قطعاتی پراکنده از حیات طبقه متوسط یک جامعه غربی

زندگی من در مقام یک مصرف‌کننده

...

ماموریت شرکت «آیکیا» روی کاغذ این است: «زندگی روزمره بهتر برای بسیاری از مردم». به همه اثاثیه ساخت آیکیا فکر می‌کنم که در زندگی‌ام دیده‌ام خراب شده‌اند. مقصد نهایی میزهایی با پایه‌های شکسته، چارچوب‌های شکسته‌ریخته تشک‌های ژاپنی، میزهای تحریر با چوب‌های ارزان‌قیمت که کنار جدول خیابان رها شده‌اند و قبل اینکه بتوانند به خانه جدیدی راه پیدا کنند باران خراب‌شان کرده است

بخشی از کتاب: داشتن و داشته شدن/ نویسنده: ایولا بیس/ ترجمه آینده نگر

زندگی بزرگسالی من از زمانی که یک ماشین لباسشویی خریدم به دو قسمت تقسیم شد. وقتی که ماشین لباسشویی نداشتم، در لباسشویی‌های عمومی معطل می‌شدم و وقت‌های زیادی را بین سالن‌های لباسشویی عمومی و کتابخانه‌ها تلف می‌کردم، اما وقتی که ماشین لباسشویی خریدم، عملا زندگی رفاه خودش را به من نشان داد و می‌توان گفت که سویه دیگری از مصرف و مصرف‌گرایی را تجربه کردم. چطور می‌شود در دوران حاضر که سرمایه و تجارت حرف اول را می‌زند زندگی اخلاقی خود را پی گرفت؟ در این کتاب می‌کوشم که با ترکیبی از گزارش و تحقیق و خاطره، بخش‌هایی از زندگی پرفراز و نشیب خودم را شرح بدهم و آن‌ها را مثل قطعات پازل به هم وصل کنم و تصاویری پراکنده از زندگی در دوران مصرف‌گرایی برای خوانندگان به نمایش بگذارم.

خانه خالی
جان از وضعیت کنونی جهان می‌گوید که طوری شده که در آن، پول داریم و می‌خواهیم خرجش کنیم ولی نمی‌توانیم چیزی پیدا کنیم که به آن پول بیرزد. ما در راه خانه دوباره از جلوی یک مغازه لوازم منزل رد می‌شویم. نزدیک است چیزی را بخریم که به آن «کردنتزا» می‌گویند، یک جور کمد افقی. ولی آن موقع است که جان دراورها را باز می‌کند می‌فهمد چیز جانداری نیست که ساخته شده باشد برای اینکه کار کند. می‌گویم به نظر من، تولید انبوه محدودیت‌هایی در ساخت کالا دارد.
ما اخیرا یک خانه خریدیم ولی هنوز اثاثیه نداریم. سه ماه است قوز‌کرده غذا می‌خوریم. هفته قبل، یک خانم مکزیکی با چهار بچه در خانه‌مان را زدند و پرسیدند که آیا اتاق جلویی‌مان را اجاره می‌دهیم. من با حالت معذبی گفتم که متاسفانه آنجا داریم زندگی می‌کنیم. او گیج شده بود. گفت که ولی اتاق خالی است.
اتاق خالی است. پرده‌ها را نصب کرده‌ام تا لختی خانه را بپوشاند اما خالی باقی مانده است. در خانه‌ای که در آن بزرگ شدم هم هیچ اثاثیه‌ای نبود تا زمانی که یک کابینت‌ساز آلمانی در خانه‌مان ساکن شد. او با یک کامیون به‌قدری سنگین به خانه آمد که چرخ‌هایش روی مسیر ماشین‌روی جلوی خانه رد انداخت. او اتاق ناهارخوری ما را با اسباب و اثاثیه‌اش پر کرد و سپس نسخه المثنی و کوچک اثاثیه‌ای را که با خود با کامیون آورده بود ساخت. من هنوز یک کمد کوچک مخصوص سه‌کنج را با درهای مشبک دارم و همین‌طور یک قفس کوچک با دستگیره‌های برنجی و یک میز کوچک اتاق ناهارخوری که پایه‌هایش با مهارت منحنی ساخته شده‌اند. این‌ها در زیرزمین است و لای روزنامه پیچیده شده‌اند. میز توالت کوچک هم روی آن میز توالتم است که از «آیکیا» خریده‌ام.
آپارتمانی که ما اخیرا ترکش کردیم با قفسه‌هایی مبله شده بود که جان با چوب‌های ارزان‌قیمت کاج درست کرده بود. آن‌ها الان در زیرزمین‌اند و تبدیل به خرت‌وپرت شده‌اند. آن جعبه مهمات نظامی که کنار جدول خیابان پیدا کردم و تبدیلش کردم به میز قهوه‌خوری، در حیاط خلوت پشت خانه پر از گل همیشه بهار است که در آن کاشته‌ایم. پدرم یک زمانی با زمزمه اعتراض می‌کرد که من حالم از اثاثیه به هم می‌خورد. او یک بار رفت به انباری که پر بود از اثاثیه‌ای با چوب کاخ اما هنوز کامل ساخته نشده بودند. این مربوط به زمانی است که کابینت‌ساز مستاجر ما رفت به خانه سالمندان و اسباب و اثاثیه‌اش هم با خودش رفت. وقتی بچه بودم میز اتاق ناهارخوری را آتش زدم و تویش سوراخ شد. کابینت‌ساز که پیپ می‌کشید، کبریت برایم فراهم می‌کرد. من عاشق سوزاندن وسایل بودم اما بابت میزی که آن را هم خیلی دوست داشتم احساس ندامت می‌کنم.
ترانه «من میز ناهارخوری را آتش زدم و در آن یک سوراخ درست شد» در ذهنم وصل شده بود به یادداشت‌های یک‌خطی یکی از آلبوم موسیقی بیلی هالیدی که از کتابخانه دبیرستان امانت گرفته بودم. یادداشت‌ها توضیح می‌داد که او ترانه‌هایی را می‌خواند که یکی دیگر نوشته اما او آن‌ها را به‌سبکی که خودش می‌خواند بازنویسی کرده است. کار او یک نگاه لوس و خنک از یک زندگی مرفه را تبدیل کرده بود به نقدی طناز و پرطعنه از یک زندگی مرفه.
در فروشگاه وسایل منزلی که ما داخلش رفتیم،‌ با احساس عجیب و مبهمی مواجه شدم. همه‌چیز می‌خواستم و هیچ‌چیز نمی‌خواستم. رنگ‌های ملایم قالیچه‌ها، ریسه‌های چوبی با رنگ گرم، وسایل برنجی و شیشه‌های چراغ، تمام‌شان این‌طور وانمود می‌کردند که فروشگاه‌ها پر است از اشیای زیبا و قشنگ اما وقتی به‌سراغ هر کدام آن‌ها می‌رفتم و نگاه‌شان می‌کردم، زیبا نمی‌یافتم‌شان. لوییس هاید که استاد دانشگاه هاروارد بوده و نویسندگی درس می‌داده، می‌نویسد: «هوش مصرف یک نوع حرض و آزمندی است. اما کالاهای مصرفی به‌ندرت این حرص را تحریک می‌کند. مصرف کالاها شما را به یک وعده غذا دعوت می‌کنند بدون اینکه میلی به غذا داشته باشید،‌ مصرفی که نه اشباعی در پی آن است و نه هیجانی.»
در نهایت، تمام واسیلی که ما خریدیم شبیه به خواندن همان ترانه‌ای بود که کس دیگری نوشته است، به‌استثنای میز اتاق ناهارخوری که شرکت «امیش» ساخته بود. میز از جنس درخت گیلاس بود، چوب قشنگی داشت. خیلی خوب ساخته شده بود ولی نه به آن خوبی میز ناهارخوری‌ای که در خانه کودکی‌ام داشتیم و من سوزانده بودمش. برای خریدن چنان میزی ما باید پول خیلی بیشتری خرج می‌کردیم. یا اینکه باید یک مستاجر کابینت‌ساز آلمانی می‌داشتیم تا آن را برایمان بیاورد.
رادیمی ماشین دارد ترانه‌ای از گروه بیتلز می‌خواند: «زمانی یاری داشتم، یا باید بگویم زمانی یارم مرا داشت». من و جان هر دو ساکتیم. مدت‌هاست که من این آهنگ را شنیده‌ام. و نمی‌دانم که آیا اصلا تا به حال واقعا تا آخر به آن گوش داده‌ام یا نه. می‌پرسم آخر آهنگ چه شد. آیا وقتی که یارش بیرون سر کار بوده، او آتشی در شومینه روشن کرده؟ جان پاسخ منفی می‌دهد و می‌گوید که کل خانه را سوزانده. او مطمئن است اما من چندان مطمئن نیستم.
نمی‌توانم درباره‌اش فکر نکنم. اسم ترانه «چوب نروژی» است. این اسم نگرانم می‌کند. خیلی زود می‌روم سراغ مصاحبه‌ای با بیتلز درباره این ترانه. پل مک‌کارتنی، یکی از اعضای گروه،‌ در آن مصاحبه درباره یک قاب چوبی می‌گوید که الهام‌بخش عنوان ترانه شده است: «واقعا یک الوار بود‌، الوار ارزان». درباره آخر ترانه هم می‌گوید: «می‌تواند معنی‌اش این باشد که من یک آتش درست می‌کنم برای اینکه خودم را گرم کنم، این آتش از دکور خانه آن یار نبوده؟ اما این‌طور نبوده، معنی‌اش این بوده که من کل آن مکان لعنتی را آتش زده‌ام».

امتیاز سفید بودن
خانه ما یک قطعه خانه ویلایی یک‌طبقه است، تقریبا شبیه به خانه جلویی ما. این خانه‌ها را دو برادر ساخته‌اند که حالا هر دو از دنیا رفته‌اند. من این را از همسایه‌ام فهمیده‌ام که در یکی از خانه‌های دیگر این برادرها زندگی می‌کند. او کارمند شرکت پست بوده که بازنشسته شده و نوازنده ساکسیفون هم بوده که هر روز همچنان تمرین می‌کند، البته به‌رغم اینکه سطح سلامتی‌اش چنان پایین است که خیلی نمی‌تواند درست ساز بنوازد. اما به من می‌گوید که داخل خانه‌های ما شبیه به هم است، به‌جز اتاق زیر شیروانی من که مالک قبلی خانه ما آن را بازسازی کرده است. او هم می‌خواهد اتاق زیر شیروانی خود را بازسازی کند اما پول ندارد. چند نفر از خویشاوندهای او در زندان‌اند و تمام پول اضافی‌ای که درمی‌آورد، برای حمایت از خانواده‌های آن‌ها می‌رود. او می‌گوید حدس می‌زنم که کائنات نمی‌خواهد من پول داشته باشم. مطمئن نیستم ولی فکر نمی‌کنم او درباره کائنات دارد شوخی می‌کند.
او چندی پیش به من گفت که به همان مدرسه ابتدایی‌ای رفته که پسران به آنجا می‌رود و از این گفته که در حیاط آن مدرسه کتک خورده است. به من گفته است که در آن روزها نمی‌توانسته با گپ‌زدن با زنی مثل من دست به خطر بزند. او باید وقتی که یک زن سفیدپوست از پیاده‌رو رد می‌شده، سرش را پایین می‌انداخته و اگر آن زن چیزی به او می‌گفته، فقط جواب می‌داده بله خانم. او همچنین به من از یک روز تعطیل می‌گوید که تعارف یک غاز کریسمس را از جانب صاحب یک عمارت اعیانی کنار دریاچه نپذیرفت، مرد پولداری که از او خواست با مکافات از میان انبوه برف روی زمین خودش را به در خدمه پشت عمارت برساند و بسته پستی را به آن‌ها تحویل بدهد.
صاحب قبلی خانه ما که سفیدپوست بود، با واگذارکردن خانه برای ساختن یک سلسله از آگهی‌های تجاری تلویزیونی، ممر درآمد اضافی‌ای برای خودش درست کرده بود. جان وقتی این را فهمید که دستیار کارگردان این آگهی‌ها زنگ زده بود و می‌خواست بداند که آیا خانه را در اختیارشان قرار می‌دهیم. این کار را نمی‌کنیم، چون داریم آنجا زندگی می‌کنیم. ولی بعدش فهمیدیم چقدر زیاد بنا بوده به ما پول بدهند. تمام کاری که باید می‌کردیم این بود که خانه را برای سه روز و دو شب در اختیارشان قرار بدهیم و آن وقت هشت هزار دلار نصیب‌مان می‌شد.
آگهی برای وال‌مارت بود، شرکتی که ثروت سه نفر از بیست نفر پولدارترین آدم‌های این مملکت را به ارمغان آورده بود. وال‌مارت تا سال‌ها نتوانست در شیکاگو فروشگاه باز کند اما حالا آن‌ها دارند اینجا مغازه می‌زنند، با وجود اعتراضاتی که برای دستمزد کم علیه این شرکت در حال برگزاری است. کار تا جایی پیش رفته که می‌خواهند یک مجموعه آگهی تجاری تلویزیونی در یک خانه کلاسیک ویلایی بسازند. ما هیچ وسیله‌ای از وال‌مارت در خانه نداریم ولی مهم نیست چون وسایل منزل وال‌مارت را خودشان می‌آورند؛ پرده‌های وال‌مارت نصب می‌شود و کاغذدیواری‌های وال‌مارت و قاب عکس‌های وال‌مارت را روی دیوار می‌زنند. یک طراح سفیدپوست و یک کارگردان سفیدپوست روی ساختن دکوراسیون داخلی آفریقایی ـ آمریکایی اصیل کار می‌کنند. به ما گفته‌اند که آگهی یک مادربزرگ آفریقایی ـ آمریکایی را به تصویر می‌کشد که مهمانی کریسمس با سرو شام غاز برگزار می‌کند.
جلوی خانه ما،‌ در خانه‌ای درست مثل خانه ما، یک مادربزرگ آفریقایی ـ آمریکایی واقعی زندگی می‌کند که همسر یک کارمند بازنشسته پست است. ما پول گرفته‌ایم که خانه‌مان را شبیه به خانه‌ای کنیم که یک طراح از خانه آ‌ن‌ها تصور کرده است تا وال‌مارت بتواند چیزهایی را به افرادی شبیه به آن‌ها بفروشد. جان همه این‌ها را به دوستش دان می‌گوید و دان هم می‌گوید که به‌نظرش همین تعریف امتیاز سفید بودن است.

من هم نمی‌فهمم
مادر می‌گفت نمی‌فهمد. سؤالم این بود که امتیاز سفیدپوست بودن چیست. این اولین باری نبود که این‏چنین گرفتار می‌شد. مادرم از دبیرستان اخراج شد، بعدتر از دانشگاه اخراج شد و یک بار طلاق گرفت. تقریبا از طبقه  متوسط بیرون رانده شد. او هنوز هم امتیاز سفید بودن را دارد اما اغلب موارد آب گرم در خانه‌اش پیدا نمی‌شود.
من می‌پذیرم که او از وقتی به دنیا آمد چه گرفتاری‌هایی داشته است. یکی از حکایت‌هایی که در دوران بچگی برایم تعریف می‌کرد، درباره یک دختربچه و یک ساحره بود. دخترک می‌دوید و ساحره پشت سرش چیزهایی را که در جیبش داشت به‌سوی او پرت می‌کرد، چیزهایی را که مادرش به او داده بود. او برس مویی را به طرف دختر پرت می‌کرد که تبدیل شده بود به یک جنگل انبوه. یک آینه دستی را پرت می‌کرد که یک دریاچه وسطش درست شده بود و از داخل آن آینه سحر و جادو می‌کرد. مادرم به ما می‌گفت شما باید هر چیزی را که به‌تان داده‌اند پرت کنید بیرون. این چیزی است که من خوب فهمیدم. ولی من آخرش نفهمیدم که او آن دخترک درون قصه از چه سحر و جادویی داشت فرار می‌کرد.
مادرم تخم‌مرغ‌هایی را که مرغ‌هایش می‌گذاشتند با همسایه در ازای نان‌هایی مبادله می‌کرد که بیات شده بودند اما هنوز قابل خوردن بودند. و وقتی که ما را از مدرسه به خانه می‌برد، سر سطل آشغال پشت یک رستوران می‌ایستاد تا میوه‌های اسقاطی ولی هنوز قابل خوردن را بردارد. یک بار من از او سؤال کردم که آیا پس‌اندازی برای دوران بازنشستگی دارد و او بهم خندید. گفت هیچ‌وقت چنین چیزی نداشته است. و بعد از کمی مکث گفت که بچه‌هایم پس‌انداز بازنشستگی من هستند. شما سرمایه‌گذاری من هستید.
او تا آن موقع که 30 سالش بود چهار بچه داشت ولی نه درآمدی داشت و نه تحت حمایت نوعی تامین اجتماعی بود. من توی سی‌سالگی هیچ بچه‌ای نداشتم و حالا هم دارم در دانشگاه کار می‌کنم. پس‌انداز بازنشستگی دارم که مرا در موقعیت قرار می‌دهد که برای مادرم امتیاز سفید بودن را توضیح بدهم. هیچ کس نمی‌تواند امتیاز و برتری‌ها را به اندازه کسانی که آن‌ها را ندارند درک کند. به او می‌گویم که من هم احتمالا نمی‌دانم که امتیاز سفید بودن چیست.

رنگ‌ها و انتخاب رنگ مناسب
در حال تلاش برای به دست آوردن مالکیت هر اتاق خانه جدید با رنگ‌کردن آن‌ها هستم. و این سؤال که کدام اتاق را چه رنگی کنم دارد مرا تحلیل می‌برد. فکر می‌کنم که شاید نیاز است از رنگ‌های تاریخی شروع کنم،‌ یعنی رنگ‌هایی که زیر ورقه‌های رنگ لایه‌لایه اتاق دیده می‌شود. ولی این رنگ یک رنگ صورتی حال‌به‌هم‌زنی است. شاید رنگ‌هایی که در حافظه مانده‌اند برای انتخاب بهتر باشند؛ رنگ‌هایی که در اتاق‌های خانه کوچک مادرم بود یا در سالن نشیمن یا حیاط خانه‌اش،‌ سالن نشیمن کوچکی که بوی چوب سوخته می‌داد.
شاید مجموعه رنگ‌های آماندا ویلیامز نقطه شروع خوبی باشد برای اینکه بتوان رنگ‌های مناسبی را پیدا کرد. آماندا ویلیامز در جنوب شیکاگو کار می‌کرد و یک معمار است که خانه‌های رنگی می‌سازد و رنگ در کارهایش خیلی شخص است. کلی از پروژه‌های معماری در شیکاگو کار او است و در پروژه‌هایش رنگ‌های بسیار متنوعی دیده می‌شود. هر خانه‌ای که او می‌سازد یک رنگ ثابت دارد،‌ از رنگ آجرها گرفته تا رنگ پی و فونداسیون تا رنگ سقف خانه‌ها. او فقط خانه‌هایی را رنگ می‌کند که هیچ ارزشی برای هیچ کس نداشته باشد، نه برای دلالان خانه‌ها، نه برای صاحب‌خانه‌ها و نه برای نوجوان‌هایی که در آن محله زندگی می‌کنند. شعار او «ارزش صفر» است. او این املاک بدون ارزش را با رنگ‌هایی نقاشی می‌کند که پولش را از فروش کالا به سیاه‌پوستان به دست می‌آورد. او می‌گوید که هر رنگی یک کد و نشانه است.
من در پیداکردن رنگ سفید مناسب مشکل دارم. انواع رنگ‌های سفید را بالا و پایین می‌کنم و درباره‌اش بحث می‌کنم اما خواهرم حوصله‌اش از این بحث‌ها سر می‌رود و شاکی می‌شود که چقدر درباره این رنگ‌ها دارم صحبت می‌کنم. به او می‌گویم که شاید باید رنگ سفید را رها کنم و بروم سراغ گل‏بهی. ولی خواهرم بهم می‌خندد و می‌گوید گل‏بهی رنگ مشکل‌داری است.
یک برند رنگ را پیدا کرده‌ام که پولم به خریدش نمی‌رسد. ولی می‌توانم بخرمش. منی که از یک طبقه اجتماعی مشخص هستم، خرید رنگی که قیمتش هم خیلی بالاست ممکن است شک و تردید پیش بیاورد ولی یقینا آن‌قدری وضع مالی‌ام مناسب هست که از پس خرید یک رنگ ارزان برآیم. ولی باز هم نمی‌توانم قبول کنم که یک قوطی رنگ 110 دلار قیمت داشته باشد. ولی رنگ‌های خوبی و باید برای اینکه به رنگ درست برای نقاشی خانه برسم، به قیمت بالای آن بی‌اعتنا باشم. شب، وقتی خانواده خوابیده، کاتالوگ قوطی‌های رنگ را نگاه می‌کنم و در ضخیم حلبی آن را باز می‌کنم و انگشت کوچکم را داخل رنگ می‌زنم. چقدر کیفیت رنگ‌ها بهتر شده و حتی اسم‌شان هم بهتر از اسامی رنگ‌هایی است که قبلا با آن‌ها سروکار داشته‌ام.
من بوی رنگ‌های اکریلیک را که در دبیرستان با آن‌ها کار می‌کردم یا رنگ‌های روغنی را که در دانشگاه به کار می‌بردم به یاد می‌آورم. اولین رنگ‌ها سیاه و سفید روی کاغذ بودند و بعد مجموعه کامل رنگ‌ها روی بوم نقاشی. آن‌ها به پولی که بابت‌شان می‌دادیم می‌ارزیدند، آ‌ن رنگ‌های لطیف روغنی درون لوله‌های فلزی باریک. عاشق تمام رنگ‌ها بودم، به‌خصوص نارنجی کادمیوم، که کمی مسموم‌کننده بود. سال‌ها بود که با این رنگ‌ها سروکار نداشتم. هر کدام از این رنگ‌ها یاد ترانه‌ای و شعری می‌اندازدم و به یاد می‌آورم لحظاتی را که با آن‌ اشعار به سر می‌بردم. مسئله اینجاست که در تمام این مجموعه رنگ‌ها،‌ سفید هم وجود دارد و همین سفیدهاست که دوباره آدم را به یاد مزیت و امتیازی می‌اندازد که رنگ پوست سفید در جامعه فعلی در اختیار دارد.
شرکت رنگ‌سازی «بنجامین مور» رنگ سفید ساده را رنگ سال اعلام کرده است. این انتخاب در سال 2016 انجام شد، سالی که یک مرد سفیدپوست در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا انتخاب شد تا به کاخ سفید راه پیدا کند. انتخاب رنگ سفید برای رنگ سال بنا به اعلام شرکت بنجامین مور «اجتناب‌ناپذیر» بود. این شرکت اعلام کرد «رنگ سفید یک رنگ قدرتمند و قطبی‌کننده است که گویی از قبل هم رنگ برتر انتخاب شده یا به آن علاقه بسیاری وجود دارد».
من به سفید علاقه زیادی ندارم. به نظرم می‌رسد که سفید یک جور عمق تفکر را به ذهن متبادر می‌کند اما واقعا این رنگ را دوست ندارم. نمی‌خواهم که دیوارهایم با این رنگ خیلی متفکر به نظر برسند. چند روز پیش، وقتی که به انجمن اولیا و مربیان مدرسه بچه‌ام رفته بودم، در سالن مدرسه ابتدایی ایستادم تا به یک عکس بزرگ از کاغذ توالت‌ها که به دیوار چسبانده شده بود نگاه کنم و دیدم که رنگ‌ها همه سفید است. شاید این رنگی باشد که دنبالش می‌گردم، یک نوع سفیدی که همین کاغذها دارند. شاید همه کل خانه را باید با همین نوع سفید رنگ بزنم.

سیل کاتالوگ‌ها
کاتالوگ‌ها همین‌طور دارند می‌آیند. نمی‌دانم شرکت‌ها چطور ما را پیدا می‌کنند یا چطور باید ارسال کاتالوگ‌ها از سوی آن‌ها را متوقف کنیم. گاهی دو کاتالوگ مشابه در یک روز به دست‌مان می‌رسد. این‌ها روی هم جمع می‌شوند و در کاغذ ضخیمی و رنگ‌های غلیظی که برای چاپ‌شان به کار می‌رود از هم سبقت می‌گیرند. بعد، کاتالوگ‌های ترمیم رنگ‌ها و ابزارآلات نقاشی سرمی‌رسند که طنز تلخی هستند، هر کدام در دو جلد و هر جلد به اندازه یک دفتر تلفن. کاتالوگ‌ها بزرگ‌تر از کتاب تاریخ اجتماعی مصور انگلیسی‌های پدربزرگم است که کتاب دوجلدی قطوری است. ما این کاتالوگ‌های ابزارآلات نقاشی را کنار شومینه گذاشته‌ایم و رویشان می‌نشینیم.
کاتالوگ شرکت «آیکیا» رویش پیامی برایمان دارد: «طراحی‌شده برای مردم، نه مصرف‌کنندگان.» در عکس روی کاتالوگ، یک عده جوان دور هم جمع شده‌اند و خوش می‌گذرانند و شامی بی‌زرق‌وبرق را روی یک میز شلوغ می‌خورند. ظرف‌های کثیف روی یک چرخ‌دستی تلنبار شده و یک گیتار را به دیوار تکیه داده‌اند. کاتالوگ «آیکیا» روی تل کاتالوگ‌هایی قرار می‌گیرد که عکس‌هایی را نشان می‌دهد با اتاق‌های کاملا تمیز و لوازم منزلی که دست سیاه و سفید به آن‌ها نخورده است. این روشی که آیکیا نشان می‌دهد، زندگی‌کردن به‌طریقی شلوغ‌تر، نه‌تنها ارزان‌تر است بلکه انسانی‌تر هم به نظر می‌رسد.
من و جان دو دراور از آیکیا گرفته‌ایم و نیک و روبین هم که بچه‌هایمان هستند دو دراور شبیه به این‌ها دارند. دراور نیک کشوی پایینی خیلی بزرگی دارد و به‌قول روبین، مثل یک ساختمان کامل است که تمام طبقاتش ریخته باشد توی زیرزمین. من خانه‌ای با نمای ماسه‌سنگ قهوه‌ای در نیویورک را به خاطر می‌آورم که درخت‌ها از داخلش سبز شده و بالا رفته بودند. و همین‌طور، یک خانه را به یاد می‌آورم که برای خرید گذاشته شده بود چون مصادره شده بود. هنوز تمام نمای بیرونی خانه دست‌نخورده بود اما تمام ترکیب داخلی خانه تغییر داده شده بود،‌ حتی سیم‌کشی و لوله‌کشی‌های آن.
این دراوری که درباره‌اش صحبت می‌کنم، دراور ساده‌ای است که شیکر آن را ساخته است. اعضای گروه مذهبی شیکرهای راهبه اعتقاد دارند که آخر دنیا نزدیک است و از قرار معلوم این استدلال را برای ساخت لوازم منزل و مبلمان هم به کار می‌گیرند و طوری آن‌ها را می‌سازند گویی که در حال انجام اعمال مذهبی‌اند. مادر آن لی به خواهران مذهبی‌اش می‌گفت: «تمام توان خود را برای ساخت مبلمان به خرج دهید، گویی که تا هزار سال می‌خواهید با این اثاثیه عمر کنید، حتی اگر بدانید که همین فردا باید بمیرید.»
اثاثیه چندانی از شیکرها باقی نمانده است. مبلمان و اسباب آن‌ها از خودشان بیشتر عمر کرد، آن‌طور که مشخص بود. به یک راهنمای تور که برای دیدن روستایی که آن لی شیکر در آن فوت کرد آمده بود، گفتم که ارزش شیکرها به این است که نماد و تجسم آن‌ها در اثاث و مبلمان‌شان خلاصه شده است. من با خودم می‌پرسم که اگر یک دراور شیکرها را از زمینه زندگی آن‌ها خارج کنیم، هنوز هم مظهر همان شیکرهایی هستند که زندگی خود را وقف تجرد و کار سخت کرده‌اند. شاید این مبلمان شب‌ها در گوشی و با پچ‌پچ با صاحب‌شان صحبت می‌کنند. شاید دراور من از جایی می‌آید که شک‌ و تردیدهایم از آنجا می‌آیند.
در روستای شیکرها، من صندلی‌ای را دیدم که آن‌ها ساخته بودند و بالای سر دام‌ها نصب کرده بودند. همان‏جا بود که سرود مذهبی آن‌ها را یاد گرفتم. مبلمان آن‌ها توجه مرا جلب نکرد ولی جذب سرودشان شدم، مخصوصا دو جمله آخرش که می‌گفت بچرخ و بچرخ و از به خلسه رفتن می‌گفت.
من در دهه 20 زندگی‌ام ده بار خانه عوض کردم. در بار چهارم یا پنجم بود که وقتی نیویورک را ترک می‌کردم، پشت سرم اسکلت یک تخت را باقی گذاشتم که مادرم درست کرده بود. خیلی ساده و لخت‌وعور بود، بدون تخت بالاسری. به‌سبک شیکر ساخته شده بود و برای مجردها که باریک‌تر از تخت یک‌نفره بود. مادر وقتی که فهمید آن را رد کرده‌ام ناراحت شد. سعی کردم برایش توضیح بدهم که من زندگی‌ای را دارم می‌چرخانم که مبلمان و اثاثیه منزل در آن جایی ندارند.
در کالیفرنیا من روی یک تکه فوم می‌خوابیدم که خیلی ساده لوله می‌شد و هرجایی می‌شد آن را گذاشت. همسرم که لباس‌هایش را در یک جعبه مقوایی بزرگ می‌گذاشت، پیشنهاد کرد که تمام اثاث و مبلمان‌مان را از جعبه‌های مقوایی درست کنیم. فکری بود که همین حالا هم می‌تواند برای شرکت آیکیا که دنبال میزهای ارزان‌قیمت و بدون رنگ و لعاب است، پیشرو باشد. لورن کالینز نویسنده می‌نویسد: «سهولتی که آیکیا در زندگی‌ها وارد می‌کند رهایی‌بخش است اما ناراحت‌کننده می‌تواند این باشد که این شرکت زندگی‌ها یا آرایش آن‌ها را خیلی ارزان می‌کند.» در عرض یک سال، من تشکم را لوله کرده بودم و جعبه‌های وسیله‌هایم را به ایالت یووا برده بودم، جایی که مبلمان و اثاث خانه‌ام را از توی کوچه پیدا می‌کردم.
ماموریت شرکت «آیکیا» روی کاغذ این است: «زندگی روزمره بهتر برای بسیاری از مردم». به همه اثاثیه ساخت آیکیا فکر می‌کنم که در زندگی‌ام دیده‌ام خراب شده‌اند. مقصد نهایی میزهایی با پایه‌های شکسته، چارچوب‌های شکسته‌ریخته تشک‌های ژاپنی، میزهای تحریر با چوب‌های ارزان‌قیمت که کنار جدول خیابان رها شده‌اند و قبل اینکه بتوانند به خانه جدیدی راه پیدا کنند باران خراب‌شان کرده است. شرکت «آیکیا»، یکی از بزرگ‌ترین مصرف‌کنندگان چوب در دنیا، لوازم منزل را تبدیل به چیزی می‌کند که قدیمی می‌شود. این اثاثیه برای روز آخرالزمان است. ولی آنچه من دوست دارم ـ که مرا کمی هم در برابر شعار «برای مردم، نه برای مصرف‌کننده» به خنده می‌اندازد ـ این پیش‌فرض است که گویی مصرف‌کننده دیگر جزو مردم محسوب نمی‌شود.

یک استعاره
دیوید گرئبر می‌نویسد: «این استعاره‌ای است برای تمام واقعیتی که وجود دارد.» منظورش مصرف است و اکنون این مصرف لغتی است که انسان‌شناسان برای تقریبا هر عملی به کار می‌گیرند که ما خارج از محیط کار انجام می‌دهیم ـ خوردن، خرید، خواندن، گوش‌دادن به موسیقی. او به این نکته اشاره می‌کند که لغت مصرف از واژه لاتین «consumere» می‌آید که به‌معنی «تصاحب کامل یا تحت تسلط کامل درآمدن» است. با این معنی، یک نفر ممکن است غذا مصرف کند یا توسط خشم مصرف شود. لغت مصرف در استفاده‌های اولیه خود همواره مستلزم تخریب بوده است.
در کتاب «ماهیت و علل ثروت ملل» نوشته آدام اسمیت، مصرف متضاد تولید بود. اسمیت این جستار را در سال 1776 نوشت،‌ وقتی که کار داشت به کارخانه‌ها منتقل می‌شد و زندگی‌های افراد تازه بین خانه و محیط کار تقسیم شده بود. ما هنوز داریم ریاضیات آن زمان را به کار می‌بریم به این ترتیب که آنچه را که در خانه مصرف می‌کنیم از آنچه در محیط کار تولید می‌کنیم تفریق می‌کنیم. در این معادله ساده، فقط کاری که منجر می‌شود به کسب پول مولد به حساب می‌آید. تا زمانی که یک مقدار ثالث، مثل بازتولید، وجود نداشته باشد، جمع جبری این معادله صفر است.
سال‌ها پیش، وقتی مادرم پرسیده بود که چه بلایی بر سر پخش صوت استریوی من آمده، پدرم به او گفته بود که من آن را خورده‌ام. این مربوط به اولین سالی بود که به نیویورک آمده بودم و پول استریو هدیه‌ای بود از جانب پدرم به من. پدرم گفته بود که فقط آن‌قدر پول دارد که بتواند خرج ثبت‌نامم را در دانشگاه بدهد و دیگر پولی ندارد. او سه بچه دیگر داشت که باید آن‌ها را هم به دانشگاه می‌فرستاد. البته استریو یک استثنا بود و هدیه غیرمترقبه‌ای برای تولدم که آن را خوردم. من استریو می‌خواستم ولی به غذا احتیاج داشتم.
غذا با مصرف ما نابود می‌شود ولی کارد و چنگال نقره ما نابود نمی‌شود، با اینکه استعاره پشت این لغت نشان می‌دهد که ما حتی کارد و چنگال و ظروف نقره خود را هم می‌خوریم. گرئبر هشدار می‌دهد که ما هرچقدر به استعاره مصرف‌کردن فکر می‌کنیم، بیشتر می‌خواهیم که آن را به همه جوانب زندگی خودمان گسترش بدهیم. بله، ما سوخت‌های فسیلی را مصرف می‌کنیم و برخی از جنبه‌های دنیا را می‌خوریم، هدر می‌دهیم، خرج می‌کنیم. ولی موسیقی را مصرف نمی‌کنیم. موسیقی تبدیل می‌شود به بخشی از ما، همچنان که غذا هم بخشی از ما می‌شود اما در روند این اتفاق، موسیقی از بین نمی‌رود. گرئبر می‌گوید چیزی که تخریب می‌شود وقتی ما به خودمان در مقام مصرف‌کننده نگاه می‌کنیم این احتمال است که شاید ما داریم کاری مولد در خارج از محیط کاری انجام می‌دهیم.

لینک کوتاه: https://news.tccim.ir/?67971

نظر خود را بنویسید

ارسال پیام

مطالب مرتبط