وضعیت دشوار ترامپ اینجا بود: او جلوی حریفی ظاهر شده بود که نمیتوانست او را مثل دیگر رقبایی که از میدان به در کرد شکست دهد.
در ژوئیه 2017 وقتی کاشف به عمل آمد شون اسپایسر، سخنگوی آن موقع کاخ سفید، پشت بوتهها قایم شده بوده تا از سؤالات خبرنگارها طفره برود، من فهمیدم که سیاست واشنگتن واقعا تبدیل به یک سیاست نخستیشناسانه شده است. نخستیشناسان روی نخستیسانان زنده و منقرضشده در زیستگاههای آنان و همچنین در آزمایشگاه پژوهش میکنند تا بتوانند جنبههای مختلف تکامل و رفتار آنان را دریابند. چند ماه قبلتر، جیمز کامی بهعمد یک کتوشلوار آبی پوشیده بود، درحالیکه ته یک اتاق ایستاده بود جلوی یک پرده آبی، به این امید که رنگ لباسش با رنگ پرده یکی شود. رئیس افبیآی امیدوار بود چشم کسی به او نیفتد و از بغلکردن رئیسجمهور در برود، تاکتیکی که البته شکست خورد.
استفاده خلاقانه از محیط پیرامون یکی از سیاستهای نخستیسانان است که به بهترین وجه از آن استفاده میشود، همان طور که از نقش زبان بدن مثل نشستن روی یک صندلی بلند بالای سر تودههای ملتمس هم یکی از این سیاستها است، یا فرودآمدن از روی یک پله بر سر جمعیت یا بالابردن دستها تا افراد زیردست بتوانند پشت بازوی شما را ببوسند (یک آیین عجیب و غریب که بهوسیله صدام حسین ابداع شد). ارتباط بین ارزشگذاری بالا در عملکرد مناظرههای انتخاباتی و قد نامزدها یک امر شناختهشده است – نامزدهای بلندقدتر شانس بیشتری برای بردن مناظره دارند. این مزیت توضیح میدهد که چرا روسای قدکوتاه کشورها هنگام گرفتن عکسهای دستهجمعی بالای یک جعبه میایستند.
نخستیسانان یا نخستیها یکی از گونههای پستانداران است که شامل تمامی میمونها، کپیها و انسان میشود. این گونه از جمله گروههای بسیار متنوع و پرجمعیت در میان پستانداران است و تاکنون بیش از ۳۵۰ گونه از نخستیها شمارش شدهاند. نخستیان به دو گروه عمده پیشمیمونان و میمونان تقسیم میشوند و گرچه گروه پیشمیمونان اغلب آغازینتر از میمونان در نظر گرفته میشود، بسیاری از ویژگیهای این دو گروه مشترک است. اغلب نخستیها توانایی زندگی بر درختان را دارند و چشمانشان دید دوچشمی دارد. شش ویژگی اصلی اعضای این گروه داشتن چشمهای با جهت رو به جلو، کاسه چشمی، دستهای قابل چنگانداختن و گرفتن اشیا، ناخن دست و پا، اثر انگشت و مغز بزرگ است. کوچکترین عضو نخستیها تنها ۵۵ گرم وزن دارد و بزرگترینشان (گوریل پشتنقرهای) تا ۲۵۰ کیلوگرم وزن پیدا میکند. نخستیها بهخاطر ساختارهای اجتماعی پیچیده و هوششان شناختهشده هستند. چنین چیزی به آنها امکان میدهد تا تجربه به دست بیاورند و آن را به نسل پس از خود منتقل کنند. همه آنها دورهای طولانی از نگهداری از فرزند دارند که طی آن، مادر تجربههای خود را به فرزندان آموزش میدهد. انتقال نسلبهنسل آموختهها و تجربهها باعث پدیدآمدن فرهنگ شده است؛ چیزی که در بعضی اعضای این گروه همچون انسانها و کپیها بیشتر دیده میشود.
برگردیم به ترامپ؛ مهارتهای دونالد ترامپ در گردنکلفتی علیه رقبای مردش هنگام انتخابات مقدماتی جمهوریخواهان در انتخابات ریاستجمهوری 2016 زبانزد است. او با باد به غبغب انداختن، بالا بردن صدایش و توهین به آنها و تحقیرشان با لقبهایی که برایشان درست میکرد مثل «جب کمجون» یا «مارکو کوچیکه»، تمام نامزدهای همحزبی خودش را شکست داد. دونالد با شقورق راهرفتن مثل یک شامپانزه رقابتهای مقدماتی انتخابات را به یک مسابقه بزرگ زبان بدن مردانه تبدیل کرده بود.
وضعیت دشوار ترامپ اینجا بود: او جلوی حریفی ظاهر شده بود که نمیتوانست او را مثل دیگر رقبایی که از میدان به در کرد شکست دهد. من هرگز برنامه عجیبی به شگفتی مناظره تلویزیونی دوم بین ترامپ و هیلاری کلینتون در 9 اکتبر 2016 ندیدهام. زبان بدن ترامپ انگار اینطور بود که یک روح زجرکشیده آماده است تا حریفش را نقش بر زمین کند، در عین اینکه میداند اگر چپ به او نگاه کند رقابتهای انتخاباتی را باخته است. او درست پشت سر کلینتون به خود میپیچید، بیصبرانه جلو و عقب میرفت یا صندلیاش را محکم چسبیده بود. بینندگان تلویزیونی که نگران شده بودند در توییتهایی که همزمان با برنامه مینوشتند به هیلاری هشدارهایی میدادند از جمله اینکه «پشت سرت رو بپا!» خود کلینتون بعدتر توضیح داد که وقتی ترامپ بهمعنی دقیق کلمه پشت گردن او نفس میکشید پوستش «مورمور میشد».
طرز رفتار ترامپ صاف و پوستکنده خشم را در خود داشت و با یک تهدید عملی کامل شد: او گفت که اگر رئیسجمهور شود، دستور خواهد داد یک دادستان ویژه کلینتون را به زندان بیندازد. اگر او یک شامپانزه نر بود، آن صندلی را توی هوا پرت میکرد یا به یک تماشاچی بیگناه حملهور میشد تا قدرت برتر خودش را نشان دهد.
بلافاصله بعد از این مناظره که طبق گفته بیشتر مفسران ترامپ در آن باخت، نایجل فاراژ، سیاستمدار بریتانیایی نسخه تقلیدی لوس و بیمزهای از آن را در شطرنج سیاست انگلستان اجرا کرد، درحالیکه قربانصدقه ترامپ میرفت که مثل «یک گوریل پشتسفید» رفتار کرده. این رفتارها کاملا مشابه است با رفتارهای گونههای مشابه نخستی که در مشاهدات متخصصان زبان بدن این حیوانات منعکس شده بود. در این تحقیقات فرضیه این بود که برای تبدیلشدن به یک آلفا (رهبر گله یا یگ گروه حیوانات)، یک نخستی باید بزرگ و قوی باشد و آمادگی داشته باشد که دیگر رقبای خود را تار و مار کند. من هیچوقت نشنیدهام که یک آلفا منابع خود را مثل دوران حاضر به این اندازه آزادانه حیف و میل کند. اما یک آلفای نر نخستی پیچیدهتر و مسئولیتپذیرتر از آن است که فقط یک گردنکلفت باشد.
زورگویان بیرحم گاهی در جامعه شامپانزهها به راس هرم میرسند اما بیشتر آلفاهای عادیای که من میشناسم کاملا عکس این هستند. نرهایی که این موقعیت را در جامعه نخستیها دارند لزوما بزرگترین، قویتری و خبیثترین گونههای آنجا نیستند بلکه آنها غالبا بهیاری دیگران به راس هرم میرسند. در واقع، کوچکترین نر ممکن است یک آلفا شود، بهشرطیکه پشتیبانان درستی داشته باشد. بیشتر نرهای آلفا از ستمدیدهها حفاظت میکنند، آرامش را حفظ میکنند و آنهایی را که درمانده هستند زیر بال و پر خود میگیرند. بهمحض اینکه یک دعوا بین اعضای گروه درمیگیرد، هرکسی بهسوی او نگاه میکند تا ببیند چطور با آن برخورد میکند. آلفا حَکم نهایی و مصمم در برقراری مجدد نظم و هماهنگی گروه است. او بین دو گروه نخستی فریادکش با جذبه زیاد میایستد، درحالیکه دستهایش را بالا گرفته، تا وقتی که غائله فروکش کند.
اینجاست که ترامپ بهشدت از یک نر آلفای واقعی فاصله میگیرد. همدردی برای او مشکلساز است. بهعوض اینکه ملت را با هم متحد کند و به آن ثبات ببخشد یا با بخشهای سرکوبشده یا رنجکشیده همدردی نشان دهد، او شعلههای اختلاف را برمیافروزد – از جوک درستکردن برای یک روزنامهنگار معلول تا حمایت آشکارش از هواداران برتری نژاد سفید. به این ترتیب، از نظر یک نخستیشناس مقایسه بین رفتار ترامپ با رفتار یک آلفای نخستی راحت نیست چون رفتار ترامپ بیشتر به بالارفتن از هرم قدرت ارتباط دارد تا به عملکردن مثل یک رهبر سیاسی.
احساسات جوامع ما را تا سطوح بالایی میسازند اما ما قبول نداریم. چرا سیاستمداران باید بهدنبال سمتهای بالاتر میبودند اگر عطش قدرت که همه نخستیها را متمایز میسازد در آنها وجود نداشت؟ چرا شما باید نگران خانوادهتان میبودید اگر پیوندهای عاطفی که والدین را به فرزندانشان متصل میکند وجود نداشت؟ تمام ارجمندترین نهادها و دستاوردهای ما محکم با احساسات بشری پیوند خورده و بدون آنها وجود نمیداشت. فهم این امر مرا واداشت که از احساسات حیوانی بهعنوان امکانی استفاده کنم که روی وجود ما، اهداف و رویاهای ما و جوامع بسیار ساختیافته ما نور بتاباند. از آنجا که من تفاوت زیادی بین گونه خودمان با دیگر پستانداران از نظر احساسات نمیبینم و در واقع احساسات انسانی منحصربهفرد بهزور هم بهاندازه سر سوزن پیدا میشود، این امر به ذهنم خطور کرده که ما باید توجه بیشتری به پیشزمینه احساسیای نشان دهیم که با دیگر ساکنان در کره زمین بهطور مشترک داریم.
میل شگفتآور به قدرت
وقتی ارسطو برچسب «زون پولیتیکون» یا «حیوان سیاسی» را به گونه ما زد، بین این فکر و ظرفیتهای ذهنی ما ارتباط برقرار کرد. او گفت اینکه ما حیوانات اجتماعیای هستیم چیز خاصی نیست (با توجه به زنبورها یا درناها) اما حیات جامعه ما بهلطف خردمندی و توانایی تمیز بین درست و غلط نزد ما، حیات متفاوتی است. در عین اینکه تا حدودی درست میگفت اما شاید از جنبه بهشدت احساسی سیاست بشر غفلت کرده بود. خردمندی معمولا سخت به دست میآید و شواهد و واقعیتها خیلی کمتر از آنچه ما فکر میکنیم اهمیت دارند. سیاست تماما مربوط به ترسها و امیدها، شخصیت رهبران سیاسی و احساساتی است که برمیانگیزند. بازی با احساسات روش خیلی خوبی برای پرتشدن حواس از مسائل ملموس است.
حیرتآورترین چیز حسن تعبیری است که ما درباره دو نیروی محرک پشت سیاست بشری به کار میبریم: حرص رهبران سیاسی به قدرت و عطش پیروان به رهبری سیاسی. ما مثل بیشتر نخستیها گونههایی سلسلهمراتبی هستیم، پس چرا تلاش میکنیم آن را از خودمان پنهان کنیم؟ همه شواهد این امر در اطراف ما وجود دارد، مثل ظهور اولیه آن در هرم قدرت در کودکان (روز اول مهد کودک مانند یک زمین نبرد بچهها است)، توجه مفرطمان به درآمد و موقعیت شغلی، القاب موهومی که در سازمانهای کوچک به یکدیگر اعطا میکنیم و تباهی بچگانه مردان بالغی که از راس هرم به پایین سقوط میکنند.
عمق میل انسان برای قدرت هرگز آشکارتر از زمانی که افراد هنگام از دست دادن آن واکنش نشان میدهند نیست. در این حالت، مردان کاملا بالغ شاید دچار عصبیت کنترلنشدهای بشوند گاهی بیشتر از عصبیت کودکانی که انتظاراتشان برآورده نشده است. وقتی یک نخستی نوجوان یا کودک بری اولین بار درمییابد که هر خواستهای که دارد نمیتواند برآورده شود، بدخلقی پرسروصدایی از خود بروز میدهد: این نشانه آن است که زندگی آنطور که انتظار میرود نیست. هوایی که با نیروی تمام از حنجره بیرون داده میشود، بابت این بیعدالتی ناگوار تمام همسایهها را از خواب بیدار میکند. نوجوان در حال جیغکشیدن تلوتلو میخورد، بر سرش میزند، قادر نیست بایستد و گاهی آنچه را خورده بالا میآورد. بدخلقی در سنی معمول است که بچه را از شیر میگیرند، یعنی حوالی چهارسالگی در بوزینهها و حدود دوسالگی در انسانها.
واکنش رهبران سیاسی به از دست دادن قدرت خیلی شبیه این واکنش است. آنطور که باب وودوارد و کارل برنستین در کتاب خود به نام «روزهای آخر» در سال 1976 نوشتهاند، وقتی ریچارد نیکسون فهمید که باید روز بعد استعفا بدهد، به زانو افتاد، هقهق گریه میکرد، با مشت به فرش میکوبید و فریاد میزد: «من چه کار کردهام؟ چه اتفاقی افتاده؟» هنری کیسینجر، وزیر خارجه نیکسون، رئیسجمهوری معزول را دلداری میداد انگار که یک بچه است و به معنی دقیق کلمه او را در بغلش گرفت و بارها و بارها دستاوردهایش را برشمرد تا نیکسون آرام شد.
همان طور که کیسینجر یک بار گفته، قدرت برای انسان بهمنزله نهایت محرک جنسی است. انسان با حسادت فراوان به آن نگاه میکند و اگر یکی دیگر آنها را در این زمینه به چالش بکشاند، آنها تمام قید و بندهای خود را از دست میدهند. واکنش مشابه این در شامپانزهها اتفاق میافتد. اولین باری که من یک رهبر سیاسی پر و پاقرص را دیدم که آبرویش رفت، واکنش پرسروصدا و رفتاری غریزیای که از خود نشان داد حیرتزدهام کرد.
این آلفای نر که معمولا یک شخصیت متین و موقر است وقتی با یک رقیب روبهرو میشود که طی درگیری با او پشتش را به خاک میمالد و سنگهای بزرگ بهسویش پرتاب میکند، تبدیل به شخصیتی غیرقابل تشخیص میشود. وقتی آلفا شروع به مقابلهبهمثل میکند، این رقیب از میدان بیرون نمیرود. حالا چه میکند؟
در میانه چنین رویاروییای، آلفا مثل یک سیب لهشده از درخت پایین میافتد، روی زمین به خود میپیچد، بهطور رقتانگیزی جیغ میکشد و صبر میکند تا بقیه گروه بیایند و به او دلداری بدهند. او بیشتر مثل بچه بوزینهای واکنش نشان میدهد که از پستان مادرش دور شده. و این آلفا مثل یک بچه که بدخلقی پرسروصدایی راه میاندازد و چشم به مادر میدوزد تا نشانههایی از نرمش را ببیند، حواسش به کسانی است که به او نزدیک میشوند. وقتی گروه دور او بهاندازه کافی بزرگ شد، فورا شجاعتش را بازمییابد. او که حامیانش بهدنبالش هستند، از نو رویارویی با رقیب را شعلهور میسازد.
این آلفا بعد از همه این دعوا و مرافعهها، وقتی راس قدرت را از دست میدهد، گوشهای مینشیند و به نقطهای خیره میشود چون به باخت عادت ندارد. او چهرهای بیحالت پیدا میکند و اعتنایی به فعالیتهای اجتماعی اطرافش ندارد. هفتهها از غذاخوردن دست میکشد. تبدیل میشود به یک خاطره تلخی محض از رهبری تاثیرگذار که قبلا بوده. برای این آلفای نر شکستخورده و غمگین انگار که دنیا به آخر رسیده است.
وضعیت بدنی دعوا
یکی از روزهای سال 1980 تماسی با من گرفته شد که میگفت یکی از شامپانزههای نر مورد علاقهام، بهنام لوئیت، توسط یکی از همنوعان خودش در باغ وحش برگرز در هلند سلاخی شده است. روز قبل که از باغ وحش بیرون آمدم نگران او بودم اما حالا که با عجله برمیگشتم، اصلا منتظر آنچه دیدم نبودم. لوئیت در مقابل کسانی که میخواستند به او دست بزنند مغرور بود و رفتاری محبتآمیز نداشت. او توی یک حوض خون افتاده بود و سرش جلوی میلههای قفس شبانه ولو شده بود. وقتی با احتیاط سرش را برمیداشتم، عمیقترین آهش را بیرون داد. ما میخواستیم دستکم اعضایش را به هم پیوند بزنیم اما در بدترین وضعیت بود که میشد این کار را کرد. فورا روشن شد که وضعیتش طوری است که زندگیاش در خطر قرار گرفته. هنوز تکان میخورد ولی میزان زیادی خون از دست داده بود چراکه زخمهای عمیقی در جایجای بدنش به چشم میخورد. همچنین برخی از انگشتهای دست و پایش را از دست داده بود.
بهمحض اینکه دامپزشک رسید، لوئیت را بیهوش کردیم و او را به اتاق جراحی بردیم، جایی که بهمعنی دقیق کلمه صدها بخیه به بدنش زدند. طی این عمل همراه با ناامیدی، فهمیدیم که اعضای دیگری از بدنش هم از دست رفته است.
لوئیت هیچ وقت به هوش نیامد. او بهای گزاف قد راستکردن جلوی دو شامپانزه نر دیگر را که در مقابل موفقیتهایش ناکام مانده بودند پرداخت کرد. او موقعیت بالای آن دو را چند ماه قبلتر تصاحب کرده بود، کاری که چون اتحاد آن دو از بین رفته بود توانسته بود انجامش دهد. آن دعوا در قفس شبانه شامپانزهها حاصل ازسرگیری این اتحاد بود که به عاقبت مرگباری منجر شد.
بنا به تجربه من، هرچه رهبری سیاسی بهتر باشد فرمانروایی او نیز بیشتر دوام خواهد داشت و احتمال کمتری وجود دارد که بهطور بیرحمانهای تمام شود. ما آماری در این زمینه نداریم و آنچه میگویم بنا به تجربهام است اما عموما یک رهبر سیاسی که با ایجاد وحشت در همه در راس قدرت مانده فقط برای چند سال موقعیت خود را حفظ میکند و مثل بنیتو موسولینی کارش پایان مییابد. با گردنکلفتی برای بهدستآوردن رهبری سیاسی، گروه این احساس را پیدا میکند که باید برای ظهور یک رقیب منتظر بماند و بعد اگر احتمال بیشتری برای رهبریاش بود مشتاقانه از او حمایت کند. در حیات وحش، نرهای گردنکلفت تبعید یا کشته میشوند، اما در دنیای اسارت برای حفظ ایمنی خودشان باید آنها را از کلونیشان بیرون نگه داشت. از سوی دیگر، رهبران محبوب اغلب مدت فوقالعاده طولانیای در قدرت میمانند. اگر یک نر جوان این نوع آلفاها را به چالش بکشد، گروه جانب دومی را خواهد گرفت. در مورد مادهها، هیچچیز بهتر نیست از رهبری باثبات یک نر آلفا که از آنها حمایت میکند و تضمینکننده یک حیات گروهی هماهنگ است. این محیطی درست است که جوانهایشان در آن رشد میکنند، پس مادهها عموما میخواهند که چنین نری را در راس هرم حفظ کنند.
اگر یک رهبر خوب موقعیت خود را از دست بدهد، بهندرت تبعید میشود. او شاید چند پله از نردبان پایینتر بیاید و سپس با خرسندی در میان گروه سالخورده میشود. شاید او هنوز از برخی تاثیرگذاریهای پشتپرده نیز بهرهمند باشند. من چند سال یکی از این نرها را میشناختم که نامش فینیاس بود. بعد از اینکه موقعیت آلفا بودن او سلب شد، در رتبه سوم گروه جای گرفت و تبدیل شد به عزیز دل نوجوانها، با آنها مثل یک پدربزرگ جستوخیز میکرد و همچنین یک تعلیمدهنده پرطرفدار در بین تمام مادهها بود. آلفای جدید اجازه داده بود که فینیاس مجادلات درون کلونی را حل و فصل کند و خود را به زحمت نمیانداخت تا خودش این کار را انجام دهد چون نر سابق بهطور خارقالعادهای در این کار تبحر داشت. طی این سالها، فینیاس آرامتر از هر وقتی بود که به نظرم میرسید و شاید این اتفاقی قابلدرک بود چون بهرغم آنچه همه فکر میکنند که آلفا بودن خیلی عالی است، در واقع یک موقعیت پراسترس است. محققان با تحقیق در میان میمونهای بابون در جلگه کنیا دریافتهاند که نرهای راس هرم به همان اندازه استرس دارند که نرهای نزدیک به قاعده هرم سلسلهمراتب. نرهای دارای بالاترین رتبهها دائما مراقب نشانههای نافرمانی و توطئهای هستند که ممکن است آنها را به زیر بکشد.
اولین احساسی که در حیوانات مطالعه شد – و تنها احساسی که در دهههای 1960 و 1970 برای زیستشناسها اهمیت داشت – خشم بود. در آن دوران، هر بحثی درباره تکامل بشر از غریزه خشم ناشی میشد. زیستشناسان بدون اینکه فینفسه به خود احساسات اشاره کنند، «رفتار خشمگینانه» را رفتاری تعریف میکردند که به اعضای گونههای مشابه صدمه بزند یا قصدی برای صدمهزدن داشته باشد. مثل همیشه، توجه روی پیامدها بود.
اما پشت خشم یک احساس آشکار وجود دارد که تحت عنوان عصبانیت یا ناراحتی در انسانها شناخته میشود و در حیوانات باعث دشمنی میشود. نشانههای این خشم در بدن در میان گونههای مختلف مشابه است، مثل صداهای زیر و بم و تهدیدآمیز (خرناس، نعره یا غرش). مشت به سینه زدن یک گوریل نر به ما چیزی درباره پیکر او میگوید. حیوانات در هنگام خطر بدنهایش را با بلندکردن شانهها، راستکردن پشت، بازکردن بالها و بادکردن موها یا پرها بزرگتر میکنند. آنها جنگافزارهایشان را نشان میدهند، مثل پنجهها، شاخها و دندانها.
جنس مذکر گونه ما انسانها هنگام خشم مشتهایش را نشان میدهد و سینهاش را صاف میگیرد برای اینکه قسمت صدری بدنش را نشان دهد. رشد حنجره در پسرها و نه دخترها صدای فرد را بم میکند تا مردها صدایی وسیع و عمیق داشته باشند. هدف از این جلوهها ارعاب و القای ترس است تا مهاجم راه خودش را بگیرد و برود. در بیشتر مواقع این کار تاثیرگذار است اما البته که اگر به هدف نرسد، کار ممکن است بالا بگیرد. خشم معمولا وقتی به وجود میآید که بر سر اهداف فرد مانع ایجاد شود یا موقعیت یا قلمروی کسی به چالش کشیده شود. نشاندادن خشم روشی مرسوم است برای اینکه گفته شود یک نفر چه میخواهد و تعریف کند که همین حالا چه چیزهایی دارد.
خشم و عصبیت گاهی بهعنوان احساسات ضداجتماعی تعریف میشود اما آنها در واقع کاملا اجتماعی هستند. اگر شما بخواهید نقشه تمام نمونههای دادزدن، توهینکردن، فریاد کشیدن، در را محکم به هم زدن و خوارکردن را ترسیم کنید، آنها غالبا در مکانهای مسکونی خانوادگی متمرکز هستند: نه در خیابانها، حیاطهای مدرسه یا مالهای خرید بلکه در داخل خانههای ما. وقتی پلیس سعی میکند معمای یک قتل را حل کند، اولین مظنونین آنها اعضای خانواده، معشوق یا همکاران نزدیک فرد هستند. از آنجایی که عصبانیت در مقام چانهزننده برای روابط اجتماعی عمل میکند، خانه جایی است که معمولا در آن ظاهر میشود.
در همین حال، روابط اجتماعی نزدیک نیز بسیار انعطافپذیر است. دلیل اینکه خانوادههای انسانی تمایل دارند با هم زندگی کنند این است که آشتی نیز در این روابط بسیار رایج است. همسران، خواهر و برادرها و دوستان دائما درون چرخه دعوا و آَشتی حرکت میکنند و آن را بارها و بارها تکرار میکنند تا روابط خود را با هم متعادل کنند. شما خشم خود را نشان میدهید تا حرفتان را به کرسی بنشانید و سپس بهکمک بوسیدن یا بغلکردن به جنگ و دعوا خاتمه میدهید. نخستیهای دیگر هم چنین چیزهایی دارند تا از پیوندهای خود در مقابل شدتگرفتن آثار درگیریها حفاظت کنند: آنها بعد از نبردها یکدیگر را میبوسند و تیمار میکنند. برای آنها نیز آشتی با نزدیکترین کسانشان آسانترین راه است.
انسان متمدن خشن
با وجود این، قلمرویی هست که در آن خشم رواج دارد و آشتی بهندرت دیده میشود. این قلمرو در میانه دهه 1960 توجه خیلی زیادی را به خود جلب کرد، زمانی که کنراد لورنز در کتاب خود با عنوان «خشم» استدلال کرد که ما یک رانه خشمگین داریم که ممکن است ما را به جنگ بکشاند بنابراین جنگ بخشی از زیستشناسی انسان است. بحثهای متعاقب آن تا همین امروز ادامه دارد. بنا به عقیده برخی، سرنوشت ما این است که تا ابد درگیر جنگ باشیم درحالیکه از نظر دیگران، جنگ یک پدیده فرهنگی است که به شرایط فعلی ما گره خورده است. افسوس که مسئله بسیار پیچیده جنگ هنوز غالبا به غریزه خشم تقلیل پیدا میکند. از همان ابتدای این بحث، بوزینهها بهطور بارزی وسط ماجرا بودند.
در ابتدا به نظر میرسید بوزینهها فرزندان قبلی گونههای اولیه صلحجویی بودند چون همه آنها در جستوجوی غذا از یک درخت به درخت دیگر حرکت میکردند، مثل نوع میوهخوار حیوانات وحشی در جنگل. با این حال، در دهه 1970 اولین شوک به محققان این حوزه وارد شد و برخی از محققان گزارش کردند که شامپانزههایی پیدا شدهاند که یکدیگر را میکشند، میمونهایی را شکار میکنند، گوشت میخورند و غیره. و حتی با اینکه کشتن دیگر گونهها هیچ وقت در مطالعات مربوط به حیوانات اهمیت نداشت، مشاهدات شامپانزهها استفاده شد برای روشنساختن این نکته که گونههای اولیه انسان باید هیولاهای قاتلی بوده باشند. نمونههایی از کشتهشدن رهبران شامپانزهها به دست دیگر اعضای گروه، مثل آنچه که قبلتر شرح داده شد، استثنائاتی هستند که مقایسه میشوند با کاری که اعضای گروه با دیگر همردههای خود میکنند، یعنی کسانی که بیرحمانهترین خشونتها را علیه یکدیگر اعمال میکنند. در نتیجه، رفتار بوزینهها علیه فرضیه لورنز عمل کرد. ریچارد رانگام، متخصص بریتانیایی نخستیها، در کتاب «نرهای خبیث» درباره ریشه خشونت بوزینهها و دیگر حیواناتی که شبیه به انسانهای اولیه هستند نتیجه میگیرد: «شامپانزهها خشونت را دوست دارند و در مسیری قدم میگذارند که به جنگهای بشری ختم میشود و همین خصیصه انسانهای جدید را واداشته برای بقا به همین وضعیت ادامه دهند و بنابراین ما دستکم پنج میلیون سال عادت به اعمال خشونت داشتهایم.»
با اینکه چنین مدعاهایی پشتوانه دیرینهشناسانه ندارد اما به خطسیرهای پرطرفداری درباره تکامل انسانها خوراک میدهد، مسیرها و ایدههایی که موافق فتح و تسلط مردانه و شکار و جنگافروزی هستند. ما یک نظریه «مرد شکارچی» و یک نظریه «بوزینه قاتل» را داریم. همچنین شاهد مطرحشدن این ایده هستیم که رقابتهای بینگروهی ما را وادار به همکاری میکنند و همچنین این فرضیه مطرح میشود که مغزهای ما رشد کرده و تا این حد بزرگ شدهاند چون زنها مردان باهوشتر را دوست داشتهاند. هیچ راه گریزی هم ظاهرا برای این نظریات نیست: نظریههای ما درباره تکامل بشری همیشه حول گونههای مذکر و آنچه آنان را موفق میکرده میچرخد.
طبق این نظریات، انسانها در «وضعیتی از طبیعیت» هستند (اگر چنین موقعیتی اصلا وجود داشته باشد) که باعث جنگهای مداوم میشود. تنها امید ما تمدن است، همان طور که استیون پینکر در کتاب «زوایای بهتر طبیعت ما: چرا خشونت کاهش یافته است» در سال 2011 نوشت که شامپانزههای محبوب محققان بهترین مدل برای فهم این هستند که ما از کجا آمدهایم. پینکر پیشرفتهای فرهنگی را بهعنوان راهحل تمام مشکلات ارائه میکند: ما باید غرایز خود را تحت کنترل درآوریم – بهعبارت دیگر، باید مثل شامپانزهها عمل کنیم. این پیام کاملا فرویدی (زیگموند فروید به تمدن در قالب رامکننده غرایز پایهای ما نگاه میکرد) عمیقا در غرب ریشهدار است و شدیدا پرطرفدار مانده است. با این حال، در میانمدت انسانشناسان فرهنگی و سازمانهای حقوق بشری نفرت دارند از این پیشفرض که انسانهای ماقبل اختراع خط در یک خشونت تاریخی زندگی میکردند. این افسانه بهعنوان یک حربه علیه حقوق این انسانها مورد استفاده قرار میگرفته و هنوز هم میگیرد. شاید معدود قبایلی به این طریق عمل میکردند اما منتقدان استدلال کردهاند که فقط نقلقولهای گزینشی از تحقیقات انسانشناسانه میتواند از نگاه غرقه به خون پینکر درباره ریشههای انسان پشتیبانی کند. آن «وحشیگری» که دانشمندان از آن صحبت میکنند اصلا چیزی نزدیک به وحشیگریای که اغلب در اذهان عمومی فرض گرفته میشود نیست.
مبهمترین بخش پیشنهاد «تمدن در نقش نجاتدهنده» این است که هر وقت کاشفان سرزمینهای جدید در دوران معاصر با مردم بدون الفبا و خط مواجه میشدند، خشونت بیبرو برگرد از ناحیه کاشفان اعمال میشده است. این امر وقتی بریتانیاییها استرالیا را کشف کردند، وقتی راستدینان نیوانگلند را کشف کردند و وقتی کریستوف کلمب دنیای جدید را کشف کرد صادق بود. حتی وقتی مردم بومی با هدایا و ابراز دوستی با جویندگان غریبه مهربانی میکردند، معمولا گروه دوم بودند که میزبانان خود را سلاخی میکردند. کلمب با افرادی مواجه شد که اصلا نمیدانستند شمشیر چیست و جای شگفتی است که او توانست فقط با 50 سرباز آنها را شکست دهد. چنین مواردی از تاثیرات آموزنده تمدن فراوان وجود دارد.
نگاه خود من متمرکز است بر قابلیتهای طبیعی نخستیها در آرامکردن درگیریها. بیشتر اوقات آنها در حفظ صلح و آرامش عالی عمل میکنند. نمیتوانم باور کنم که ما هنوز سر تعظیم جلوی فروید و لورنز فرود میآوریم اما اشارهای به توماس هابز نمیکنیم، درحالیکه او درباره پیشزمینه تکاملی ما صحبت میکند. این فکر که ما میتوانیم فقط با مهارکردن زیستشناسی انسانی به یک جامعه مطلوب دست پیدا کنیم منسوخ شده است. این فکر متناسب نیست با آنچه درباره انسان شکارچی – جمعکننده، دیگر نخستیها یا علوم عصبشناختی مدرن میدانیم. این فکر همچنین بیانگر نگاه مرحله به مرحله است – در وهله اول ما زیستشناسی انسانی داریم و بعد متمدن میشویم – درصورتیکه در واقع امر ایندو همیشه در کنار هم هستند.
تمدن یک نیروی بیرونی نیست: تمدن خود ماست. هیچ انسانی تا به حال نه بدون زیستشناسی وجود داشته و نه بدون فرهنگ. پس چرا ما همیشه زیستشناسی خود را در نامطلوبترین حالت ممکن در نظر میگیریم؟ آیا طبیعت ما به آدمبده تبدیل شده درحالیکه ما خودمان را آدمخوبه در نظر میگیریم؟ حیات اجتماعی بخش بزرگی از پیشزمینه نخستی ما است که در آن همکاری، پیوندهای اجتماعی و همدلی وجود دارد. همه اینها به این دلیل است که زندگی گروهی راهبرد عمده ما برای بقا بوده است. نخستیها مجبور شدهاند که اجتماعی باشند، مجبور شدهاند مراقب یکدیگر باشند و مجبور شدهاند در کنار هم باشند و چنین الزامی برای ما هم هست.

نظر خود را بنویسید