واشنگتن دیگر نمیتواند مطمئن باشد که ارزشهایش برای دیگران جذابتر از ارزشهای پکن است
آینده از آن الگوی چینی است یا آمریکایی؟
1400/05/17
2225
این مطلب را به اشتراک بگذارید
هرچقدر هم قدرت چین طی دهههای اخیر افزایش پیدا کرده، سران جهان خیالشان راحت است که پکن در کشورشان به دنبال تغییر حکومت نیست. اگر دو استثنای بدیهی هنگکنگ و تایوان را کنار بگذاریم (که چین آنها را بخشی از سرزمین مادری میداند) شعار چین همیشه این بوده که «زندگی کن و بگذار زندگی کنند»
جو بایدن، رئیسجمهور آمریکا در سخنرانی اخیر خود در کنگره، راه دوایت آیزنهاور را در پیش گرفت و مجموعهای بلندپروازانه از برنامههای اقتصادی را برشمرد که برای رقابت موثر با چین مورد نیازند. و همانطور که آیزنهاور کشور را قانع کرد که برای دفاع از امنیت ملی باید خرج ساخت شبکه بزرگراههای میان ایالتی را بدهند، بایدن هم به مردم گفت که برنامه جدید بازسازی زیرساختهای آمریکا برای حفظ موقعیت جهانی ایالات متحده ضروری است. این رویکرد البته بدون ریسک نیست اما دستکم اذعان دارد که آمریکا وارد عصر جدید رقابت قدرتهای بزرگ شده و باید دوباره بتواند خودش را بالا بکشد.
اما این رقابت واقعا بر سر چیست؟ با وجود نگرانیهای فزاینده (و به زعم من غلوآمیز) در مورد برخورد نظامی دو قدرت بر سر تایوان، نه آمریکا و نه چین هیچکدام تهدیدی واقعی علیه حاکمیت و استقلال طرف مقابل نیستند. ایندو کشور بزرگتر و پرجمعیتتر و دورتر از آناند که بخواهند به اشغال یکدیگر فکر کنند یا حتی بخواهند به آن یکی زور بگویند. به علاوه هم چین و هم آمریکا دارای سلاح اتمیاند و همین مشخصا باعث میشود هیچکدام نتواند ذرهای به طرف مقابل زور بگوید.
از اینها گذشته، هیچکدام از دو کشور قرار نیست طرف مقابل را به ایدئولوژی سیاسی خودش مجاب کند. چین قرار نیست دموکراسی چندحزبی شود و آمریکا هم به سمت حکومت تکحزبی سرمایهداری حرکت نخواهد کرد (اگر چه حزب جمهوریخواه خیلی هم از چنین سرنوشتی بدش نمیآید.) خوشمان بیاید یا نه، این دو قدرت قرار است برای مدتی بسیار طولانی همزیستی داشته باشند.
پس اگر داستان از این قرار است، رقابت این دو کشور بر سر چه خواهد بود؟ بخشهای مهمی از رقابت واشنگتن-پکن در حوزههای هوش مصنوعی، تکنولوژی انرژیهای سبز و محصولات زیستپزشکی و البته قابلیتهای پیشرفته نظامی خواهد بود.
اما همانطور که قبلا هم اشاره کردهام یک شاخه مهم رقابت طرفین رقابت بر سر هنجارها خواهد بود چرا که هرکدام از این کشورها به دنبال دفاع و ترویج اصول یا هنجارهایی است که اعتقاد دارد نظم جهانی باید بر پایه آنها باشد. بنابراین مسئله اصلی این است که اصول و هنجارهای کدام کشور نهایتا حمایت بیشتری را در سراسر دنیا نصیب خود میکند؟
با پذیرفتن ریسک سادهسازی بیش از حد ماجرا، میتوان گفت که نظم جهانی مورد پسند چین اساسا نظم وستفالی است. (این دکترین با توجه به پیمان وستفالی ۱۶۴۸ شکل گرفته که به جنگ سیساله در اروپا پایان داد.) اساس اصل حاکمیت وستفالی در حقوق بینالملل، روی عدم مداخله در امور داخلی دیگر کشورها و احترام به حاکمیت ملی هر دولت در قلمروش بنا شده است. طبق این ایده، ایرادی ندارد که در دنیا چندین نظم متفاوت سیاسی حکمفرما باشند. بر اساس نظم وستفالی منافع مشترک ملت (مثلا در حوزه امنیت اقتصادی) بر آزادیهای فردی ارجح است.
در آن سوی میدان آمریکا قرار دارد که دهههاست نظم بینالمللیای بر پایه ارزشهای لیبرال را ترویج میکند که مدعی است همه انسانها حقوق سلبنشدنی مشخصی دارند. سران آمریکا توانستهاند این ایدهها را در اسنادی مثل منشور ملل متحد هم قرار دهند که صراحتا از «ترویج و تشویق احترام به حقوق بشر و آزادیهای بنیادین همه بدون هیچ تمایزی» دفاع میکند. اصول مشابه این را در میتوان در «اعلامیه جهانی حقوق بشر» یا پیمان ناتو و دیگر نهادهای تحت هدایت آمریکا مشاهده کرد.
البته نه چین و نه آمریکا هیچکدام به اصول اعلامشده خود پایبند نیستند. چین میگوید که هیچ وقت در امور داخلی دیگر کشورها دخالت نمیکند اما تاکنون در چند مورد پکن به تلاش برای دخالت در امور کشورهایی مثل کامبوج متهم شده است. سران آمریکا هم که در سخنرانیها علاقه زیادی به ستایش حقوق بشر و آزادی و دموکراسی دارند هرجا که نیاز بوده رفتارهای ضدبشری همپیمانان کلیدی خود را نادیده گرفتهاند. آمریکا به علاوه حتی درون خاک خود هم این ایدهآلها را پیاده نکرده است. اما در نهایت نمیتوان گفت آمریکا و چین فقط حرف این اصول و هنجارها را میزنند. آمریکا طی دهههای گذشته تلاش کرده تعریف خود از دموکراسی را در مناطق مختلف دنیا ترویج کند و دولتهایی را که این ایده را نمیپذیرند تحت فشار قرار داده یا طرد کند.
حالا احتمال برد کدام سیستم بیشتر است؟ در اینجا نمیشود نقش حیاتی قدرت سخت (ابزارهای نظامی و اقتصادی) و همچنین موفقیت مشخص اقتصادی را نادیده گرفت چون عظمت اقتصادی شما میتواند روی محاسبات سیاسی دیگر کشورها تاثیر بگذارد و همچنین موفقیت شما در خانه میتواند باعث الهامگرفتن دیگران شود. اما باید به جذابیت ذاتی ایدههای اصلی دو طرف هم نگاه کرد: آیا هنجارهای لیبرال آمریکا و متحدان نزدیکش برای جهان جذابتر خواهد بود یا دفاع چین از حاکمیت ملی، تاکیدش بر عدم مداخله در امور دیگران و اصرارش بر این نکته که کشورها باید این حق را داشته باشند که با توجه به تجربیات تاریخی و فرهنگیشان نهادهای سیاسیشان را شکل بدهند؟
چرا سیستم چینی برای بعضیها جذابتر است؟
ذهن فرد آمریکایی عموما به این شکل تربیت شده که فکر میکند که «تاریخ نهایتا نتیجهای عادلانه دارد و ایدهآلهای آزادی بالاخره پیروز میشوند حتی اگر دههها طول بکشد که دیگر ملل ارزش آنها را درک کنند.» آنها میتوانند از تاریخ چهار قرن گذشته شاهد بیاورند که نشان میدهد ایدهشان درست است. از آنجا که من به همین ارزشها اعتقاد دارم چون در کشوری (عمدتا) لیبرال زندگی میکنم، امیدوارم این نگاه درست از کار درآید. اما عاقلانهتر آن است که فرض کنیم ارزشها و اصول مورد نظر پکن هم در نقاط مختلفی از دنیا جذابیت فراوان دارد.
چرا نظم چینی برای بخشهایی از دنیا جذاب است؟ چند دلیل میتوان برایش پیدا کرد.
اول، رهبرانی که ایده دموکراسی برایشان جذابیت ندارد - و میتوان گفت اکثریت حکومتهای دنیا چنین وضعی دارند - احتمالا نظم جهانیای را ترجیح میدهند که هر کشور این حق را دارد تا سیستم حکومتداریاش را خود تعیین کند و هیچ کشوری حق ندارد طرف دیگر را به خاطر اوضاع داخلیاش تحت فشار بگذارد. به همین خاطر است که چین در حال حاضر به کشورهای دیگر کمک توسعهای میرساند بدون آنکه آن را به اصلاحات داخلی مشروط کند (این را مقایسه کنید با کمکهای مشروط آمریکا و جهان غرب به جهان سوم) و طبیعتا تعداد زیادی از کشورهای جهان این رویه پکن را ترجیح میدهند.
دوم، هرچقدر هم قدرت چین طی دهههای اخیر افزایش پیدا کرده، سران جهان خیالشان راحت است که پکن در کشورشان به دنبال تغییر حکومت نیست. اگر دو استثنای بدیهی هنگکنگ و تایوان را کنار بگذاریم (که چین آنها را بخشی از سرزمین مادری میداند که توسط غرب جدا شده) شعار چین همیشه این بوده که «زندگی کن و بگذار زندگی کنند». به همین خاطر کشورهای دیگر حتی آنها که سیستم سیاسیشان هیچ ربطی به چین ندارد میدانند که چین نمیخواهد سرنگونشان کند. چین شاید بدش نیاید به حفظ قدرت در دیگر حکومتهای غیردموکرتیک کمک کند اما از زمان مرگ مائو زدونگ، رهبر چین، تلاش نکرده که هیچ دموکراسیای را به حکومت تکحزبی کاپیتالیستی با هسته لنینی تبدیل کند. (اینجا هم دوباره هنگکنگ و تایوان استثنا هستند.) البته این سیاست میتواند تغییر کند اما در حال حاضر این رویه برای شمار زیادی از کشورها بسیار جذابتر از شیوه آمریکایی است که میگوید همه کشورها نهایتا باید تبدیل به دموکراسی شوند. (بدون آنکه به تفاوتهای جغرافیایی، تاریخی و جمعیتی توجهی داشته باشد).
سوم، آمریکا را به راحتی میتوان به دورویی متهم کرد، چین را نه. چین میگوید هر کشور باید اجازه داشته باشد به روش خودش توسعه یابد و همین باعث میشود پکن بتواند با دموکراسیها، دیکتاتوریهای نظامی و حکومتهای پادشاهی تجارت انجام دهد و روابطش با این کشورها را با توجه به شرایط محلی شکل دهد. آمریکا اما از یک سو از ارزشهای لیبرال حرف میزند و از طرف دیگر از متحدانش دفاع میکند که به طور مداوم همان ارزشها را نقض میکنند. مردم این را دورویی میدانند. چین در عوض میتواند با هر کشوری تجارت و همکاری داشته باشد و خلاف اصولش رفتار نکرده باشد.
با این اوصاف ممکن است فکر کنید که رویکرد «زندگی کن و بگذار دیگران زندگی کنند» چین نهایتا جایگزین ایدههای لیبرال آمریکا در حوزه نظم جهانی میشود و آرامآرام بنیانهای هنجارگرایانه نهادهای بینالمللی غربی خصوصیتی وستفالیطور پیدا میکنند که به دنبال دخالت در امور داخلی دیگر کشورها نیست. من حس میکنم این نتیجهگیری ناپخته است. چون نگاه چینی به نظم بینالملل هم آسیبپذیریهایی دارد.
یک مشکل اینجاست که به هر حال با وجود اینکه عموما بازی قدرت است که رفتار کشورها را شکل میدهد، ملتها نگرانیهای اخلاقی دارند و بیتفاوت به اخلاقیات عمل نمیکنند. اینکه یک دولت با مردمش چطور برخورد میکند و چقدر خشونت به خرج میدهد حتی اگر درون مرزهایش باشد در جامعه بینالملل واکنش ایجاد میکند. در جهان کنونی که هر اتفاقی به سرعت در شبکههای اجتماعی بازتاب پیدا میکند، حتی خودکامهترین حکومتها هم این نکته را درک کردهاند و سعی میکنند اقدامات خشنشان را مخفیانهتر انجام دهند، در صورت لو رفتن برای حرکتشان دلیل موجه بتراشند و افرادی را که باعث افشای آنها میشوند مجازات کنند (فشار افکار عمومی در عصر شبکههای اجتماعی بسیار شدیدتر شده و گاهی اوقات حکومتها چارهای جز کوتاهآمدن در برابر موجهای ایجاد شده در شبکههای اجتماعی ندارند).
به همین خاطر نگاه چینی به روابط تجاری و بینالمللی بهخصوص در میان ملل غربی مخالفان زیادی خواهد داشت و آنها را نگران خواهد کرد. گاهی اوقات وقتی حکومتها میبینند هرکاری درون مرزهایشان مجاز است و به کسی ربط ندارد کمکم به این سمت حرکت میکنند که بیرون مرزها هم دست به اقدامات مخاطرهآمیز بزنند چون احتمال مجازات توسط چین را پایین میدانند.
در میان نباید فراموش کرد که نگاه لیبرالیستی به حقوق فردی و همچنین حقوق اقوام با فرهنگ، زبان یا هویت مشترک بود که به نابودی امپراتوریهای اتریش- مجارستان و عثمانی و تجزیه آنها منجر شد و حتی نقش کوچکی در فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بازی کرد. حالا هم فشار غرب به چین به خاطر سیاستهایش در مورد اویغورها همین روند را دنبال میکند و افکار عمومی غربی هم بدون شک با شکل نگاه چین به وضعیت اقلیتها و اقوام موافق نیست.
حالا میرسیم به سوال نهایی: آیا ایدههای لیبرال میتوانند در آینده در برابر ایده چینی روابط بینالملل و حکمرانی دوام بیاورند؟
باید اعتراف کرد که دو دهه گذشته سالهای پرمشکلی برای اکثر دموکراسیهای جهان بوده است، با وجود آنکه (یا شاید به خاطر) این کشورها در دهههای پایانی قرن بیستم موقعیت مطلوبی را تجربه میکردند. آمریکا خود را درگیر چندین جنگ پرهزینه و ناموفق کرد، باعث شروع یک بحران مالی جهانی شد و در حال حاضر ناکارآمدی و اختلافات درونیای را تجربه میکند که از زمان جنگ داخلی بیسابقه بوده است. ژاپن به لحاظ اقتصادی فقط ایستاده شنا میکند و غرق نمیشود و اروپا هم با بحرانهای اقتصادیای روبهروست که میروند و برمیگردند و همزمان جوامعش به سمت ارزشهای غیرلیبرال درحرکتند. امیدواریهای قبلی به هند و برزیل که قرار بود به جایگاه بالقوه ژئوپلیتیکی خود برسند به نومیدی تبدیل شده است. نگرانی درباره جذابیت لیبرالیسم در صحنه جهانی در بلندمدت کاملا طبیعی است.
اما اگر کمی عقبتر بنشینیم و به تاریخ نظاره کنیم چطور؟ اگرچه طی سالهای اخیر دموکراسیهای عمده دنیا عملکرد ضعیفی داشتهاند سابقه آنها طی اکثر دهههای قرن بیستم تاثیرگذار بوده است. گروهی از تحلیلگران - از جمله چینیها - بر این باورند که غرب دچار بیماری درمانناپذیری شده است و افولش گریزناپذیر است. آنها احتمالا اشتباه میکنند. همانطور که جیمز اسکات و آمارتیا سن اخیرا نوشتهاند احتمال آنکه جوامع لیبرال دست به اشتباهات فاجعهآمیز بزنند - مثل ایده مزارع اشتراکی دوران استالین یا سیاست فاجعهبار یک گام بزرگ به جلو مائو - کمتر است چرا که در این جوامع چنین اشتباهاتی را پس از وقوع اصلاح میکنند. اگر این شکلی به قضیه نگاه کنیم دیگر برایمان عجیب نخواهد بود که بعضی از ضعیفترین واکنشها به گسترش کرونا در نظامهای دموکراتیک را در کشورهایی دیدیم که پوپولیستهای غیرلیبرال با تمایلات مستبدانه در آنها حاکم بودند: از نارندرا مودی نخستوزیر هند، تا ژائیر بولسونارو رئیسجمهور برزیل، تا ویکتور اوربان نخستوزیر مجارستان و بالاخره دونالد ترامپ رئیسجمهور سابق آمریکا.
این ملاحظات من را به این نتیجه میرساند: آمریکاییها و دیگرانی که به ایدههای لیبرال باور دارند نمیتوانند فرض را بر این بگذارند که این ارزشها واضح و مبرهن هستند و تاریخ به نفع آنها عمل خواهد کرد. اگر تاریخ تا حالا به نفعشان عمل کرده نه خاطر مداخله الهی بوده و نه به این خاطر که در تاریخ عدالت برقرار است. تاریخ فقط وقتی به نفع یک ایدئولوژی عمل میکند که حامیانش در اثبات برتری آن را موفقتر باشند. (مثلا فروپاشی شوروی باعث شد جهان به این نتیجه برسد که نهایتا لیبرالیسم بر چپگرایی پیروز خواهد شد.) و حالا به نظر میرسد که دولت بایدن هم میخواهد برتری لیبرالیسم را به جهان اثبات کند اما اینکه او موفق میشود یا نه بستگی به موفقیت لیبرالها در کشورداری دارد. فعلا که اکثر آنها درگیر چرخه باطل اطلاعات دروغ و سیاستبازیاند.
نظر خود را بنویسید