فقط تروریستها نبودند که باعث رونقبخشیدن به کار افراطگرایان دستراستی شدند: جنگ علیه تروریسم بهرهبری آمریکا نیز که تقریباً تمام جنبههای امنیتی و اطلاعاتی و حقوقی را به تهدید جنگجویان اسلامی جلب کرده بود، افراطگرایان دستراستی را تنها گذاشت تا بتوانند در سکوت و دور از چشم افکار عمومی رشد کنند
افکار افراطی که امروز بهمنزله افکار راست افراطی شناخته میشود ــ مثل برتری نژاد سفید، آزادیخواهی خشن ضددولتی، افراطگرایی مسیحی ــ نقش خود را در داستان کشور آمریکا از همان اوایل ایجاد این کشور شروع کرد. با این حال، راست افراطی در بیشتر سالهای دوران بعد از جنگ جهانی دوم در زیر زمین بود و تا حاشیههای جامعه آمریکا عقب نشسته بود. البته این جریان هیچوقت ناپدید نشد و در اوایل دهه 1990 بعد از یک سلسله برخوردهایی که بین مقامات و نیروهای شبهنظامی ضددولتی و افراطگراهای مذهبی رخ داد، ظاهراً دوباره سربرآورد. نقطه اوج این برخوردها بمبگذاری تروریستی در سال 1995 در ساختمان فدرال اوکلاهما سیتی بود که توسط یک فرد معتقد به برتری نژاد سفید و افراطگرای ضددولت انجام شد و منجر به مرگ 168 تن از شهروندان آمریکایی شد.
با وجود این، در آستانه قرن جدید به نظر میرسید که چنین اتفاقاتی در حال برگشتن به جامعه باشد. در سالهای بعد از حمله اوکلاهما سیتی، موج نگرانی از خشونت راست افراطی به منصه ظهور نرسید. گذشته از هر چیزی، خونهای ریختهشده ظاهراً راست افراطی را بیش از گذشته به حاشیه برد.
اگر خیلی سریع به دو دهه بعد بیاییم، میبینیم که تصویر خیلی متفاوت از گذشته است. در چند سال گذشته، ما بهکرات شاهد انفجارهای تروریستی و خشونتهای راست افراطی و بهنجارسازی افکار افراطگرایانهای بودهایم که محرک این خشونتها هستند. در سال 2019 در ایالات متحده 48 نفر در حملاتی که افراطگرایان داخلی انجام دادند کشته شدند که 39 تن از آنها قربانی افکار برتری نژاد سفید بودند و این سال را به مرگبارترین سال تروریسم داخلی در آمریکا بعد از سال 1995 تبدیل کرد. در سال 2020، تعداد نقشهها و حملات تروریستی داخلی در ایالات متحده به بالاترین سطح خود از سال 1994 رسید. دوسوم از این حملات مربوط به افکار برتریجویانه نژاد سفید و سایر افراطگراییهای راست افراطی داشت. در ماه مارس این سال، افبیآی بیش از دو هزار پرونده درباره افراطگرایی خشن داخلی باز کرد که تعداد آنها از تابستان سال 2017 تقریباً دو برابر شده بود. در سال گذشته، یعنی 2020، طبق آنچه لیگ ضد هتک حرمت پروپاگاندای برتریطلبان نژاد سفید اعلام کرده است، تعداد پوسترها و بنرها و برچسبها و پلاکاردهایی که در امکانی مثل پارکها و خوابگاهها نصب شده بود، به بیش از 5 هزار قلم رسیده بود که بالاترین تعداد این اقلام در تمام تاریخ آمریکا به شمار میرود و نسبت به سال قبل از آن نیز دو برابر شده بود. این روند محدود به ایالات متحده نیست. بهرغم اینکه جنگجویان افراطی هنوز بزرگترین تهدید تروریستی در اروپا به شمار میروند، رشد خشونتهای راست افراطی در حال افزایش است. مقام رسمی ضد تروریسم بریتانیا، نیل بوسا، اخیرا افراطگرایی راست افراطی را تهدید با بیشترین سرعت رشد در بریتانیا اعلام کرده است. در آلمان نیز جرایم خشن ناشی از افکار افراطگرایان دستراستی از سال 2019 تا سال 2020 تقریباً 10 درصد رشد کرده بود.
در میانه این شرایط که خشونت در حال افزایش است، عقاید افراطی دستراستی نیز تبدیل به عقاید جریان غالب و بهنجارسازی میشود. این کار را هم احزاب راست افراطی انجام میدهند که در بیش از سی پارلمان ملی اروپا و در خود پارلمان اتحادیه اروپا مردم را نمایندگی میکنند. موفقیت انتخاباتی دونالد ترامپ در آمریکا هم علت و هم معلول این روند بود. کارزار انتخاباتی او در سال 2016 و منش او در کاخ سفید لحن پوپولیستی و ملیگرایانه و بومیگرایانه را مستحکم کرد و به دیدگاههای راست افراطی مشروعیت بخشید. از زمانی که کارگزار «دزدیدن را متوقف کنید» مشروعیت نتایج انتخابات ریاستجمهوری سال 2020 آمریکا را زیر سؤال برد (و ترامپ هم از این کار بدش نمیآمد و بر آتش آن دمید)، افکار افراطی در مرکز توجه سیاستهای آمریکا قرار گرفت. افزایش خشونت راست افراطی و بهنجارسازی افراطگرایی دستراستی با توأمان موجب حمله 6 ژانویه به کنگره آمریکا شد: یک جزم وحشیانه بهوسیله عقاید راست افراطی که وارد جریان غالب افکار عمومی شد.
رشد راستگرایی افراطی ناشی از مؤلفههای متعددی است ازجمله پاسخ واکنشی به تغییرات جمعیتشناختی و اوجگیری اعتقاد به نظریات توطئه. افراطگرایی دستراستی بهوسیله بلندگوی رسانههای اجتماعی شتاب بیشتری نیز گرفته است چرا که کانالهای آنلاین بزرگنمایی و چرخش افکار بهطور چشمگیری تحتتأثیر تبلیغات و پروپاگاندای راست افراطی و اطلاعات نادرستی قرار دارند که توسط گروهها و جنبشهایی که در سطح جهان با یکدیگر متصل هستند انجام میشوند و شیوههای جدیدی را برای افراطگرایی و راه پیدا کردن به افکار جریان غالب میجویند.
با این حال، طنز ماجرا از این قرار است که از خیلی لحاظها، یک شکل دیگری افراطگرایی ــ و واکنش واشنگتن به آن ــ نیز از ظهور راست افراطی انگیزه گرفته است. در اوان حملات یازده سپتامبر، ظهور خشونت تروریستهای افراطی سیاست آمریکا را بهشکلی تغییر داد که باعث مساعد شدن زمینه برای افراطگرایی دستراستی شد. حملات یازده سپتامبر هدیهای برای دشمنهراسان و معتقدان به برتری نژاد سفید و ملیگرایان مسیحی بود: گویی خارجیهای مسلمان سیهچرده باعث قتل آمریکاییها شده بودند و تروریستهای القاعده و همپالکیهایشان ظاهراً باعث شده بودند که تب رؤیای راست افراطی بالا بگیرد. آمریکا و کشورهای اروپایی تقریباً یکشبه کار کردند که دهههای بود راست افراطی دنبال آن بود که محقق شود.
ولی فقط تروریستها نبودند که باعث رونقبخشیدن به کار افراطگرایان دستراستی شدند: جنگ علیه تروریسم بهرهبری آمریکا نیز که تقریباً تمام جنبههای امنیتی و اطلاعاتی و حقوقی را به تهدید جنگجویان اسلامی جلب کرده بود، افراطگرایان دستراستی را تنها گذاشت تا بتوانند در سکوت و دور از چشم افکار عمومی رشد کنند.
افراطگرایان دستراستی در آمریکا و اروپا در دهههای اخیر روشن کردهاند که تمایل دارند و همچنین قادر به این کار هستند بهسراغ تاکتیکهای تروریستی بروند. آنها از لحاظهایی تبدیل شدهاند و به تصویر منعکسشده جنگجویان افراطی مسلمان در آینه.
دولتهای غربی میبایست بهشدت با این تهدید مقابله میکردند و آن را سرکوب میکردند. با این حال، اعلام جنگ جدید علیه ترور راهی نبود که باید اتخاذ میکردند. مبارزه علیه خشونت جنگجویان به راههای ناشناختهای ختم شد و عواقب ناخواسته منفی زیادی درست کرد ازجمله کمک به ظهور راست افراطی که اکنون خطر تروریسم بدتری را ایجاد کرده است. در مبارزه با این تهدید جدید، که افراطگرایی دستراستی باشد، سیاستگذاران باید از تکرار اشتباهات فاحش گذشته که با ایجاد واقعیتهای خطرناک جدیدی کمک کرد اجتناب کنند.
شوالیههای اروبیا
افراطگرایان دستراستی جدید طیفی گسترده را شامل میشوند، از نئونازیها و معتقدان به برتری نژاد سفید و شبهنظامیان مخالف دولت فدرال تا افراد دارای نظریات توطئه و ضدزنها. آنچه این عناصر متفاوت را زیر یک چتر میآورد و به آنها انسجام میبخشد دیدگاه توطئهمحور است که زیر لوای افکار ضددموکراتیک و ضد آزادیخواه جمع شدهاند. زیرمجموعهای از این افراد نیز ــ دستکم روی کاغذ ــ از خشونت جمعی علیه اهداف شهری و دولتی حمایت میکنند.
با اینکه در گذشته افکار و آبشخور فکری افراطیها از کنفدراسیونگرایی و کوکلاسکلانها و نازیها و سایر جنبشهای مرده و در حال احتضار دیگر ریشه میگرفت اما گروههایی راست افراطی آمریکایی و اروپایی امروز بیشتر از اتفاقات متأخرتر نشأت میگیرند. در اوایل دهه 1980، نشانههایی از راستگرایی افراطی در فرانسه و ایتالیا و آلمان مشاهده میشد که انعکاس جنبشهای نئوفاشیستی و نئونازیستی در اروپای غربی بود. پس از این حملات موجی از فعالیتهای نئونازی ظاهر شد که سرتاسر آلمان و اروپای غربی را درنوردیدند، در همان موقعی که تغییرات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در دهه 1990 رخ میداد و در زمانی که پرده آهنین پاره شد و آلمان غربی و شرقی دوباره با هم متحد شدند. آن شکل از افراطگرایی در فرهنگ خشن و نژادپرستانه جوانان جلوه کرد، جوانانی که از نزاعهای خیابانی و حمله به پناهجویان و مهاجران استقبال میکردند.
در همین زمان، گروههای نژادپرست شروع کردند به ظاهر شدن در آمریکای شمالی و برخی از آنها به صحنه موسیقی رسوخ کردند. در ایالات متحده یک منبع دیگر افراطگرایی دستراستی و ضددولتی مربوط به سربازان ویتنامی بود. این گروه کوچک بود اما از کهنهسربازان جنگ ویتنام در آن حضور داشتند و هدفش این بود که نوعی جداسازی بین نژاد سفید و سایر نژادها در داخل آمریکا صورت بگیرد. بهعلت اینکه سلاحهای کشنده در دهه 1980 و 1990 در آمریکا در دسترس بود و فروش تجهیزات نظامی نیز گسترش یافته بود، نیروهای شبهنظامی توانستند انبارهای اسلحه برای خود بسازند و برخورد جدیتری با مقامات داشته باشند. بنبستهای سختی بین گروههای رادیکال و نهادهای اعمال قانون پیش آمد و توجهها به این تهدید جلب شد. بمبگذاری اوکلاهما سیتی راستگرایی افراطی را به مسئلهای در سیاست ملی، دستکم برای آن دوره، تبدیل کرد.
اما بهجای اینکه این بمبگذاری باعث شود که در دوره بعد از آن، جنبش راست افراطی بیشتر نمود پیدا کند، بیشتر زیر زمین رفت. عضویت در گروههای شبهنظامی غیرقانونی کاهش یافت. رهبران شبهنظامی خودشان از بمبگذاران که ناخواسته توجه نهادهای اعمال قانون را به خود جلب کرده بودند، جدا میکردند. هر چقدر که از ماجرا میگذشت،راست افراطی از مرکز توجه افکار عمومی کنار میرفت. در دهه 1990 در میانه رونق اقتصادی و پیشرفتهای فناوری و صلح و رفاه نسبی، تروریسم به اولویت پایین مردم آمریکا تبدیل شد.
همه اینها در 11 سپتامبر سال 2001 تغییر کرد. همان زمان که به آمریکا حمله شد، گروههای راستگرای افراطی فرصتی را پیش خود دیدند و آن را چسبیدند و پیام خود را با شتاب و خیلی ساده، با وضعیت و چشمانداز جدید انطباق دادند. صنعت اسلامهراسی که منابع خیلی خوبی هم در دسترس داشت وارد عمل شد و از تاکتیکهای وسیع هراسافکنی استفاده کرد برای اینکه ترس عصبی از تهدیدی که پیش آمده بود ایجاد کند. در اروپا افکار راست افراطی با نظریه توطئهای همراه شد که یک نویسنده انگلیسی به نام بات یور در کتابش عنوان کرده بود. این کتاب در سال 2005 منتشر شده بود و استدلال میکرد که تغییرات جمعیتی در اروپا طوری پیش میرود که کشورهای اروپایی زیر و رو میشوند. در این کتاب عنوان شده بود که جمعیت مسلمان در اروپا بهواسطه مهاجرت و نرخ بالای تولد در خانوادههای مسلمان، از جمعیت مسیحی پیشی خواهد گرفت و دیگر مسیحیان و اهالی بومی این کشورها اکثریت جمعیتی را نخواهند داشت. در نتیجه این توهم، تمدن مسیحی از بین خواهد رفت و جای خود را به یک تمدن اسلامی در اروپا خواهد داد و اروپایی هم باید تحت قوانین اسلامی زندگی کنند.
در این افسانهای که در کتاب مطرح شده بود، حساسیتهای ضدمهاجرت نقش اصلی را بر عهده داشت. احزاب سیاسی و سازمانهای راست افراطی نیز از این فکر تهدید اسلامی استقبال کردند و از استعارهها و مسایل تاریخی جنگهای صلیبی و برنامههای قرن پانزدهمی در اروپا بهره بردند تا مسلمانان و یهودیان را آماج حملات خود قرار دهند. در فرانسه، رهبر دستراستی جبهه ملی، ماری لوپن، گروههای مسلمان و مساجدی را که آنها جای عبادت خود کرده بودند به مراکز نازی تشبیه کرد. رهبر راستگرای افراطی آلمان، گیرت ویلدرس، پناهجویان را اشغال کشور توسط مسلمانان خواند. گروه «هویت نسلی» که بازوی دستراست افراطی سیاسی در بریتانیا است، جنگی علیه چندفرهنگیگرایی راه انداخت و آن را وصل کرد به تلاش قرن پانزدهم نیروهای اروپایی برای بازپسگیری شبهجزیره ایبری از دست حاکمان مسلمان که در آن دوران کنترل بیشتر شبهجزیره را در اختیار خود داشتند.
تا سال 2015، دهها هزار نفر در شهرهای سرتاسر اروپا شعارهایی میدادند با این مضمون که باید علیه اسلامیکردن غرب ایستاد و نباید اروپا در برابر این خیانت سکوت پیشه کند. تظاهرات آنها معمولاً هم با خشونت و درگیری بین تظاهرکنندگان و معترضان به شعارهای فاشیستی خاتمه مییافت. در طی انتخابات سال 2019 پارلمان اروپایی، حزب دستراستی افراطی «جایگزین برای آلمان» در این کشور بیلبوردهایی را در گوشه و کنار نصب کرد که در آن، زن سفید پوست برهنهای تحت تسلط مرد سیهچرده با نژاد متفاوتی قرار گرفته است که برگرفته از یک نقاشی در سال 1866 بود. این پوستر برای رأیدهندگان یادآور این نظریه توطئه تاریخی بود که «اروپا» تبدیل به «اروبیا» نمیشود.
در ایالات متحده اوجگیری احساسات ضد مسلمانان با موفقیت اعتراضات علیه ساختن یک مسجد در نیویورک در نزدیکی محل برجهای دوقلوی تجارت جهان امکان بروز یافت و در بسیاری از ایالتهای نهادهای قانونگذاری تلاشهایی کردند که علیه شهروندانی بود که میخواستند قوانین شریعت را رعایت کنند. بعد از انتخاب اولین رییسجمهور سیاهپوست در آمریکا در سال 2008، تعداد گروههای نفرتپراکن افزایش یافت و رکورد شکست. گروههای ضددولتی که بعد از بمبگذاری اوکلاهما سیتی ساکت شده بودند، دوباره فعالیتهای خود را به سطح جامعه آوردند و در قالب گروههای شبهنظامی همچون «حافظان سوگند» و جنبشهایی مثل «سهدرصدیها» (که اشاره دارد به این روایت تاریخی نادرست که فقط سه درصد آمریکاییهای تحت استعمار علیه استعمارگران انگلیسی به پا خاستند). آمریکای شمالی از ابتدای سال 2014 شاهد حملات خشونتباری بود که از سوی گروههایی انجام میشد که دارای ایدئولوژی نادرست برتری نژاد سفید بودند. این حملات باعث مرگ دهها زن شد، ازجمله شلیک به جمعیت در دانشکدهها و باشگاههای یوگا و حمله با خودرو به مردم در تورنتو. در سال 2016، گروه «پراود بویز» وارد صحنه شد و حملات خیابانی را سازمان داد و مدعی شد که در حال دفاع از تمدن غربی است.
تمرکز اشتباه
در میانه فوران فعالیتهای راست افراطی، دولتهای ملی و سازمانهای بینالمللی همچنان بهشدت روی تروریسم جنگجویان افراطی اسلامی متمرکز ماندند و نهادهای جدیدی برای این کار درست کردند و میلیاردها دلار برایش خرج کردند. افراطگرایی دستراستی بسیار وسیع بود اما تماماً نادیده گرفته شد و نهادهای بینالمللی به آن بهدیده یک مسئله داخلی در کشورهایی معدود نگاه میکردند، نه یک تهدید مشترک جهانی.
البته تروریسم جنگجویان افراطی یک تهدید واقعی بود ــ و هنوز هم هست، مخصوصاً در مناطقی که کشورها گرفتار درگیری داخلیاند، مثل آفریقای زیر خط صحرا و خاورمیانه که در آنجا تروریسم افراطی هر سال جان هزاران تن را میگیرد. اما واکنش جهانی به شوک یازده سپتامبر آنقدر شدید بود که چشم سیاستگذاری و مقامات امنیتی را بهروی پدیده عمومی و وسیعتری که بهسرعت در حال رشد بود بست، پدیدهای که بهخصوص در آمریکا تهدید سنگینی حساب میشد؛ پدیده افراطگرایی دستراستی. در نتیجه، حملات تروریستی راستهای افراطی تهدیدهایی استثنایی به حساب میآمد، با اینکه خطرات در حال افزایش آن برای امنیت ملی محرز بود. نتیجه این شده است که در تلفات حملات راستهای افراطی در جوامع غربی از شمار تلفات جنگجویان افراطی اسلامی بیشتر شده است.
حتی شدیدترین و چشمگیرترین حملات راستهای افراطی در غرب توسط سازمانهای ضد تروریسم لاپوشانی شد. برای نمونه، در نروژ در سال 2011 یک فرد راستگرای افراطی به نام آندریاس برینگ بریویک 77 نفر را کشت که بیشتر آنها شرکتکنندگان نوجوان حزب کارگر بودند که در اردوی تابستانی در خارج از اسلو به سر میبردند. بریویک یک دفاعیه 1500 صفحهای نوشت که در آن علیه اسلام موضع گرفته بود و درباره آمدن اروبیا هشدار داده بود و 200 بار از فعالان ضد اسلام در آمریکا نقلقول کرده بود. جرم او در رسانهها بهشدت مورد توجه واقع شد اما اغلب مثل یک اتفاق معمولی با آن برخورد میشد و خود بریویک هم گهگاه یک بیمار روانی قلمداد میشد که مرتکب قتلعام شده است، نه اینکه یک تروریست باشد که چندده نفر را کشته است، حتی بهرغم اینکه خشونتی که مرتکب شده بود بهوضوح سیاسی بود.
با هر معیار معقول و در دسترسی که حساب کنیم ــ تعداد دستگیریها و محاکمات، تعداد و جدیت نقشههای حمله، میزان پروپاگاندا و انتشار محتواهای تبلیغاتی یا تعداد حملات ــ افراطگرایی دستراستی بهطور چشمگیری افزایش پیدا کرده است. تعداد تلفات تروریسم در سال 2019 در سرتاسر جهان برای پنجمین سال متوالی کاهش یافت. اما در آمریکای شمالی، اروپای غربی، استرالیا و نیوزیلند، در طی این پنج سال منتهی به 2019 تلفات حملات تروریستی تا 709 درصد افزایش یافت که ناشی از افزایش تقریباً 250 درصدی حملات راست افراطی در این مناطق بود. در سال 2010، فقط یک حمله تروریستی مربوط به راست افراطی در این مناطق ثبت شد. در سال 2019، تعداد این حملات 49 حمله بود که تقریبا نیمی از حملات تروریستی در این مناطق را شامل میشد و 82 درصد مرگهای ناشی از اقدامات تروریستی نیز در همین حملات اتفاق افتاد.
برخی استدلال میکنند که کاهش افراطگرایی جنگجویان اسلامی بهندرت در کارنامه مقاماتی که به آن مقابله میکنند انعکاس مییابد. اما کفه ترازو در مبارزه با نقشههای تروریستی بهشدت برای مقابله با جنگجویان اسلامی سنگینی میکند، چه در زمینه منابع و چه در زمینه تلاشهای مقامات. نتیجه نیز این میشود که بسیاری از نقشههای تروریستی راستهای افراطی موفق از آب درمیآید و به همین دلیل است که اکثر تلفات ناشی کل حملات تروریستی نیز مربوط به حملات راستهای افراطگراست. مقامات افبیآی در شهادت اخیر خود در کنگره آمریکا گفتند که طبیعت حملات تروریستی تغییر بنیادینی کرده است و 80 درصد نیروهای بخش ضد تروریستی این نهاد روی موارد تروریسم بینالمللی متمرکز است. این شکل اختصاص نادرست منابع برای مقابله با تروریسم به یک نتیجه منجر میشود: از حملات یازده سپتامبر تا پایان سال 2017، دوسوم نقشههای خشن جنگجویان افراطی اسلامی در آمریکا در همان مرحله برنامهریزی متوقف شد، که قابل مقایسه است با نقشههای خشن راست افراطی که کمتری از یکسوم آنها در مرحله برنامهریزی باقی ماند.
آینده در آینه گذشته
اوجگیری دوباره خشونتهای راست افراطی در دوران پس از یازده سپتامبر نشان از واکنشها به تغییرات شرایط اجتماعی، ظهور جنگجویان افراطی اسلامی، تحریک سیاسی فرصتطلبان و فقدان آیندهنگری در نبرد با تروریسم داشت. با این حال، اوجگیری راستگرایی افراطی ریشه در یک پروژه فکری نیز داشت که در اواخر دهه 1960 توسط یک گروه فرانسوی به نام «راست جدید» مطرح شد. برخی از تحلیلگران این گروه را «گرامشیگرایان راست» مینامیدند چون افکار متفکر ایتالیایی مارکسیست، آنتونیو گرامشی، را به کار میبردند. گرامشی اعتقاد داشت که انقلاب نه با نیروهای فیزیکی بلکه با به دست آوردن کنترل اینکه مردم چطور فکر کنند، از طریق آموزش و تغییرات فرهنگی، به وجود میآورد. آنها این روش را در مفهومی به نام «متاپلیتیک» به کار بردند که گروه راست جدید برای توصیف تلاشهای خود در ترویج عقاید قومیملیگرا و ضد مهاجرت به کار میبرد و سپس آنها را به جریان غالب افکار عمومی وارد میکرد، بهشکلی که در نهایت این افکار به تغییر سیاسی و اجتماعی منجر شود.
متاپلیتیک تجربهای بود که به صبر و حوصله نیاز داشت و لازم بود که همانطور که آندرو بریتبارت، فعال راستگرای متأخر آمریکایی گفته است، در جهتی معکوس، از فرهنگ بهسوی سیاست حرکت کند. در عرصه عملی، این استراتژی متکی بود به بهرهگیری از درگاههای رسانهای دانشگاهی و جریان اصلی تا جهانیسازی و مفاهیم لیبرال دموکراتیک همچون چندفرهنگیگرایی را نقد کند و بهنفع جدایی نژادی بحث کند. این افکار جنجالبرانگیز اما اثرگذار بود: در سال 1978، از بنیانگذاران گروه راست جدید و متفکران وابسته به آن تجلیل کرد. بعد از 50 سال، این بازی طولانی سرانجام به نتیجه رسیده و درختش میوه داده است. بنابراین میتوان اتفاقی که برای افغانستان افتاد و آینده منطقه خاورمیانه و همچنین نبرد با تروریسم را از همین زاویه نگاه کرد و به این نتیجه رسید که جهان پس از یازده سپتامبر و اوجگیری راستگرایی افراطی بود که منجر شد به خروج اول ژوئن 2021 نیروهای آمریکایی از افغانستان. آینده را باید از دریچه این تاریخچه و این گذشته نگاه کرد و درباره آن پیشبینی کرد.

نظر خود را بنویسید