گفتوگو با آلن بوچارد، موسس فروشگاههای زنجیرهای بوچ تارد
هر فروشگاه داستانی تازه است
1398/05/30
3045
این مطلب را به اشتراک بگذارید
بدترین نصیحت را بانکدارم به من کرد. همان اوایل کار به من گفت: «آلن، تو زیادی تند میروی، داری خیلی سریع کارت را توسعه میدهی.» همان موقع بانکدارم را عوض کردم.
زهرا چوپانکاره/ آینده نگر
«بله، شاید!» این پاسخی بود که آلن بوچارد به شرکای کاریاش داد، پاسخی به این پیشنهاد که داستان کسبوکار او میتواند موضوع یک کتاب خیلی خوب باشد. زمانی که نقش او در سال 2014 از مدیرعامل به رئیس هیئت مدیره شرکت کوچ تارد تغییر کرد دیگر زمان مناسبی بود تا آن کتاب نوشته شود. کتابی که با نام «جرئت موفقیت: چگونه آلن بوچارد کوچ تارد را ساخت» منتشر شد. نویسنده این کتاب گای گندرون است. کوچ تارد یک شرکت مالک فروشگاههای زنجیرهای با محوریت فروش خواروبار و مایحتاج روزمره زندگی است که در کانادا تاسیس شد و حالا در آمریکا، اروپا، مکزیک، چین و اندونزی هم شعبه دارد.
مشوق و انگیزه آلن بوچارد در کسبوکار سختیهایی بود که در دوران کودکی و پس از ورشکست شدن پدرش تجربه کرد. او 19 ساله بود که برای وارد شدن به کار شروع به کارگری ساده در فروشگاه لبنیات برادرش کرد و خیلی زود استعدادش را در زمینه خردهفروشی نشان داد. فروشگاه یکی از شعب برند پیرت بود و آلن توانست نظر مدیر این فروشگاههای زنجیرهای را به خودش جلب کند. سال 1969 آلن توسط مدیریت این فروشگاه استخدام شد تا کار کشف و تاسیس مکانها و فروشگاههای تازه را بر عهده بگیرد. در 24 سالگی آلن به این نتیجه رسید که دیگر موقعیت شغلیاش جای پیشرفت بیشتری ندارد و برای همین مشغول به کار در شرکت پروویگو شد که پروژه طراحی و اجرای فروشگاههای سوپرمارکتیاش را به او سپرد.
در دهه 70 میلادی، بلندپروازیهای بوچارد دیگر با چیزی کمتر از شروع کسبوکار خودش راضی نمیشد. از همان زمان او شروع به گرفتن تصمیمات جسورانه کرد که خرید و ادغام برای توسعه کار تبدیل به شاخصترین این تصمیمگیریها شد. او به کمک شرکای کاریاش یک امپراتوری بینالمللی از مجموعه فروشگاههای بزرگ سوپرمارکت تاسیس کرد که حالا بیش از 12 هزار فروشگاه، 100 هزار نفر کارمند و 50 میلیارد دلار فروش سالانه دارد. او در مصاحبهای اختصاصی با سایت خبری سیاسپی دیلی نیوز در مورد تجربههای اولیهاش از شکست پدر در کسبوکار صحبت کرده و بعد داستان بلندپروازیها و علاقهاش به تاسیس فروشگاههای تازه را تعریف کرده است. ترجمه بخشهایی از این مصاحبه را در این قسمت میخوانید.
چطور شكست پدرتان در كسبوكار تبديل به انگيزه موفقيت شما شد؟
وقتي كه هر روز استيك روي ميز غذا باشد و هر يكشنبه همراه خانوادهتان به بستنيفروشي برويد و بعد ناگهان همه اينها ناپديد شوند و زندگي جديدي پيش بگيريد كه ماشينتان تبديل به يك ماشين قراضه شود، به جاي شير تازه از شير خشك استفاده كنيد و جاي بشقابهاي استيك را سوسيس بگيرد. همه اينها براي من شوك بزرگي بود.
در اين سالها در مورد خودتان چه فهميديد؟
به عنوان يك كارآفرين جوان بسيار سريعتر از حالا تصميم ميگرفتم (و البته هميشه هم تصميمهاي خوبي نبودند) و خيلي سريع ميگفتم: «اين اتفاق بايد همين حالا بيفتد.» در طول اين سالها ياد گرفتم كه صبورتر باشم. اولين بار كه پا به دنياي فروشگاههاي خردهفروشي گذاشتم 20 سال پيش بود و حالا به نظرم صبر داشتن نتيجه ميدهد.
در اين مدت در مورد اين كسبوكار چه آموختيد؟
شاهد بودهام كه صنعت سوپرماركتها در تكامل يافتن و تطابق دادن خودش با رفتار آدمها بسيار موفق عمل كرده است. نكته بسيار خوب مغازههاي ما اين است كه به محل زندگي افراد نزديكاند. داشتن مجموعهاي از بستههاي كوچك مزيت مهمي است؛ اين مزيت به شما اجازه ميدهد كه با سرعت بيشتري حركت كنيد و با سرعت بيشتري خودتان را با رفتارهاي جديدي كه در حال شكلگيري هستند مطابقت دهيد.
رشد کوچ تارد در واقع حاصل پیشبینیها و اهداف جسورانه خود شما است که اغلب با شک و تردید سایرین روبهرو میشدند. چطور توانستید این پیشبینیها و اهداف را محقق کنید؟
من همیشه باید مغزم را با اهداف بلندمدتم در یک راستا قرار دهم. برای همین بود که شروع به طرح عمومی هدفهایم کردم تا چالشی که پیش رویم بود در معرض دید همگان قرار بگیرد و اینگونه دیگر باید مطمئن میشدم که آنچه را در ذهن دارم و بیان کردهام عملی کنم. این دیدگاه در واقع بیشتر برای به چالش کشیدن خودم بود. حالا این کار را برای مدیرعامل شرکتم یعنی برایان هاناش هم انجام میدهم؛ هدفی را به صورت عمومی اعلام میکنم که مثلا او باید ظرف 10 سال آینده شرکت را دو برابر امروزش کند. تاکنون خیلی خوب از عهده کار برآمده است.
بهترین نصیحتی که تا به حال شنیدهاید چه بوده؟
زمانی از وضعیت خدمات مشتریان فروشگاههایمان به شدت شاکی بودم و برای همین یک جلسه ترتیب دادم. این جلسهها سالانه تشکیل میشدند، همگی به شعبه فروشگاه در بلیتز میرفتیم و وضعیت خدمات مشتریان داشت بهتر میشد. اما سه ماه بعد دوباره وضعیت رو به افول گذاشت. آن موقع به ریِل (ریل پلورد، مدیر داخلی سابق شرکت و یکی از اعضای فعلی هیئت مدیره) گفتم: «این کارها جواب نمیدهد، دارم یک جای کار را اشتباه میروم.» او به من گفت که خدمات مشتریان باید تبدیل به بخشی از دیانای ما شود، باید بخشی از افکار روزانه تو باشد. این جلسههای بلیتز دردی را دوا نمیکنند.
و بدترین نصیحت؟
بدترین نصیحت را بانکدارم به من کرد. همان اوایل کار به من گفت: «آلن، تو زیادی تند میروی، داری خیلی سریع کارت را توسعه میدهی.» همان موقع بانکدارم را عوض کردم.
واقعا زمانی سعی کرده بودید سون- ایلون (مجموعه سوپرمارکتهای زنجیرهای آمریکایی- ژاپنی) را بخرید؟
خیلی سال قبل برای دیدار با ماساتوشی ایتو، رئیس شرکت به توکیو سفر کردم. در جلسه گفتم: «ما هر دو شرکتهای در حال رشدی هستیم، در فضای آمریکای شمالی هم چندان رقابتی با هم نداریم پس شاید بد نباشد اگر شروع به تبادل نظر کنیم و ببینیم که میتوانیم یک کار مشترک را با هم کلید بزنیم یا نه.» جوابش این بود: «نه خیلی ممنون! ما با همینی که داریم خوشحالیم.»
شما هنوز هم کارهای مربوط به خرید و ادغام و انتخاب محل و تایید مکان شعبههای جدید را خودتان انجام میدهید. از چهچیز این کار خوشتان میآید؟
عاشقش هستم! آن اوایل همه کاری میکردم اما بعد کارم تکامل بیشتری پیدا کرد و به خاطر همین است که آن کار را بیشتر از همه دوست دارم. هر بار که پروژه فروشگاهی تازه را کلید میزنیم یا به سراغ بازسازی یا تغییر مکان فروشگاهی دیگر میرویم برایم مثل خواندن یک داستان تازه است. من همیشه کار عملی کردهام، در فروشگاهها کار کردهام و رفتار مشتریها را دیدهام، دیدهام که چگونه وارد فروشگاه میشوند و چه چیزهایی نظرشان را جلب میکند. بارها قفسهها و محصولات را جابهجا کردهام و تلاش کردهام با به چشم آمدنشان مردم را به سمت خرید بیشتر سوق دهم، این بخش کار را هم خیلی دوست دارم. در مراحل تکامل شغلم اول متصدی فروشگاه بودهام، بعد کار نظارتی به من سپرده شد، بعد به مدیریت رسیدم و آخر هم به مرحله مالکیت و توسعه کار رسیدم. در تمامی این مراحل توانستم بارها شاهد حرکتها و رفتارهای مشتریان باشم و برای همین از داستان توسعه کار و ساختن فروشگاههای جدید خوشم میآید. برای همین است که کار تصمیمگیری برای این را که چگونه دسترسی و جلب نظر مشتریان را راحتتر کنیم دوست دارم، این کاری است که به آن واردم.
ما همیشه، همزمان در حال جلو بردن چند پروژه هستیم. حالا تصمیممان این است که صبر داشته باشیم و کمی بین این خریدها و اضافه کردنها وقفه بیندازیم. برای دست زدن به یک خرید و ادغام بزرگ دیگر هیچ عجلهای ندارم مگر اینکه موقعیت بسیار نابی که برایمان خیلی مقبول باشد سر راهمان قرار بگیرد. در هر حال ادامه مسیر قبل و خریدهای بزرگ فعلا در برنامه کاریمان نیست.
نظر خود را بنویسید