از آغاز موج سوم مهاجرت افغان به ایران با بازگشت طالبان بیش از یک سال گذشت
سوگ مهاجران
1401/10/04
218
این مطلب را به اشتراک بگذارید
اگر میخواهید درباره شرایط مهاجران افغانستان، حضور آنها در بازار کار، فرصتها و تهدیدهای این حضور بدانید، خواندن این پرونده به شما توصیه میشود.
لیلا ابراهیمیان/آینده نگر
آخرین بهانهای که باعث شد دل به راه غربت بدهد، بیستوچهارم مردادماه 1400 اتفاق افتاد؛ محمد اشرفغنی با رسیدن طالبان به دروازههای کابل، افغانستان را ترک کرد؛ اگرچه او بعد از خروج از کشور در صفحه فیسبوک خود نوشت: «برای جلوگیری از خونریزی کشور را ترک کردهاست» و محبور بوده میان «ایستادن مقابل طالبان مسلح» یا «ترک کشور عزیز» یکی را انتخاب کند اما او نه از خونریزی که از مسئولیت فرار کرد و مخالفان غنی، رئیسجمهور پشتون را «خائن» خطاب میکنند. طالبان آمد و غنی آخرین وعده خود یعنی «مبارزه با فساد مالی و اداری»، «اصلاح اقتصادی» و «تبدیل افغانستان به گذرگاه تجاری» را با خود به همراه برد با چمدانهایی از دلار به امارات. طالبان هم خطونشان کشیدند به زنان و دخترکان و کینهتوزتر از روزهای قبل با آنها، با فعالان مدنی، با مخالفان و منتقدان خود برخورد کردند. آنها اگرچه از اول به فکر این بودند که از سوی سازمان ملل به رسمیت شناخته شوند ولی به دلیل نبود قانون و وحدت رویه برخوردها سلیقهای بود.
مردم یا بخشی از مردم راه سفر پیشگرفتهاند؛ سفر نه راه فرار؛ فرار به ترکیه، ایران، پاکستان و اروپا؛ ظرفیتهایی از 20 سال نهادسازی که بار دیگر راهی غربت شد در ادامه دو موج قبلی مهاجرت که اولین بار با حمله روسها به افغانستان رخ داده بود و برای بار دوم با قدرتگیری طالبان در افغانستان؛ این بار دوباره طالبان برگشته بود با این شعار که «دموکراسی مرد؛ دموکراسی تمام شد». هجوم اخبار، عکس، دلنوشته و تحلیل از رخداده افغانستان، تاریخ قدرتمندان و بیقدرتها را بار دیگر به رخ میکشید: قدرتمندان رومیها بودند؛ ضعفا کارتاژیهای شجاع اما تکافتاده. چون تصویری ثبت شده از پدر و کودک و فرودگاه؛ مردی جامانده و مستأصل و سرگشته، چون زنانی برقعپوش که چشمانشان به غارت رفته است. تا اینکه آنها به پشت دروازههای شرق ایران رسیدند تا به شهادت آمارهای غیررسمی تعداد مهاجران در ایران به پنجمیلیون نفر برسد در دورهای که وضعیت اقتصاد کشور، بد بود و تحریمها و شیوع ویروس کرونا روزهای تلختری برای کشور رقم زده بود.
ابنباری موجی از زنان، مردان و کودکان افغانستانی راهی ایران شده بودند که شاید با گذشته فرق داشتند؛ جوانانی تحصیلکرده، تکنوکراتهایی از طبقه متوسط جامعه که در پی ورود به بازار کار و تحصیل فرزندانشان بودند در میان مشکلات جامعه ایرانی که بخشی از جامعه با گشادهرویی به آنها خوشآمد نمیگفت چون دهه 60. اما بخش از آنها چون گذشته به راه ایران آمده بودند؛ گذرا، دایمی یا قصد عبور به مقصد سوم را داشتند از راه ایران. یاد «آنتیا» میافتم: کودک کاری که دانشجوی روانشناسی بالینی شد در زمانه موج دوم مهاجرت؛ او خاطرات روزهای سختی خود را برایم زمزمه کرد بود، در میان اشک و حسرت، تلخ و شیرین. او ساکن منطقه غار بود و دغدغه همیشگیاش به گفته خودش کودکان کار؛ «دروازهغار باعث شد که من خیلی عمیقتر به مسائل اطراف خود نگاه کنم. اینجا ترکیبی از فرهنگ افغان، ترک، کرد، لر، غربتی و...است که هر کسی را به خلوت خود راه نمیدهند. اما من از هر کدام از این فرهنگها تکههایی را برخود برداشتهام و درباره آنها سؤالات زیادی در ذهن دارم... هنوز هم خیلی از مسائل آنجا، من را ناراحت و مأیوس میکند. انرژی من را تحلیل میبرد. اما وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم گذر روزها، تجربیات گرانبهایی را برایم به یادگار گذاشته که باعث درک من از جامعه اطرفم شده. آن وقت هست که محکم میایستم و به باور خود ادامه میدهم.» روزهای سفرش را به تهران چنین روایت میکرد: «دو ساله بودم. جنگ بود و طالبان بر افغانستان حاکم بودند. فضا بوی باروت میداد. ما هم تصمیم به ترک خانه و کاشانه گرفتیم. تا مرز هیچ تصوری از سفر به ایران نداشتیم. شهر به شهر و روستا به روستا از کابل دور میشدیم تا به حاشیه افغانستان رسیدیم. وقتی به مرز میرسیم با تصمیمی آنی قدم به خاک ایران میگذاریم و مستقیم به تهران میآییم.
هنوز چراغهای اطراف میدان آزادی را به خاطر دارم...» بغض م خود را فرو میخورد «آن زمان دو ساله بودم اما صحنهای را هرگز فراموش نمیکنم. اینقدر اندوه در این خاطره هست که هرگز یادم نمیرود. چند تصویر مبهم از داییام دارم. او آن زمان نوجوان بود. خواهرم نتوانسته بود با او خداحافظی کند و او پشت اتوبوس ما میدوید. هنوز جلگوزههایی (بادامهندی) که داییام برای ما میآورد را فراموش نکردهام.» روایتهایی که افغانستانیها در ایران تعریف میکنند روایتای است از اشک و ماتم: «در 10 سال گذشته (سالهای 1386-1396) با اینکه ما کارت اقامت داشتیم ولی هر بار با بازی روانی ما را میترساندند که شما را به افغانستان برمیگردانیم. یکبار برادرم را 3-4 ماه به سنگسفید در مشهد منتقل کردند. آن زمان شرایط افغانستان خیلی بد بود. مادرم تلاش میکرد که مانع برگشت او به افغانستان بشود. برادرم سه ماه در مشهد بود و برای خانواده سه سال بود.» حالا جمع آنیتاها بزرگتر شده و شاید مشکلاتشان هم بزرگتر؛ اما همچنان میتوان به چراغ انجمنهای فعال این حوزه دلبست؛ همانطور که آنیتا به همراه خواهر و برادرش به این چراغ دلباخته بود و راه رهاییاش را از همانجا آغاز کرده بود. اما سوگ در غربت هنوز برای آنیتا سوگ دردناکی است و شاید دیگرانی هم چنین در غربت به سوگ بنشینند؛ در میان کسانی که غربت شاید راه رهایی آنها باشد از غم و تلخکامی در وطنی که دیگر وطن نیست.
نظر خود را بنویسید