لوگان سفری به زیمبابوه رفت و متوجه شد که مردم، مثل بسیاری از دیگر کشورهای در حال توسعه، به خاطر ضرورت از تاکسیهای اشتراکی استفاده میکنند. او از همانجا الهام گرفت و شروع به ساخت وبسایتی به نام زیمراید کرد که اسمش را از زیمبابوه گرفته بود
آینده نگر
شما با اصطلاح بازاریابی پارتیزانی یا به اصطلاح گوریلا مارکتینگ آشنایی دارید؟ این نوع بازاریابی شامل دست زدن به کارهایی است خارج از عادت معمول مخاطب که سعی دارد از طریقی غیرمستقیم نظر آنها را به محصول مورد نظر جلب کند. میگویند که این شیوهای بود که جان زیمر و لوگان گرین از آن در محوطه دانشگاه کورنل استفاده میکردند. روش آنها برای جلب توجه چه بود؟ یکی از آنها لباس قروباغه به تن میکرد و آن یکی لباس سمور و تبلیغاتشان را به دست دانشجویان میدادند. این جفت عجیب سمور و قورباغه را حالا با عنوان موسسان شرکت لیفت میشناسیم، شرکتی که پیش از به وجود آمدن اوبر وارد کسبوکار استفاده از ماشینهای شخصی برای حملونقل درون شهری شد. جان زیمر 36 ساله است. در دورانی که باید برای شغل و حرفه آیندهاش تصمیم میگرفت به صنعت مهمانداری و هتلداری علاقهمند شد و به همین منظور به دانشگاه کرنل رفت تا در مدرسه مهمانداری درس بخواند. در این میان یکی از اساتیدش بود که نوع نگاه او را به مسئله تغییر داد. استادی که به گفته او در اولین جلسهای که سر کلاس درس آمد، ظرف 30 دقیقه تمامیتاریخ بشر را تا آن لحظه روایت کرد و بعد به این نتیجه رسید که منابع زمین در حال کمتر و کمتر شدن است و در عین حال جمعیت شهرها رو به افزایش گذاشته. این اولین بار در طول تاریخ است که جمعیت شهرنشینان از غیرشهرنشینان پیشی گرفته و تمام زیرساختهای مهم شهری مربوط به گذشتهاند. استاد سر کلاس گفت که اگر کسی هست که فکر میکند چالشهای مهم انرژی، محیط زیست و اجتماعی حاصل از این تغییرات مهمترین چیزی نیست که باید بر روی آن تمرکز کنیم میتواند دیگر سر آن کلاس ننشیند. از همین کلاس بود که جان زیمر متوجه مسئله مهم حمل و نقل شد و شروع به ایدهپردازی کرد. یک روز، خیلی تصادفی متوجه شد که دوست یکی از دوستانش دارد بر مبنای همین ایده شرکتی بنا میکند و این شروع آشنایی دو موسس شرکت لیفت شد. این شرکت حالا در بیش از 60 شهر آمریکا و 12 شهر کانادا فعالیت دارد و پس از اوبر دومین شرکت بزرگ تاکسیهای آنلاین محسوب میشود. آنچه در این بخش میخوانید ترجمه و البته در بخشهایی خلاصه حرفهای جان زیمر در گفتوگو با نشریه استارتآپ است.
میخواهیم در موردداستان لیفت صحبت کنیم. خیلیها تمامی پیشنیه لیفت را نمیدانند. این شرکت با نام زیمراید کارش را شروع کرد که در واقع اسمش را هم از شما نگرفته بود؛ درست است؟
بله، همینطور است.
داستان اولیه آفرینش شرکت چه بود؟
من و شریکم، لوگان گرین از اول همدیگر را نمیشناختیم. لئگان در لسآنجلس بزرگ شده بود و به همین خاطر از ترافیک متنفر بود. از همان کودکی دلش میخواست بار ترافیک را سبک کند. او به دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا رفت و آنجا بود که حقیقتا به حملونقل علاقهمند شد. او همیشه از تکنولوژی و درست کردن چیزها خوشش میآمد و برای همین اولین برنامه ماشین اشتراکی را در سانتاباربارا راه انداخت، حتی قبل از اینکه زیپکار به آنجا برسد. کار را از صفر شروع کرد و توانست نظر شورای حملونقل محلی را به خود جلب کند و او را به عضویت شورا درآوردند. او جوانترین و تنها عضوی بود که در واقع از اتوبوس برای رفتوآمد استفاده میکرد. شورای حملونقل است که بودجه اتوبوسها را تعیین میکند؛ یک بودجه چند میلیون دلاری. لوگان خیلی زود فهمید که حملونقل عمومی، بدترین کسبوکار قابل تصور است. میزان پولی که در سراسر کشور بابت سوار شدن به اتوبوس میپردازید حدود 30 درصد هزینههای آن است و در واقع از محل مالیات به آن سوبسید تعلق میگیرد. یک تجارت شکستخورده که بهتر هم نمیشود چون نمیشود که برای سرمایهگذاری بر روی حملونقل عمومی، مدام مالیات را بالا برد. لوگان سفری به زیمبابوه رفت و متوجه شد که مردم، مثل بسیاری از دیگر کشرهای در حال توسعه، به خاطر ضرورت از تاکسیهای اشتراکی استفاده میکنند. او از همانجا الهام گرفت و شروع به ساخت وبسایتی به نام زیمراید کرد که اسمش را از زیمبابوه گرفته بود.
داستان من: من در ساحل شرقی، در گرینویچ ایالت کانکتیکت بزرگ شدم. این شهر خیلی سرمایهمحور است. بچه که بودم سعی داشتم از همین سر دربیاورم. همه میگفتند «باید بروی به وال استریت». والدینم در حوزه بانکداری یا سرمایهگذاری نبودند اما خیلی از اهالی گرینویچ در این حوزه فعالاند. سوال من هم همین بود که آیا باید کاری را که راهش برایم مشخص است انجام بدهم یا سراغ کاری متفاوت بروم؟ من همیشه به مردم و مهمانداری علاقهمند بودم. اولین شغلم هم به عنوان اپراتور تلفن هتل هایت در گرینویچ بود. بعد از کار در این هتل بود که بسیار به صنعت مهمانداری علاقهمند شدم چرا که ترکیبی است عالی از کسبوکار و مردم و خدماترسانی. به مدرسه هتلداری کرنل رفتم و مهمانداری خواندم.
میدانید من از یکی از استادانم که در مورد محدودیت منابع محیطزیستی و لزوم تغییر شهرها و غیره صحبت کرد پرسیدم، نرخ اشغال صندلی در ماشینهای شخصی چقدر است؟ او گفت 20 درصد، 80 درصد صندلیهای ماشینها خالی هستند. در هتلداری این یعنی شکست. با خودم فکر کردم شاید انقلاب بعدی حملونقل تلاش برای پر کردن این صندلیهای خالی باشد. من مشغول نوشتن طرح تجاری ایدهام شدم. در این فاصله موقعیتی پیش آمد که برای شرکت لیمان برادرز (بانکداری) کار کنم. یک سال از مشغول شدنم در آنجا میگذشت که یک شب در فیسبوک پستی از لوگان (که نمیشناختمش) دیدم که نوشته بود: «هی! من دارم یک وبسایت به اسم زیمراید میسازم، شما هم ببینین.» این همان ایدهای بود که من مدتها درگیرش بودم. از طریق دوست مشترکی با او تماس گرفتم و بعد حرفی با این مایه رد و بدل شد که بیا این سفر را با هم شریک شویم. او به نیویورک آمد و بعد در سال 2007 کارمان را شروع کردیم و سال دوم کارم در لیمان بود و همزمان بر روی زیمراید مشغول بودیم. اول در شرکت سرکار بودم و بعد در خانه و خواب درستی هم نداشتم، برای همین تصمیم گرفتم به پالو آلتو بروم و تماموقت با لوگان مشغول زیمراید شوم. یکی از همکارانم از من پرسید: «چطر میتوانی جای مطمئنی مثل لیمان را ول کنی و دنبال یک استارتآپ ماشین اشتراکی بروی؟» سه ماه بعد لیمان ورشکست شد.
وقتی به پالو آلتو آمدید شرکت همچنان بر روی سواری اشتراکی تمرکز داشت درست است؟ ازآنجا به بعد چطور پیش رفت؟
سال 2008 بود، موقع بحران اقتصادی. زیمراید را از همان سال تا 2012 پیش بردیم و در این مدت 7 میلیون دلار درآمد داشتیم. خدماتمان را به دانشگاهها و شرکتها میفروختیم. در واقع یک شبکه خصوصی به آنها ارائه میگردیم که د رآن آدمهایی که میخواستند برای تعطیلات پاییز و یا روز شکرگزاری به خانه بروند میتوانستند خودرویی را با هم شریک شوند. در میانه سال 2012 نگاهی به موقعیتمان انداختیم تا ببینیم اوضاع چطور است. اگر هدف اما کاهش ترافیک است و جمع کردن مردم برای پر کردن آن 80 درصد صندلی خالی، در واقع خیلی توفیقی به دست نیاورده بودیم. تجراتمان سودده بود. زیمراید به سودرسیده بود و دانشگاهها برای آن شبکهها به ما پول میدادند. اما از خودمان پرسیدیم اگر همین امروز (می 2012) میخواستیم کار را شروع کنیم، زیمراید چطوری میشد؟ آن زمانی که کار را شروع کرده بودیم تکنولوژی تلفن همراه اینقدر رونق نداشت. برای همین گفتیم: «باید موبایل وارد کار شود و بگذار با برند هم کمی بازی کنیم و تجربهمان را هم به کار بگیریم. اگر کاری کنیم که همه از خودروی شخصیشان برای رساندن هم استفاده کنند چه؟» این کار تا آن موقع هنوز انجام نشده بود. اوبر ایکس تا مدتی بعد از اینکه ما کار را کلید زدیم هنوز حضور نداشت.
این چرخش کار جالب است چون اغلب وقتی شرکتی مسیرش را عوض میکند به این خاطر است که پولش ته کشیده و به دنبال یک فرصت طلایی دیگر میرود. اما شرکت شما سودده بود. شما هر دو موافق این کار بودید؟
بله من و لوگان هر دو خیلی بر روی چنین تصمیماتی زمان میگذاریم. هردو همنظر بودیم ولی تصمیمی بسیار احساسی بود. هفتهها سردرد داشتم که همه ناشی از استرس بود. ما کسبوکاری داشتیم، همیشه میخواستیم کاری داشته باشیم که مردم هوادرش باشند و تا درجهای هم به موفقیت رسیده بودیم. اما همزمان ما بسیار بسیار به هدفمان پایبند بودیم. برای همین در مرحلهای به این نتیجه رسیدیم که اگر خریداری هم برای زیمراید پیدا نشود، تصمیم درست اما سختمان این خواهد بود که آن شرکت را کلا ببندیم و همهچیزمان را صرف لیفت کنیم.
موفقیت برای شما چیست؟
اینکه ترافیک کم شود
روراست باشیم! کم کردن ترافیک؟
بله، ایده عجیبی نیست. در لسآنجلس میانگین اشغال صندلی در ماشین 1.1 است اگر همین عدد 1.3 بود هیچ ترافیکی در این شهر نداشتیم. این کار امکانپذیر است و دستاورد خوبی خواهد بود.
نظر خود را بنویسید