چرا نظام بینالملل در حال رفتن بهسمت اقتدارگرایی است
افول لیبرالیسم در نظم جهانی
1400/03/29
2461
این مطلب را به اشتراک بگذارید
روندهای کنونی کمتر نشان میدهد که نظم لیبرالی بهطور کامل سقوط میکند و بیشتر نشاندهنده تغییرات مهمی در ترکیب عناصر لیبرالی و غیرلیبرالیای است که مشخصه سیاست جهانی هستند.
الکساندر کولی، دنیل نکسون/استادان علوم سیاسی بهترتیب در دانشگاههای کلمبیا و جورجتاون/آینده نگر
نظم بینالمللی لیبرالی در تنگنای سختی قرار گرفته است. با اینکه هواداران آن به استقبال شکست دونالد ترامپ، رییسجمهور سابق آمریکا، رفتند، نظم لیبرالی هنوز با چالشهای بزرگی چه در داخل خود و چه در خارج مواجه است. سیاستمداران پوپولیست در سراسر جهان مشکلات هنجارها و ارزشهای سیاست جهانی را بهشدت به چالش کشیدهاند. آنها به نظم لیبرالی در مقام پروژه بهاصطلاح گلوبالیستی حمله میکنند و میگویند که این پروژه از منافع سیاستمداران شرور حمایت میکند و در عین حال استقلال ملی، ارزشهای سنتی و فرهنگ بومی را لگدمال میکند. برخی از افرادی که این دیدگاه را دارند در حال حاضر رهبری کشورهایی را بر عهده دارند که عضو ارکان نظم لیبرالی جهانی ازجمله ناتو و اتحادیه اروپا هستند. در سایر کشورها، شامل ایالات متحده، فقط یک انتخابات کافی است تا چنین افرادی بتوانند زمام امور سیاست خارجی را در دست بگیرند. در این بین، قدرتهای غیرلیبرالی جسارت پیدا کردهاند تا با فرایند تضعیف عناصر اصلی نظم لیبرالی، در جستوجوی راهی باشند که جهان را برای اقتدارگرایی ایمنتر میکند. خصوصاً چین و روسیه نیروی دیپلماتیک، اقتصادی و حتی نظامی خود را به کار گرفتهاند تا دیدگاههای جایگزین دیدگاه لیبرالی را پیش بگیرند.
اما اگر نظم بینالمللی لیبرالی فعلی به مشکل برخورده، چه نوع از نظم غیرلیبرالی ممکن است پس از آن ظاهر شود؟ آیا یک نظم غیرلیبرالی الزاماً بهمعنی رقابت قدرتهای عریان در بین قدرتهای بزرگ بیشازپیش ملیگرا و حمایت عنانگسیخته از تولید داخلی و جهانی متخاصم با حکومت دموکراتیک است؟
روندهای کنونی کمتر نشان میدهد که نظم لیبرالی بهطور کامل سقوط میکند و بیشتر نشاندهنده تغییرات مهمی در ترکیب عناصر لیبرالی و غیرلیبرالیای است که مشخصه سیاست جهانی هستند. همکاری چندجانبه و حکمرانی جهانی قدرتمند باقی میماند اما این اقدامات بیش از گذشته ویژگیهای اقتدارگرایانه و غیرلیبرالی از خود نشان میدهد. قدرت روزافزون پوپولیسم واکنشی و جسارت قدرتهای اقتدارگرا توان نظم بینالمللی را برای حمایت از حقوق انسانی و سیاسی و مدنی از بین برده است. تحولات مشابه آیندهای را نشان میدهد که در آن، چینش اقتصادی لیبرالی برای اهداف گروهسالارانه و دزدسالارانه به کار گرفته میشود.
این فرایندها هماکنون در حال وقوع است. این اقدامات نهتنها از تحولات اخیر نشئت گرفته است بلکه از نیروهایی که از شروع قرن بیستویکم شروع به تغییردادن نظم بینالمللی کردهاند هم ناشی شده است. مسلماً این فکر سادهاندیشانه است که نظم لیبرالی میتواند در یک قالب خاص باقی بماند. تنشها و نقطهضفهای پنهان و درونیای فشارهایی را برای تغییر ایجاد میکنند. شاید غیرممکن باشد که بتوان روندهای فعلی را در تکامل نظم بینالمللی بهطور کامل برعکس کرد. حکومتهای دموکراتیک باید بهجای تمرکز روی تلاش برای شکلدادن به نظمی که در حال تغییر است، از ارزشها و نظام حکمرانی خود بهتر حفاظت کنند.
نظمهای لیبرالی و غیرلیبرالی
چه چیزهایی یک نظم غیرلیبرالی را میسازد؟ بخش اعظم نظمهای بینالمللی ـ که مشخصاً منطقهای و مربوط به قبل از قرن نوزدهم بودند ـ غیرلیبرالی بودند. آنها شکلها و اندازههای متنوعی داشتند و بیش از اینکه غیرلیبرالی باشند وجه اشتراک کمی با هم داشتند. نگرش آنها به جنگ، تغییرات اقتصادی و اقدام به دیپلماسی بسیار متفاوت بود. نظمهای بینالمللی بسیاری در گذشته نابرابری اساسی نوع بشر را پیشفرض گرفته بودند اما درگیر فهم بهشدت متفاوتی از قشربندی اجتماعی بودند. برخی براساس امپراتوریهای جهانی ساماندهی شده بودند که روی کاغذ ادعا میکردند باید تمام جهان را تحت قیمومیت خود درآورند. امپراتوریهای استعماری برپایه درکی از سلسلهمراتب نژادی و مأموریتهای متمدنسازی بنا شده بودند. سایر کشورها ترکیبی از دولتشهرهایی یا پادشاهیهایی از کنفدراسیونهای عشیرههای بزرگ بودند. در اروپای ابتدای دوران مدرن، حکومتهای ترکیبشده از چند پادشاهی، که از طریق ازدواج و توارث درون گروههای قدرتمند شکل گرفته بود، با هم بر سر قلمرو و نفوذ رقابت میکردند.
اگر بخواهیم تکامل نظم بینالمللی معاصر را روشن کنیم، بهتر است که از بحثی درباره لیبرالیسم شروع کنیم. با اینکه خود لیبرالیسم از ذائقههای مختلفی نشئت گرفته ـ و گاهی خصلتهای لیبرالی و غیر لیبرالی را در هم میآمیزد ـ اما بهطور کلی به سه حوزه عمده مربوط میشود:
لیبرالیسم سیاسی روی نظامهای سیاسی داخلی متمرکز است. در شکل ضعیفش، دولتهایی هستند که به برخی از حقوق بشری و مدنی باید احترام بگذارند. نوع شدیدش میگوید که تمام حکومتهایی باید لیبرال دموکراسی باشند. این حرف به این معنی است که شکلهای ابتدایی نظم لیبرالی میتواند در نظامهایی بهجز نظامهای غیرلیبرالی پیدا شود، ازجمله اروپای بعد از سال 1648 که رواداری مذهبی محدودی داشت یا هنجارهای رواداری مذهبی در امپراتوری هخامنشی پارس.
لیبرالیسم اقتصادی مستلزم اقدام براساس اقتصاد بازار است. اقدام به این کار میتواند ماحصل خیلی زیادی در بر داشته باشد. لیبرالیسم نیو دیل در ترکیب با نظام برتون وودز در دوران پس از جنگ جهانی دوم اقتصادی ترکیبی بود که در آن هم سرمایه کنترل بر اقتصاد داشت و هم حکومتهای رفاه رونق گرفته بودند. در نقطه مقابل، نظم نولیبرالی قرار دارد که در دهه 1990 سلطه بر نظم جهانی را گسترش داد و خودنظارتی بازارها و جریان سرمایه و خصوصیسازی بخشهای دولتی را ترجیح میدهد.
سومین حوزه دغدغه چندحکومتگرایی لیبرالی در روشها یا شکلهایی از نظم بینالمللی است. شکلهای حاد بینحکومتگرایی لیبرالی خواهان قراردادها و توافقهای چندجانبه، سازمانهای بینالمللی و نهادهایی است که برای کشورهای عضو این سازمانها مقررات معین میکنند، دعاوی را حلوفصل میکنند و کالاهای بینالمللی تولید میکنند. بهطور کلی، چندحکومتگرایی لیبرالی ارتباط پیدا میکند که به توافقهای دوجانبهای که اصول برابری تام بین کشورها ـ حتی دو کشوری که بهطرز مشهودی غیربرابر هستند ـ را به رسمیت میشناسد. در نقطه مقابل، شکلهای غیرلیبرالی از حکمرانی بینالمللی آن طیف از اقسام سپهر عمومی است که نقاط قوت آن بهسمت امپریالیسم رسمی متمایل است.
این گمان در زمان خودش موجه بود. اما مدت زیادی طول نکشید که نهادهای لیبرالی وارد خلأ دوران پس از سقوط نظم شوروی شدند. سقوط پیمان ورشو در سال 1991 باعث افزایش گستره ناتو شد. در طی چند سال، اتحادیه اروپا تلاش بلندپروازانهای را شروع کرد برای پذیرش عضویت کشورهای اروپایی شوروی سابق. پیروزی دموکراسی غیرقابل اجتناب به نظر میرسید. کشورهای اقتدارگرایی که مقاومت میکردند، ازجمله یوگسلاوی و اسلواکی، اغلب با تنبیهات نظامی و اقتصادی از جانب کشورهای اروپایی یا بهدست متحدان داخلی پرشمارشان مواجه شدند. سازمانهای مالی بینالمللی و آژانسهای توسعهای که تحت تسلط غرب قرار داشتند با حمایت مشاوران غربی بر تحول کشورها بهشکل اقتصاد بازار نظارت میکردند. اصولی مانند مالکیت خصوصی، سرمایهگذاری نامحدود خارجی، جریان آزاد سرمایه و تجارت آزاد در قوانین داخلی کشورها رخنه کرد. اجماع جدید واشنگتن بر حکمرانی اقتصادی بینالمللی سلطه پیدا کرد در عین اینکه چندجانبهگرایی و چندحکومتگرایی، بهواسطه نهادهای جدیدی همچون سازمان تجارت جهانی به حالت استاندارد همکاری اقتصادی بینالمللی تبدیل شد.
در این بین، چندحکومتگرایی لیبرالی باعث شد که کشورهای اقتدارگرا بتوانند در نهادهای جهانی رخنه کنند و از یکدیگر محافظت کنند. سازمان ملل نیز باعث میشد که از کشورهای اقتدارگرا در برابر لیبرالیسم محافظت شود. در نظر آورید که کشورهای اقتدارگرا میتوانستند در کمیسیون حقوق بشر عضویت داشته باشند و کشورهای لهستان و مجارستان در برابر تحریمهای اتحادیه اروپا میتوانستند از یکدیگر حمایت کنند. نهادهایی مثل صندوق بینالمللی پول هم که متهم شده بودند که بیش از اندازه از اصول دموکراتیک حمایت میکنند، ناچار شدند برنامههایی را برای کشورهای از نظر اقتصادی آسیبپذیر اجرا کنند که روی فقرا بیشتر اثر میگذاشت و به تناسب اصول دموکراتیک را چنان صدمه زد که بهحق بحثهای پرسروصدایی را ایجاد کرد.
تنش ناگزیر بین این جنبههای لیبرالیسم میتواند منشأ تغییراتی در نظم بینالمللی شود. چنین دگرگونیهایی شاید نظمهای بینالمللی را به جهتهایی منحصربهفرد غیرلیبرالی سوق دهد یا به روشهایی بکشاند که یک بعد این نظمها را لیبرالیتر و یک بعد دیگر را کمتری لیبرالی کند. ظهور و تکامل اصول «مسئولیت برای حمایت» را در نظر بگیرید که مداخلات بینالمللی را برای حمایت از نسلکشی، جرایم جنگی و جرایم علیه هنجارهای حقوق بشری توجیه میکند. این تغییر و تحولات اطمینان از این را به دست میدهد که نظم بینالمللی لیبرالی در طول زمان تغییر میکند و ترکیبهای متفاوتی از ویژگیهای لیبرالی و غیرلیبرالی میسازد.
افول لیبرالیسم سیاسی
شاید هیچ بعدی از نظم جهانی با تهدیدی بیشتر از آنچه لیبرالیسم سیاسی مواجه شده روبهرو نشده باشد. اصول لیبرال دموکراتیک بهشدت تحت تأثیر نظم بعد از جنگ جهانی دوم قرار گرفت، نظمی که حقوق افراد را ترویج میکرد و از آنها حفاظت میکرد و افراد را مسئول مشارکتشان در جرایم و فسادها میدانست. البته از دهه 1940 به بعد، هنجارهایی مثل تحکیم حقوق بشر، آزادیهای سیاسی، قوانین ضد نسلکشی و دیگر ابعاد این نظم به بهترین وضع خود باقی ماندند. اما اهمیت حقوق و اصول لیبرالی زمانی روشن میشود که آنها را با هنجارها و اقدامات نظمهای بینالمللی قبلی آنها مقایسه کنیم.
بنابراین میتوان دید که اصول لیبرالی و آزادیخواهانه در طی دهههای گذشته افول کردهاند. این وضعیت در اوایل دهه 2000 خودش را خوب نشان داد. در سال 2006، برای اولین بار از دوران پایان جنگ سرد، نهادهای غیردولتی مشاهده کردند که تعداد کشورهای دموکراتیک کاهش پیدا کرد اما البته میانگین نمره دموکراتیک بودن آنها افزایش یافت. این روز از آن سال بعد ادامه داشته است. چرا لیبرالیسم سیاسی تحت چالشهای شدید قرار گرفته است؟ تحلیلگران در نگاه به پشت سر نباید نقش نظاممند انقلابهای رنگی را در اروسیا و بهار عربی را در کشورهای عربی کمرنگ در نظر بگیرند. این اتفاقات بهاضافه جنگ عراق باعث شد که نقش آمریکا و غرب در کشورهایی که در حال گذار به دموکراسی بودند پررنگ جلوه کند و واکنشهایی از جنبش واکنشهای پوپولیستی و اقتدارگرایانه در آنها شدت یابد. این کشورها از اقتدارگرایی داخلی و استفاده رسانههای داخلی برای تضمین آن استفاده کردهاند تا مانعی در برابر غرب ایجاد کنند. این روند همچنان ادامه خواهد داشت.
نظر خود را بنویسید