نگاهی کوتاه به نقش خاندان ابتهاج در اقتصاد ایران و مرور زندگی پدر سیمان ایران
قصه ارغوان چگونه به کارخانه سیمان گره خورد؟
1401/07/25
443
این مطلب را به اشتراک بگذارید
محصول اصلی شرکت سیمان تهران را میتوان در ساختمانها و مجموعههای عمرانی بزرگ همچون ورزشگاه آزادی، سد دز، بانک مرکزی کشاورزی، ساختمان دانشکده دامپزشکی، انبارهای اداره دخانیات تهران و نیز در مهار آتشسوزی چاه شماره ۶ اهواز مشاهده کرد
آینده نگر
امیرهوشنگ ابتهاج، شاعر و غزلسرای مشهور ایرانی 19 مرداد درگذشت و در شهر رشت به خاک سپرده شد. زندگی او در کنار شعر با صنعت هم به نوعی گره خورده است. در روزهای بعد از جان باختن سایه نام خانهای در قلب شهر تهران و در نزدیکی میدان فردوسی بسیار شنیده شد؛ خانه ارغوان. ساختمانی دوطبقه و آجری با حیاطی مصفا در انتهای ضلع شمالی خیابان ارباب جمشید که روزگاری سایه صاحب و ساکنش بود و در آن درخت ارغوان زیبایی وجود دارد که ابتهاج در سالهای زندان برای آن شعری گفته است: «ارغوان شاخه همخون جدامانده من...» این خانه که اکنون مالکیتش با کارخانه سیمان هگمتانه (زیر نظر بنیاد مستضعفان) است دیوار به دیوار ساختمان اداری کارخانه سیمان تهران (زیر نظر بنیاد مستضعفان) قرار گرفته، همان جایی که امیرهوشنگ ابتهاج سالهای سال مدیر منابع انسانی آن بود و مدیرعامل و یکی از بنیانگذاران آن عمویش احمدعلی ابتهاج بود. سایه اهل خانوادهای مشهور، کارآفرین و البته توسعهگرا در تاریخ معاصر ایران بود؛ به جز عمویش احمدعلی ابتهاج که بسیاری به عنوان پدر صنعت سیمان کشور میشناسندش، عموی دیگرش ابوالحسن ابتهاج شخصیت بسیار یگانهای در تاریخ اقتصاد ایران محسوب میشود؛ او بنیانگذار اصلی سازمان برنامه و برنامههای توسعه در ایران بود. ابوالحسن ابتهاج همچنین 8 سال سفیر ایران در فرانسه بود و 7 سال هم مسئولیت مدیرعاملی بانک ملی را برعهده داشت. علاوه بر اینها عموی دیگر سایه غلامحسین ابتهاج هم از سیاستمداران مشهور پیش از انقلاب بود؛ کسی که 13 ماه شهردار تهران بود و در کارنامهاش دو دوره نمایندگی مجلس شورای ملی دیده میشود.
اما چگونه سایه سر از کارخانه سیمان درآورد و عموی او چه جایگاهی در اقتصاد ایران پیش از انقلاب داشت؟ احمدعلی ابتهاج فرزند میرزا ابراهیمخان ابتهاجالملک از خانهای بزرگ رشت بود و در سال 1285 متولد شد. او از اولین دانشجویان اعزامی به خارج از کشور در زمان رضاشاه در سال 1307 بود، دورهای که در آن نام افراد مشهور دیگری همچون مهدی بازرگان، کریم سنجابی و سید علی شایگان دیده میشود. رضا شاه در مراسم اعزام دانشجویان به خارج از کشور خطاب به آنها گفت: «باید بدانید چرا شما را از یک مملکت پادشاهی به یک کشور جمهوری مثل فرانسه اعزام میداریم. فقط برای این است که حس وطنپرستی فرانسویان را سرمشق قرار داده و در اعماق قلبتان جاگیر سازید.» ابتهاج در پاریس و در رشته ساختمان و معدن تحصیل کرد و مدرک مهندسیاش را گرفت و به ایران آمد. او بعد از بازگشت به ایران دانشیار و استاد دانشکده فنی دانشگاه تهران شد و ریاست اداره ساختمان بانک ملی را برعهده گرفت. او بعد از چند سال کار دولتی با راهاندازی یک دفتر کار مشغول کارهای مهندسی ساختمان شد و یک شرکت در حوزه مقاطعهکاری هم راه اندازی کرد. او در این دوره مسئولیت ساخت تعدادی از ساختمانهای دولتی را برعهده داشت و از همین راه هم سرمایه زیادی به دست آورد و همین شد که به فکر کاری بزرگ افتاد. او باتوجه به روابط گستردهای که داشت توانست مجوز راهاندازی یک کارخانه سیمان را در اطراف تهران دریافت کند و با همکاری و سرمایهگذاری افراد بسیار مشهوری همچون محمدرضا پهلوی (شاه ایران)، احمد فرهاد، ابدال بختیاری، یرواند پزشکیان، عزیز فرمانفرمائیان و چند نفر دیگر در شهریور ۱۳۳۳ شرکت سیمان تهران را تأسیس و در آذر مراسم کلنگزنی را برگزار کرد؛ کارخانهای که رسماً در سال 1355 به بهرهبرداری رسید. احمدعلی ابتهاج اصلیترین سهامدار این کارخانه بود و بعد از او شاه بیشترین سهام را داشت. در آن زمان به جز کارخانه تازهتاسیس سیمان تهران، سیمان ری مهمترین کارخانه سیمان کشور بود. کارخانه سیمان تهران با شروع به کار در واقع بخش مهمی از سیمان پروژههای عمرانی و ساختمان بزرگ کشور را تامین کرد. از ابتدای تأسیس، واردات تجهیزات، گزینش کارکنان و تولید و توسعه واحدها و مدیریت شرکت را خود ابتهاج در اختیار داشت که به شدت فردی منظم و با دیسیپلین بود. محل کارخانه قطعه زمینی در اطراف تهران (جاده خراسان ـ غنیآباد شهرری) انتخاب شد. دفتر مرکزی شرکت که مدیران در آن استقرار داشتند، در خیابان شاهرضا (انقلاب) بود که پس از یک جابهجایی در سال ۱۳۴۵ به ساختمان کنونی در خیابان کوشک انتقال یافت. ساختمان دفتر مرکزی سیمان تهران ازجمله عمارتهای چشمنواز و صاحب سبک معماری است که ابتهاج آن را از خانواده فرمانفرمایان خریداری کرد. نکته جالب این است که کوچه ارباب جمشید (شمالی) از نظر صنعتی در تاریخ معاصر ایران جایگاه بسیار مهمی دارد زیرا علاوه بر دفتر کارخانه سیمان تهران، دفتر خسروشاهی بنیانگذار کارخانه مینو هم در این کوچه قرار دارد؛ کارآفرینی که بعد از انفلاب همه اموالش مصادره شد و تنها در این کوچه یک بنبست به نامش باقی مانده است.
راهاندازی کارخانه سیمان تهران در نیمه دهه 1330 و اوج گرفتن کار کارخانه در دهه 40 همزمان با اجرای برنامههای توسعه در ایران شده بود که اتفاقاً برادر احمدعلی ابتهاج یعنی ابوالحسن ابتهاج مبدا آنها بود و از همین رو نیاز کشور به سیمان هم به شدت افزایش یافته بود و حتی بازار سیاه برای سیمان در کشور شکل گرفت تا جایی که دولت در قیمتگذاری دخالت کرد و همین موضوع اعتراض تولیدکنندگان از جمله احمدعلی ابتهاج به عنوان مدیرعامل سیمان تهران را به همراه داشت و جالب اینکه در مقطعی باعث رودررویی دو برادر شد. ابوالحسن ابتهاج برادر احمدعلی که رییس سازمان برنامه بود در این مورد در خاطراتش مینویسد: «یکی از تصمیماتی که من در سازمان برنامه گرفتم پایین آوردن قیمت سیمان بود. آن موقع سیمان در بازار کم بود و قیمت آن به طور سرسامآوری ترقی کرده بود. قصد من این بود که تدریجاً با تولید و عرضه سیمان زیاد و ارزان، بازار سیاه را بشکنم. بالاخره هم این کار را کردم؛ اما عده زیادی از کسانی که سیمان احتکار میکردند با من بد شدند و از من بدگویی میکردند. برادرم احمدعلی که رییس هیئت مدیره و مدیر عامل یکی از شرکتهای تولیدکننده سیمان بود از کار من مستاصل شده و شکایت کرده بود که تولیدکنندگان سیمان در بخش خصوصی ورشکست خواهند شد گویا به اشرف پهلوی هم متوسل شده بود.»
مسعود فروزنده، تاریخپژوه و کسی که کتاب خاطرات صنعت سیمان را منتشر کرده درباره نوع مدیریت ابتهاج و اهمیت سیمان تهران در آن سالها نوشته است: «بسیاری از کارکنان قدیمی سیمان تهران تصویری اسطورهای از ابتهاج داشتند. ابتهاج از طریق مدیران و معتمدان ویژه خود از وضعیت هر بخش آگاه میشد. یکی از آنان، نصرتالله مجلسی بود. مجلسی در تمام پروژههای سیمان تهران و سیمان شمال در مقام ناظر یا مدیر حضور داشت. به گفته مجلسی، حضور ابتهاج در کارخانه صرفاً برای بازدید بود و کم پیش میآمد که از کارکنان درباره مسائل اداری پرسوجو و یا درباره فعالیت فنی اظهارنظر کند. محصول اصلی شرکت سیمان تهران را میتوان در ساختمانها و مجموعههای عمرانی بزرگ همچون ورزشگاه آزادی، سد دز، بانک مرکزی کشاورزی، ساختمان دانشکده دامپزشکی، انبارهای اداره دخانیات تهران و نیز در مهار آتشسوزی چاه شماره ۶ اهواز مشاهده کرد.»
احمدعلی ابتهاج در سالهای اوج کار کارخانه سیمان تهران در دهه 40 و 50 درآمد بسیار زیادی به دست آورد و همین باعث شد که در آن روزهای تهران داستانهای بسیاری درباره حسابهایش در بانکهای سوئیس ساخته و نقل شود که اوج این ماجرا را میتوان در تلخترین حادثه زندگیاش یعنی مرگش جستوجو کرد. مرگ عموی هوشنگ ابتهاج بسیار تراژیک بود؛ او جانش را در تصادف و سقوط خودرویش در به داخل رودخانه در جاده شمال از دست داد و حتی جسدش هم بعد از روزها گشتن در رودخانه پیدا نشد. خبر مرگ احمدعلی ابتهاج که بسیاری لقب سلطان سیمان را به او داده بودند چند روزی در روزنامههای ایران به عنوان یکی از اخبار اصلی در صفحه یک منتشر میشد و ماجرای اصلی این بود که آیا جسد او پیدا خواهد شد؟ زیرا نقل میشد که او پلاکی به گردن دارد که روی آن رمز سپردههایش در بانکهای سوئیس حک شده است و اگر خانوادهاش بخواهند به این پولها دسترسی داشته باشند باید رمز را بدانند. رضا قویفکر خبرنگار سابق بخش حوادث روزنامه کیهان که این حادثه را پوشش داده است درباره ماجرای مرگ ابتهاج و جستوجو برای پیدا کردن جسد او چند سال پیش در گزارشی برای روزنامه ایران نوشته: «در طول ۸ روز تلاش برای یافتن خودروی ابتهاج و سرنشینان آن بیش از ۱۰۰ رنجر ارتشی، مأمور امداد پلیس راهآتشنشانی، اورژانس تهران و چند جرثقیل بزرگ و کوچک و ابزار و ادوات مجهز نجات و جستوجو در تلاش بودند تا خودرو و جسد ابتهاج و بقیه سرنشینان آن را پیدا کنند. در همین ۸ روز خسرو تنها پسر ابتهاج از صبح علیالطلوع تا تاریکی هوا در محل حادثه میماند تا مگر خبری از پدرش پیدا کند... خسرو ابتهاج آرام و قرار نداشت، تلاش و اصرار او برای پیدا کردن جسد پدرش از حد طبیعی خارج بود. مدتی بعد از این حادثه در یکی از روزهای مرداد سال ۵۷ دکتر مصباحزاده، مدیر روزنامه «کیهان» را ملاقات کردم. هنوز احوالپرسی نکرده بودیم که در گوشم گفت: ضعیففکر! (همیشه مرا با این نام صدا میکرد!) داستان سقوط ابتهاج به رودخانه جاجرود یادت هست؟ گفتم آقای دکتر چطور ممکن است این حادثه مهم دوران خبرنگاریام را از یاد ببرم؟ دکتر گفت فهمیدی آنهمه تلاش برای یافتن جسد احمدعلی خان ابتهاج برای چه بود؟ گفتم نه! دکتر گفت برای اینکه شماره رمز حساب سپرده ابتهاج در بانک سوئیس، روی گردنبندی مخصوص حک شده بود و همیشه در گردنش بود. طبق مقررات بانکهای سوئیس کسی که آن رمز را بداند صاحب تمام پولهای ابتهاج است. با پیدا نشدن آن گردنبند بانک حتماً پولها را بالا کشید و یک لیوان آب هم رویش!»
سایه، مشهورترین کارمند کارخانه سیمان تهران
این روزها درگذشت سایه باعث شده تا نام کارخانه سیمان تهران باردیگر بسیار شنیده شود اما چرا و چه ارتباطی بین امیرهوشنگ ابتهاج و این کارخانه وجود دارد؟ امیرهوشنگ ابتهاج پسر برادر احمدعلی ابتهاج بنیانگذار سیمان تهران بود که اتفاقاً حدود دو دهه در این کارخانه کار کرد. سایه برای اینکه خانهاش به محل کارش نزدیک باشد در دیوار به دیوار ساختمان مرکزی سیمان تهران در کوچه ارباب جمشید خانه آجری باصفایی خرید که درخت ارغوان زیبایی هم در آن وجود دارد و به دلیل شعر ارغوان سایه این خانه هم خانه ارغوان نامیده میشود. این خانه روزگاری به یکی از محافل مهم ادبی ایران بدل شده بود و افرادی همچون سیمین بهبهانی، محمد قاضی، نادر نادرپور، فروع فرخزاد، شفیعی کدکنی و... به این خانه رفت و آمد داشتند. خانهای که تا پیش از کوچ سایه به آلمان منزل او بود. اما در این بین قصه کار سایه در کارخانه سیمان هم جکایت جالبی دارد؛ غزلسرایی که برای کسب درآمد کارمند عمویش شد و سالها مدیر اداری کارخانه سیمان تهران بود. خود ابتهاج ماجرای شروع به کارش در دفتر مرکزی سیمان تهران را اینگونه تعریف کرده است: «پدرم در سالهای ٣٠ تا ٣٢ شعرهای من رو در روزنامهها میخوند و نگران بود که بلایی سرم بیاد. حتی با اینکه وضعش خوب نبود به من پیشنهاد داد ماهی١۵٠٠ تومان بهم بده. میخواست با این پول برم فرانسه یا بلژیک و طب یا حقوق بخونم. در خیابان لالهزار با کیوان نامه پدرم رو میخوندیم و میرفتیم طرف خونه نادرپور. کیوان پرسید چیکار میکنی؟ گفتم سنگر رو که نمیشه خالی گذاشت. من بهانه کردم که سربازی نرفتم و پاسپورت نمیدن. کیوان گفت برو پیش عموت، اون همهکارهاس. کارت رو درست میکنه. میگفتم اینا پولدارن. ربطی به ما ندارن؛ بالاخره با پدرم رفتیم. احمدعلی ابتهاج دوتا سگ گنده داشت که حرف شد این سگها روزی چقدر گوشت میخورن؛ بیرون اومدیم به پدرم گفتم مَردم از گرسنگی میمیرن این روزی فلانقدر خرج سگهاش میکنه. بعد کودتای ٢٨ مرداد پدرم تهران اومد و دید زندهام. نامه نوشت اینطرف و اونطرف که کاری برای هوشنگ درست کنید؛ شوهرعمهام منو به عموم پیشنهاد کرد. رفتم و تصادفاً عموم بود. نگاهی کرد و گفت: شنیدم شعر میگی. گفتم بله. نگاه پرافسوسی به من انداخت یعنی حیف! ولمعطلی!» در نهایت احمدعلی ابتهاج سایه را با حقوق 350 تومان در ماه استخدام میکند؛ او کارش را با جواب دادن به تلفنها شروع میکند ولی بعد از مدتی باتوجه به توامندیهای بسیار به عنوان مدیر اداری کارخانه انتخاب میشود. از جمله کارهایی که سایه در این مجموعه انجام میدهد اجرای طرح طبقهبندی مشاغل بوده است که برای اولین بار در ایران انجام شده. هوشنگ ابتهاج از دهه 30 تا آبان 1354 در دفتر مرکزی کارخانه سیمان تهران کار کرد اما در نهایت به دلیل اختلافی که با عمویش داشت، اخراج شد. خود سایه در اینباره گفته است: «وقتی هما اعلم همسر احمدعلی ابتهاج مرد، او چنان پریشان بود که شرکت را نابود کرد. رئیس کارخانه، رئیس حسابداری و من را اخراج کرد. من هم رفتم وزارت کار شکایت کردم و به نفع من رای دادند. خلاصه چکی به مبلغ ۶٩٠هزار تومان در سال ۵۴ گرفتم که خیلی پول بود. البته کار در رادیو هم در اخراجم اثرگذار بود.» دعوا و اختلاف سایه با عمویش درست چند ماه قبل از فوت احمدعلی ابتهاج در جاده هزار، اتفاق میافتد. سایه بعد از مرگ عمویش و باتوجه به اینکه جسد او پیدا نشد برایش یک بیت شعر گفت: «آن که سنگ صد بنای نو نهاد/ سنگ گوری هم نصیب خود نبرد.»
نظر خود را بنویسید