مهرداد عربستانی جامعه شناس از ذهنیت ایرانیها درباره مهاجرت میگوید
مهم ترین دلیل مهاجرت چیست؟
1400/09/15
1252
این مطلب را به اشتراک بگذارید
تحقیقات ما نشان داده که کسانی که مایلاند ایران را ترک کنند الزاماً یک قشر خاص نیستند و از همه طیف هستند و اقشار مختلف اجتماعی و اقتصادی را شامل میشوند. البته سائقها و انگیزههای بهزبانآمده ایشان کمابیش تفاوتهایی دارد.
آینده نگر
تنها دلیل اقتصاد و سیاست نیست و تنها جوانان نیستند که میخواهند بروند؛ سودای مهاجرت دلایلی میانذهنی دارد که مهرداد عربستانی، جامعهشناس و نویسنده کتاب «تمنای رفتن» از این ذهنیت میگوید: در پس همه دافعهها نوعی احساس خسران میبینم که بهصورتهای مختلف به زبان میآید و رانه بنیادین مهاجرت یا تمایل گسترده به مهاجرت را شکل میدهد. چرا نسل جوان و دانشجوی ایرانی سودای مهاجرت دارد و دلایلش چیست؟ اولاً مهاجرت منحصر به دانشجویان و جوانان نیست. دانشجوها بهانه موجهی برای مهاجرت دارند که همان ادامه تحصیل است. شاید به همین علت است که در میان دانشجویان تمایل به ادامه تحصیل در خارج از کشور خیلی به چشم میآید. لزوم مهاجرت از کشور در ایران یک مفروضه گسترده در ذهنیت جمعی است، کما اینکه هرکس بهصورت موقت یا دائم در خارج بوده وقتی به ایران برمیگردد اولین سؤالی که با آن مواجه میشود این است که چرا برگشتید؟! فرض بر این است که برای زندگی کردن در کشور خودش باید علتی داشته باشد و اینکه کشور ماست کفایت نمیکند. توجه به شکلگیری چنین ذهنیتی بسیار مهم است. مطالعاتی که در مورد مهاجرت صورت میگیرد ممکن است مشخص کند که در چه قشری، چقدر تمایل به مهاجرت وجود دارد. ولی سؤال ما این است که چرا این ذهنیت اینقدر گسترده است که مهاجرت از کشور را بدیهی میبیند و برای ماندن یا برگشتن به کشور دلیل میخواهد؟! آمارها چه میگویند؟ آمار در مورد مهاجرت بسیار اندک است، بهویژه در مورد علل و تمایل به مهاجرت. البته در بخشهایی از پیمایش سرمایه اجتماعی که چند سال پیش انجامشده و در دسترس است برخی اطلاعات در این خصوص بهدستآمده که قابل اتکا هستند. براساس این پیمایش 43 درصد از مردم کشور به فکر مهاجرت هستند و حدود 23 درصد بهطورجدی به مهاجرت فکر میکنند و میخواهند کشور را ترک کنند؛ تمایل به مهاجرت خیلی بالاست. در چند سال اخیر که موجهای مهاجرتی در منطقه بهخاطر بیثباتیهای سیاسی و جنگهای داخلی و غیره شکل گرفت مردم کشورهای درگیر مثل عراق و سوریه و افغانستان به کشورهای دیگر میرفتند، ایران در میان آماری که از این پناهندگان وجود دارد جزو سه، چهار کشور اولی است که بیشترین مهاجر را به اروپا میفرستد؛ درصورتیکه در آن زمان در ایران نه جنگ بود، نه بدترین وضعیت اقتصادی را در منطقه داشتیم و نه عوامل دیگری که معمولاً باعث مهاجرتهای عمده میشود مثل قحطی و غیره، که ما با چنین مسائلی مواجه نبودیم ولی ایرانیها درصد زیادی از این پناهجویان را تشکیل میدادند. در ویزای تنوع آمریکا یا همان لاتاری امریکا مثلاً در سال 2015، در زمانی که ایرانیها میتوانستند برای این نوع ویزا اقدام کنند، متقاضیان ایرانی از نظر تعداد چهارمین رتبه را در میان حدود 200 کشور داشتند. به این ترتیب این آمارها بهطور غیرمستقیم، ولی به روشنی، نشان میدهد که تمایل به رفتن از ایران بسیار بالاست. تحقیقات ما نشان داده که کسانی که مایلاند ایران را ترک کنند الزاماً یک قشر خاص نیستند و از همه طیف هستند و اقشار مختلف اجتماعی و اقتصادی را شامل میشوند. البته سائقها و انگیزههای بهزبانآمده ایشان کمابیش تفاوتهایی دارد. آیا مهمترین مسئله اقتصادی است؟ خیر؛ کسانی بودند که مسائل مربوط به معیشت و به اصطلاح مسائل اقتصادی را به عنوان دلیل تمایل به مهاجرت مطرح میکردند، ولی بسیاری هم بودند که مسئله اقتصادی مسئله اولشان نبود و چیزی مثل کمبود امکان لذت و بهرهگیری از زندگی، یا نبودن چشمانداز مشخص برای آینده ایشان را ترغیب به مهاجرت میکرد. عدهای هم بودند که موضعی اخلاقی در این خصوص داشتند و عدم امکان حفظ انسجام اخلاقی و الزام به زندگی و رفتار دوگانه را به عنوان انگیزه مهاجرتشان مطرح میکردند. یعنی اینکه ناچارند خود را جور دیگری نشان دهند و این موضوع ایشان را به لحاظ اخلاقی تحت فشار قرار میدهد و احساس میکنند که کرامتشان لطمه میخورد. برخی از انگیزهها دقیقاً و مستقیماً به زبان نمیآمدند ولی در رؤیاها یا خیالپردازی مردم متبلور میشدند. ایشان وقتی از رؤیاها و آرزوها یا تصاویری که در ذهن داشتند سخن میگفتند، در واقع آرزومندیشان را بروز میدادند، تصاویری شامل عناصری از آزادی در رفتار و پوشش و زندگی در جایی «زیبا». در نهایت مضمون این قصهها و سخنان، نشانی از تمایل برای تحقق آرزوهایی است که اینجا امکان تحققشان تصورپذیر نیست. به عبارت دیگر برای برآورده شدن آرزومندیشان مجال و فرصتی در داخل مرزهای کشور نمیدیدند و تحقق آرزوهایشان فرای مرزهای ایران میرود. میتوان دید عدم تعینی که بر زندگی بسیاری از مردم حاکم است، که باعث میشود ایشان نتوانند روی آینده دقیقاً حساب کنند، پیشبینیناپذیری زندگی، و ابهام و تاریکی چشمانداز آینده روی شکلگیری چنین ذهنیتی تاثیر قاطعی دارد. گویی همه در یک حالت ابهام و انتظار زندگی میکنند، حالتی که زندگی را به وضعیت تعلیقی و متزلزل تبدیل میکند. پیشبینیپذیری و نظم یکی از اصول مقوم حیات اجتماعی است. بدون این امر جامعه قوام نمیگیرد، یعنی زندگی جامعوی مخدوش میشود. جامعه انسانی جایی است که باید چند چیز را برای آدمها مهیا کند تا در جامعه زندگی کردن مزیت داشته باشد. کاری که جامعه میکند این است که به ما امنیت و پیشبینیپذیری میدهد، که ناشی از نظم مشخص اجتماعی است، که امکان برنامهریزی و چشمانداز روشن نسبت به آینده را میدهد. چیز دیگری که جامعه به ما میدهد پاکیزگی و زیبایی است. نظم، زیبایی و پاکیزگی مشخصترین شاخصههای زندگی اجتماعی و مدنیت هستند، که باعث میشوند انسانها به جای اینکه بهطور منفرد در طبیعت زندگی کنند، دور هم جمع شوند و بتوانند یک محیط متناسبتر، زیباتر، منظمتر و قابل پیشبینیتر داشته باشند، که سختی کمتر و امنیت بیشتری داشته باشند. اگر جامعه نتواند این امنیت، زیبایی و نظم را بدهد برای چه باید در این جامعه زندگی کرد؟! البته این مطلق نیست و میزان این امور در جوامع مختلف بهطور نسبی کمتر یا بیشتر است؛ ولی مسئله این است که ما امروز در یک اجتماع جهانیشده داریم زندگی میکنیم و چشم هیچکس به تمام دنیا بسته نیست و خواهناخواه و بهطور طبیعی شرایط زندگی را مقایسه میکنیم و اگر احساس کنیم که نسبت به بقیه بیبهرهتر هستیم، و امنیت کمتری داریم، در وضعیتی قرار میگیریم که به آن احساس محرومیت نسبی میگویند. باید توجه کنیم که اصولاً محرومیت امری نسبی است، محرومیت مطلق در حقیقت به معنای محرومیت از غذا و سرپناه است، ولی این طور نیست که هر کسی که چیزی برای خوردن و سقفی برای محافظت از باران و آقتاب داشته باشد، دیگر محروم نیست. البته ممکن است آن طور که برخی استدلال میکنند ما همیشه اطلاعات دقیقی برای مقایسه خودمان با دیگران نداریم و ممکن است که در واقع برآوردی توهمی از اوضاع خودمان داشته باشیم. ولی این مسئله نیست، مسئله این است که این ذهنیت پدید آمده و چرا این ذهنیت در اینجا در کشور ما، و نه در کشورهای دیگر، به وجود آمده است. از طرف دیگر مهاجرت بازگشتی ما هم اندک است، یعنی اگر بر اساس برآورد نادرست مهاجران ایرانی دست به مهاجرت زدهاند، انتظار میرود که پس از توهمزدایی حداقل تعدادی از ایشان به کشور بازگردند. سؤال این است که چرا برنمیگردند و چرا مهاجرت بازگشتی نداریم؟! اینکه تقریباً هیچ کدام از کسانی که میروند برنمیگردند نشانه این است که احتمالاً از زندگی در کشور مقصد همچنان رضایت نسبی دارند. آیا این وضعیت در دهههای مختلف تغییر کرده است؟ طبعاً در هر دورهای بهانهای ممکن است برجستهتر شود ولی موضوع این است که من در پس این دافعهها نوعی احساس خسران میبینم که بهصورتهای مختلف به زبان میآید و رانه بنیادین مهاجرت یا تمایل گسترده به مهاجرت را شکل میدهد. در تحقیقات ما رانههای مهاجرت شامل مضامینی از این دست بود: عدم امکان پیشرفت و احساس بیآیندگی که ممکن است هر نوع پیشرفتی باشد، امتناع یا عدم امکان لذت، و نیز گاهی احساس انزجار و خشم. وقتی فرد احساس کند حریمهای اساسی هویت و حیثیتش مورد تعرض قرار میگیرد، مثلاً به او زور میگویند و یا حقش را میخورند و دستش به جایی نمیرسد یا به او توهین میکنند و نمیتواند پاسخ دهد، یا هویتی را به او تحمیل میکنند که او نمیپسندد، خشمگین میشود. این احساس که کسی در یک روابط غیرمنصفانه قرار گرفته انباشتی از احساسات منفی و بهطور ویژه خشم را برمیانگیزد، که خود طبعاً دافعه و احساس نیاز به تغییر را ایجاد میکند. بزرگترین بحرانی که در سالهای اخیر برخی از متفکران رویش تأکید دارند که دنیا با آن مواجه شده بحران مهاجرت است. شاید گستردگی مهاجرت و پناهندگی هیچگاه به این گستردگی در سطح جهانی مطرح نبوده است. اسلاوی ژیژک این بحران جهانی را اینگونه تعبیر میکند که کشورهایی هستند کهگویی زیر یک گنبدی از امنیت و رفاه دارند زندگی میکنند و انبوهی از دیگرانی که خارج از این گنبد هستند و تلاش میکنند به هر شیوهای خودشان را زیر این گنبد برسانند. این بحران جهانی همچنان همچنان ادامه دارد و کشورهایی هستند که مردمش میخواهند بروند به جایی که احساس میکنند زیر این گنبد رفاه و امنیت دارند زندگی میکنند. مشکل مهاجرت در کشورهای توسعه یافته چگونه است؟ معنای مهاجرت در کشورهای توسعهیافته با اینجا فرق میکند. به این فکر کنید که چند درصد از مردم کشورهای پیشرفته صنعتی میخواهند در ایران زندگی کند و اصلاً برای چه بیایند و چند درصد از مردم دنیا دوست دارند در فرانسه یا کشورهای پیشرفته صنعتی زندگی کنند؟! مشخص است که اگر کسی بخواهد بیاید در ایران زندگی کند، علل یا دلایلی کاملاً استثنایی در کار است، که الزاماً در سطح جمعی کار نمیکند. مثلاً ممکن است به دلایلی مثل تجارت به ایران بیاید (بگذریم که به دلیل محدودیتهای کشور و عوامل عدیده دیگر چنین انگیزهای هم اکنون چندان قابل طرح نیست) و بعید است فردی از جوامع صنعتی برای بهرهگیری از رفاه و مواهب زندگی به ایران مهاجرت کند. ولی این طبیعی است که کسی بخواهد در کشوری با رفاه بیشتر زندگی کند و بدیهی است در کشورهایی که مردم احساس میکند آرزومندیشان در آنجا محقق نمیشود بخواهند بروند و در جای دیگری زندگی کند. اینجا مایلم به موضوع امید به آینده یا امید اجتماعی اشاره کنم، که امر بسیار قاطعی در معنا دادن به زندگی و تولید احساس خوب است. اگر احساس کنیم در جایی آینده رو به رشدی داریم، در آنجا زندگی میکنیم ولو جایی که داریم زندگی میکنیم در مقایسه با یک مکان دیگر رفاهش پایینتر باشد. چرا؟ دلیل امید است که محرک حیات انسانی است. اگر امید به آینده نداشته باشیم و چشمانداز آینده نداشته باشیم، احساس کنیم رو به رشد و ارتقای اجتماعی نیستیم، احساس گیرافتادگی میکنیم. کشورهایی در حال توسعه هستند که الزاماً بالاترین رفاه اجتماعی را ندارند ولی مردمشان تمایل زیادی برای خروج از کشور نشان نمیدهند چون امید اجتماعی بالاست. جامعه این ذهنیت را در اعضایش ایجاد کرده که در حال رشد هستند. یکی از شکلهایی که امید اجتماعی سنجیده میشود این است که پرسیده میشود مثلاً پنج سال دیگر از یک تا 10 چند پله بالاتر میروید؟ این ارزیابی کاملاً ذهنی است و مردم بر اساس آمار و ارقام اقتصادی برآورد نمیکنند، بلکه این برداشت و برآوردشان از آینده را نشان میدهند. ولی باید توجه کنید که خود ذهنیت یک واقعیت اجتماعی است که مردم بر اساس آن دنیایشان را میفهمند، تفسیر میکنند و متناسباً بر اساس آن رفتار میکنند. کسانی که احساس میکنند پنج سال دیگر جلوتر هستند امید اجتماعی دارند و هرچقدر احساس کنند پنج سال دیگر خیلی جلوتر هستند امید اجتماعیشان بالاتر است. در مقابل کسانی هستند که احساس میکنند پنج سال دیگر تغییری نمیکند و کسانی هم هستند که پنج سال دیگر وضعیت خودشان را در حال افول ارزیابی میکنند. برخی میگویند طرح این مباحث در عالم تصمیمگیری تقصیر فرد است. تحقیقات نشان میدهد سطح امید اجتماعی در اینجا بالنسبه پایین است و ما پیشبینی روشنی از آینده نداریم و برخیها استدلال میکنند که این ذهنیت است و با عینیات و اعداد و ارقام جور درنمیآیند. اشتباه اینجاست که باید توجه کرد که همان طور که گفتم ذهنیت خودش یک واقعیت و برساخته اجتماعی است. ذهنیت در اثر تجربه زیسته ما شکل میگیرد و بر اساس این ذهنیت واقعیت را میفهمیم، تفسیر میکنیم و عمل میکنیم؛ پس ذهنیت بهعنوان یک موجودیت یک امر عینی اجتماعی است و نمیشود ذهنیت افراد یک جامعه را یک فاکتور اجتماعی ندانست و ذهنیت (Subjectivity) را چیزی معادل خیال یا توهم دانست. اگر واقعاً میخواهیم بدانیم چرا مردم میخواهند بروند باید بدانیم که چرا این ذهنیت شکل گرفته است و آنگاه به ماهیت موضوع نزدیک میشویم. مثلاً اینکه گفته میشود آمار نشان میدهد که در میان پزشکان تمایل به مهاجرت زیاد است، پس ما حقوقشان را زیاد میکنیم که بمانند. شاید تا حدی هم این کار اثرگذار باشد، ولی وقتی کسی خود را در حال ارتقا و پیشرفت نداند و احساس گیرافتادگی ایجاد شود، تمایل به ایجاد تغییر دوباره بازخواهد گشت. اقدامات مقطعی اینچنینی تنها مثل وصله و پینه کردن است. باید ایجاد امید اجتماعی چشمانداز کلی هر برنامهریزی و اقدام اجرایی باشد. این موضوع امری نیست که با استدلال و جدل بتوان به سراغش رفت، برخی فرضاً میگویند که چنین و چنان کردیم چرا امیدتان بالا نمیرود، پس مشکل از خود شماست! این برخورد غیرمنطقی است. ذهنیت برای ماندن در کشور، چیزی نیست که با این گونه دلایل و دستور ایجاد شود. خود همین شیوه مخاطب قرار دادن جامعه میتواند نوعی تحمیل و مشوقی برای ترک کشور باشد. وقتی احساسی وجود دارد، هرچقدر سعی شود این احساس انکار شود، تغییری در موجودیت احساس ایجاد نمیشود. وقتی استدلال میشود که احساس تو غلط یا توهمی است، اصولاً پاسخ فقط واکنشی هیستریک در مقابل خطابی است که احساس را انکار میکند. باید امید ارتقا و امید به آینده وجود داشته باشد. اینکه فرد با چنگ و دندان موقعیتش را حفظ کند ولی احساس نمیکند که دارد رشد میکند و فکر نمیکند روزبهروز وضعش بهتر میشود در این صورت احساس گیرافتادگی ایجاد میشود. این موضوع تنها محدود به متخصصان نیست و مطالعه ما نشان میدهد این آرزوی ارتقا و رشد، آرزوی همه طبقات و اقشار است. یعنی اصولاً آرزومندی از زاویهای در ذات انسان است. طبقاتی که تخصص ویژهای ندارند خیلی راحتتر میروند و برای جابهجایی هر شرایطی را راحتتر میپذیرند و مثلاً یک متخصص جاافتاده شاید هیچوقت نتواند بهراحتی پناهندگی را قبول کند چون انتظارات و توقعاتش فرق میکند. مسئله تمنا و آرزومندی رفتن به موضوع امید اجتماعی و امید به ارتقای اجتماعی در آینده ربط مستقیم دارد و همینطور پیوسته است با احساس گیرافتادگی، یعنی عدم پیشرفت، سکون و حتی بدتر شدن وضع که خود مولد احساسات منفی و رنج است.
نظر خود را بنویسید