شکاف بین کشورهای شرق و غرب اروپا دارد به مراحل خطرناکی میرسد
اتحادی که نصف شد
1398/11/21
1391
این مطلب را به اشتراک بگذارید
واقعیت قضیه این است که اتحادیه اروپا با شکافی بسیار عمیقتر از بازیها و مصلحتهای سیاسی مواجه است. دیدگاه اعضایی که قبل از سال ۲۰۰۴ به اتحادیه اروپا پیوستهاند با کشورهایی که پس از این تاریخ عضو اتحادیه شدهاند تفاوت زیادی دارد.
آینده نگر/ منبع: فارن پالسی
*جرمی گالون/ استاد سیاست خارجی اتحادیه اروپا و عضو ارشد شورای آتلانتیک
اتحادیه اروپا هیچگاه مثل امروز پر از انشقاق نبوده است. در هر گوشه از این قاره، دولتها با موج اعتراضات مردمی، اوجگرفتن پوپولیسم، رایآوردن احزاب راستگرا، هجوم مهاجران و دغدغههای اقتصادی مواجهاند و از آن بدتر اینکه شکاف شرق و غرب اروپا به شکل ترسناکی زیاد شده است.
در سمت غرب اروپا، رهبرانی مثل امانوئل ماکرون به رغم مشکلات داخلی کشورشان هنوز دارند راجع به وحدت اروپا حرف میزنند و برعکس در شرق اروپا، رهبرانی مانند ویکتور اوربان در مجارستان روی کار آمدهاند که چاره دردهای کشورشان را ناسیونالیسم میدانند و سرچشمه همه مشکلات کشور را جریان غالب اتحادیه اروپا معرفی میکنند. درواقع آنچه که ارزشهای سنتی خانواده اروپا را تشکیل میداد روز به روز دارد بیشتر از هم گسیخته میشود. نکته جالب قضیه اینجاست که هر دو طرف برای تامین اهداف آیندهشان نیاز دارند که همدیگر را سپر بلا کنند.
واقعیت قضیه این است که اتحادیه اروپا با شکافی بسیار عمیقتر از بازیها و مصلحتهای سیاسی مواجه است. دیدگاه اعضایی که قبل از سال ۲۰۰۴ به اتحادیه اروپا پیوستهاند با کشورهایی که پس از این تاریخ عضو اتحادیه شدهاند تفاوت زیادی دارد. دسته اول، به اتحادیه اروپا به عنوان ابزاری برای تقویت و مستحکمکردن قدرتشان در عرصه جهانی نگاه میکنند اما دسته دوم فکر میکردند اتحادیه اروپا قرار است نجاتدهندهشان باشد و حالا فهمیدهاند که همان نجاتدهنده دارد باعث نابودیشان میشود.
این شکاف عمیق که حالا تمام افق سیاسی اروپا را تحت تاثیر خود قرار داده، ریشههای تاریخی دارد. علت شکلگیری اتحادیه اروپا در دهههای پس از جنگ جهانی دوم اصولا این بود که کشورهای غرب اروپا که خود را سردمدار تمدن میدانستند، خطر کمرنگشدن نقششان در جهان را به وضوح حس میکردند. آنها میدانستند که در دنیایی که با این سرعت دارد تغییر میکند، باید قدرت جمعی خود را بالا ببرند.
اما علت پیوستن کشورهای اروپای مرکزی و شرقی به این اتحاد، زمینههای کاملا متفاوتی داشت. این کشورها در دوران جنگهای جهانی و پس از آن، از سلطه نازیها و شوروی درد کشیده بودند و دیگر نمیخواستند آنطور زندگی کنند و اتحادیه اروپا برای آنها عامل تضمین امنیت و ثبات و رسیدن به توسعه اقتصادی بود. حالا اما دیدگاه آنها فرق کرده. اروپای شرقیها حالا معتقدند که اروپای غربیها فقط دارند نظرات خودشان را بر بقیه اعضا تحمیل میکنند و به نوعی با بقیه مثل شهروند درجه دو برخورد میشود.
در عین حال یکی از تهدیدهای وجودی کشورهای اروپای شرقی از بابت عضویت در اتحادیه اروپا، مهاجرت شدید جوانان از اروپای شرقی به غربی برای کار بوده است. مثلا از سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۵ حدود ۳.۴ میلیون جوان رومانیایی از این کشور مهاجرت کردند و این یعنی ۱۷ درصد از جمعیت رومانی. کشورهای اروپای شرقی اکثرا کوچک و کمتر توسعهیافتهاند و از اینکه آیندهای نداشته باشند میهراسند. حالا همین مرزهای آزاد اتحادیه اروپا دارد کابوس همیشگیِ از بینرفتن ملل اروپای شرقی را برای آنها زنده میکند. در این میان، رهبران ناسیونالیستِ اکثر کشورهای اروپای شرقی که خاطره بدی از دوران کمونیسم دارند، اتحادیه اروپا را تکراری از آن دوران قلمداد میکنند و معتقدند که قدرت اتحادیه اروپا نیز در آینده به ضررشان تمام خواهد شد.
اگر رهبران غرب اروپا به عمق این شکاف بین شرق و غرب اتحادیه پی نبرند و آن را جدی نگیرند، آیندهای که برای اتحادیه اروپا در ذهنشان پروراندهاند هم عملی نخواهد شد. درواقع اروپای غربی الان باید بداند که تنها راه نجات از بنبست کنونی این است که مذاکرات واقعی با کشورهای اروپای شرقی و رهبران آنها هم صورت بدهد؛ درست شبیه مذاکراتی که بروکسل با قدرتهای غیراروپایی دارد و به آنها امتیازاتی هم میدهد. درواقع اروپای غربی دوباره نیاز دارد که متحد پیدا کند و چه جایی بهتر از اروپای شرقی؟ در این راه، استفاده از قدرت اقتصادی و سیاسی عظیم کشورهای غرب اروپا اهمیت زیادی دارد.
از سوی دیگر، پروژههایی نیز در اتحادیه اروپا مطرح شده که در آینده قطعا باعث اتحاد بیشتر بین کشورهای عضو خواهد شد. یکی از آنها ایجاد ارتش اروپاست که رهبران مختلف اروپایی - از ماکرون گرفته تا اوربان- با آن موافقاند.
رهبران کشورهای قدرتمند غرب اروپا مدتهاست که تنوع اروپایی را کلید قدرت این اتحادیه میخوانند اما عملا این اعتقاد را پیاده نکردهاند. شاید وقتش رسیده که دیگر همهچیز از مرحله حرف به عمل برسد. اگر اتحادیه اروپا نخواهد که هر روز با یک برگزیت جدید و دردسرهای آن مواجه شود، قاعدتا باید دردسر گوشدادن به خواستههای کشورهای شرق اروپا را به جان بخرد.
نظر خود را بنویسید