جنگ اوکراین چه تبعات سیاسی و اقتصادیای برای جهان دارد و چه تاثیری روی نظم بینالملل خواهد داشت؟ این پرونده پاسخی به این پرسشهاست.
لیلا ابراهیمیان/آینده نگر
پنجم اسفندماه؛ زخم کهنه سر باز کرده است. ولادیمیر پوتینپس از گذشت سه دهه هنوز هم روح و پیام تاریخی فروپاشی شوروی را فراموش نکرده است. او هنوز درصدد التیام بخشیدن به احساسات جریحهدارشده ناسیونالیستی و رؤیای تاریخیِ ازدسترفته خود است؛ رویای بازگشت به روسیه تزاری.
روسیه اولین سال تاریخ صدساله اخیر خود را با «ولادیمیر لنین» آغاز میکند؛ کسی که در سال ١٩١٧ خط پایان بر تاریخ تزارها کشید؛ اما انتهای این تاریخ صدساله اخیر، تزاری دیگر در روسیه در قدرت است: «ولادیمیر پوتین». مدتها بود که «از اصلاحطلبان لیبرال گرفته تا سنتگرایان محافظهکار در مسکو، از پوتین بهعنوان تزار قرن ۲۱ یاد میکردند». شاید پوتین این عنوان را مدیون بیرونکشیدن کشورش از وضعیتی که بسیاری از روسها از آن بهعنوان آشفتگی دهه ۱۹۹۰ یاد میکنند و دوباره مطرحکردن نام روسیه بهعنوان یک ابرقدرت در جهان است؛ کشوری در آسیای شمالی و اروپای خاوری؛ در میان مرزهای آبی اقیانوس آرام شمالی، اقیانوس منجمد شمالی، دریای خزر و دریای بالتیک. پوتین اقتصاد را به تکنوکراتهای لیبرال واگذار کرده و سیاست را به مقامات سابق کاگب. حالا عرصه سیاست و اقتصاد هردو درگیر جنگ است؛ جنگی که خیلی از معادلهها را بر هم زده و عصر قدرتنمایی ولادیمیر همچون عصر گفتوگو یا مدارای سیاستمدارها به پایان خود نزدیک شده و پوتین هم کمتر میتواند سینه سپر کند در مقابل حریفش. اما پوتین هرگز پيروزي احساسات ميهنپرستانه و رؤياي دموکراسي بر ايدئولوژي کمونيسم در آلمان شرقي را فراموش نکرد. همچنان که او سال ١٩٩١ و فروپاشي شوروي و سقوط ميخائيل گورباچف را هم از خاطر نميبرد. پوتين وقايع درسدن را از خاطر نبرده و زماني که ميدان کييف از معترضانش پر شد، خاطرات تلخش دوباره زنده شد؛ «انگار ترسهاي کهنه دوباره درونش زنده ميشود». پوتین در یک گفتوگو به راحتی احساسات خود را چنین بیان میکند: «فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی یکی از بزرگترین فاجعههای ژئوپلیتیک قرن بیستم است.» بیان این حرفها نشان از آن دارد که ولادیمیر پوتین و معماران سیاست مسکو با گذشته خود بهروشنی تسویه حساب نکردهاند.
چند سال پیش هفتهنامه «اکونوميست» در مقالهاي که روزنامه «دنياي اقتصاد» آن را ترجمه کرده بود، درباره پوتين نوشت: پوتين همچون يک تزار از هرم قدرت بالا رفت. از زماني که در سال ۲۰۰۱ عليه اوليگارشها ايستاد، نخست کنترل رسانهها و سپس کنترل غولهاي نفت و گاز را به دست گرفت و همه دسترسيها به قدرت و پول از طريق او بايد شکل ميگرفت. اين روزها اعيان به دلخواه پوتين خدمت ميکنند و آنهايي که در طبقهاي پايينتر از اعيان هستند هم به دلخواه آنها خدمتگزاري ميکنند و اين داستان تا ردههاي پايينتر جامعه همچنان ادامه دارد. او قدرت خود را در روال قانوني جاري ساخته اما همه ميدانند که بازپرسان و دادگاهها به او پاسخگو هستند. او محبوبيت ۸۰درصدي دارد که تا حدودي بهخاطر آن است که مردم روسيه را متقاعد کرده است همانطور که يکي از سران نظامي ميگويد: «اگر پوتين نباشد، روسيه هم نيست». اما حالا ورق برگشته و جنگ به محبوبیت پوتین هم یورش برده است و او مدام حریف میطلبد که مبادا کاری کنند که از تسلیحات هستهای استفاده کند.
اگر در سویی از صحنه جنگ، روسیه است که غرب فکر میکند ممکن است انقلاب رنگی را تجربه کند با کنار رفتن پوتین، در سویی دیگر اوکراین است که صحنه خون شده در زیر چکمههای سربازانی که به زنان و کودکان رحم نمیکنند و اروپا جنگ نیابتی را در اوکراین راهبری میکند با دوگانگیای که یک گروه چون آلمان و فرانسه خواستار پایان جنگاند، جنگ جهانی انرژی، و انگلستان که بوریس جانسون با قدم زدن در خیابانهای کییف به ادامه جنگ تاکید دارد تا زمانه شکست روسیه را ببیند. اما شاید جانسون پوپولیست به این توجه نمیکند که تحقیر امروز روسیه فردا چه آتش کینهای را شعلهور خواهد کرد و جهان آینده روی صلح را نخواهد دید.
آمریکا هم فرشته نجات نیست، همانطوری که فرشته نجات افغانستان نشد. پس از فروپاشی شوروی، آمریکا ناتو را گسترش داد. نتیجه این سیاست تحریک روسیه و ایجاد تشنج بیشتر در جهان شد. آمریکا و شوروی در زمان گورباچف متعهد شده بودند که شورای امنیت به عنوان نهاد بینالملل، مسئولیت امنیت جامعه جهانی را بر عهده داشته باشد و در ادامه از دامنه قدرت و گسترش ناتو کاسته شود. اما با گسترش ناتو، نمیتوان دغدغه روسیه را نادیده گرفت. پس از فروپاشی شوروی، آمریکا تا آنجایی که توانست شورای امنیت را به حاشیه راند و ناتو را جایگزین آن کرد. زمانی گورباچف گفته بود که ناتو صلاحیت حفظ منافع همه کشورهای جهان را ندارد. ناتو در عمل تنها منافع کشورهای خاصی را دنبال میکند. آمریکا اگرچه به پیروزی در جنگ انرژی هم میاندیشد اما فقط خواهان ضربهزدن به روسیه نیست؛ هدف دیگر آمریکا چین است و میخواهد چین هم مشخص کند در کجای این صحنهآرایی ایستاده است. آمریکا سرانجام روسیه را به تله دلخواه خود انداخت. حمله نظامی به اوکراین به نفع آمریکاست و بهضرر روسیه و اروپا و اوکراین. آمریکا آن سوی اقیانوس است؛ مردمان آواره اوکراین به اروپا سرازیر شدهاند و شاید ادامه این جنگ فقر و افراطیگری را در اروپا دامن زند؛ شاید فرداها انقلاب رنگی مورد انتظار جانسون نه در مسکو که به سرنوشت قدرتهای بزرگ لیبرال گره خورده باشد. اما آنچه پوتین بر زبان نمیآورد این است که نمیخواهد اوکراین و سایر جمهوریهای سابق شوروی، بهغیر از کشورهای پیر بالتیک یعنی استونی، لتونی و لیتوانی، رابطه استراتژیک با غرب داشته باشند. تا زمانی که روسیه درک خود را با واقعیتهای جهان تطبیق ندهد و ناتو چون گذشته عمل کند، زخم کهنه دوباره سر باز خواهد کرد و آسمان سیاست بینالملل بار دیگر موشکباران خواهد شد. البته بعد از این باید جهان و نظم نوینش را انتظار بکشیم. شاید اولین گام حرکت از سمت تجارت آزاد به تجارت با کشورهای دارای ارزش مشترک باشد. شاید این جنگ فرصتی برای کربنزدایی باشد و در کریدورهای ترانزیتی منطقه تحول ایجاد شود با اروپایی که آینده آن نظامیتر خواهد بود و امریکایی که فرصتی برای نفس کشیدن پیدا کرده است، برای بازسازی چهره گذشته خود که شاید برگشت به آن، رویای امریکایی محال باشد چون رویای روسیه تزاری.
نظر خود را بنویسید