تقابل چین و آمریکا در قرن بیست و یکم شباهتی به جنگ سرد ندارد چون پای قدرت‌های میانی هم وسط آمده است

مهره‌ها چطور به شوالیه تبدیل شدند؟

...

قدرت‌های میانی درواقع کشورهایی هستند که نفوذ و قدرت متوسطی دارند اما قابلیت آن را دارند که رقابت بر سر قدرت را برای تامین منافع خودشان به شکل موثری پیش ببرند

آینده نگر/ منبع: فارن پالسی/هانتر مارستون، مشاور گروه گلوبال وونکز

همین ماه گذشته میلادی نیروی دریایی آمریکا با کشتی‌هایی از کشورهای جنوب شرق آسیا چند تمرین‌ نظامی در خلیج تایلند و دریای چین جنوبی انجام داد. این نشانه‌ای واضح بود از تجدید توجه واشنگتن به این منطقه برای به چالش‌کشیدن چین. برخی شرکای نزدیک آمریکا از جمله لی هسین لونگ نخست‌وزیر سنگاپور درباره تنش فزاینده بین دو ابرقدرت چین و آمریکا هشدار داده‌اند و می‌گویند هر دو طرف باید خویشتن‌دار باشند. از سوی دیگر، واشنگتن در حال تعمیق مناسبات امنیتی و دیپلماتیک‌اش در منطقه است و حتی دشمنان سابق مثل ویتنام را هم از این مسئله معاف نکرده است، ویتنامی که از ماه جولای گذشته با چین وارد یک بن‌بست و چالش دریایی شده است.

در سال‌های اخیر در رسانه‌ها بحث در خصوص بروز جنگ سرد دومی بین چین و آمریکا به شدت قوت گرفته است. حتی قبل‌تر و در سال ۱۹۹۵ هم صحبت‌هایی در این خصوص می‌شد. اما واقعیت این است که پارادایم جنگ سرد را نمی‌توان بهترین راه برای فهم فضای استراتژیک امروز قلمداد کرد. فضای امنیتی امروز جهان خوش‌خیم‌تر از دوران جنگ سرد است و قدرت‌های میانی زیادی هم در عرصه حاضرند. اینها کشورهایی هستند که نفوذ و قدرت متوسطی دارند اما قابلیت آن را دارند که رقابت بر سر قدرت را برای تامین منافع خودشان به شکل موثری پیش ببرند. آسیای جنوب شرقی یکی از جالب‌ترین جاها برای بررسی این وضع است. این منطقه در دوران جنگ سرد به عرصه رقابت شرق و غرب بدل شده بود. در آن زمان، مداخلات فاجعه‌آمیز آمریکا در ویتنام، کامبوج و لائوس را داشتیم و بعدا هم به تدریج مسئله نفوذ چین مطرح شد. منطقه آسیای جنوب شرقی حالا به نقطه تلاقی نفود چین و آمریکا و رقابت بین آنها بدل شده و احتمال وقوع رویارویی نظامی در آن هم وجود دارد؛ اما دینامیک شرایط امروزی با گذشته کاملا فرق دارد. اگر بخواهیم وضع امروز و رقابت این دو قدرت را در چارچوب جنگ سرد بسنجیم، از بار استراتژیک آن کم کرده‌ایم. بدتر از همه آن‌که آمریکا دائم این اشتباه را تکرار می‌کند که کشورهای جنوب شرقی آسیا را به عنوان دومینوهایی ببیند که یا به این سمت و یا به آن سمت می‌افتند. درواقع آمریکا این کشورها را به عنوان شرکای خودمختاری که منافع واگرایی دارند تلقی نمی‌کند.

از سوی دیگر، فضای امنیتی امروزی خیلی آرام‌تر از دوران جنگ سرد است. در جهان بحران‌های خشونت‌آمیز و غیرانسانی زیادی در جریان است اما رقابت آمریکا و چین به صورت مشخص هنوز خشونت‌آمیز نشده است و بیشتر در ابعاد اقتصادی و تکنولوژیک شکل گرفته است. این وضع را با دوران جنگ سرد مقایسه کنید که آمریکا درگیر یک جنگ نیابتی در افغانستان علیه اتحاد جماهیر شوروی بود و نیروهای آمریکایی در سرزمین‌های دوری مثل ویتنام و کره می‌جنگیدند.

اخیرا استیون ورتهایم پژوهشگر مطالعات جنگ و صلح انستیتو سالتزمن در دانشگاه کلمبیا هشدار داد که جنگ سردی در راه است که می‌تواند آمریکا را به جنگ‌های نیابتی در سراسر جهان بکشاند و حتی باعث جنگ‌های مرگبارتری هم بین ابرقدرت‌ها شود. اما واقعیت این است که نتیجه این وضع نمی‌تواند شباهتی به دوران جنگ سرد داشته باشد. مثلا اين‌كه در زمان وقوع مداخلات آمریکا در آسیای جنوب شرقی در گذشته، سایه استعمار هنوز از این کشورها کنار نرفته بود و بحث استقلال آنها مطرح بود. اما در دنیای امروز، حتی ضعیف‌ترین كشور‌ها در آسیای جنوب شرقی هم قابلیت‌های خود برای تغییر وفاداری‌شان به ابرقدرت‌هایی مثل چین و آمریکا را در زمان‌های مختلف به نمایش گذاشته‌اند. همچنین مداخلات در امور داخلی کشورهای دیگر حالا کمرنگ‌تر از وضعیتی است که بر اثر رقابت شوروی و آمریکا در دوران جنگ سرد رخ می‌داد. یک بخش از آن ناشی از تحولی است که تکنولوژی دیجیتال و دسترسی به اینترنت در کشورهای مختلف به وجود آورده است. با این وجود، نمی‌توان گفت که در کار قدرت‌های بزرگ، حسن نیتی مشاهده می‌شود. در همین ماه‌های اخیر، دولت ترامپ به وضوح از کودتا در ونزوئلا صحبت به میان آورد و همچنین از دولتی مثل عربستان سعودی حمایت کرد. از آن سو هم چین را داریم که خواهان جلب توجه و دستیابی به نفوذ در کشورهایی مثل کامبوج بوده و در عین حال، دسته‌ای دیگر از کشورها را به خاطر مناسبات‌شان با تایوان تحت فشار گذاشته است. چین در مقابل این فشارها، وعده سرمایه‌گذاری‌های گسترده و ارائه وام برای احداث زیرساخت‌های مختلف را به این کشورها داده است.

چند دهه پیش، قدرت‌های میانه‌ای مثل هند و پاکستان می‌توانستند آمریکا و اتحاد شوروی را به نحوی که به سودشان تمام شود تا حدی در مقابل هم به بازی وادارند. این وضع در کشورهای دیگری هم دیده می‌شد. مثلا نورودوم سیهانوک شاهزاده کامبوج در دهه ۱۹۶۰ میلادی موفق شده بود تعادلی بین نفوذ آمریکا، روسیه و چین در کشورش برقرار کند. اما با وقوع کودتا علیه او در سال ۱۹۷۰ این تعادل کاملا از بین رفت.

امروزه اما قدرت‌های میانه کاملا از نفوذ بیشتری در عرصه بین‌المللی برخوردار شده‌اند. یک نقل قول معروف این است که ریچارد آرمیتاژ معاون سابق وزیر امور خارجه امریکا آنها را به جای مهره، شوالیه می‌خواند. مثلا تایلند را در نظر بگیرید. بعد از کودتای نظامی تایلند در سال ۲۰۱۴ این کشور دچار بحران داخلی سیاسی و تنش‌های نظامیان با غیرنظامیان شد. دولت اوباما به همین جهت مناسبات خود را با ژنرال پرایون چان‌اوچا که رهبر دولت نظامی تایلند شده بود محدود کرد و کمک‌های امنیتی به تایلند را نیز به حالت تعلیق درآورد. در همین فاصله، بانکوک مناسبات گرم‌تری با پکن پیدا کرد و مثلا سه زیردریایی چینی خرید و به شرکت چینی هواوی هم اجازه داد که تکنولوژی فایو جی را در تایلند به راه بیندازد. دولت ترامپ اما برخوردی متفاوت با تایلند داشت. در جریان ملاقات‌های پرایون چان‌اوچا با مقامات آمریکایی در سال‌های ۲۰۱۷ و ۲۰۱۸، مناسبات تجاری دو کشور تقویت شد و نیروی دریایی دو کشور هم به انجام مانورهای مشترک مشغول شدند. یک نمونه دیگر از کشورهایی که اول متحد امریکا بود اما بعدا بیشتر به سمت چین کشیده شد، فیلیپین است. پکن وعده داده که پروژه‌های چند میلیارد دلاری زیرساختی را در این کشور به اجرا دربیاورد و در مقابل، احتمال انجام عملیات استخراج مشترک نفت توسط چین و فیلیپین در آب‌های دریای چین جنوبی قوت گرفته است.

درست است که چین در سال‌های اخیر پروژه جاده ابریشم جدید را دنبال کرده و کشورهای زیادی را در آن وارد کرده است، اما هدف کوتاه‌مدت چین از این پروژه، می‌تواند رسیدن به برتری منطقه‌ای باشد، نه برتری تجاری. درواقع چین تلاش دارد که جلوی حضور آمریکا در آسیا را بگیرد. اما این تلاش‌ها در قیاس با آنچه که در زمان جنگ سرد و در جریان رقابت اتحاد جماهیر شوروی و آمریکا قابل مشاهده بود، اهمیت چندانی ندارد. چین در حال حاضر بزرگ‌ترین هدفش این است که تعادل قدرت را حفظ کند و در این راستا، کاهش نفوذ آمریکا در منطقه آسیا اهمیت زیادی دارد.

یکی از استدلال‌های کنونی که می‌توان در عرصه رقابت بین چین و آمریکا بررسی‌اش کرد این است که قدرت اقتصادی در عرصه رقابت کاملا مهم‌تر از قدرت نظامی است. در عین حال، قدرت نظامی در برقراری تعادل بین چین و آمریکا اهمیت دارد اما جای نفوذ جهانی را نمی‌گیرد. نفوذ جهانی آن چیزی است که چین با پروژه‌هایی مثل جاده ابریشم جدید به دنبال تحقق‌شان بوده. چین با استفاده از قدرت اقتصادی‌اش توانسته متحدان سابق آمریکا از جمله فیلیپین و تایلند را از مدار آمریکا خارج کند. چین حتی موفق شده متحدان سرسخت آمریکا مثل استرالیا و کره جنوبی را نیز وادارد که منافع چین را نسبت به منافع آمریکا در اولویت قرار دهند. درواقع چین این نکته را پذیرفته که باید برای تحقق اهداف استراتژیکش بیشتر از اهداف نظامی‌اش خرج کند و در این راه جواب هم گرفته است.

با این اوصاف، هزینه‌های عظیم نظامی که در دوران جنگ سرد صرف رقابت بین شرق و غرب می‌شد حالا اهمیت كمتری دارد. واشنگتن تقریبا دو برابر پکن برای ارتشش هزینه می‌کند و با این کار، منابع استراتژیکی را که باید صرف تقویت قدرت اقتصادی آمریکا می‌شدند، به جای دیگری هدایت می‌کند. اگر آمریکا قصد داشته باشد که در آینده راهی برای تقویت نفوذ خود در منطقه حساسی مثل جنوب شرق آسیا پیدا کند، باید اول از همه یک وعده را عملی کند: به کشوری آسیب نزند. این در حالی است که ترامپ با به هم‌زدن توافق‌های تجاری گذشته و به راه‌انداختن جنگ تجاری، دارد به کشورهای مختلفی لطمه می‌زند. هم‌زمان، کشورهای جنوب شرق آسیا تشنه توسعه اقتصادی هستند و بنابراین در انتخاب بین آمریکا و چین، قاعدتا چین را برمی‌گزینند. راه دیگری که برای تقویت نفوذ پیش پای آمریکا هست، تدوین برنامه اقتصادی برای مناطق مهم مثل جنوب شرق آسیاست که آن هم بعید است در دولت ترامپ اتفاق بیفتد.

 

لینک کوتاه: https://news.tccim.ir/?62182

نظر خود را بنویسید

ارسال پیام

مطالب مرتبط