آیا سوسیالیسم سخت تر از یک قرن قبل پیش می‌رود؟

در خدمت و خیانت سوسیالیسم قرن 21

...

مجله فارن‌ پالسی شماره اخیر خود را به مخاطرات پیش‌ روی کاپیتالیسم و افزایش محبوبیت سوسیالیسم اختصاص داده است. دو یادداشت اصلی این ویژه‌نامه را که یکی در دفاع از سوسیالیسم است و دیگری علیه آن، بخوانید.

آینده نگر/ ترجمه: کاوه شجاعی/ منبع: فارن پالسی

*باسکار سونکرا، موسس مجله ژاکوبن

تعجب‌آور نباید باشد که ما هنوز، در سال ۲۰۲۰، درباره سوسیالیسم حرف می‌زنیم. به هر حال تا همین ۴۰ سال پیش در نقاط مختلفی از دنیا اگر کسی هویت سیاسی داشت احتمالش بالا بود که به نوعی از سوسیالیسم اعتقاد داشته باشد. آن شخص می‌توانست یک ملی‌گرای جهان سومی باشد که به دنبال راهی برای توسعه کشور دیکتاتوری‌اش بود. یا حامی «سوسیالیسم واقعا موجود» عصر لئونید برژنف در اتحاد جماهیر شوروی و اقمارش بود. یا شاید هم طرفدار سوسیال دموکراسی بود، یعنی قصد نداشت سیستم کاپیتالیستی را سرنگون کند، اما متعهد بود که یک «سوسیالیسم عملی» به شیوه کشورهای شمال اروپا را درون سیستم سرمایه‌داری به وجود آورد.

سه دهه اخیر با هیچ‌کدام از این سوسیالیسم‌ها مهربان نبوده است. سوسیالیسم دولتی ناگهان فروپاشید: تلاش‌های میخائیل گورباچف رهبر شوروی برای بازسازی سیستم باعث تضعیف قدرتی شد که آن را تاکنون کنار هم نگاه داشته بود. سرنوشت سوسیال دموکراسی در اروپا هم آن‌چنان نمایشی نشد: سوسیال دموکراسی اسکاندیناوی به جای آن‌که به باقی نقاط اروپا سرایت کند، در جای خود باقی ماند. چرا که سوسیال دموکراسی پس از جنگ جهانی دوم بر بزرگ‌‌شدن اقتصاد متکی بود - هدف مورد علاقه سوسیالیست‌ها و کاپیتالیست‌ها - اما وقتی رشد اقتصادی شروع به کند شدن کرد و درخواست‌های کارگران پر دل و جرئت‌ برای افزایش دستمزد، سود شرکت‌ها را مورد تهدید قرار داد، صاحبان صنایع در اروپا این مدل از سوسیالیسم را کنار گذاشتند.

سوسیال دموکراسی جریان اصلی در پاسخ به این بحران تلاش‌های برابری‌خواهانه خود را متوقف کرد و فقط به دفاع از دستاوردهای موجود ادامه داد. در نهایت هم آن‌چنان کوتاه آمد که ایده‌های ملایم تقسیم دوباره ثروت را با اقتصاد نئولیبرال پیوند زد. دگرگونی وارثان جنبش‌های ملی‌گرا- سوسیالیستی جهان سومی حتی رادیکال‌تر بود. مثل مایکل مانلی نخست‌وزیر جامائیکا یا ژولیوس نایرره اولین رئیس‌جمهور تانزانیا که نگاه نئولیبرال صندوق بین‌المللی پول را پذیرفتند و ایده جذب سرمایه‌گذاری خارجی به هر شکل ممکن را سیاست خود قرار دادند.

اما ایده‌های محبوب به راحتی نمی‌میرند. در دهه‌های بعد از ۱۹۱۷ سوسیالیست‌ها از سازمان‌دهندگان اعتراضات حاشیه‌ای تبدیل به اربابان بخش‌های بزرگی از جهان شدند. اریک هابزبام، مورخ انگلیسی نوشت که به جز گسترش سریع اسلام در قرن هفتم میلادی، چیزی شبیه پیشروی سوسیالیسم در قرن بیستم نداشته‌ایم. این ایده اخلاق‌گرایانه که باید به دنبال جهانی کاملا متفاوت بود، هنوز در ذهن گروه زیادی از مردم وجود دارد و سوسیالیسم به همین خاطر هنوز زنده است.

نکته اینجاست که هنوز آن‌قدر بی‌عدالتی گسترده‌ در دنیا وجود دارد که نسل‌های جدید سوسیالیست را به وجود می‌آورد. هر سال میلیون نفر از بیماری‌های قابل پیشگیری می‌میرند. تعداد بیشتری عمر خود را در باتلاق فقر می‌گذرانند. حتی زمانی که توسعه کاپیتالیستی با معیارهای خودش جواب می‌دهد، وفور نعمت برای گروه‌هایی از جامعه اتفاق می‌افتد و همزمان نیازهای اساسی‌ گروه‌های آسیب‌پذیرتر پاسخ‌داده‌نشده باقی می‌ماند. هیچ مثال بهتری از آمریکا نداریم: در ثروتمندترین جامعه تاریخ بشر بیش از نیم میلیون بی‌خانمان وجود دارد و از هر ۸ خانواده یکی با گرسنگی دست و پنجه نرم می‌کند.

نابرابری فراورده جانبی و تصافی کاپیتالیسم نیست - که صاحبان زمین و سرمایه را که کالا و خدمات تولید می‌کنند از آنها که زندگی‌شان به ترحم مالک وابسته است مجزا می‌کند - نابرابری در هسته این سیستم قرار داده شده است. تولید ثروت به شیوه کاپیتالیستی شاید بازی با حاصل‌جمع صفر نباشد، اما منازعه میان روسا و کارگران بر سر اختیار و قدرت در کف کارخانه بازی‌ای است که یک برنده و یک بازنده دارد. در طول دهه‌های گذشته تناقضات درونی کاپیتالیسم به جای کمرنگ‌تر شدن، تقویت شده‌اند.

در دهه ۱۹۷۰، ظهور نئولیبرالیسم تورم را کنترل کرد و سوددهی را برای کشورهای پردرآمد جهان شمال زنده کرد، البته به بهای تهاجمی خشن علیه کارگران. از آن زمان تاکنون دستمزد واقعی بالا نرفته، بدهی‌ها اوج گرفته و دورنمای زندگی و کار برای نسل‌های جوان‌تر تیره‌تر شده است - اگرچه هنوز انتظار می‌رود آنها بهتر از والدین‌شان زندگ کنند. در آمریکا، انگلیس و دیگر اقتصادهای پساصنعتی در سراسر اروپا، آزادی عمل بیشتر کارفرمایان به معنای بی‌ثباتی بیشتر برای کارگران بوده است.

حالا سوسیالیسم را از نو وارد داستان کنیم. محبوبیت این روزهای عبارت «سوسیالیسم» البته دلایلی دیگر هم دارد. پرچم‌داران این جنبش - جرمی کوربین در انگلیس و برنی سندرز در آمریکا - سال‌ها از این واژه استفاده کردند و حالا آن را به رسانه‌ها و صحبت‌های مردمی کشانده‌اند. آنها درخواست‌هایی دارند که زیرمجموعه سوسیال دموکراسی قرار می‌گیرد: درخواست برای گسترش خدمات اجتماعی مثل اشتغال‌زایی توسط دولت یا اقدام برای محدودیت تولید گازهای گلخانه‌ای. اما کوربین و سندرز نماینده چیزی هستند که از سوسیال دموکراسی مدرن اروپایی بسیار دور است. سوسیال دموکراسی در اروپا در دهه‌های گذشته به ابزاری برای سرکوب تنش طبقاتی تبدل شد تا میان صاحبان صنایع، نیروی کار و دولت ساز و کاری دوستانه به وجود آید. اما کوربین و سندرز و افراد همراه آنها به دنبال از سرگیری چیزی شبیه جنگ طبقاتی - اگر چه ملایم‌تر - هستند آن هم از پایین به بالا.

برای سندرز تنها راه تغییر از طریق مواجهه با نخبگان است. جنبش او درباره ایجاد «انقلابی سیاسی» است تا حق مردم را از «میلیونرها و میلیاردرها» بگیرد. سخنرانی‌های او در بین خطوط طبقاتی دوقطبی ایجاد می‌کند و استراتژی انتخاباتی او بسیج‌کردن رای‌دهندگان طبقه کارگر است. برای کوربین هم راه تغییر شرایط جنبش اجتماعی «اکثریت» علیه «آن گروه معدود» است. هر دو مرد اعتقاد دارند که فقط این شکل از سیاست می‌تواند محیطی را ایجاد کند که در آن برنامه‌های واقعی اصلاحی شکل می‌گیرند.

اینجا دو سوال پیش می‌آید: اول اینکه این برنامه‌ها چقدر سوسیالیست به حساب می‌آیند؟ و دوم اینکه چه کار باید کرد تا این جنبش دچار همان بحران سوسیال دموکرات‌ها در دهه ۱۹۷۰ نشود و بالاجبار عقب‌نشینی کند؟

پاسخ به سوال اول آسان‌تر است. اگر ابزارهای سندرز و کوربین را در مبارزات انتخاباتی کنار بگذاریم - که بسیج دموکراتیک توده‌ای و گفت‌وگو از جنگ طبقاتی است - هدف آنها گسترش و توزیع بیشتر خدمات و کالاهای عمومی آن هم در زمانی است که دولت‌های رفاه در سراسر دنیا در حال عقب‌نشینی‌اند. به نظر می‌رسد که سندرز قصد دارد صنعت نه چندان خوشنام بیمه خدمات درمانی را که یک میلیارد دلار می‌ارزد ملی کند. برنامه‌های کوربین سوسیالیستی‌تر به نظر می‌رسد او به دنبال گسترش بخش تعاونی است، می‌خواهد بنگاه‌های اقتصادی‌ای را به وجود آورد که تحت مالکیت افراد محل و شهر است و می‌خواهد کارگران شرکت‌ها سهام‌دار آن شرکت شوند.

برای پاسخ دادن به سوال دوم باید نوعی از سوسیال دموکراسی را تصور کنید قصدش فقط تغییر شکل کاپیتالیسم در جهت منافع کارگران نیست، بلکه می‌خواهد ساختار روابط اقتصادی را از نو طراحی کند.

برای رسیدن به چنین سیستمی نیاز است که نه‌فقط ثروت، که قدرت هم از سرمایه‌داران خصوصی به جنبش کارگری منتقل شود. اما آیا چنین چیزی امکان‌پذیر است؟ برای هر دولت سوسیال دموکراتیکی همیشه راه‌حل آسان‌تر در مواقع دشوار گردش به راست است نه چپ. از یک طرف آنها از طرف نیروهای قدرتمند سیاسی و اقتصادی تضمین ثبات دریافت می‌کنند، اما سرمایه همیشه در برابر هر تغییری مقاومت می‌کند و دست به حمله متقابل می‌زند. امروز - حتی بیشتر از قرن بیستم - سوسیالیست‌ها هم مشکل چگونگی رسیدن به قدرت را دارند، و هم اینکه وقتی وقتی به قدرت رسیدند چطور در برابر تلاش‌های سرمایه برای ضربه‌زدن به برنامه‌هایشان مقاومت کنند.

آنها به همین خاطر اصولا دست به مصالحه‌ می‌زنند و در بهترین حالت ثروت را از نو تقسیم می‌کنند اما به مالکیت دست نمی‌زنند و این باعث بی‌ثبات‌کننده است چون از دو سو با چالش روبه‌رو می‌شود. سرمایه تلاش خواهد کرد که از همان ابتدا دولت را کنترل کند، اما اگر اصلاحات اولیه موفقیت آمیز باشند کارگران قدرت این را پیدا خواهند کرد که دست به اعتصاب بزنند و افزایش قدرت چانه‌زنی نیروی کار می‌تواند شرکت‌ها را مجبور کند که از سود خود بکاهند و آن را به کارگر بدهند. (ثروت از نو تقسیم می‌شود، اما مالکیت نه.) این باعث تنش جدی میان دولت، کارخانه و کارگر می‌شود چون صاحب کارخانه هنوز به خاطر مالکیت خود قدرت کافی دارد. این به بحران اقتصادی منجر می‌شود و احتمالا دولت مجبور خواهد شد به برنامه‌هایی روی بیاورد که محیط تجاری آرام‌تری را در پی دارد.

نکته اینجاست که پیشبرد سیاست‌های سوسیالیستی در دنیای کنونی سخت‌تر از قبل است: در دنیایی که سرمایه بین‌المللی شده، نرخ رشد اقتصادی در اکثر اقتصادهای توسعه یافته کند شده و اتوماسیون در حال تهدید باقی‌مانده قدرت طبقه کارگر است. اگر سوسیالیست‌ها به قدرت برسند و بخواهند جلوی تکرار تاریخ را بگیرند و مثل قرن بیستم مجبور عقب‌نشینی‌ نشوند یک راه دارند: از همان ابتدا روی تقسیم مالکیت تمرکز کنند نه تقسیم ثروت و تلاش کنند کنترل نیروی کار بر سرمایه‌گذاری را بالا ببرند.

پس سوسیالیسم قرن بیست و یکم چه شکلی خواهد بود؟ ممکن است این سوسیالیسم به معنای گسترش حقوق اقتصادی و اجتماعی مردم باشد: اینکه دولت نه فقط از مردم در برابر فقر شدید محافظت کند، که مسکن، خدمات درمان، پرورش کودکان و آموزش را تضمین کند و مالکیت عمومی بر موسسات مالی و شرکت‌هایی که وضعیت تک‌قطبی ایجاد می‌کنند (بازار را در انحصار خود دارند) را جدی بگیرد.

در کنار این بخش دولتی، یک قلمرو رقابتی و بازارمحور داریم که در آن مالکیت سرمایه‌داران خصوصی جای خود را به مالکیت کارگران داده است. اینجا کارگران با رای‌گیری مدیریت را انتخاب می‌کنند و چون سهام‌داران واقعی شرکت هستند برای کار بهتر انگیزه اخلاقی و مالی دارند. آنها به جای دستمزدهای مشخص، در سود شرکت سهیم خواهند شد. این نقطه شروع اولین جامعه واقعا دموکراتیک و سوسیالیست دنیای مدرن خواهد بود.

 

لینک کوتاه: https://news.tccim.ir/?63052

نظر خود را بنویسید

ارسال پیام

مطالب مرتبط