دانشگاه چه پاسخی برای پرسشهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه دارد؟
جدال با خیال
1401/09/16
238
این مطلب را به اشتراک بگذارید
آیا دانشجویان در ایران برای بهبود آینده کشور تربیت میشوند و آیا آموزش علم اقتصاد و سایر علوم در دانشگاههای ایرانی کاربردی است؟ پاسخ را در این پرونده بخوانید.
لیلا ابراهیمیان/آینده نگر
مکتبخانه روشی سنتی برای تربیت بچهها بود؛ بچهها قرآن و سعدی میخواندند و مولفهای در بین این خوانش مغفول بود و آن را حسن رشدیه وارد کشور کرد: «آموزش به سبک نوین». موافقانش آموزش غربی را مثبت میدیدند و مخالفان آن را روندی برای تربیت ضددینی بچهها. گویی «زمان» و «زمانه» تغییر کرده بود و میخواستند جامعه مدرن شود؛ این را حتی رشدیهِ اهل خدا و مذهبی هم درک کرده بود. او میخواست زنگ کلاس درس را به صدا درآورد؛ «زنگ زمان» و مخالفانش آن را با صدای زنگ کلیسا شبیه میدانستند.
تأسیس مدارس جدید در ایران یکی از بزرگترین تحولات فرهنگی جامعه بود. این تحول بزرگ آرام آرام رخ داد و خود مشروطهخواهی را بسط بیشتری داد. تا پیش از تأسیس مدارس جدید توسط میرزاحسن رشدیه مدارسی مانند دارالفنون و مدرسه نظامی تهران و... متعلق به فرزندان اعیان و اشراف بود. در روزگاری که سواد داشتن برای پسران بیمعنی و برای دختران جزو معایب و محرمات بود، میرزاحسن رشدیه و پس از او افراد بسیاری مدرسه تأسیس کردند؛ اما مکتبخانهها در آن ایام چطور بود و آموزشهای آن چه بود که امثال رشدیه در پی طرحی نو درانداختن بودند؟
مکاتب را ملاها اداره میکردند از معدود آدمهایی که در آن ایام توان خواندن و نوشتن داشتند، طبق طبقهبندی روشه نخبگان سنتی، بچهها روی زیراندازهایی مثل قالیچه پادری و تکهای قالی و گلیم و نمد و حصیر و دستمالی که مطابق وسع خانواده خود بود مینشستند. جعفرشهری در توصیفش از مکتبخانههای قرن 13 تهران مواردی را برمیشمارد که امروز حتی باورش برای ما سخت است. ازجمله اینکه مکتبخانهها اتاق یا دکانی بودند که مستراح نداشتند لذا بچهها مجبور بودند یا در خانه رفع حاجت کنند و تا برگشتن دوباره به خانه خودشان را نگهدارند یا اگر مستراح عمومی نزدیک بود به آنجا بروند و به همین خاطر بسیار پیش میآمد آلوده جامه به خانه بازگردند و اگر در مکتبخانه در این زمینه دچار مشکل میشدند به چوب و فلک مکتبدار دچار میشدند. از همین رو مکتبخانهها چنان بوی ناخوشی داشت که از بیرون مکتبخانه به مشام میرسید (شهری:1369، 448). شهری شغل دیگر این نخبگان سنتی روضهخوانی، خواندن دعاهای سفرههای نذری، تعیین ساعت خوب و بد، استخاره و خواندن اذان در گوش بچهها و حتی گذاشتن نام روی بچهها بود. نرخ بیسوادی چنان بود که مردم پس از دریافت نامه برای خواندن نامه خود و نوشتن پاسخ آن نیز به ملاها مراجعه میکردند. از همین رو این نخبگان سنتی در نزد مردم احترام بسیاری داشتند. (همان 454-455)
تأسیس مدرسه برای سنتیها تلخ بود و تأسیس مدارس دخترانه با مصائب تلختری همراه شد و در آن دوران عمومی نشد. نخبگان ایدئولوژی در این دوران نتوانستند آنطور که باید بازتولید کنند. بیسوادی عمومی در کشور چندان گسترده بود که تا سالهای سال پس از انقلاب مشروطه که هیچ بلکه تا همین امروز نیز وجود دارد. متأسفانه نخبگان مزبور نتوانستند عمق اهمیت سوادآموزی را به مردم تفهیم کنند؛ بنابراین فارغ از زمان طولانی موردنیاز برای تأثیرات فرهنگی و ایدئولوژیکی آنهم در سطحی تغییرات فرهنگی نسبت به تأثیرات کوتاهمدت نظامی در جامعه؛ در کوتاهمدت تأثیر نخبگان ایدئولوژیکی در دوران قاجار را میتوان همچون نخبگان نظامی ناکارآمد تلقی کرد. مدتها گذشت تا زمانه ایدئولوژی سنتیها در مورد آموزش سست شد و آموزش عمومی به بستر جامعه آمد با تأسیس مدارس دخترانه، دانشگاه و بعدها سپاه دانش.
داستان ادامه داشت تا اینکه: «مجلس شورای ملی به وزارت معارف اجازه میدهد مؤسسهای به نام دانشگاه برای تعلیم درجات عالیه علوم و فنون و ادبیات و فلسفه در تهران تأسیس نماید.» این نخستین ماده از لایحه تأسیس دانشگاه بود که روز سهشنبه ۸ خردادماه ۱۳۱۳ از تصویب نمایندگان نهمین دوره مجلس شورای ملی گذشت؛ لایحهای که برای به ثمر رسیدنش راه درازی طی شده بود. چراغ اول را دکتر اسماعیلخان سنگ، روشن کرد. او نماینده ساری در ششمین دوره مجلس شورای ملی بود که سال ۱۳۰۵ در نامهای به سید محمد تدین، وزیر وقت معارف خواستار اقدام دولت برای احداث اونیورسیته در ایران شد؛ موضوعی که خود تدین نیز به آن نظر داشت و جایی درباره آن گفته بود: «یک روزی این مملکت از علم کاملاً مستفید خواهد شد که ما دارای اونیورسیته و دارالعلوم باشیم و الا با این تحصیلات ابتدایی و متوسطه آن استفاده که ممالک دیگر از علوم عالیه میکنند ما هم اگر بخواهیم منحصر کنیم به همین قسمت، آن استفاده را نخواهیم کرد.» او چندی بعد در پاسخ به نامه دکتر سنگ گفت: «راجع به اونیورسیته که آن را میتوانیم دارالعلوم بگوییم کمال علاقه را دارم و مشغول تهیه لوازم مقدمات آن هستم. نظر من این است که در یک فضای وسیعی که شاید ۸۰ تا ۱۰۰ هزار ذرع مربع وسعت داشته باشد، بنایی ساخته شود که شعب علوم و فنون در آنجا تأسیس گردد.» این گفتوگو میان نماینده و وزیر مسکوت ماند تا دو سال بعد که به گفته دکتر محمود حسابی او پیشنهاد راهاندازی مرکزی جامع برای تدریس همه یا اغلب دانشهای روز را با وزیر وقت فرهنگ، دکتر علیاصغر حکمت، در میان نهاد و در سال ۱۳۱۰ نیز عبدالحسین تیمورتاش، وزیر دربار وقت، دکتر عیسی صدیق (صدیق اعلم) را برای مطالعه در «تاسیسات علمی دنیای جدید» و تهیه طرحی برای تأسیس دانشگاه در کشور مأمور کرد؛ اما ایده اصلی تأسیس دانشگاه در نهایت اواسط زمستان ۱۳۱۲ توسط علیاصغر حکمت به گوش رضاشاه رسید و با موافقت او پیگیری شد. حکمت در خاطراتش به یکی از جلسههای هیات وزرا اشاره میکند که بهمن ماه ۱۳۱۲ با حضور رضاشاه در عمارتی که بعدها کاخ ملکه پهلوی شد، برگزار شده بود و او در آنجا پیشنهاد سرنوشتساز خود مبنی بر راهاندازی اونیورسیته (دانشگاه) را به شاه ارائه کرد.
چنان که او روایت میکند در آن جلسه که بحث غالب، سخن از آبادی تهران و عظمت ابنیه و عمارات و قصور زیبای جدید بوده و هیات دولت از فروغی رئیسالوزرا گرفته تا وزیران دیگر همه به تحسین و تمجید زبان گشوده بودند، حکمت گفته بود که «در آبادی و عظمت پایتخت البته شکی نیست ولی نقصی که دارد این است که این شهر هنوز عمارت مخصوص «اونیورسیته» ندارد و حیف است که این شهر نوین از همه بلاد بزرگ عالم از این حیث عقب باشد.» رضاشاه هم بعد از اندک تأملی پاسخ داده بود که «بسیار خوب آن را بسازید».
چنین بود که در جلسه بعدی هیات وزرا رضاشاه به علیاکبر داور، وزیر وقت مالیه دستور داد مبلغ ۲۵۰ هزار تومان برای تأسیس دانشگاه به وزارت معارف اعتبار بدهند؛ موضوعی که هنگام تصویب بودجه سال ۱۳۱۳ محقق شد و وزارت مالیه این مبلغ را افزون بر بودجه هر ساله برای ساختمان دارالعلوم به وزارت معارف اختصاص داد. حالا کاروان معرفت فقط به دیار غربت نمیرفتند و راهی خیابان انقلاب میشدند تا تاریخ پر فراز و نشیب آموزش را در ایران ورق بزنند. مدتها گذشته تا مدارس، دانشگاهها و نهادهای آموزش دیگری در بستر جامعه زاده شد و رشد کرد؛ کودکی کرد و جوان شد و حالا در میان راه، دانشگاه در ایران بار دیگر از تحولات علم و آموزش در جهان عقب افتاده و سایه شبهعلم و ایدئولوژی بران دامنگستر شده است و خیلی از سؤالات جامعه پاسخی در خور در آنجا نمییابد. معیار علم و ضدعلم عوض شده و کمیت جای کیفیت را گرفته است؛ اگرچه باید قدردان بود آن تلاشهای رشدیه و اخلاف و اسلاف او را؛ شاید اگر این راه رهرو نداشت، مسیر هم طور دیگری بود. آنچه مشخص است اینکه دانشگاه به تحول نیاز دارد، دانشگاه باید به فکر خودش باشد و منتظر دستوری از بالا نباشد؛ باید کاری کرد تا دانشگاه به مطلوب جامعه ایرانی تبدیل شود تا شاید در دل آن دردی برای مشکلات جامعه ایرانی پیدا شود.
نظر خود را بنویسید