تامین مالی تمامی دولتهای ایران از طریق فروش نفت انجام شده است. شکافهای هزینهای هم در دورانی که درآمد نفت کفاف هزینهها را نداده، از طریق چاپ پول، یعنی از طریق مالیات تورمی، پر شده است. در سالهای اخیر با کاهش درآمدهای نفتی، توسل به مالیات تورمی بیشتر شده و نرخ تورم را از بازه 15 تا 20درصد به بازه 40 تا 50درصد رسانده است. هم در تامین مالی نفتی و هم در تامین مالی تورمی، رابطه بین دولت و مردم یکطرفه است. دولت در ایران مالک نفت است و آن را به میزانی که میتواند میفروشد و در محلی که میخواهد هزینه میکند. این امر نیازی به تماس با مردم ندارد و نقش مردم در این میان، اگر نه صفر، اندک است. بنابراین دولت نیازی به اقناع مردم نمیبیند.
چنین ساختاری به نظر بدیهی میرسد؛ ولی الزامات آن بسیار گسترده است. تعیین وضعیت مالیاتی برای تمامی افراد به این معنی که افراد دارای پرونده مالیاتی باشند یا در ذیل پرونده مالیاتی دیگری (همسر یا پدر و مادر) قرار بگیرند، تجمیع اطلاعات اقتصادی افراد در یک پرونده، اتصال بانکهای اطلاعاتی به پروندههای مالیاتی، استفاده از روشهای آماری برای کشف ناسازگاریها و امثال اینها از جمله این الزامات است. چنین سیستمی باید به اندازه کافی ساده باشد تا همه فعالان اقتصادی بتوانند با آن کار کنند، بدون اینکه گریزگاههایی برای افراد پردرآمد فراهم کند و همزمان باید پیچیدگیهای لازم را داشته باشد تا بتواند گستره بزرگ فعالیتهای آحاد اقتصادی را پوشش دهد. این ساختار به بسیاری از مباحث مطرحشده در رسانهها در مورد مالیات پاسخ میدهد. اینکه از پزشکان یا طلافروشان یا هر صنف دیگری مالیات گرفته شود، اینکه اطلاعات مبادلات کارتخوان یا کارت به کارت باید مورد استفاده قرار گیرد، اینکه مبادلات انجامشده به نام اعضای خانواده باید وارد پرونده شود و سوالاتی از این قبیل در این ساختار پاسخی روشن دارند و نیازی به طرح آنها بهعنوان مسالهای مستقل نیست.
تشکیل چنین ساختاری از بعد فنی در دوران ما که بسیاری از معاملات با واسطههای الکترونیکی انجام میشود چالشی غیرقابل حل نیست. چالش اصلی این است که اگر افراد جامعه باور داشته باشند که در مراحل جمعآوری، نگهداری و استفاده از این اطلاعات امکان سوءاستفاده وجود دارد یا معتقد باشند که قوانین مالیاتی بدون مشارکت آنها تدوین میشود و به جای رعایت عدالت، منافع افراد و گروههای صاحبان قدرت را نمایندگی میکند یا به این نتیجه برسند که مالیاتهای گردآوریشده به جای افزایش رفاه آنها، صرف رانتدهی به افراد و گروههای خاص میشود، به هر دستاویزی متوسل میشوند تا از این ساختار بیرون بمانند. این امر را میتوان خطای نوع دوم در سیستم مالیاتگیری نامید.
خطای دوم که کمتر به آن پرداخته میشود، مالیاتگیری ناحق است. ارائه تعریف دقیقی از این خطا مشکل است، ولی بهاجمال میتوان گفت که دولتها، بهخصوص وقتی که نظارت قانونی بر رفتار آنها قوی نباشد، ممکن است بر مبنای انگیزههای سیاسی، سیستم مالیاتی را طوری طراحی کنند که در نهایت همه مردم یا گروههای بزرگی از مردم آن را تبعیضآمیز و ناحق بدانند. نمونههایی از رفتارهایی که مردم را به این نتیجهگیری میرساند در بالا ذکر شد. گفتوگویی ساده با بسیاری از افراد جامعه میتواند نمونههای بیشماری از مالیاتگیریهای ناحق ارائه کند.
اینجاست که رابطه دوطرفه بین دولت و مردم در حوزه مالیاتگیری معنا پیدا میکند. به زبان ساده، اگر قرار است بخشی از ماحصل تلاش یک فرد به دولت منتقل شود و دولت -و نه فرد- در مورد نحوه خرج آن تصمیم بگیرد، فرد باید در تمامی مراحل مشارکت داشته باشد؛ در غیراین صورت، هر کاری که بتواند میکند تا ماحصل تلاشش را از دسترس دولت دور کند. تلاش در جهت جمعآوری مالیات بدون توجه به این اصل اساسی برای جامعه هزینههای بسیار زیادی خواهد داشت.
اقتصاد ایران تجربههای موفق و ناموفق متعددی در اعمال اصلاحات اقتصادی داشته است. اصلاحاتی که بدون در نظر گرفتن زمینههای لازم اعمال میشوند و شکست میخورند، خود به بزرگترین موانع اصلاحات بعدی تبدیل میشوند. اصلاح نظام درآمد و هزینه در ایران و حرکت از سیستم مبتنی بر فروش منابع و چاپ پول به سیستم مبتنی بر مالیات نیازمند اصلاحات بزرگ اقتصادی و سیاسی است. اگر این حرکت بر مبانی استواری بنا نشود، شکست آن حتمی است و تبعات چنین شکستی بزرگتر از آن است که در وصف بیاید.
* اقتصاددان
منبع : روزنامه دنیای اقتصاد

نظر خود را بنویسید