قدرت‌گیری آمریکا همیشه با شرایط مساعد تاریخی همراه بوده، اما دوران خوش‌‌شانسی این کشور به پایان رسیده است

 آمریکا دیگر جفت شش نمی‌آورد

...

نتیجه سقوط شوروی دنیای تک‌قطبی آمریکایی بود. آمریکا دیگر رقیبی جدی نداشت و سیاستمداران و روزنامه‌نگاران خود را متقاعد کرده بودند که آمریکا فرمول جادویی موفقیت را در دنیایی که در آن جهانی‌سازی به سرعت پیش می‌رفت پیدا کرده است. دهه ۱۹۹۰ دهه آمریکا بود.

آینده نگر/ترجمه: کاوه شجاعی/ استیون والت، استاد روابط بین‌الملل دانشگاه هاروارد/ منبع: فارن پالسی

آمریکا خوش‌شانس‌ترین کشور در تاریخ مدرن است. زندگی‌اش را به عنوان پایگاه حاشیه‌ای اروپایی آغاز کرد که ساکنانش به خاطر سختی سفر دریایی تا اروپا رسما خود را دورافتاده به حساب می‌آوردند. وقتی این مستعمره‌نشین‌ها از بریتانیا مستقل شدند ضعیف، فقیر و بی‌نظم بودند. اما در کمتر از یک قرن و نیم، آن ۱۳ مستعمره‌نشین در سراسر آمریکای شمالی پخش شده بودند، از یک جنگ داخلی جان به در برده بودند، از دیگر قدرت‌های غربی جان بیشتری داشتند و بزرگ‌ترین و پویا‌ترین اقتصاد جهان را ساخته بودند. این صعود تا پایان قرن بیستم متوقف نشد، تا زمانی که پیروزی در جنگ سرد آمریکا را به ابرقدرت دنیا تبدیل کرده بود. این‏یکی البته قرار نبود زیاد ادامه پیدا کند.

آمریکایی‌ها دوست دارند این داستان جذاب را به فضیلت نیاکانشان نسبت دهند، به حکمت پدران بنیانگذار آمریکا و به محسنات سرمایه‌داری لیبرال دموکرات آمریکایی. اما اگر بخواهیم واقعگرا باشیم باید قساوت قابل توجه علیه بومیان آمریکا (و مصادره زمین‌های حاصل‌خیز آنها) و همچنین برده‌های وارداتی از آفریقا را جزو دلایل موفقیت اقتصادی مستعمره‌نشان به حساب آوریم و البته عامل خوش‌شانسی مفرط را هم نمی‌توانیم نادیده بگیریم.

آمریکایی‌ها خوش‌شانس بودند که آمریکای شمالی سرشار از زمین‌های حاصل‌خیز و منابع طبیعی بود، رودهایش قابل کشتی‌رانی بودند و دمایش اکثرا مساعد بود. آمریکا از لحظه به وجود آمدنش از رقابت میان قدرت‌های بزرگ سود برد: فرانسه از انقلاب آمریکا حمایت کرد تا رقیبش بریتانیا را تضعیف کند و زمانی که ناپلئون برای جنگ در اروپا به پول نیاز داشت آمریکا لوئیزیانا را مفت از فرانسه خرید و قلمروش را دوبرابر کرد. جنگ در اروپا به علاوه به آمریکا کمک کرد از تصمیم احمقانه‌اش برای اشغال کانادا در جنگ ۱۸۱۲ جان سالم به در برد. بریتانیا هم آنقدر سرش شلوغ شکست‌دادن ناپلئون بود که نمی‌توانست با همه قدرت علیه مستعمره‌نشینان سابقش بجنگد. آمریکا آرام‏آرام با گسترش در سراسر قاره و گرفتن تگزاس، نیومکزیکو، آریزونا و کالیفرنیا از مکزیک توجه بیشتری جلب کرد اما قدرت‌های اروپایی آنقدر سرگرم رقابت با یکدیگر بودند که آمریکا هر کار دلش خواست کرد. تا سال ۱۹۰۰ نگرانی بریتانیا از قدرت‌گیری آلمان باعث شده بود که از ادعاهای ارضی‌اش بر شمال غربی پسیفیک و آمریکای جنوبی دست برداشت و سعی کرد دل آمریکا را به دست آورد.

همزمان هیچ قدرت بزرگی آن امنیت بی‌زحمت کذایی که آمریکا به خاطر جغرافیایش از آن بهره برده را تجربه نکرده‌ است. طی ۲۰۰ سال گذشته، به جز بریتانیا، تمام قدرت‌های بزرگ دست کم یک بار مورد تاخت و تاز قرار گرفته‌اند و تعداد زیادی از آنها حتی اشغال‌ شده‌اند. حتی بریتانیا هم در جریان بمباران آلمان‌ها در جنگ جهانی دوم حدود ۵۰ هزار نفر از شهروندانش را از دست داد. آخرین باری که نیروی بیگانه خاک آمریکا را اشغال کرد در جریان جنگ ۱۸۱۲ بود و آمریکا در جریان دو جنگ جهانی قرن بیستم که اروپا و آسیا را به ویرانی کشاند رسما دست‌نخورده باقی ماند. این امنیت بی‌زحمت به آمریکا اجازه داد آخرین قدرت بزرگی باشد که به هر دو جنگ وارد می‌شود و به همین خاطر کمترین صدمات و تلفات را دید و همین به واشنگتن کمک کرد که بعد از پایان جنگ به عنوان قدرت مسلط دنیا شناخته شود.

نباید کتمان کرد که سران آمریکایی در بعضی از آن لحظات خوش‌شانسی تصمیمات هوشمندانه‌ای گرفتند و از موقعیت بیشترین بهره را بردند. آنها قانون اساسی‌ای را تصویب کرده بودند که به آزادی‌های فردی بها می‌داد و همین باعث به وجود آمدن یک اقتصاد کاپیتالیستی مهارنشدنی و لجام گسیخته به وجود آورد. آنها درهای کشورشان را روی مهاجران باز کردند و اگر چه میراث شرم‌آور برده‌داری هنوز با‌آنهاست اما پیروزی شمالی‌ها در جنگ داخلی علیه جنوبی‌های برده‌دار باعث شد کشور دچار تجزیه نشود و از حداکثر پتانسیلش استفاده کند.

آمریکا از زمانی که قدرتی بین‌المللی شد اکثرا در بهترین زمان با دشمنانش رودررو شد. آلمان قدرت نظامی ویرانگری داشت اما زمانی که ارتش آمریکا در ۱۹۱۸ با آنها روبرو شد جنگ جهانی اول باعث فرسودگی‌شان شده بود. ارتش آلمان نازی از آلمان جنگ جهانی اول هم قدرتمندتر بود اما آدولف هیتلر استراتژیست ناشی‌ای بود و البته اتحاد جماهیر شوروی اصل جنگ با آلمان‌ها را انجام داده بود. در مورد جنگ با ژاپن هم نباید فراموش کرد که اقتصاد ژاپن در ۱۹۴۱ حدود یک پنجم آمریکا بود، رهبری ژاپن در دوره جنگ دچار شکاف عمیقی شده بود و هزاران سرباز ژاپنی مشغول جنگ در چین بودند.

بدون تردید مهم‏ترین رقیب آمریکا طی همه این سال‌ها اتحاد جماهیر شوروی بود اما اینجا هم شانس با آمریکا یار بود. اقتصاد شوروی بسیار کوچک‌تر از آمریکا بود، متحدانش ضعیف‌تر و غیرقابل اطمینان‌تر بودند و در آن واحد باید با چندین رقیب دست و پنجه نرم می‌کرد در حالی که آمریکا در نیم کره غربی با هیچ تهدیدی روبرو نبود. اقتصاد دستوری شوروی سرزمین عجایب اتلاف و ناکارآمدی به حساب می‌آمد و سران این کشور باید درصد بالاتری از تولید ناخالص داخلی خود را صرف بودجه دفاعی می‌کردند تا در رقابت با آمریکا جا نمانند. تلاش‌های دیرهنگام میخائیل گورباچف در اصلاح سیستم شکست خورد و اتحاد جماهیر شوروی نه با ضربه‌ای از آمریکا، که با ناله‌ای از درون، فروپاشید.

نتیجه سقوط شوروی دنیای تک‌قطبی آمریکایی بود. آمریکا دیگر رقیبی جدی نداشت و سیاستمداران و روزنامه‌نگاران خود را متقاعد کرده بودند که آمریکا فرمول جادویی موفقیت را در دنیایی که در آن جهانی‌سازی به سرعت پیش می‌رفت پیدا کرده است. دهه ۱۹۹۰ دهه آمریکا بود.

امروز چطور؟ آیا هنوز جهان در مشت آمریکاست و هر چه که آمریکا غیرمسئولانه عمل کند باز تبعاتش دامنش را نمی‌گیرد؟

شاید، شاید هم نه. من چهار روند را می‌بینم که نشان می‌دهد دوران خوش‌شانسی آمریکا احتمالا به پایان خود رسیده است.

اول از همه آن امنیت بی‌زحمتی که آمریکا طی قرون اخیر از آن بهره برده مانند قبل کامل به نظر نمی‌رسد. از حرفم اشتباه برداشت نکنید: اینکه در نزدیکی‌مان دشمنی نداریم مزیت بزرگی محسوب می‌شود و هنوز هم دو اقیانوس عظیم از آمریکا در برابر تعداد زیادی از مشکلات محافظت می‌کنند. نام پنتاگون «وزارت دفاع» است اما نیروهای ارتش آمریکا اصولا از خاک این کشور دفاع نمی‌کنند. آنها در عوض به مناطقی دور اعزام می‌شوند تا شرایط سیاسی آنجا را شکل بدهند. چرا آنها می‌توانند این کار را بکنند؟ چون نیاز نیست آمریکایی‌ها نگران اشغال کشورشان توسط مکزیک یا کانادا یا هر کشور دیگری باشند.

 اما ۲۰۲۰ به آمریکایی‌ها نشان داد که آن چتر حفاظتی که همیشه از آن بهره برده‌اند دیگر به قدرت سابق نیست. مثلا در کمتر از یک سال کرونا آمریکاییان بیشتری را از مجموع کشته‌های آمریکا در جنگ جهانی اول، جنگ کره و جنگ ویتنام کشت. همین‌ حالا که این مقاله را می‌نویسم تعداد کشته‌های روزانه کرونا بالاتر از کشته‌های یازدهم سپتامبر است. فاصله از دشمنان اهمیت دارد اما ما را در برابر همه خطرها بیمه نمی‌کند.

به علاوه ما همین چند هفته پیش متوجه شدیم که یک قدرت خارجی (که گمان می‌کنند روسیه باشد) توانسته در تعداد فراوانی از کامپیوترهای دولتی آمریکا - از جمله کامپیوترهای نهادهای امنیت داخلی - نفوذ کند. هنوز از میزان دقیق خسارات وارده اطلاعی نداریم اما این ماجرا نشان می‌دهد در دنیای کنونی فاصله فیزیکی همیشه نمی‌تواند جلوی آسیب‌پذیری را بگیرد. آمریکا هنوز باید از اینکه در این موقعیت مکانی قرار دارد احساس خوش‌شانسی کند، اما این مزیت به اندازه سابق بزرگ نیست.

منبع دوم نگرانی چین است که در مقایسه با اتحاد جماهیر شوروی رقیب هولناک‌تری برای آمریکا به حساب می‌آید. شاید آمریکایی‌ها از ۱۷۷۶ تا اواسط دهه ۱۹۹۰ روی دور بُرد افتاده بودند، اما چینی‌ها از آن زمان به بعد وضع بهتری داشته‌اند: اقتصاد چین به زودی بسیار بزرگ‌تر از آمریکا خواهد شد، چین مدت‌هاست برخلاف آمریکا خود را درگیر جنگ‌های پرهزینه نکرده است، نخبگان حاکم بر چین بر این باورند که آنها در قرن کنونی یکی از قدرت‌های اصلی دنیا خواهند بود، سیستم کاپیتالیسم تک‏حزبی آنها عموما تاکنون خوب عمل کرده، چین در نهادهای کلیدی بین‌المللی نقشی کلیدی دارد و در هر نقطه‌ای از جهان حضور اقتصادی خود را مستحکم کرده است. در آن زمان که ترامپ رابطه اقتصادی آمریکا با دیگر کشورها را به نابودی می‌کشاند چین در حال امضای قراردادهای تازه تجاری و سرمایه‌گذاری با انواع مختلفی از کشورها بود. چین شاید نتوانست در ابتدا کرونا را درست مدیریت کند و باعث پخش آن در دنیا شد، اما واکنش ثانویه به آن (با همکاری عالی مردم) بسیار به‏موقع بود و نگذاشت آمار قربانیان در ان کشور ۱.۴ میلیارد نفری از ۵هزار نفر بیشتر شود. آمریکا اما وقت داشت که خود را برای کرونا آماده کند اما آمار قربانیانش ۳۰۰ هزار نفر را پشت سر گذاشته و اقتصادش از قرنطینه‌ها و محدودیت‌های پی در پی (و گاه بی‌نتیجه) ضربه‌ای سهمگین خورده است.

البته شاید داریم چین را زیادی بزرگ می‌کنیم. درآمد سرانه در چین هنوز بسیار پایین‌تر از آمریکاست. پروژه جاده ابریشم نو که قرار بود با سرمایه‌گذاری سنگین پکن در تمامی قاره‌ها باعث افزایش نفوذ سیاسی/اقتصادی چین شود آنطور که شی جینپینگ امیدوار بوده پیش نرفته است. همزمان جهان غرب روز به روز بیشتر به دیپلماسی چینی بدبین می‌شود. با این همه حتی در بهترین سناریو برای آمریکا هم نمی‌توانیم چین را در رده رقبای سابق آمریکا قرار دهیم. چین قرار نیست به سرنوشت اتحاد جماهیر شوروی دچار شود.

سومین دلیل برای بدبینی به آینده آمریکا، زخم‌هایی است که خود آمریکایی‌ها به پیکر این کشور زده‌اند. این لیست طولانی است: از دوقطبی‌کردن عامدانه جامعه توسط ترامپ با هدف بسیج حامیانش؛ بت‌سازی از کلمه «آزادی» تا آن حد که میلیون‌ها آمریکایی فکر می‌کنند ماسک نزدن در میانه کرونا نه احمقانه که قهرمانانه است؛ ظهور و قدرت‏گیری مجموعه‌ای از دروغگوها، شارلاتان‌ها و کلاهبردارهای راست افراطی (مثل الکس جونز و بن شاپیرو) که توهمات توطئه و نفرت را می‌پراکنند و زندگی شغلی لوکسی را برای خود به وجود آورده‌اند؛ تاثیر فراگیر لابی‌های ثروتمند بر جامعه سیاسی آمریکا؛ تاثیر عمیق پول بر سیاست آمریکایی و سیستم معیوب انتخاباتی که به طور فزاینده‌ای حاکمیت اقلیت را تقویت کرده؛ یک گروه از قدرتمندان حوزه سیاست خارجی که به هیچ کس پاسخگو نیستند و از اشتباهات مهلک آمریکا درس نمی‌گیرند. من می‌توانم این لیست را طولانی‌تر کنم، اما منظورم را گرفته‌اید.

و دلیل چهارم، مسئله گرم‌شدن زمین است. اتمسفر برایش اهمیتی ندارد که من و شما درباره این مشکل چه نظری داریم. اتمسفر به قوانین فیزیک و شیمی پایبند است و مسیر خودش را می‌رود. مردم آزادند که واقعیت تغییرات اقلیمی را انکار کنند اما زمین به آنها توجهی ندارد. ژئوپلیتیک مساعد نمی‌تواند آمریکا را نجات دهد اگر جو زمین گرم‌تر و گرم‌تر شود. داشتن بهترین جت‌های جنگنده، موشک‌های قاره‏پیمای پیچیده، جنگ‌افزارهای ضد زیردریایی مدرن و توانایی‌های جنگ سایبری و دیگر نشانه‌های قدرت مدرن هم اینجا به کمک آمریکا نخواهند آمد. یک اقتصاد بزرگ، دانشمندان و مهندسان آموزش دیده و بخش خصوصی مبتکر شاید ضربه را ملایم‌تر کند و جلوی بدبختی قریب‌الوقوع را فعلا بگیرد، اما چالشی که با آن روبروییم هر سال بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. وقتی آنچه که دارد بر سر زمین می‌آید را با سیاست ناکارآمدی که گرفتارش هستیم ترکیب کنید می‌بینید که طی یک یا دو نسل آینده، خوش‌شانسی سابقه‌دار آمریکا به پایان غم‌انگیزی خواهد رسید.

من زیادی بدبینم؟ امیدوارم. آمریکا در حوزه‌های مختلفی هنوز قدرت خود را حفظ کرده است - به خصوص در حوزه علم و تکنولوژی - و رقبایش هم با مشکلات جدی خود دست و پنجه نرم می‌کنند. بازگشت آمریکا به دوران تسلط بی‌قید و شرط دهه ۱۹۹۰ بر دنیا دیگر امکان‌پذیر نیست اما اصلاحات هوشمندانه می‌تواند این کشور را دوباره به مسیر امنیت و رفاه برساند. پایان دوران بدترین رئیس‌جمهور تاریخ آمریکا در کاخ سفید مطمئنا به این روند کمک می‌کند.

برنچ ریگی، مدیر موفق بیس‌بال یک بار گفته بود: «شانس، مابقی طرح و نقشه شماست.» آمریکایی‌ها عموما احساس می‌کنند که موفقیت حق طبیعی‌شان است، اما این کشور چند دهه است که مثل سابق کار نمی‌کند. اتو فون بیسمارک، نخستین صدراعظم آلمان زمانی به مسخره و با توجه به خوش‌شانسی‌های پیاپی آمریکایی‌ها گفته بود: «خداوند مشیت خاصی برای احمق‌ها، مست‌ها و ایالات متحده آمریکا مقدر کرده است.» آیا عصر خوش‌اقبالی آمریکایی به پایان خود رسیده است؟

لینک کوتاه: https://news.tccim.ir/?67792

نظر خود را بنویسید

ارسال پیام

مطالب مرتبط