابی، ابنسینا شکوفا شده بود، به تدریج افول کرد. بعد از خیام هیچ دانشمند قابل ملاحظهای در ایران ظاهر نشد و چراغ خرد خاموش ماند برای نهصد سال.
۱-۴- پاسخ ابن رشد و تلاش برای برافروختن مشعل خرد در غرب جهان اسلام
کسی که در غرب جهان اسلام یعنی آندلس جواب غزالی را با تألیف کتاب «تهافتالتهافت» (آشفتهگویی کتاب آشفتهگویی) داد ابن رشد است. او نشان داد که خرد و ایمان در کنار هم میتوانند به حیات خود ادامه داده و مکمل یکدیگر باشند. اما کتاب ابن رشد در جهان اسلام توجه چندانی جلب نکرد لیکن مشعلی شد برای بر افروختن چراغ عقلانیت در اروپا. بسیاری از فلاسفه اروپا از جمله چهره تأثیر گذاری مانند توماس اکیناس قدیس، البرتوس مگنوس (این دو از اندیشمندان قرون وسطی بودند که سعی کردند آموزههای فلسفی را با تعالیم مسیحی بیامیزند)، راجر بیکن، و نیکولتا ورنیا (دو نفر اخیر از اندشمندان تأثیرگذار دوره رنسانس بودند و شیوه استدلال و روش عقلی را از کتاب ابن رشد آموخته بودند) نمونه متعددی از این دست از ابن رشد درس گرفتند.
اثر غزالی تنها محدود به حوزه فلسفه نبود؛ بلکه پیامدهای تمدنی داشت. وقتی سنت عقلانی و فلسفی سرکوب شد، امکان رشد علم و تکنولوژی نیز محدود شد. درحالی که علم مدرن در اروپا بر شانههای فلسفه عقلگرا بنا شد. رنه دکارت، فرانسیس بیکن و بعدتر ایمانوئل کانت، همگی در فضایی رشد کردند که عقل و شک علمی ارزشمند تلقی میشد. اما در جهان اسلام، با غلبه نگاه غزالی، نهتنها فلسفه، بلکه علوم طبیعی و تجربی نیز در حاشیه ماندند.
نظامالملک به دو دلیل نظامیه بغداد را ایجاد کرد. یک دلیل سیاسی بود. در مصر حکومت فاطمیون که شیعه شش امامی بودند، یک سازمان مبتنی بر خرد و انصاف ایجاد کرده بودند (مراجعه شود به سفرنامه ناصر خسرو). افکار این حکومت به سراسر جهان اسلام سرایت کرده بود و خلیفه بنی عباس و سلطان سلجوقی نگران این رقابت بودند (ازجمله نهضت اسماعیلیه به رهبری حسن صباح، که تحت تأثیر فاطمیون مصر بودند، تهدید جدی تلقی میشد). دوم رواج اندیشه فلسفی یونان و طرح پرسش در مواردی که اینان در چارچوب باور دینی قطعی و غیر قابل چالش میدانستند. به همین دلیل نیز نظامالملک غزالی را در نظامیه مأمور مبارزه با اندیشهورزی آزاد کرد زیرا این شیوهها را موجب سست شدن باور و ایمان مردم میپنداشتند. یک نتیجه کار او تألیف کتاب تهافتالفلاسفه بود، که گفته شد.
نکته قابل مطالعه تاریخی این که چرا روحانیت شیعه دوازده امامی ایران از عهد صفویه بجای توجه به آموزههای فاطمیون، که علیالاصول شیعه بودند، شیوههای مشابه آنچه در کتاب قواعدالعقائد، و در سنت فقه شافعی بود، را در جهانبینی خود جایگیر کردند؟
دوره صفویه (قرن دهم هجری) نقطه عطفی در تاریخ ایران بهشمار میآید. پیش از آن، تشیع گرچه در ایران حضور داشت، اما بهصورت پراکنده و غیرسازمانیافته بود. با روی کار آمدن صفویان، تشیع بهعنوان مذهب رسمی کشور اعلام شد و ساختارهای تازهای برای اداره امور دینی شکل گرفت این اتفاق زمینهساز سازمانیافتگی روحانیت شیعه شد. دولت صفوی برای تثبیت قدرت خود به علمای دینی نیاز داشت و در نتیجه، جایگاه آنان در جامعه تقویت شد. بهمرور، روحانیت به نهادی منسجم با سلسلهمراتب مشخص تبدیل شد؛ نهادی که نفوذش تنها به امور دینی محدود نبود و در سیاست، آموزش و حتی اقتصاد نیز نقشآفرینی کرد.
سازمانیافتگی روحانیت نهتنها یک تحول نهادی، بلکه یک تحول فرهنگی نیز بود. با تثبیت جایگاه روحانیت، سنت روششناسی منقول بیش از پیش تقویت شد. علوم دینی و حوزوی که بر اساس تفسیر و منقول بنا شده بودند، به جریان غالب در عرصه فکری کشور بدل شدند. در مقابل، علوم عقلی و تجربی یا در حاشیه ماندند یا صرفاً در چارچوبی محدود و تابع روایتهای دینی رشد کردند. این وضعیت سبب شد که پرسشگری علمی و عقلانی در جامعه ایرانی بهطور مواثر نهادینه نشود.
۱-۵- شکست روشنفکری ایرانی؛ از مشروطه تا انقلاب اسلامی
پدیدهای دیگری که در وضعیت فعلی کشور اثرگذار بوده است، روشنفکری ایرانی است. روشنفکران در ایران، با وجود تلاشهای فراوان و نقشآفرینی در بزنگاههای تاریخی، هرگز نتوانستند پروژهای پایدار و مؤثر برای نهادینه کردن عقلانیت و علم در جامعه ایجاد کنند. این شکست، یکی از دلایل اصلی تداوم وضعیت بحرانی ایران است.
روشنفکری ایرانی عملاً با انقلاب مشروطه (۱۲۸۵ خورشیدی) وارد عرصه عمومی شد. نسلی از متفکران و فعالان اجتماعی در آن دوره کوشیدند تا با الگو گرفتن از اروپا، مفاهیم نوینی چون قانون، آزادی، برابری، توسعه و رفاه را به جامعه ایران بیاورند. این نسل با همه تلاشهایش، دچار چند مشکل اساسی بود؛ نخست، بسیاری از روشنفکران مشروطهخواه بهطور کامل با فلسفه سیاسی مدرن آشنا نبودند. آنها مفاهیم را بیشتر از طریق ترجمه و نقلقول دریافت کرده بودند تا از راه مطالعه، پژوهش و درک عمیق. دوم، برخلاف اروپا که روشنفکران بر یک بستر نهادی شامل دانشگاهها، انجمنهای علمی، چاپخانهها و مطبوعات آزاد رشد کردند، در ایران این زیرساختها ضعیف بود و مانع از نهادینه شدن جریان فکری نو شد. سوم، روحانیت و نیروهای سنتی با نفوذ گسترده خود میدان گفتمان اجتماعی را در کنترل داشتند. نتیجه این شد که هرچند انقلاب مشروطه دستاوردهایی چون قانون اساسی و مجلس شورای ملی به ارمغان آورد، اما در سطح فرهنگ عمومی نتوانست سنت معقول، یعنی جهانبینی خردگرا، را لااقل در کنار سنت منقول، یعنی جهانبینی مبتی بر روایت، قرار دهد.
پس از مشروطه، موج تازهای از روشنفکری در ایران پدید آمد. دانشگاه تهران تأسیس شد، مطبوعات رونق گرفت و نسلی از تحصیلکردگان به اروپا رفتند و با اندیشههای نوین آشنا شدند. این نسل نیز با مشکلاتی مشابه مواجه بود. بسیاری از روشنفکران دهههای ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ به جای تمرکز بر عقلانیت و علم، درگیر ایدئولوژیهای سیاسی شدند. مارکسیسم، ناسیونالیسم و اسلام سیاسی هرکدام بخشی از این نسل را به خود مشغول کردند. این گرایشهای ایدئولوژیک بهجای تقویت عقلانیت علمی، جامعه را بیشتر به سمت جدالهای سیاسی و شعاری سوق داد. در نتیجه، پروژه روشنفکری باز هم نتوانست به تحول پایدار منجر شود.
در دوره پهلوی ایران در مسیر مدرنیزاسیون شتاب گرفت و همزمان شکاف میان دولت و جامعه عمیقتر شد. در این فضا، روشنفکران دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ بیش از پیش به ایدئولوژیهای انقلابی گرایش پیدا کردند. شخصیتهایی چون جلال آلاحمد، علی شریعتی و دیگران، در حالیکه نقدهای تندی بر غربزدگی و استبداد داخلی داشتند، اما بهجای دفاع از عقلانیت و علم، بیشتر به سمت نوعی بازسازی سنت در قالبی ایدئولوژیک رفتند. برای مثال در سالهای اول انقلاب، پس از بازدید از یک نمایشگاه علم و تکنولوژی در خارج از کشور یک فیلسوف مشهور داخلی این ابیات از مولوی را به عنوان دریافت خویش مطرح کرد:
این همه علم بنای آخورست/ که عماد بود گاو و اشتر است
بهر استبقای حیوان چند روز/ نام آن کردند این گیجان رموز
یعنی پیشرفت علم و تکنولوژی مانند تدارک آخور برای تغذیه و تداوم حیات حیوانات است. بازگشت به سنت و فرار از شیوه مرسوم عقلانیت، توسط برخی روشنفکران بهعنوان یک برنامه حرفهای پیگیری میشد.
این جریانها عملاً به تضعیف بیشتر عقلانیت منجر شدند. زیرا بهجای تأکید بر روش علمی و تجربه، نوعی بازگشت به روایتهای تاریخی و دینی را ترویج کردند؛ بازگشتی که نهایتاً در انقلاب ۱۳۵۷ به پیروزی رسید.
انقلاب ۱۳۵۷ نقطه شکست قطعی روشنفکری ایرانی بود. آن گروه روشنفکران دینی نیز که میکوشیدند سنت را با مدرنیته آشتی دهند، عملاً به قدرتیابی روحانیت کمک کردند. روشنفکران سکولار و ملیگرا نیز نتوانستند یک پاردایم فکری منسجم و نیز برنامهای برای اداره کشور ارائه دهند. در نتیجه، سنت منقول بار دیگر بر شیوه مبتنی بر عقلانیت غلبه کرد و پروژه روشنفکری به حاشیه رانده شد. بسیاری از روشنفکران یا به تبعید رفتند، یا سکوت کردند، یا در ساختار جدید جذب شدند.
چند دلیل اساسی را برای شکست روشنفکری ایرانی میتوان بر شمرد: نخست، روشنفکران بیشتر چپگرا و سطحی و شعارزده بودند. کمتر افرادی یافت میشدند که آثار توماس هابز، ژانژاک روسو، جان لاک، مونتسکیو، کانت، آدام اسمیت، مارکس، بنتام و دیگران را خوانده باشند. دوم، فرهنگ منقول بر نظام آموزش جدید نیز مسلط بود و فاصله روشنفکران با توده مردم زیاد و در نتیجه ایدههای آنان (اگر ایده منسجم و پارادایم مشخصی میداشتند) نمیتوانست به فرهنگ عمومی راه پیدا کند. سوم، در هر مرحلهای، جریان سنتی توانست با نفوذ اجتماعی و فرهنگی خود، روشنفکران را به حاشیه براند. و در آخر، تمرکز بر ایدئولوژیهای سیاسی مبتنی بر منقول (چه ایدئولوژیهای کهن و چه ایدئولوژیهای جدید) امکان میدان داری عقلانیت و شیوههای مبتنی بر خِرد را محدود کرد.
۱-۶- عقبماندن از سه واقعه بزرگ تجدد
اروپای مدرن و غرب از دلِ سه دگرگونی عظیم برآمد:
رنسانس: بازگشت به انسانمحوری و احیای عقلانیت یونانی-رومی (که بخش بزرگی از آن را از مسیر ترجمههای اسلامی بازشناخت)، تقویت هنر و اندیشه و رواج چاپ؛
عصر روشنگری: اعتلای عقل نقاد، حقوق فردی و حکومت قانون؛
انقلاب صنعتی: پیوند علم و فناوری با تولید، شکلگیری طبقه متوسط و گسترش آموزش عمومی.
در جهان اسلام، و ایران، از جمله بهواسطه غلبه منقول و ضعف نهادهای علمی، این امواج به نهاد اجتماعی-سیاسی تبدیل نشد. فاصله تمدنی، از همین نقطه دائماً بازتولید گردید.
ایران و جهان اسلام چگونه از تحولات بزرگ تاریخ غرب، یعنی عصر رنسانس، عصر روشنگری و عصر انقلاب صنعتی عقب ماندند؟ درک این پرسش برای فهم وضعیت امروز ایران ضروری است؛ زیرا این سه تحول بنیادین مسیر تمدن غرب را به سوی پیشرفت علمی، اقتصادی و سیاسی و نظامی تغییر دادند، در حالیکه ایران و جهان اسلام همچنان در دایره سنت منقول باقی ماندند.
رنسانس در قرون چهاردهم و پانزدهم میلادی در اروپا شکل گرفت. این جنبش فرهنگی و هنری، در اصل بازگشتی به عقلانیت و انسانمحوری بود. متفکران رنسانس کوشیدند تا اندیشههای یونان و روم باستان را دوباره زنده کنند و در برابر سلطه فکری کلیسا بایستند. جالب این که اروپاییان از طریق تالیفات جهان اسلام فلسفه یونان را بازشناختند. رنسانس نقطه آغاز شکوفایی اندیشه انسانگرائی، علمی و فکری اروپا بود. در این دوره، پرسشگری و آزادی اندیشه ارزشمند شد و هنر، ادبیات و فلسفه رونق گرفت. اختراع چاپ به گسترش دانش کمک کرد و زمینه برای تحولات بعدی آماده شد.
عصر روشنگری در قرن هفدهم و هجدهم اروپا، ادامه رنسانس بود. در این دوره، متفکرانی چون دکارت، امانوئل کانت، لاک، ولتر و روسو بر اهمیت عقل، آزادی فردی و حکومت قانون تأکید کردند. آنان معتقد بودند که نبایستی در حیطه محسوسات و امور انسانی هیچ موضوعی را ورای حیطه نقد عقلانی دانست و انسان باید سرنوشت خود را با دانش و خرد تعیین کند. عصر روشنگری بنیانهای سیاسی و اجتماعی جدیدی را پدید آورد؛ از جمله شکلگیری دموکراسیهای مدرن، نهادهای به رسمیت شناختن حقوق بشر و نظامهای حقوقی مبتنی بر قانون. در مقابل، در ایران و جهان اسلام، چنین تحولی رخ نداد. در حالیکه اروپا با سرعت در مسیر عقلانیت و علم حرکت میکرد، ایران همچنان درگیر نزاعهای سنتی بود. روحانیت، در مقام مرجع اصلی جامعه، سعی نکرد حیطه ایمان را جدا از حیطه علم تعریف کند و برای هردو جایگاهی درخور به رسمیت بشناسد. و تا آنجا که مقدور بود و با مبانی ایمانی در تعارض قرار نمیگرفت، از ظرفیت فکری و آموزشی خود به حیطه علوم جدید نیز وارد شود. این تفاوت سرنوشت، فاصله ایران و اروپا را هرچه بیشتر کرد.
انقلاب صنعتی در قرن هجدهم و نوزدهم میلادی، نقطه عطف دیگری در تاریخ بشر بود. کشورهای اروپایی و سپس آمریکا توانستند با بهرهگیری از علم و فناوری، قدرت اقتصادی و نظامی بیسابقهای به دست آورند. انقلاب صنعتی نهتنها اقتصاد، بلکه فرهنگ و سیاست غرب را نیز تغییر داد. شهرها رشد کردند، طبقه متوسط شکل گرفت و آموزش عمومی گسترش یافت. اما ایران، به دلیل فقدان زیرساخت فکری و علمی، از این تحولات بازماند. نهاد روحانیت نیز در طی مسیر تاریخی خود طی این نهصد سال بعد از غزالی، از کنار این سه تحول تاریخی عبور کرد و به آن نیم نگاهی هم نیانداخت.
بخش دوم- چرا ایران در مسیر تاریخی خود فاقد نهاد معرفتی کارساز شد
۲-۱- مقدمه بخش دوم
در بخش اول استدلال شد که یک عامل تداوم مشکلات چندبعدی جامعه ما، مشکل مکرر انتخابهای بینتیجه یا دارای نتیجه زیانبار است. دلیل عمده این امر را نیز در جهانبینی یا معرفتشناسی بازیگران اصلی حیطه سیاست و اجتماع میتوان جستوجو کرد. یعنی وجود حوضچههائی از شبکه اندیشه که از آن نمیتوان راه حل برای مشکلات امروز استخراج نمود. این مشکل را در تجربه ایران در هر دو حوزه منقول و معقول میتوان ردیابی کرد. با توجه به تقسیمبندی دو حوزه مهم جهانبینی یا معرفت شناسی تحت عنوان «منقول» و «معقول» استدلال شد که از یک طرف حوزه منقول به حیطههایی وارد شده که در آنها برای چارهسازی کارآمد نیست. این حیطه به نحو بارزی تحت نفوذ فکری امام محمد غزالی از قرن ششم هجری حساب خود را از مقوله عقلانی، فلسفه، نقادی، تشکیک و گفتمان علمی جدا کرد و حتی اگر بعضاً این شیوهها را پذیرفت خارج از حیطه منقول موجه و مشروع ندانست. گرچه بارِ همه مشکلات معرفتشناسی تاریخی را نباید به دوش غزالی قرار داد اما اندیشه او را میتوان یک شاخص برای بحران تمدنی که نهصد سال تداوم داشته معرفی کرد و در اطراف نقش تاریخی او بحث را پی گرفت. به این معنی که میتوان نقد نقش غزالی را از سطح تاریخی یا اعتقادی، به سطح معرفتشناسی و تمدنی تغییر داد. این حیطه معرفتشناسی دامنه نفوذ و فعالیت بخش سنتی جامعه است که روحانیت سیاسی از آن ریشه گرفته.
از طرف دیگر حوزه معقول نیز که بایستی بر دوش روشنفکری ایرانی میبود حاملها و حامی کارآمد و کارسازی نداشته است. این امر نیز در شکستهای مکرر روشنفکری ایرانی خود را نشان داده است. روشنفکری ایرانی، از زمان مشروط تا کنون، بعضاً خود را به عنوان سرسختترین مبارز با خردورزی مدرن نیز معرفی کرده و با این لباس در صحنه ظاهر شده است (به عنوان دلیل این امر به آثار شریعتی، و آلاحمد، فردید و بسیاری از اندیشه پردازان بعد از انقلاب و نسخه پردازی سازمانهای کمونیستی و چپگرا توجه کنیم). مرور آثار روشنفکری ایران در سالهای بعد از انقلاب مشروطه نشان میدهد هر چه بیشتر تحت تأثیر افکار و شیوههای افراطی راست و چپ قرار گرفته بیشتر نیز شبیه شیوه منقول بوده تا معقول. بهزبان ساده کشور ما از نظر تاریخی فاقد یک زیرساخت معرفتی خردگرای مواثر و بادوام بوده است.
۲-۲- نقشه راه سیاستی
در درجه اول لازم است تعارض فعلی بین منقول سنتی و معقول مدرن به مکمل تبدیل شود. پرسش این است که اگر قرار باشد تعارض فعلی به مکمل بودن تبدیل شود چه تدارک سازمانی[1] برای این کار لازم است؟
- مرزبندی کارکردیِ دو ساحت؛ «آنچه سنجیده میشود بهبود مییابد»
این نقل قول از پیتر دراکر، نظریهپرداز مدیریت، کاملاً مصداق دارد. میتوان اضافه کرد که به احتمال قوی هر رویکرد سیاستی که سنجیده نشد نیز به ضایعه و خسارت و آسیب منجر میشود. این نکته در مورد تصمیمهای مبتنی بر جهانبینی منقول و معقول هردو مصداق دارد.
مبنا و کانون قرار دادن این اصل لازم است: ایمان و اخلاق برای معنا و هنجار ضروری است؛ همچنین علم و عقلانیت برای طراحی و اجرای سیاست عمومی و ایجاد ثمرات عمومی از نتیجه علم، تخصص و فنآوری، اجتنابناپذیر است. تصحیح و تکمیل و ادامه دست آورد در هر دو جهانبینی نیز نیازمند بررسی پیشانه و تعریف دقیق گامهای پیش رو، بررسی و تعیین هزینه هر گام و فایده آن و نتیجه مورد انتظار از آن تصمیم است. همچنین مطالعه مابعد از آنچه حاصل آمده و تصحیح مسیر به دور از تعصبورزی ضروری است.
ابزار کار: آنچه که در کشور ما در امر سیاستگذاری مغفول بوده است از جمله مبنای اثرسنجی تصمیمها، قوانین و مقررات بوده است. به این معنی که بسیاری تصمیمها بر اساس مبانی هنجاری اتخاذ میگردد با اهداف آرمانی مبهم. اما زمانی که اثر عملکرد نامطلوب آن در سطح جامعه ظاهر میشود به آن آثار توجهی معطوف نمیگردد و تأثیرانگیزی آن سنجیده نمیشود. به این معنی که اسناد بالادستیِ حکمرانی (قوانین، مقرارات، مصوبهها) بایستی مبتنی بر شواهد مشخص و دلائل معتبر و دارای پشتبند تنظیم شو و شرح شواهد به صورت گزارش همراه اسناد باشد.
- ارزیابی تاثیرانگیزی قوانین و مقررات (RIA)
کمتر ملاحظه میشود که برای هر تصمیم سیاستی بررسی شده باشد که بایستی چه نتیجهای فرادست آید و این امر از قبل تبیین شود که انتظار میرود یک تصمیم چه نتیجهای دربر داشته باشد. به همین دلیل نیز وقتی اثر یک تصمیم مورد پسند تصمیمسازها نبوده همان شیوههای ناموفق با شدت و حدت بیشتری پیگیری شده تا جائی که هزینه فزاینده سبب میشود آن شیوه علیالحساب به کناری نهاده شود (مبارزه با تملک دستگاه ویدئو، مبارزه با آنتن ماهواره، مبارزه برای حجاب، مبارزه برای باز اندیشی علوم، جستوجوی شیوههای جایگزین مدیریت، اقتصاد و بانکداری... نمونههای قابل ذکر هستند).
نه در قبل از انقلاب نه بعد از آن نمیتوان هیچ موردی را یافت که چنین مرحلهای، یعنی تعیین نتایج مورد نظر از یک تصمیم به صورت مدون و بخشی از اسناد بالادستی، انجام شده باشد. مثلاً پروژه اصلاحات ارضی برای سیسال باعث بلاتکلیفی در امر مالکیت در کشاورزی ایران شد. پروژه هستهای از زمان شروع در سالهای قبل از انقلاب و تا کنون بدون تعریف هدف مشخص و دست آورد و بدون انجام مطالعه نیاز و هزینه فایده پیگیری گردید، همین ایراد به برخی از سایر پروژههای بزرگ مانند فولاد نیز وارد است. هیچ یادداشت سیاستی، همراه با تجزیه و تحلیل هزینه فایده، یادداشت هدف و انتظار تاثیرانگیزی به پیوست هیچ پروژه یا تصمیم کلان نبوده یا در اختیار عموم قرار نگرفته است. این امر در مورد تصمیمهای مبتنی بر منقول و معقول هردو مصداق داشته است.
با توجه به این که ادبیات و مآخذ فراوانی در مورد بررسی اثرانگیزی تصمیمها و مقررات(RIA) وجود دارد، از شرح چگونگی انجام این شیوه اجتناب و فقط بر ضرورت انجام آن تاکید مینماییم.
- شاخصهای کلیدی تعیین عملکرد سازمانها، شرکتها و دولتها KPI
در صورتی که یک چنین گزارشها و سنجههائی از اثر انتظاری ناشی از اجرای یک قانون یا مقررات و یا هرگونه مصوبه و تصمیم و یا درجه موفقیت سازمانها و دستگاههای حکومتی وجود میداشت، ازجمله ممکن بود ارزیابی کرد که کارکرد هر روش و تشکیلات متکی بر جهانبینی منقول و معقول، روش متکی بر هنجار یا ضابطه، روش احساسی یا عقلائی چگونه بوده و با این سنجهها بهتدریج مجموعههای موفقی از اقدامات ناشی از دو جهانبینی را سرند کرد و مبنای استنتاج قرار داد.
۲-۳-اهمیت نهادسازی معرفتی
قبلاً اشاره شد که فقدان نهاد سازی معرفتی در کشور یک عامل ناکامی در حیطه کارکرد روشنفکری و جامعه تحصیل کرده نیز بوده است. در این قسمت به تشریح این مطلب خواهیم پرداخت. گرچه تداخل منقول و معقول و بیرون شدن منقول از حیطه سنتی و ورود به میدانهای پر ریسک و نا آشنای اداره اقتصاد، سیاست، فرهنگ و علم، دیپلماسی و نظامیگری نتیایج مبهمی به همراه داشته اما نباید نسبت به ضعف مخرب روششناسی و شیوه معقول، چنانکه در کشور ما توسط برخی روشنفکران پیگیری شده، نیز غافل باشیم. برای مثال، مرور عملکرد برخی از این گروه، از جمله تحصیلکردههای دانشگاهی، جز پرخاش، زبانآوری، طرح مطالب احساسی، موضعگیری برای جذب مرید و پیرو، بی بهره بودن از پارادایم فکری، نا مشخص بودن جایگاه در سنت علمی رشته مربوط، نتیجهای بدست نمیدهد.
قبلاً به شکستهای مکرر روشنفکری ایران اشاره شد. کاهش درجه استقلال دانشگاهها و پژوهشگاهها، نبود تأمین مالی رقابتی مبتنی بر داوری همتا، و شبکه آزمایشگاههای ملی داده، عدم درک و به رسمیت شناختن روش علمی و روال نبودن اندیشه ورزی سیستماتیک از نقاط ضعف و بحرانی این حیطه است. در نظام دانشگاهی به تدریج و به صورت فزاینده عامل استقلال و کیفیت، مادون سایر ملاحظات قرار گرفته و ارتقاء شغلی بر پایه تاثیرانگیزی آموزش و پژوهش در حیطه عمومی انجام نشده و کمیت بجای کیفیت و روابط، گزینش و ملاحظات سیاسی و ایدئولوژی به جای ضابطه قرار گرفته و تعیین کننده بوده است. آموزش و پرورشِ خردِ نقاد همراه با سلوک صلحآمیز و مدارا مکان و منزلت درخور و با ثبات و تقویتشونده نیافته است، این وجه از مطلب نیز درخور کنکاش است.
۲-۴- بحران و ضعف نهادسازی معرفتی
یکی از مغفولترین و در عین حال بنیادیترین علل عقبماندگی تاریخی ایران، لااقل در یک قرن اخیر، را باید در ضعف نهادسازی معرفتی جستوجو کرد؛ یعنی ناتوانی در تبدیل «ایده» به «نهاد» و در تبدیل «دانش» به «قدرت سازمانیافته». در حالیکه تمدنهای موفق، از اروپا تا شرق آسیا، علم و عقلانیت را در قالب نهادهایی پایدار -دانشگاه، پژوهشگاههای مستقل با فعالیت مستمر، انجمن علمی، مراکز و پایگاههای داده و آمار، مراکز سیاستپژوهی، شرکتها و سازمانهای دانش بنیان و فنآور، به جهت تبدیل دانش به ثروت عمومی، ایجاد تدارک و سازماندهی و شیوههای عقلائی و پایدار برای اشاعه دانش و ثمرات آن در سطح جامعه- نهادینه کردند، در کشور ما عمدتاً به سطح گفتمان و ترجمه بسنده شد. بیآنکه حاملان نهادی لازم برای تدارک، انباشت و تداوم معرفت علمی ایجاد شود. لازم به تاکید است که پیشرفت و توسعه علم و روش علمی به تنهایی برای بهبود شرایط زندگی مردم یک جامعه کافی نیست. تجربه اروپا از قرن نوزدهم نشان میدهد که مراحل تبدیل علم به ثروت و بهرمندی عمومی از آن خود یک برنامه جداگانه و درخور توجه است و نهاد سازی خاص خود را میطلبد. روشنفکری چپگرا و صوفیمسلک ایران در طی یکصد سال اخیر نه تنها به اهمیت این مرحله توجه نکرده بلکه عمدتاً در مقابله با آن قرار گرفته است. در واقع برخلاف تصور، استفاده از فنآوری در بهبود زندگی اجتماعی یک حرکت اجتنابناپذیر و طبیعی نبوده است. این شیوه هم از قرن نوزدهم در اروپا، با تلاش و ابتکار افرادی نوآور و با استعداد، به یک نوع روال تبدیل گردید ونهادهای مربوط ایجاد شد.
۲-۵- نهاد معرفتی چیست و چرا بنیادی است؟
نهاد معرفتی، صرفاً یک ساختمان، موسسه، یا وزارتخانه نیست؛ بلکه سازوکار اجتماعی تولید، داوری، تصحیح، انتقال و بهرمندی عمومی از دانش معتبر نیز هست. دانشگاه پژوهشمحور، نظام داوری همتا، مراکز تحلیل داده و سیاست عمومی، انجمنهای تخصصی مستقل، و رسانههای مبتنی بر حقیقتسنجی، شرکتها و موسساتی که نتیجه دانش را به ثروت عمومی تبدیل کنند، همگی اجزای چنین نهادیاند. در غیاب این سازوکار، دانش به گفتار تبدیل میشود، نه به عمل؛ به خطابه بدل میشود، نه به سیاست.
- سه مسیر، یک پرسش: چرا ژاپن، آلمان و کره جنوبی نهاد معرفتی ساختند و ایران در آن حد موفق نبود؟
در سال ۱۸۷۱، گروهی از جوانان ژاپنی با ظاهری ساده و چهرههایی مصمم، از بندر یوکوهاما عازم سفری شدند که بعدها به «هیئت ایواکورا» شهرت یافت. مقصدشان جنگ نبود؛ علم بود. مأموریتشان نه فتح سرزمین، بلکه شناخت راز قدرت غرب بود. آنها به لندن، برلین، واشنگتن و پاریس رفتند تا دریابند چرا ملتهای اروپایی پیشرفت کردهاند. این سفر آغازگر انقلاب میجی شد؛ نه فقط در سیاست، بلکه در اندیشه و نهادسازی علمی.
در همان دوران، در اروپا، بیسمارک در آلمان مشغول ساخت دولتی بود که بر ستونهای آمار، آموزش فنی و بوروکراسی منظم استوار بود. نیم قرن بعد، در قارهای دیگر، کره جنوبی ویران از جنگ، مسیر مشابهی را پیمود: از فقر و دیکتاتوری، به جامعهای دانشبنیان با دانشگاههای پژوهشمحور و دولت برنامهریز تبدیل شد. در همه این مسیرها یک مؤلفه مشترک دیده میشود: نهادسازی معرفتی؛ تبدیل دانش به ساختار، قدرت و ثروت.
-ژاپنِ میجی: از شمشیر سامورائی تا قلم دانشمند
در نیمه قرن نوزدهم، ژاپن جامعهای بسته و مبتنی بر وفاداری فئودالی بود. تجارت خارجی محدود با هلندیها انجام میشد و ورود خارجیها به ژاپن ممنوع بود، ورود زورمندانه کشتیهای جنگی آمریکا در ۱۸۵۳ به بندر توکیو، شوک تمدنی ایجاد کرد. فرمانده ماتیو پری با چهار کشتی بخار در ۸ ماه جولای آن سال وارد بندر توکیو شد و اعلام کرد یا تجارت کنید یا جنگ. مردم که کشتی بخار ندیده بودند به گمان ظهور اژدهای افسانهای که از دهان آن دود و آتش بیرون میآمد دچار وحشت عمومی شدند. این یک شوک و تکانه تمدنی عمیق بود.
امپراتور میجی و گروهی از افسران و تکنوکراتهای جوان، سازماندهی قدرت امپراتور و کاهش اقتدار فئودالها و سامورائیها را وجهه همت خود قرار دادند و اصلاحاتی را به اجرا گذاردند که نقطه عطفی در تاریخ ژاپن بود، رهبران جدید ژاپن دریافتند که چاره در مقاومت نیست، در یادگیری و تطبیق عقلائی است. آنان نظام آموزشی را از نو بنا کردند، دانشگاه امپراتوری توکیو را در ۱۸۷۷ تأسیس کردند و صدها دانشجو را برای تحصیل علوم طبیعی و مهندسی به اروپا فرستادند همچنین آئین جدید تجارت آزاد را فرا گرفته در جهت منافع کشور به کار گرفتند.
در بازگشت از اروپا، آن نخبگان ژاپنی در وزارت آموزش و سپس در بنگاههای صنعتی و تجاری جای گرفتند. شعار دوره میجی این بود: «دانش برای قدرت ملی است» یا «کشور را ثروتمند سازیم و ارتش را قدرتمند».
(مقایسه کنید با سرنوشت بورسیههای ایران که از اروپا و بعداً امریکا برگشتند و موجب نگرانی حکومتهای استبدادی بوده و اگر از استقلال و عزت نفس بارز برخوردار بودند مورد عناد نیز قرار میگرفتند.)
این رویکرد را مقایسه کنید با رویکرد شکست شاه اسماعیل از عثمانی، به دلیل نداشتن توپ و سلاح مدرن، عدم توفیق شاه عباس در بیرون راندن اروپائیان از خلیج فارس و خصوصاً بحرین، شکست فاجعهبار فتحعلی شاه به دلیل برتری فنی روسها، شکست محمدشاه... که هر کدام یک تکانه تمدنی تاریخی بود اما درسی از آنها آموخته نشد و در ذهن صاحبان قدرت مویرگی را نیز به لرزه درنیاورد.
ژاپن در پی تقلید از فلسفه اجتماعی غرب نبود و سنتهای اجتماعی کارساز خود را نیز انکار نکرد؛ بلکه میان آن دو پل نهاد. دانشگاه، مؤسسات آماری، و مؤسسات مهندسی تبدیل به ابزارهای دولت شدند. در کمتر از نیم قرن، ژاپن از جامعهای کشاورزی به قدرت صنعتی آسیا بدل شد.
کلید موفقیت آنان ترجمه دانش به نهاد بود: علم، نه فقط در کتاب، بلکه در وزارتخانه، سازمان، جامعه و مدرسه، شرکت و کارخانه نهادینه شد.
- آلمان بیزمارک: عقلانیت در خدمت دولت
آلمان قرن نوزدهم در سایه بیزمارک به کشوری صنعتی و سازماندهی و نظم بی نظیر بدل شد. اما پشت چهره آهنین آن، نهادهایی نرم و دانشی محور شکل گرفتند. مدل «دانشگاه هومبولت» با محوریت پژوهش و آزادی علمی، الگویی نو پدید آورد. با این نیت و اراده که «دانشگاه، جایی برای تولید حقیقت است، نه تکرار آن».
بیزمارک فهمید که اقتدار سیاسی بدون زیرساخت دانشی دوام ندارد. او نظام بیمه کارگران، بوروکراسی آموزشدیده و سازمان آمار ملی را ایجاد کرد. بدینترتیب، علم از دانشگاه به دولت راه یافت و تصمیمگیری بر داده استوار شد.
این پیوند میان عقل و قدرت، آلمان را در پایان قرن نوزدهم به کشوری تبدیل کرد که مهندسی، شیمی، و علوم اجتماعی در آن نهادینه شدند؛ از ماکس وبر در دانشگاههای برلین مشغول شده تا شرکتهای تحقیقاتی بایر و زیمنس ایجاد گردیدند.
- کره جنوبی: دولت توسعهگرا و مغزهای متفکر
پس از جنگ کره (۱۹۵۳)، این کشور یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود. اما از دهه ۱۹۶۰، دولت نظامیِ وقت دریافت که بدون علم و سازمان دانش بنیاد نمیتوان صنعتی شد. با الهام از ژاپن و آلمان، «مؤسسه توسعه کره» را در ۱۹۷۱ بنیان گذاشت؛ مرکزی که نقشی مشابه یک «مغز متفکر دولت» ایفا کرد.
موسسه توسعه کره پژوهش اقتصادی و سیاستی را با استقلال نسبی انجام میداد، داده جمعآوری میکرد، سناریوهای رشد مینوشت و تصمیمهای کلان دولتی را ارزیابی مینمود. دانشگاههای صنعتی پوهانگ[11] چون و موسسه عالی علم و تکنولوژی کره نیز بهعنوان دانشگاه ممتاز حلقههای میان علم و صنعت عمل کردند.
به زودی نتیجه این نهادسازی دانشی، تبدیل کره از یک صادرکننده برنج به صادرکننده نیمهرسانا بود. لازم است تاکید کنیم توسعه کره تنها با سرمایهگذاری یا نیروی کار منضبط و ارزان رخ نداد؛ با ایجاد نهادهایی که تصمیمگیری را بر پایه داده بنا کردند رخ داد.
بخش سوم- جمعبندی بحث و راه پیشرو
۳-۱- خلاصه بحث تاکنون
- چراییِ اینکه جهان اسلام و ایران فاقد نهاد معرفتیِ پایدار شدند، بحثی پُرماجراست؛ غزالی بهعنوان آغازِ بحث معرفی شد، نه پایان آن. نقش او در بیرون راندن اندیشه فلسفی- و ایستادگیِ ابنرشد در برابرش، که در جهان اسلام پژواکی نیافت اما در اروپا چراغ خرد را روشنتر کرد- صرفاً یک جدال فکری نبود، سرآغاز یک مسیر تمدنی بود.
- در غرب، عقلانیت نهادینه شد: دانشگاه، آکادمی، پژوهشکده، مؤسسات انتشاراتیِ پایدار، انجمنهای علمی، نشریات علمیِ ادواری، تألیفات مبتنی بر داوری همتا، و شرکتهای دانشبنیان.
- در شرق اسلامی، عقلانیت عمدتاً روایی شد: روایت از گذشته، بحثهای کلامی، تلقین و تکرار. نتیجه آن، حاشیهنشینی روش علمی و آزمونپذیری در سیاست و اجتماع بود.
۳-۲- جمعبندی تطبیقی از سه تجربه (ژاپن، آلمان، کره جنوبی)
تجربه این سه کشور نشان میدهد که توسعه، پیش از آنکه محصول سرمایه یا منابع طبیعی باشد، نتیجه نهادسازی معرفتی است: هنرِ تبدیل عقلانیت به ساختارهایی که خروجیِ اندیشهورزی و تصمیمسازی را -چه در حکومت و چه در جامعه مدنی- با ضوابط علمی و عقلانی همسو میکند. آنان «عقل» را به «نهاد» بدل کردند؛ در تجربه ما عقل هنوز بیش از آنکه به سازوکار تبدیل شود، در گفتار میماند.
اگر ایران بخواهد از چرخه بحران و تکرار بیرون آید، باید درسهای تجربی را با مقتضیات فرهنگ خود بازتعریف کند: از گفتار به نهاد، از روایت به پژوهش، و از شعار به دانش. آینده ایران نه در قدرت سیاسی یا منابع طبیعی، بلکه در قدرت نهادسازی علمی و تولید ثروت از علم و فناوری رقم خواهد خورد.
۳-۳- چرا مسیر ایران متفاوت شد؟
از مشروطه تا امروز، ایده «علم و عقلانیت» همواره مطرح بوده و اهمیت آن نزد اهل دانش شناخته میشده است، اما نهادِ پایدار برای آن ساخته نشد. نمونه راهگشا دارالفنون است: امیرکبیر -پیش از امپراتور میجی- به ایجاد نهاد علمیِ جدید همت کرد و آغازِ امیدبخشی داشت؛ اما پس از مرگ او، با تقلیل توقعات به «حفظ ظاهر»، دارالفنون بهتدریج به یک دبیرستان تبدیل شد و نهایتاً فرومرد.
این پرسشِ حیاتی پابرجاست: چرا بسیاری از نهادهای نو در ایران از فردای آغاز کار یا دچار ایستائی میشوند یا تنزل مییابند؟ به سرنوشتِ دانشگاهها، مؤسسات پژوهشی، راهآهن، هواپیمایی، کارخانهها، شرکتها، بانکها و نهادهای فرهنگی بنگریم -سازوکار خلاقیتِ خودپایدار کمرمق است.
برای روشنسازی، باید میان نهاد و سازمان فرق گذاشت:
- نهاد یعنی «قاعده بازی» در حیات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی (شفافیت، اطلاعاتِ معتبر، صداقت، شمول، انصاف بیتبعیض، قانون برای صیانت از حقوق اساسی، و دادرسیِ کمهزینه)
- سازمان یعنی «تشکیلاتِ اجرای آن قواعد» (دانشگاه، دادگستری، شرکت، بازارمدرن، رسانه).
در جهان مدرن، روابط روزانه هر فرد با صدها و هزاران نفر گره میخورد؛ از تأمین نانِ روزانه (در گذشته برای فراهم شدن نان روزانه از تولید گندم تا پخت، خدمان یک خانوار کفایت میکرد، امروزه تولید، واردات، حملونقل، سیلو، نانوایی، رفت و آمد از منزل به نانوایی در محیط شهری، نظارت بر بهداشت... خدمات هزاران نفر را نیاز دارد) همچنین سایر خدمات مانند خدمات پرداخت از طریق کارت بانک و کارت اعتباری، خدمات آموزشی و بهداشتی، بازار کار تا دادگاه و تنظیمگری. نهادهایی درست هستند که این درهمتنیدگی را قابل اعتماد، کمهزینه و کارآمد کنند: دانشگاهْ مرجعِ حقیقت علمی؛ بازار ماخذ تخصیص منابع و تولیدکننده اطلاعات شفاف؛ نظام قضاییْ مجری انصاف حقوقی (نه تحکم سیاسی)؛ شرکت کانونِ تولید ثروت از دانش و توزیعِ منافع آن در جامعه، قانون برای حفظ حقوق و آزادیها و حکومت به عنوان داور بیطرف، کارآمد و کمهزینه برای اجرای قانون، نظم و حفظ حقوق زیستی، اجتماعی و سیاسی مردم.
در ایران، بهصورت تاریخی، جای این نهادها -به معنای قاعده بازیِ پایدار- اغلب خالی یا کمرمق مانده است. فرآیند عقلانیت که باید مستمر و گامبهگام و از طریق آزمون، ارزیابی و تصحیح مکرر پایدار شود، مجال کافی نیافته: دانشگاه بیش از تولید پژوهشِ مسئلهمحور، به آموزشِ صرف متمایل شده؛ نظام آمار و داده استقلال کارکردیِ کافی نیافته؛ اندیشکدهها در سیاستگذاری جای مؤثر نگرفتهاند (حتی نمونههای ممتازی که در یک دولت ایجاد شده، در دولت دیگر از کار افتاده).
به تعبیر ساده: «دانش» داشتیم، اما «نظام دانشی» نساختیم. روایتگویی -چه سنتی و چه ایدئولوژیکِ چپ و راست- جایگزین تحقیق شد؛ ترجمه جایگزین تولیدِ علم؛ و شعار جایگزین روش.
۳-۴- پیامدهای فقدان نهاد معرفتی
الف) غیبت معیار حقیقت: وقتی نهاد علمیِ مستقل تعیینگرِ «صحت» نباشد، حقیقت به روایتِ، قدرت یا شعار واگذار میشود؛ خطا تصحیح نمیشود، تثبیت میشود.
ب) غیبت حافظه نهادی: هر دولت از نو آغاز میکند؛ خطاها تکرار و تجربهها فراموش میشوند؛ سیاست عمومی به آزمونوخطای پرهزینه و مکرر بدل میشود.
ج) غیبت گفتوگوی تخصصی پایدار: بازار «رأی» جای بازار «ایده» را میگیرد؛ خطیب و مدیرِ شعاری بر متخصص میچربد؛ عقلانیت از ساختِ قدرت کنار میرود.
د) گسست علم و ثروت: سازوکار خلق ثروت از کسب و خلق علم و فناوری و اشاعه منافع آن به جامعه ضعیف میماند.
۳-۵- ریشههای تاریخی شکست نهادسازی معرفتی (اشارات موجز)
در برهههایی حساس -مثلاً در عهد محمدعلیشاه- روشنفکریِ نوپا، نقد را با هتاکی درآمیخت و نزاع خیابانی بر تفکر نهادی چربید؛ سپس، با نفوذ ایدئولوژیهای خشونتمحور، روح آزادیخواهی و پیشرفتطلبی تحلیل رفت و نهادسازی معرفتی از کانون توجه دور شد. از مشروطه تا ۱۳۵۷، غالباً به ترجمه ایدئولوژی و خطابه سیاسی بسنده شد؛ دانشگاه، انجمن علمی، مطبوعات تحقیقی و دستگاه آمارِ مستقل به «پایگاه حاکمیت معرفت» تبدیل نشدند. به این ترتیب، سنتِ منقول -که نهاد داشت (حوزه، منبر، وجوهات)- بر سنتِ معقول -که نهاد نداشت (پژوهش، داوری، داده، سازمان، بودجه مستقل)- غلبه یافت.
۳-۶- اگر ایران بخواهد نهاد معرفتی بسازد
۱) بازتعریف انسان و حقوق او: گذار از نگاهِ صرفاً زیستی (معاش، و تولید مثل) / وصایتی به انسان، به نگاهِ صاحبحق، محترم، شایسته برای داشتن میدانِ بروز استعداد و مسئولیتپذیر؛ این مبنا، طراحی نهادها را دگرگون میکند.
۲) استقلال نهادی علم: دانشگاهها، مراکز آمار و پژوهشگاههای سیاستی باید از نفوذ سیاسیِ مستقیم بیرون باشند؛ استقلال علمی/مالی شرط اعتماد و کارآمدی است.
۳) سیاستگذاری مبتنی بر شواهد(RIA): هر تصمیم ملی باید پیوستِ داده و ارزیابی اثرات مقررات داشته باشد؛ سنجش پیشینیِ هزینه–فایده و پیامدهای اجتماعی–اقتصادی، قاعده کار شود.
۴) پژوهشِ مسئلهمحور: فاصله گرفتن از مقالهسازیِ صوری و حرکت به سمت حل مسئله واقعی کشور؛ پیوندِ دانشگاه–حکمرانی از دل پروژههای مشترک شکل میگیرد.
۵) حرفهایسازی دولت: مسیرهای شغلی شفاف، آزمون صلاحیت تخصصی، مدیریت تعارض منافع، و گزارشهای سالانه مبتنی بر شاخصهای عملکرد. ایجاد دبیرخانه «سیاست بر پایه شواهد» در هر وزارتخانه با دسترسی مستقیم به دادههای ثبت شده.
۶) اقتصادِ دانشبنیان و دادهمحور: آزادسازی دادههای غیرحساس (Open Data)، استانداردسازی آماری، حسابهای اقماری؛ قراردادهای «حل مسئله» میان دانشگاه–صنعت و جوایز نوآوریِ مسئلهمحور.
۷) دیپلماسی واقعگرا: سنجش هزینه–فایده ائتلافها، تنوعبخشی شرکای تجاری/فناورانه، و جذب سرمایه دانشی ایرانیان خارج.
۸) ترویج فرهنگ عمومیِ نقاد: آموزش «روش علمی و تفکر نقاد» از دبیرستان؛ رسانه عمومیِ راستیآزما (Fact-check)؛ المپیادهای «مسئله عمومی» برای دانشجویان.
۳-۷- چشمانداز آینده
فهم دقیقِ تاریخ و عقبماندگی شرط لازمِ هر تحول پایدار است. از قرون میانه تا دوران مدرن، سه عامل دستبهدست هم دادند: تفوق سنتِ منقول بر عقلانیت نقاد، ضعف نهادهای مدنی/آموزشیِ مدرن، و سپس وابستگی اقتصادی-سیاسی ناشی از عقبماندگی صنعتی. راه جبران، بازگشت سامانمند به عقلانیت و علم است -نه فقط در اقتصاد و تولید، بلکه در سیاست، اجتماع، مدیریت و دیپلماسی. تجربه ژاپن و کره جنوبی نشان میدهد که بازگشت به علم و فناوری، با نهادسازی دانشی ممکن و کارساز است.
البته نهادسازی معرفتی به تنهائی کافی نیست؛ فرهنگ عمومی نیز باید پرسشگری و تحلیل را فضیلت بشناسد؛ رسانهها ابزار ترویجِ دانش و نقد مسئولانه باشند؛ و حقوق شهروندی و آزادی اندیشه پاس داشته شود. وضعیت امروز تلخ است، اما امید و توان تغییر نیز موجود است. اگر نسل جدید با دانش و نهادسازیِ آگاهانه پیش برود، و سنتِ منقول در حوزه ایمان و اخلاق بماند و مدعی حل همه مسائل عمومی نباشد، میتوان عقبماندگیها را جبران و مسیر اقتدار پایدار را گشود.
۳-۸- نتیجه نهایی
مسئله ایران پیش از آنکه صرفاً اقتصادی یا سیاسی باشد، معرفتی-نهادی است. گذار موفق نه با حذف «منقول»، بلکه با قرار دادن هر سنت در جای درستِ کارکردی ممکن است: ایمان برای معنا و اخلاق؛ علم برای حل مسائل عمومی. روشنفکریِ آینده، زمانی موفق است که از نقد گفتاری و جدال لفظی به نهادسازی معرفتیِ پایدار گذر کند و استانداردهای علممحور -از داوری همتا تا ارزیابی عینیِ تجربه- را به مطالبه اجتماعی بدل سازد.
۳-۹- پرسشهای محتمل در مورد نکات مطرحشده تاکنون و پاسخهای کوتاه
در این مرحله بهتر است برخی نتاج مورد نظر از نکات بالا به صورت چند پرسش و پاسخی به آنان مرور شود:
پرسش: منظور از عقلانیت چیست؟ مگر نه این که در ایران از قدیم بر کاربرد خرد سفارش شده؟
پاسخ: همانند بسیاری رویکردها مفهوم عقلانیت و خرد از قرن هفدهم به بعد دچار تحول شد. ابتدا دکارت مسئله ضرورت درست راه بردن عقل را در کتابی تحت عنوان «گفتار در روش درست راه بردن عقل» مطرح کرد. منظور او اندیشیدن سیستماتیک و منظم و طی مراحل منطقی دقیق بود. برای همین هم ریاضیات را در چارچوب جدیدی که امروز با آن آشنا هستیم سازمان داد. نتیجه این که هیچ چیز را باور نکنید مگر این که با عقل خود به آن رسیده باشید. با این آغاز این که خرد چیست در پایان قرن هجدهم با کتاب «نقد خرد ناب» کانت جمعبندی شد. امروزه اگر بخواهیم خلاصه کنیم خرد در هر رشته، فیزیک، شیمی، پزشکی، اقتصاد.. دستآوردهای علمی آن رشته تاکنون است. از ویژگیهای خردورزی سنجشپذیری، ارزیابی، تجدید نظر و تصحیح بر مبنای تجربه، سنجش و ارزیابی است.
پرسش: آیا هوش همان خرد نیست؟
پاسخ: هوش مربوط به قدرت پردازش ذهن است. خِرد آموختنی است، ذهن انسان بالقوه میتواند خردمندانه پردازش کند اگر شیوه آن را بیاموزد. ظرفیت خرد ورزی بالقوه است لازم است از طریق آموزش و تمرین بالفعل شود. دکارت گفته که افراد با هوش اگر عقل را درست راه نبرند در میدان خطا چه بسا مسافتهای بلندتری طی کنند.
پرسش: آیا علم خطاپذیر است؟
پاسخ: دقیقاً؛ فضیلت علم در خطاپذیری مدیریتشده است. سازوکارهای تصحیح خطا (داده، نقادی، داوری، بازنگری) ابزار ترقی علم هستند. مبنا در علم شک است نه باور، روش علمی بر مبنای تلاش برای ابطال است. آنچه امروز علم است گزارهها و نتیجه تجربیاتی است که پیوسته سعی در ابطال آن اعمال شده اما باطل نشده. ممکن است فردا باطل شود. به همین دلیل کشش و کوشش، علم پویا و رشد یابنده است.
پرسش: آیا «منقول» برای انسجام اجتماعی لازم است؟
پاسخ: بله، اما در ساحت خداشناسی، ایمان واخلاق؛ حل مسائل عمومی نیازمند سنجشپذیری و پاسخگویی است. مرزبندی کارکردی بین دو حیطه، تعارضی که درمیان است را به مکمل یکدیگر بودن بدل میکند.
پرسش: آیا صرفاً از طریق شیوههای مبتنی بر منقول میتوان مشکلات جهان امروز را حل کرد؟
پاسخ: هرگز، روشهای مبتنی بر منقول معمولاً حاصل تجارب دورانهایی است که در بسیاری موارد با تحولات عصر حاضر همخوان نیست.
پرسش: آیا مشکلات امروز عمدتاً ناشی از تحریم است؟
پاسخ: تحریم ضربهزننده است؛ اما آسیبپذیری بالا از ناتوانی در سیاستگذاری علمی، تنوعبخشی، شفافیت و حکمرانی دادهمحور میآید.
پرسش: یک درس عمده از بحث حاضر چیست است؟
پاسخ: برای پیشرفت و حل مشکلات جوامع امروز نهادسازی معرفتی و گسترش فرهنگ پرسشگری در سطح جامعه در حیطه علم، فنآوری، اقتصاد، مدیریت، سیاست، سازماندهی و حقوق اجتنابناپذیر است. خصوصاً قشر تحصیلکرده نیازمند کسب آگاهی و مهارت در این زمینهها است.
منبع: آیندهنگر

نظر خود را بنویسید