جذابیت رقابت و رویارویی با چین یا قدرتهای دیگر و حرکت بر لبه تیغ به سمت مناقشات مختلف نیز همچنان برای دولت بایدن به قوت خود باقی است. این را در مواضع تیم سیاست خارجی بایدن مثلا در مواضع آنتونی بلینکن وزیر امور خارجه آمریکا و جک سالیوان مشاور امنیت ملی میتوان مشاهده کرد
آینده نگر/ منبع: نیویورک تایمز
*آن ماری اسلاتر، رئیس موسسه افکارسنجی نیو امریکا و رئیس سابق برنامهریزی سیاستهای وزارت امور خارجه آمریکا
یک سال از ریاست جمهوری جو بایدن میگذرد و در این مدت توانستهایم خطوط سیاست خارجی او را بخوانیم: او برای هر کسی که حرفی و مطالبهای داشته باشد پاسخی در نظر گرفته. مثلا او به واقعگراهایی که به دنبال تعادل قدرت بیشتر در جهان بودهاند، نشان داده که بحث مقابله با چین را از طریق همکاری با گروه چهارجانبه کشورهای هند، استرالیا، ژاپن و آمریکا دنبال میکند. او همچنین برای ضربهزدن به چین، وارد معاهده امنیتی زیردریایی با متحدان انگلیسی و استرالیاییاش شده و حتی شرایط ضعیف عقد این معاهده هم باعث ناراحتیاش نشده.
بایدن برای جهانیگراهای لیبرال هم پاسخهای زیادی در چنته داشته: او با نهادهای جهانی دوباره وارد مراوده شد. به سازمان تجارت جهانی و معاهده پاریس برای مقابله با تغییرات اقلیمی پیوست و تعهدات آمریکا به پیمان ناتو را احیا کرد.
او همچنین به طرفداران خویشتنداری در مواجهات نظامی آمریکا در جهان اینطور پاسخ داد که قصد دارد جنگهای طولانیمدتی را که آمریکا درگیرشان بوده کنار بگذارد و به همین بهانه از افغانستان خارج شد. رئیس جمهور آمریکا کارهای دیگری هم کرده تا حامیان دموکراسی و حقوق بشر را راضی کند. مثلا اینکه میخواهد کنفرانس دموکراسی را میزبانی کند و ناقضان حقوق بشر را تحریم کند.
این همه مثال زدم تا بگویم در ظاهر اینطور به نظر میرسد که هرکسی به خواسته خود در دولت بایدن رسیده. اما واقعیت این است که هنوز هیچ کس به هیچ هدفی نرسیده است. آنچه اساس جهانبینی بایدن را تشکیل میدهد اصلا قابل تشخیص نیست و به همین سیاق، قابل اجرا هم نخواهد بود.
البته چهرههایی مثل ریچارد هاس رئیس شورای روابط خارجی چنین استدلال میکنند که او واقعا دارد برنامه مشخصی را پیش میبرد؛ برنامهای که خیلی شبیه به همان سیاست «آمریکا، اولویت اول» است که دونالد ترامپ پیادهاش کرده بود. البته بایدن این سیاست را جور دیگری بستهبندی کرده است. جاشوا شیفرینسون استاد دانشگاه بوستون و استیون ورتهایم عضو ارشد موسسه کارنگی مدعیاند که دکترین بایدن را باید «واقعگرایی پراگماتیک» بنامیم. از نظر آنها، او در حال دنبالکردن اهداف آمریکا در جهانی بسیار رقابتی است و هرجا که لازم ببیند، مسیر خود را عوض میکند تا آن اهداف را محقق کند.
اگر بحث ارزشها در سیاست خارجی را در نظر بگیریم، میبینیم که بایدن روی دموکراسی تمرکز زیادی دارد. آنطور که جاناتان تپرمن سردبیر سابق مجله فارن پالسی میگوید، بایدن جهان را به شکل منازعهای میان دموکراسیها و دیکتاتوریها میبیند و سیاست خارجی کشور را بر همان مبنا پیش میبرد. اما بایدن در عین حال میخواهد به صورت همزمان روی زیرساختها و سیاست صنعتی در داخل آمریکا نیز سرمایهگذاری کند تا رضایت طبقه متوسط را به دست بیاورد. بایدن در این راستا به این نتیجه رسیده که قدرت انجام چانهزنی و مصالحه در مورد مسائل مختلف را پیدا کرده و قرار است با همین ویژگی به عنوان یک سیاستمدار آمریکایی شناخته شود.
اما مشکل اینجاست که اگر رئیس جمهور آمریکا بخواهد بدون اینکه چارچوب مشخصی در سیاستهایش دنبال شده باشد، از این هدف به آن هدف بپرد، دردسرهای بزرگی درست خواهد شد. مهمترینش این است که اولویتها به شدت مبهم میشوند و راهی برای پیشبرد اهداف باقی نمیماند. مثلا اگر قرار باشد برخی شهرهای آمریکا به خاطر مدیریت نامناسب و تغییرات اقلیمی زیر آب بروند و میلیونها آواره زیستمحیطی داشته باشیم، واقعا بُرد یا باخت در مواجهه با چین اهمیت خودش را از دست خواهد داد. یعنی اصلا چنین موضوعی در اولویت نخواهد بود. اگر پاندمی بزرگتری نسبت به کرونا رخ بدهد چطور؟ آیا باز دعواهای سیاسی در اولویت خواهند بود یا باید به مصیبت بزرگتر بپردازیم؟
واقعیت این است که زمانش فرارسیده که از تفکر به شیوه قرن بیستمی دست برداریم. دو دهه از پنجاه سال فعالیت سیاسی عمومی جو بایدن در دوران جنگ سرد طی شده و ده سالش هم در دهه ۱۹۹۰ گذشته که آمریکا در آن یک ابرقدرت به شمار میآمد. هرچه امروز درباره رقابت بین قدرتها و دموکراسی و مسائل مشابه میشنویم همان مسائلی است که در قرن بیستم مطرح شدند و مورد توجه قرار گرفتند. در آن دوران، هیچ چیز به اندازه مسائل دفاعی و دیپلماسی برای کشورها مهم نبود. اما آیا در قرن بیست و یکم هم لزوما وضع جهان همین است؟
چارچوبها، پارادایمها و دکترینهای آن دوران برای چالشهای قرن بیست و یکم کافی به نظر نمیرسند. به تفکر جسورانهتری برای مواجهه با چالشهای قرن بیست و یکم نیاز است و آن تفکر مبتنی بر فاصلهگرفتن از حکومتهاست؛ چه ابرقدرت باشند و چه نباشند؛ چه دموکراتیک باشند و چه نباشند. اکنون زمان آن رسیده که مردم در اولویت قرار بگیرند. ما در سیارهای با جمعیت هشت میلیارد نفری زندگی میکنیم؛ و اینکه در همین سیاره، ۱۹۵ کشور به شکل مصنوعی از یکدیگر جدا شدهاند اهمیت کمتری دارد.
اینکه چنین دیدگاهی چگونه به دولت بایدن ربط پیدا میکند در مسئله چین قابل توضیح است. دولت او انتظار دارد که امروز در یک جبهه (مثلا جبهه تجاری) با چین سرشاخ شود و رقابت کند اما فردا در یک جبهه دیگر (مثلا مقابله با تغییرات اقلیمی) وارد همکاری موثر با چین شود. این همان چیزی است که بیشتر به تظاهر در عرصه سیاسی شبیه است. بهتر آن است که اولویتهای همکاری (با هر کشوری) درمورد مسائل جهانی در وهله اول روشن شود و سایر رقابتها در اولویت قرار نداشته باشند.
این رویکرد همان چیزی است که زمانی اسمش را جهانیگرایی (گلوبالیسم) گذاشته بودیم. البته اسم خوبی هم نیست چون به جهانیشدن (گلوبالیزیشن) شباهت زیادی دارد. اما جهانیگرایی واقعا مفهومی نزدیکتر به محلیگرایی (لوکالیسم) است؛ چون این مسئله که هر فرد در جهان در کدام نقطه از نقشه به دنیا آمده اهمیت کمتری پیدا میکند و فقط نقش و سهمآفرینیاش در جهان است که مورد توجه قرار میگیرد. این رویکرد، بیشتر مبتنی بر مردم است؛ نه حکومتها. و البته روی حل مشکل به شکل جهانی هم تمرکز زیادی دارد. این رویکرد تظاهر نمیکند که دولتها وجود ندارند یا اهمیت ندارند؛ بلکه ایده اصلی ژئوپلیتیک یعنی اولویتداشتنِ رقابت بین کشورها را زیر سوال میبرد.
جهانیگرایی همچنین به این ایده اشاره دارد که مقامات دولتی عملا بازیگرانی هستند که یا باعث ایجاد مشکلات جهانی شدهاند و یا در تلاش برای حل این مشکلات هستند. اگر قرار بر این باشد که آنها به عنوان حلال مشکلات جهانی نقشآفرینی کنند، چارهای جز همکاریشان با شرکتها و شبکههای جهانی شهرها، گروههای مدنی، گروههای دینی، دانشمندان و غیره باقی نخواهد ماند. درواقع آنها فقط کاتالیزور یا کمککننده به شکلگیری این تحولات نیستند بلکه بازیگران اصلی عرصه سیاست جهانی به شمار میآیند.
بایدن گاهی در همین مسیر در حال حرکت است. مثلا او در سخنرانیاش در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در ماه سپتامبر فهرستی بلندبالا از مشکلات جهانی را ارائه داد؛ از مشکلات مربوط به سلامتی و پاندمی گرفته تا تغییرات اقلیمی و فساد و بیعدالتی. اما از نظر من، بزرگترین دستاورد او در عرصه سیاست خارجی تاکنون این بوده که نرخ ۱۵ درصدی مالیات برای شرکتهای جهانی را مورد تاکید قرار داد و این یعنی که شرکتها موظفاند حداقل سهم خودشان را برای نفع عمومی جهانی بپردازند؛ پولی که میتواند صرف کارهای مختلفی مثل جادهسازی شود و به همه شهروندان سود برساند.
همه اینها در حالی است که جذابیت رقابت و رویارویی با چین یا قدرتهای دیگر و حرکت بر لبه تیغ به سمت مناقشات مختلف نیز همچنان برای دولت بایدن به قوت خود باقی است. این را در مواضع تیم سیاست خارجی بایدن مثلا در مواضع آنتونی بلینکن وزیر امور خارجه آمریکا و جک سالیوان مشاور امنیت ملی میتوان مشاهده کرد. از نقطهنظر ژئوپلیتیک قرن بیستمی، اینکه دولت بایدن بخواهد مناسبات خود با رقیبی مثل چین را در دو جبهه متناقض پیش ببرد قابل درک است. اما از نقطهنظر قرن بیست و یکمی میتوان با قاطعیت گفت که دو رویکرد متناقض نمیتوانند نتیجهبخش باشند.
همین تناقض را در مسئله مقابله با ویروس کرونا و واکسیناسیون هم میتوان مشاهده کرد. در این موضوع، اگر هدف جمعی ما واقعا این باشد که بیشترین تعداد از مردم در دنیا واکسینه شوند، پس چارهای جز کنار گذاشتن اولویتهای ژئوپلیتیک وجود نخواهد داشت. این یعنی همکاری گسترده جهانی که البته تاکنون محقق نشده است.
واقعیت این است که جهانیگرایی را نباید نوعی آرمانگرایی دولتیِ احساساتی تلقی کنیم. جهانیگرایی منکر وجود و اهمیت دولتها -چه در سطوح محلی و چه در سطوح ایالتی و ملی و بینالمللی- نیست و دیپلماسی بین دولتها را نیز زیر سوال نمیبرد. اما به این نکته اشاره میکند که بازیهای بزرگ قدرت -که بسیار هم مرگبار بودهاند- باید جای خود را به سیاستهایی بدهند که فراتر از مرزهای کشوری عمل کند. علتش هم این است که مشکلاتی که امروزه جهان با آنها مواجه است از مرزهای کشوری فراتر رفتهاند و بنابراین برخورد با آنها هم باید همینگونه باشد.
در شرایط عادی، اینکه دولتها اهدافی را تعیین کنند و تضاد منافع را مورد بررسی قرار دهند یعنی همان عصاره سیاست اجرا شده است. دولتمردان از یک بحران وارد یک مناقشه دیگر میشوند و از یک سخنرانی وارد جلسهای دیگر میشوند. اما باید قبول کنیم که ما در شرایط عادی قرار نداریم. اینکه آمریکا تصور کند با واکسینهکردنِ شمار بیشتری از جمعیت خودش میتواند قدرت خود را در قیاس با بقیه دنیا نشان بدهد، در این شرایط غیرعادی کاملا بیمحتوا و بیفایده خواهد بود. نسل جوان (نسل زِد) مدتهاست که با دید واقعی جهانی دارند به مسائل دنیا و سیاره زمین نگاه میکنند؛ اما نسل رهبران جهان هنوز نتوانستهاند با این موضوع کنار بیایند. بهتر است هرچه زودتر از این خواب بیدار شویم و چشممان را به روی آنچه دارد در قرن بیست و یکم رخ میدهد باز کنیم. همه ما در آینده به هم احتیاج داریم.
نظر خود را بنویسید