نگاه ایالات متحده به خاورمیانه همواره باعث تأثیراتی در این منطقه شده است و اینکه آمریکا در حال تغییر دادن نگاه خود به خاورمیانه است برای سیاستمداران و سیاستگذاران ایران نیز اهمیت زیادی دارد.
در اوایل سال ۲۰۲۱، دولت اتیوپی به یک پیروزی دست پیدا کرد و جنگ داخلی یکساله این کشور با شورشیانی که در منطقه تیگرای میجنگیدند در جهت عکس وضعیت سابق قرار گرفت. نیروهای اتیوپی که به سلاحهای جدیدی مثل پهپاد و سایر شکلهای حمایتهای نظامی از جانب برخی از کشورها مثل ترکیه و امارات متحده عربی مجهز شده بودند، توانستند نیروهای جبهه آزادیبخش خلق تیگرای را عقب برانند. نیروهای این جبهه از سوی مبارزان سومالی حمایت میشوند که خود این مبارزان هم بهپشتیبانی قطر فعالیت میکنند.
بسیاری از ناظران آمریکایی تعجب میکنند از اینکه چهار کشور خاورمیانهای درگیر مستقیم جنگی میشوند که در یک کشور آفریقایی رخ داده است. اما چنین تمایلات غیرمعمول نیست. در سالهای اخیر، ترکیه بیش از ۴۰ کنسولگری در آفریقا تأسیس کرده است و همچنین یک پایگاه بزرگ نظامی در سومالی ساخته است. اسراییل «بازگشت به آفریقا» را اعلام کرده است تا حدی برای اینکه متحدان جدیدی برای خود پیدا کند چرا که با فشارهای بینالمللی روزافزونی بر سر اشغال کرانه باختری روبهرو شده است. عربستان سعودی زمینهای کشاورزی وسیعی در اتیوپی و سودان خریده است تا بتواند امنیت غذایی خود را تأمین کند و همچنین امارات متحده عربی پایگاهی دریایی در شاخ آفریقا ساخته است. مصر نیز وارد یک درگیری با اتیوپی شده است بر سر برنامههای این کشور برای ساخت یک سد در بالادست رود نیل.
این گرفتاریها محدود به آفریقا نمیشود. عمان خود را بهطور سنتی یک کشور در اقیانوس هند میداند و از نظر اقتصادی وابستگیهایی با هند و ایران و پاکستان دارد. عربستان سعودی و سایر کشورهای خلیج فارس برای مدتهای مدید میانجی بین افغانستان و پاکستان بوده است. ترکیه بیشازپیش درگیر آسیای مرکزی شده است، علاوه بر اینکه در آذربایجان نیز دخالت نظامی کرده است. تقریباً تمام کشورهای حاشیه خلیج فارس اخیراً مشارکت خود را با چین و سایر کشورهای آسیایی تمدید کرده است.
با این حال، در بین این روابط پیوسته و بینمنطقهای که مدام هم افزایش مییابد، سیاست خارجی آمریکا یک نگاه خیلی تنگتر به خاورمیانه دارد. واشنگتن از سالهای اول جنگ سرد نگاه خود را به خاورمیانه چنان در نظر گرفته است که گویی خاورمیانه یعنی جهان عرب، یعنی کشورهایی که بیشتر کشورهای عضو لیگ عرب شناخته میشوند (بهاستثنای سه کشور خارج از این منطقه جغرافیایی یعنی کومور و موریتانی و سومالی)، بهعلاوه ایران و اسراییل و ترکیه. این تعریف برای خیلی از متخصصان و سیاستگذاران طبیعی است. این تصویر بر مبنای پیوستگی جغرافیایی و درک جمعی از منطقه و تاریخ قرن بیستم، بر روی هم خاورمیانهای را تشکیل میدهند که دانشگاههای آمریکایی و اندیشکدهها و نیز وزارت خارجه آمریکا در نظر دارند.
اما چنین نقشهای بیشازپیش تاریخش منقضی شده است. قدرتهای پیشرو منطقهای در خارج از منطقه خاورمیانه سنتی نقش بازی میکنند و به همان اندازه هم در داخل این منطقه دارای نقش و اثر هستند. بسیاری از رقابتهایی که بیشترین اهمیت را برای این منطقه دارد اکنون در خارج از مرزهای فرضی خاورمیانه شکل میگیرد و به عمل درمیآید. پنتاگون مدتهاست که این را میداند: ایجاد یگان آفریقای آمریکا در سال ۲۰۰۷ میخواهد پوشش منطقهای آفریقا از سوی یگان مرکزی ارتش آمریکا را انجام دهد و همچنین بر کشورهای منطقه کنترل داشته باشد. اما در این منطقه فقط ایران و مصرف و عراق و کشورهای حاشیه خلیج فارس حضور ندارند بلکه کشورهایی مثل افغانستان و جیبوتی و اتیوپی و کنیا و پاکستان و سومالی و سودان هم در این منطقه حضور دارند که در نقشه خاورمیانه وزارت امور خارجه آمریکا بهشکل مستقیم به چشم نمیآیند.
چنین اشتباهات فاحشی در سیاستگذاری و امور نظامی آمریکا نشان میدهد که چسبیدن به الگوی قدیمی منطقه چقدر میتواند خطر در پی داشته باشد. این خطر نهتنها باعث عقبماندن از سیاستها و فعالیتهای نظامی کنونی منطقه میشود بلکه تلاشها برای جلوگیری از بسیاری از بزرگترین چالشهای امروز را هم تضعیف میکند. چالشهای کنونی شامل مسایل مختلفی است، از بحران پناهجویان گرفته تا بنیادگرایی اسلامی که منجر به اقتدارگرایی میشود. ادامهدادن به ارائه بورسهای تحصیلی و برنامههای سیاستگذاری بر مبنای تعریف قدیمی از خاورمیانه سبب خواهد شد که سیاستگذاری آمریکا برای شکلدادن به منطقه بهصورتی پویا با تهدید مواجه شود و بدتر اینکه واشنگتن به دستزدن به خطاهای مهلک بزرگی در منطقه ادامه بدهد.
برآمده از شرقشناسی
حالا دیگر مثل روز روشن شده است که مفهوم آمریکایی خاورمیانه خیلی کم ریشه در تاریخ پیشامدرن دارد. طی قرنهای متمادی، ایالتهای عربی در شمال آفریقا و در منطقه شام، بخشی از امپراتوری وسیع و چندملیتی عثمانی بود. جوامع کنار ساحل خلیج فارس بهطور طبیعی از طریق دریای احمر متصل بودند به شاخ آفریقا. شبکههای اسلامی وصل میشدند به مصر و سایر مناطق آفریقای شمالی و همچنین تا اعمال قاره، تا آفریقای زیر خط صحرا میرفتند. اما ایالات متحده بهجای اینکه به زمانهای دور نگاه کند، نسخه خود را از این منطقه از منابع متأخرتر تهیه کرد: دوران استعمار و سیاستهای قدرتهای بزرگ اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در اروپا.
پروژههای امپریالیستی بریتانیا و فرانسه در قرن نوزدهم این فکر را پیش بردند که باید منطقه متمایزی تعریف شود شامل شمال آفریقا و منطقه شام. در سال ۱۸۳۰، فرانسه الجزایر را اشغال کرد. در سال ۱۸۸۱ تونس را اشغال کرد. و تا سال ۱۹۱۲، این کشور کنترل مراکش را به دست گرفت. میراث استعماری فرانسه که عبارت بود از تفکیک نژادی، و نه موانع طبیعی صحرای آفریقا، باعث شد که تمایزی بین آفریقاییهای سیاهپوست فرانسوی و عربهای مغربی فرانسوی و بربرها که کمی پوست روشنتری داشتند به وجود بیاید. این نژادپرستی مانع بزرگی ایجاد کرد بین جمعیتهای منطقه دریای مدیترانه که از نظر فرهنگی با هم شباهت داشتند. بنابراین فاصلههایی ایجاد شد بین کسانی که در خاور نزدیک بودند در امتداد دریا در شمال آفریقا و شبهجزیره عربستان.
بریتانیا نیز بهنوبه خود این منطقه را «خاور نزدیک» نامید چون این منطقه اهمیت و نقشی ترانزیتی پیدا میکرد برای مسیری که منافع اساسی استعماری را در هند و خاور دور در آسیا تأمین میکرد. بعد از اینکه در سال ۱۸۹۶ کانال سوئز باز شد، این منطقه اهمیت دوبارهای یافت. منابع امپریالیستی بریتانیا حالا مربوط شده بود به منطقهای از عربستان سعودی تا مصر و شام درحالیکه این مناطق را از شمال و شرق و جنوب از یکدیگر متمایز میکرد. و رشتهای از کشورهای تحتالحمایه در امتداد شبهجزیره عربستان تحت کنترل بریتانیا باقی ماندند و اوضاع به همین منوال بود تا سال ۱۹۷۱ که مرزهای امپراتوری قدیمی از هم پاشید و منطقه شکل دیگری گرفت. مجموعهای از فرضیات ایدئولوژیک در باب عربها و فارسها و ترکها یک نوع افکار غریب را در استعمارگران ایجاد کرد که بود که ادوارد سعید، محقق آمریکایی-فلسطینی آنها را زیر عنوان «شرقشناسی» آورده است و این اصطلاح او شهرت زیادی پیدا کرده است. این تفکرات شرقشناسانه کمک کرد به جا افتادن این فکر که در چنین منطقه وسیع، مردم از فرهنگی مشترک برخوردار هستند.
ایالات متحده بعد از جنگ جهانی دوم درگیر جنگ سرد شد که حاصل رقابت با اتحاد جماهیر شوروی بود. وزارت امور خارجه آمریکا همان مفهوم انگلیسی-فرانسوی از این منطقه را برای اهداف خود اتخاذ کرد. تعریف آنچه آمریکا حالا «خاورمیانه» مینامید (که همانقدر نزدیک واشنگتن بود که نزدیک لندن) هدف سیاستگذاران را اینچنین معین میکرد: حفظ دسترسی به نفت در شبهجزیره عربستان، حفاظت از اسراییل و دور نگهداشتن کشورهایی در شمال آفریقا از تأثیر شوروی که قبلاً وابسته به بریتانیا و فرانسه بودند.
در خلال دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، اولویتهای اقتصادی و سیاسی آمریکا به تثبیت این نقشه در حلقههای دانشگاهی و سیاستگذاری کمک کرد. در سال ۱۹۵۸، قانون آموزش دفاعی ملی منابع فدرال را بهسوی حوزههایی مطالعاتی رهنمون کرد که اولویت خود را در حمایت از جنگ سرد میدانستند و مؤسسات بزرگ غیرانتفاعی مثل بنیاد فورد نیز به این مجموعه پیوستند. این شیوه جدید جهان را به مناطق متمایزی تقسیم میکرد که یکی از آنها خاورمیانه بود. در نتیجه، محققان حوزه خاورمیانه تجربیات خود را در زمینه فرهنگ و زبان و تاریخ و سیاست کشورهایی که در این منطقه تعریف میشدند عمق بخشیدند. اما آنها انتظار نداشتند که چیز زیادی از کشورهای زیر خط صحرا در آفریقا یا افغانستان و پاکستان بدانند و اعتنایی نمیکردند به اینکه این کشورها چقدر برای مسایلی که آنها در حال تحقیق رویشان هستند اهمیت دارد.
در سالهای اولیه جنگ سرد، رئیسجمهور پانعربیست مصر، جمال عبدالناصر، دوباره مفهوم خاورمیانه را قوام بخشید اما در قالب یک واحد فرهنگی و سیاسی، بهجای یک سازه مصنوعی. مسئله فلسطین و درگیری برای بیرون آمدن از زیر یوغ استعمار به دنیای عرب انرژی بخشید و آنها را متحد ساخت. این کشورها خود را زیر چتر ضدیت با اسراییل و اتحاد عرب جمع کردند. و در مصر و سایر کشورهای شمال آفریقا، نگرش نژادپرستانه به جمعیتهای مناطق آفریقایی زیر خط صحرا این فکر را قوت بخشید که خاورمیانه از نظر نژادی و فرهنگی یک منطقه متمایز مناطق اطراف خود است. در این بین، همکاریهای متقابل بسیاری از کشورهای آسیای مرکزی در داخل اتحاد جماهیر شوروی، این فکر را پیش کشیده که مناطقی مثل آذربایجان و قزاقستان و ترکمنستان خارج از حوزهای که رقابتهای جنگ سرد در آن جریان دارد تعریف میشود.
مفهوم خاورمیانه پایهای را برای یک رشته از دکترینهای سیاست خارجی و اتحادها و روابط امنیتی به وجود آورد و جریان باثباتی از نفت را نیز سرازیر غرب کرد. دانشگاهیان و سیاستگذاران که طبق این نقشه تربیت شده بودند و اغلب نگاههای شرقشناسانهای حاصل از دوران استعماری داشتند، مایل بودند به نتیجهگیریهایی درباره این منطقه دست بزنند که بسیاری از نیروهای اجتماعی و سیاسی مرزهای آن را در نظر نمیگرفتند. برای مثال، در حملات یازده سپتامبر خیلی سریع این اتفاق نظر پیش آمد که این حملات از آسیبهای خاورمیانه عربی نشئت گرفته است. کوهی از تحلیلها جهاد را از طریق فرهنگ عربی تشریح میکردند و اغلب خیلی راحت بیتوجه بودند به ظهور شکلهای افراطگرایانه مذهبی در آفریقا و جنوب آسیا و بسیاری دیگر از بخشهای جهان.
به همین ترتیب، این فکر قدیمی که کشورهای مسلمان بهنوعی شبیه به یکدیگر در برابر دموکراسی مقاومت نشان میدهند هم این واقعیت را ندیده میگیرد که ریشه اصلی این وضعیت مقاومت اقتدارگرایانه در خاورمیانه است: پادشاهان نفتی و مردان قدرتمند عرب که از حمایت غرب برخوردارند اما مسئولیت کمی در قبال حکمرانی ضعیفشان در برابر شهروندان میپذیرند. این دیدگاه از مشارکت دائمی مسلمانان در بسیاری از کشورهای خارج از خاورمیانه نیز غفلت میکند، کشورهایی از هند و اندونزی گرفته تا خود ایالات متحده. این فرضیه که اگر مسلمانان شانس انتخاب داشته باشند، در نهایت و بهشکل اجتنابناپذیری حکومتهای افراطی را انتخاب میکنند، دهها سال شکست آمریکا در حمایت از اصلاح سیاسی واقعی در این منطقه را توجیه کرده است.
با همه این حرفها، مفهوم آمریکایی از خاورمیانه در اغلب موارد یک محدودیت بوده است تا یک نقطه قابلاتکا و حتی بعد از اینکه آشکارا ثابت شد که این فرضیه اشتباه است، ادامه یافته است. حتی بعد از حملات یازده سپتامبر که بهناگزیر ارتباطات جهانی گروهی مثل القاعده روشن شد و مشخص شد که این گروه در افغانستان و مصر و عربستان سعودی و سودان ریشه دارد، سیاست آمریکا در راستای همان الگوی قدیمی ادامه یافت. مداخله در عراق تا حدی با اراده ساختن دوباره خاورمیانه توجیه شد و «دستورالعمل آزادی» دولت جورج دابلیو بوش نبردی افکار را پیش کشید با این هدف که جهان عرب تمام و کمال و بهشکلی سرتاسری و مشابه، مهد اقتدارگرایی و خشونت قبیلهای است. همین اواخر نیز فرضیات مشابهی باعث شد که ایالات متحده در همراهی با موج اعتراضات مردمی که جهان عرب را در سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ با عنوان بهار عربی درنوردید، موفق نباشد.
محو شدن مرزها
خیزشهای عربی برای سیاستگذاران آمریکایی یک درس گمراهکننده در پی داشت. در وهله اول، گسترش سریع اعتراضات از تونس تا مصر تا سایر نقاط این منطقه ظاهراً نشان از انسجام و یکنواختی تازهای در خاورمیانه داشت. تضعیف بیشتر این فکر که یک صحنه ژئوپلیتیک واحد وجود دارد بیشتر از گذشته دیده میشود: قطر و عربستان سعودی و امارات متحده عربی در جنگهای لیبی و سوریه و یمن مداخله کردند و در وسط صحنه تغییراتی بودند که در مصر و تونس اتفاق میافتاد. از اینها گذشته، کشورهایی در منطقه که تأثیرشان افزایش یافته است ــ ایران و اسراییل و ترکیه ــ اصلا بخشی از جهان عرب نیستند. وانگهی، حکومتهای اقتدارگرای عربی بهسرعت بهسمت این دیدگاه متمایل شدند که پیوندهای متقابل مردمشان تهدیدی برای بقای خود آنها به شمار میرود و بسیاری از آنها در پی در هم شکستن جنبشهای سیاسی پانعربی امثال اخوانالمسلمین و شبکه کنشگران لیبرال بودند. امید به اصلاحات سیاسی در سرتاسر منطقه فروکش کرد و جای خود را به فروپاشیهای تازه داد، مثل سوریه و لیبی که در آشوب فرو رفتند و بسیاری از پادشاهیهای عرب نیز در جستوجوی مناطق جدیدی از مشروعیت رفتند چون این مشروعیت نتوانست با یک خلق عرب گسترده به دست بیاید.
امروزه، توسعه سیاسی در بسیاری از کشورهای خاورمیانه باعث شده است که مرزهای سنتی این منطقه بیشازپیش بیمعنا جلوه کند. انقلاب سال ۲۰۱۸ سودان ــ و کودتای نظامی بعد از آن که با حمایت مصر انجام شد اما علیه اتحادیه آفریقا بود که یک نهاد بینالمللی بهنمایندگی از ۵۵ کشور آفریقایی است ــ نشان داد که تا چه اندازه یک کشور میتواند هر پایش در یک منطقه باشد. جای دیگری در آفریقا، مهاجرت و رشد افراطگرایان در امتداد منطقه ساحل تبدیل شده است به منافع سیاسی و امنیتی و اقتصادی کشورهای منطقه مغرب در سمت جنوب قاره. جنگ داخلی لیبی ناشی از جریانهای مهاجرت و اسلحه و مواد مخدر و افراطگرایی در سرتاسر منطقه مرکزی قاره آفریقا بود و بیش از همیشه مرز بین آفریقای شمالی و بقیه قاره را محو کرد. بسیاری از مهاجرانی که از خاورمیانه به قاره اروپا رفتهاند از کشورهای زیر خط صحرا در قاره آفریقا به آنجا رفتهاند. مراکش در واکنش به رشد اهمیت استراتژیک منطقه ساحل، متمرکز شده است بر قدرت مذهبی خود در غرب آفریقا که هر روز بیشتر میشود و الجزایر نیز درگیر عملیات امنیتی در مالی شده است.
سایر پویاییها و تغییرات سیاسی نیز نشاندهنده کمارزش بودن تعریف خاورمیانه بهعنوان یک منطقه جغرافیایی واحد و منسجم است. برای مثال، رقابتهای ایران و عربستان سعودی ربط چندانی به شمال آفریقا ندارد. نبرد سیاسی بین قطر و عربستان سعودی و امارات متحده عربی باعث شد که در سال ۲۰۱۷ قطر از سوی بسیاری از کشورهای منطقه کنار گذاشته شود و رقابتی بین قطر و سایر کشورهای عربی ایجاد شد که دامنهاش نهتنها به کشورهای همسایه عربی کشیده شد بلکه به سرتاسر قاره آفریقا و حتی به واشنگتن هم رسید. درگیری با داعش حتی بیش از القاعده جهانی بود تا منطقهای چرا که جریانی از جنگجویان خارجی را به سوریه کشاند و دامنه کارهای خود را به آفریقا و آسیا گسترش داد. نمیشود الگوهای ضدتروریستی را بر مسایلی بنیان نهاد که میگویند جهان عرب بهطور یکپارچه شبیه به هم هستند درحالیکه برخی از افراطیترین نیروهای داعشی از مالی و نیجریه و سومالی آمدهاند.
در این بین، برخی از بزرگترین درگیریهای اخیر روی میگردانند از این فرضیه که ما خاورمیانه را یک منطقه جغرافیایی در نظر بگیریم. جنگ داخلی لیبی مالی و سایر همسایگان آفریقایی خود را بیثبات کرده است. وقتی که عربستان سعودی در سال ۲۰۱۵ میخواست جنگجویان حوثی را در یمن عقب براند، ائتلافی درست کرد که نهتنها در آن نیروهایی از کشورهای عربی بودند بلکه از حمایت اریتره و پاکستان و سودان هم بهرهمند بودند و از تجهیزات نظامی و پایگاههای آنان نیز استفاده شد. در همان زمان، امارات متحده عربی نیز از پایگاههای دریایی خود علیه جنگجویان یمنی استفاده کرد تا حضور نظامی خود را در شاخ آفریقا تثبیت کند و جزیره استراتژیک «سقطرا» را مجهز کند، جزیرهای که به آفریقا نزدیکتر است تا به شبهجزیره عربستان. با این حال، وقتی که بحث جنگ یمن پیش میآید، به این قضیه با همان الگوی قدیمی جنگها در خاورمیانه نگاه میشود و مرزهای این منطقه جغرافیایی خیلی پررنگ در نظر گرفته میشود.
در جستوجوی نقشهای جدید
درست وقتی که تغییرات سیاسی باعث شده است که نقشه قدیمی خاورمیانه از بین برود، تغییرات اجتماعی عظیمی نیز رخ داده است. از دهه ۱۹۵۰ تا دهه ۱۹۸۰، مهاجرتهای جمعی نیروی کار از کشورهای عربی فقیرتر به کشورهای در حال توسعه سریع حاشیه خلیج فارس پیوندهایی قوی در منطقه ایجاد کرده است. پول ارسالی از این کشورها در اقتصاد غیررسمی مصر و بیشتر کشورهای منطقه شام نقشی کلیدی بازی کرد و کارگرانی که از کشور خود جدا شده بودند و در کشورهای حاشیه خلیج فارس کار میکردند، توانستند ایدههای افراطی مذهبی را به نقاطی گسترش دهند که تا قبل از آن در خارج از عربستان سعودی خریداری نداشت. اما بعد از تهاجم عراق به کویت در سال ۱۹۹۰، درحالیکه به کارگران فلسطینی و یمنی غالباً به چشم خائن نگاه میشد، کارگران مهاجر عرب بیشازپیش جای خود را به کارگرانی از کشورهای آسیای شرقی دادند که از نظر سیاسی اطمینان بیشتری به آنها بود. این روند پیوندهای اقتصادی و اجتماعی بین کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس و مابقی خاورمیانه را سست کرد، در عین اینکه روابط بین کشورهای حاشیه خلیج فارس و کشورهای حاشیه اقیانوس هند را تقویت کرد.
به همین ترتیب، رسانههای عربی نیز بخش زیادی از انسجام خود را از دست دادند. تا سال ۲۰۱۱، تلویزیونهای ماهوارهای عربی یک فرهنگ مشترک را در سطح عامه شکل داده بودند و در بهار عربی نیز این انسجام حفظ شد. اما از آن دهه به بعد، چشمانداز رسانهای بالکانیزه شد و بازتابدهنده قطبیسازیهای سیاسی منطقه شد. بنابراین شبکه الجزیره که در دهه ۱۹۹۰ و سالهای اول قرن جدید میلادی پلتفرم مشترک سیاست عمومی عربی بود، از سال ۲۰۱۱ تبدیل شد به یک پلتفرم رسانهای هوادار سیاستهای گروههای خاصی از اعراب. به همین شکل، گروه رسانهای روتانا در عربستان سعودی و العربیه در امارات متحده عربی هوادار افکار خاصی از اعراب شدند. چنین شبکههایی باعث تقویت قطبیشدن سیاسی شدند و هریک از آنها روایتهای خود را ارائه میکرد و علیه روایتهای دیگران فعالیت میکرد. رسانههای اجتماعی نیز که میتوانند باعث انسجام ملت عرب شوند، به سلاحی تبدیل شدند که در دست کشورهایی مثل عربستان سعودی و مصر قرار داشتند و بهطور گسترده از طریق ارتش رباتهای نرمافزاری و سانسور تلاش میکردند منافع کشورهای خاصی را پیش ببرند.
همین قدر که از نظر اجتماعی و رسانهای اختلاف بین کشورهای عربی ایجاد شده است، در زمینه اقتصادی و در بازارها نیز شکافها در بین کشورهای خاورمیانه بسیار افزایش یافته است. طی دو دهه گذشته، بازارهای مالی جهانی خود را احیا کردهاند و شکلشان تغییر کرده است. این بازارها تلاش کردهاند که به کشورهای ثروتمند عربی خاورمیانه روی بیاورند، کشورهایی مثل کویت و قطر و عربستان سعودی و امارات متحده عربی. این کشورها علاوه بر اینکه روابط اقتصادی زیادی با غرب دارند، پیوند خود را با آسیا نیز استحکام بخشیدهاند.
بنابراین باید تأکید که در آینده، آمریکا اگر میخواهد که در خاورمیانه سیاستگذاری کند، باید نقشه قدیمی خود را از خاورمیانه کنار بگذارد و در مفهوم آن خاورمیانهای که شرقشناسان مطرح میکردند هم تجدیدنظر کند. اثبات شده است که آن خاورمیانه با آن مفروضات سابق و آن محدودیتهای جغرافیایی دیگر وجود ندارد و باید استراتژیهای جدید را بر اساس نقشهای جدید از منطقه تدوین کرد.
منبع: فارن افرز

نظر خود را بنویسید