همانطور که بوکانان و واگنر در کتاب خود با عنوان «کسری دموکراسی» توضیح میدهند، همواره در تاریخ، دولتها بر آن بودند تا خرجشان با دخلشان بخواند. از اینرو قاعده بر آن بود تا بودجه متعادل باشد. حتی در دورههای صلح، تلاش آن بود تا مازاد بودجه ایجاد شود و بتوان از این مازاد در دوران جنگ بهره برد. به این شکل اصولا کسری بودجه امری استثنایی در تاریخ و مختص به دوره جنگ بوده است. جالب آنجاست که شاید حکومتهای ستمگری وجود داشتند که مالیات و خراج بالایی را بر رعایای خود تحمیل میکردند، اما کمتر میتوان سراغ از کسری خزانه این حکومتها گرفت. تفکر غالب در مورد بودجه دولت مانند بودجه هر خانوار آن بود که دولت باید بودجه خود را تراز کند. اما در نیمه اول قرن بیستم جان مینارد کینز این قاعده را برهم زد. از نظر وی دولت نباید به دنبال تراز کردن بودجه باشد، بلکه باید با ابزار بودجه، اقتصاد را در سطح اشتغال کامل به تعادل برساند. شعار کینز «تعادل اقتصاد» به جای «تعادل بودجه» بود. از منظر کینز، کسری بودجه به وجود میآمد تا افراد بیشتری اشتغال یابند و مگر این امر «اخلاقی» نبود؟
اما کینز و اسلافش برای توجیه کسری بودجه باید از یک مانع دیگر نیز عبور میکردند. تا پیش از این رویکرد غالب آن بود که تامین مالی کسری بودجه از طریق استقراض به معنی مصرف یک نسل به هزینه آیندگان است، آن هم بدون اجازه آنان. کینز اما معتقد بود یک جامعه در هنگام کسری بودجه به خودش بدهکار میشود! آن هم برای رسیدن به سطح اشتغال کامل. به این شکل کینز مانع اخلاقی بدهکار شدن دولت را برداشت.
منبع : روزنامه دنیای اقتصاد

نظر خود را بنویسید