طبقه متوسط پر از تناقض و تعارضهایی است که ممکن است از دل این تناقضات جنبشهای اجتماعی هم بیرون بزند و این همان عاملیت طبقه متوسط در تحولات سیاسی- اقتصادی است
لیلا ابراهیمیان/آینده نگر
«طبقه موجودیتی آماری نیست که بشود از طریقِ انبوهی لفاظیهای مفهومی درکش کرد، بلکه رخدادی پویاست که فقط میتوان بر بسترِ نزاع و زمانه فهمیدش - نزاع با دیگر طبقات، و زمانهای که در گستره آن تحلیلگر میتواند پویایی، شور و حرارت و بلندیِ سروصدایی را که ایجاد کرده، بررسی کند.»
(ای. پی. تامپسن)
در این سالها شاهد گسترش روزافزون شکاف طبقاتی لجامگسیختهای در کشور هستیم؛ میلیونها نفر در حاشیه شهرها، روستاها و مناطق دورافتاده با شرایط نامناسب زندگی میکنند و با پایینترین سطح درآمدی امور خود را با مشقت سپری میکنند. از سویی درصدی از طبقه مرفه به نمایش داراییهای خود میپردازند. سوی دیگر جامعه طبقهای میانی است در میان آن دو طبقه بالا و پایین که سالهاست از نحیف شدنش میگویند و این روزها از فروپاشی و حتی مرگ این طبقه. جامعه ایران در حال از دست دادن بخشی از طبقه متوسط است. آمارها از انحلال این طبقه در طبقه پایین نشان دارد. طبقه متوسط هر روز قدرت خرید خود را از دست میدهند و دچار فقر نسبی (نه فقر مطلق) میشوند. طبقه متوسط یکی از سرمایههای خود را در خلال بحران مالی فرو میگذارد، اما عدهای از پویایی این طبقه میگویند و مهمترین مشخصه طبقه متوسط را نه در ثروت و قدرت مادی که در منزلت اجتماعی و سرمایه فرهنگی تعریف میکنند. اگرچه خود در پاسخ میگویند ساختار سیاسی امکان تحرک کمتری برای طبقه متوسط تدارک دیده و شاید ضد طبقه متوسط هم عمل میکند. اما طبقه متوسط در ایران به چه معناست و با چه شاخصههایی رفتار سیاسی- اجتماعی آنها تحلیل میشود؟ رسالت پیش روی این طبقه در میانه سیاستورزی کدام است؟ واژهای مناقشهبرانگیز که در طیفی از انکار وجود تا اثبات آن راه به ادبیات اقتصادی، جامعهشناسی و سیاست برده است. برای همین وضعیت این طبقه به عنوان پربسامدترین تحلیل مفهوم اندیشه سیاسی و فرهنگی در ایران تلقی میشود و تن به تعاریف مرسومی با شناسایی دهکها، ابزار تولید و درآمد نمیدهد، اما حضور خود را همهجا محسوس میدارد. به نظر میآید خاستگاه مفهوم طبقه متوسط، مفهومی اقتصادی است، ولی این روزها باید از طبقه متوسطی سخن گفت که علاوه بر گفتمان اقتصادی و سرمایه مالی، سرمایههای دیگری چون سرمایه فرهنگی، اجتماعی و سیاسی معینکننده این گروهبندیهاست. اگرچه عدهای معتقدند طبقات در ایران شکل منسجمی ندارد ولی طبقه متوسط شهری یا روستایی، مدرن یا سنتی قابل شناسایی است؛ گروهی تودهوار و بیشکل که از حالتی به حالت دیگر قابل تبدیل و تغییر هستند و در مناسابت اقتصادی- سیاسی تاثیرگذار. خاستگاه طبقه متوسط به گفتمانی مطالبهگر و مقاومت در برابر طبقه حاکمه در طول تاریخ برمیگردد؛ زمانی که بازار و خردهبورژواها در کنار روحانیت از منافع گروهی خود گفتند و این مطالبهگری به دوران انقلاب مشروطیت و تا زمان مدرنیسم آمرانه رضاشاه و نهضت ملی رسید. زمانه که به دوران فوران درآمد نفتی میرسد طبقه متوسط مدرن هم شکل و شمایلی منسجم بهخود میگیرد در چندین دسته: طبقه متوسط سنتی با محوریت بازار و روحانیون، تکنوبروکراتهای وابسته به دولت و روشنفکران دانشگاهی، تا زمانی که انقلاب به درون طبقات و جامعه میرسد.
طبقه متوسط در ایران پس از پیروزی انقلاب 57 هم رصد میشود؛ در دهه اول انقلاب طبقه خردهسرمایهدار که حتی کارکنان و عوامل میانی وابسته به دولت را نیز شامل میشد، فربهتر شد و حجم و بدنه و اندامهای دولت را بزرگ کرد. حضور در بدنه دولت منزلتی بود که عدهای در پیاش بودند، در این میان حجم طبقه کارگر در همان دهه در ایران از 40 درصد به 20 درصد کاهش پیدا میکند. این رشد در سالهای دولت اصلاحات ادامه داشت تا اینکه در دوره دولت نهم و دهم این طبقه تحولات نویی را انتظار میکشد.
گرهخوردن سرنوشت طبقه متوسط یا بخشی از آن به دولت در سال 1384 با ریزش طبقه متوسط به سمت طبقه پایین تیره و تضعیف میشود تااینکه طبقهای نوکیسه در اقتصاد و اجتماع ظهور مییابد با موقعیت استفاده از رانت اقتصادی- سیاسی که در مقابل تکنوکراتها، بوروکراتها و طبقه مدنی قرار میگیرد و تضادهای درونی طبقه متوسط را پررنگتر میکند؛ تضاد بوروکراتها و تکنوکراتها به دلیل موقعیتشان در دولت و تضاد تکنوبوروکراتها و روشنفکران به دلیل وابستگی و استقلال از دولت. در میانه دولت نهم و دهم نهادهای کارشناسی چون سازمان مدیریت و برنامهریزی تعطیل میشود و دانشگاه، نهاد تولید علم و روشنفکری به انزوا کشیده میشود. دولت با تعارضها و تناقضهای خودساخته در کنار بحران اقتصادی به تضاد درونی این طبقه دامن میزد. اما آنچه مسلم بود اینکه آرایش نیروهای سیاسی در ایران طی سالهای آینده لاجرم در تعامل دولت و نیروهای سیاسی با طبقه متوسط شکل خواهد گرفت. ولی خیلیها از پذیرش این نقش برای طبقه متوسط سر بازمیزدند و در حال تفرقهافکنی در میان این طبقه بودند.
طبقه متوسط پر از تناقض و تعارضهایی است که ممکن است از دل این تناقضات جنبشهای اجتماعی هم بیرون بزند و این همان عاملیت طبقه متوسط در تحولات سیاسی- اقتصادی است یا تعرضهایی که این طبقه به طبقات فرودست خواهد داشت. اما طبقه متوسط به تنهایی قادر نخواهد بود دولت را به بوته نقد بکشد و لاجرم به طبقات دیگر نیز نیاز دارد، همانطور که طبقه کارگر هم توان ائتلاف طیف وسیعی از جامعه را ندارد و عاملیت هردو در مقابل علامت سؤال است و نمیتوانیم آنها را یکدست مطلق بخوانیم و این وضعیت در میان طبقه متوسط سنتی، طبقه متوسط مدرن و طبقه متوسط رانتی با فاکتور سیالیت بیشتر بهچشم میخورد. طبقه متوسط تنها نمیتواند گرهگشایی کند از مشکلات جامعه؛ این طبقه نیازمند همراهی طبقه بالا و پایین جامعه در بیان مطالبات ملی و عمومی جامعه است.
گفته میشود طبقه متوسط از یک الگوی مصرف و سبک زندگی خاص برخوردار است که به واسطه همین سبک مصرف، بیآنکه کار خاصی انجام دهد، میتواند بقیه طبقههای اجتماعی جامعه را تحتتاثیر خود قرار دهد، بهنحوی که ما در بلندمدت شاهد تغییر اجتماعی باشیم. اما در کنار این انفعال، بخش دیگری از طبقه متوسط به سیاست آگاهی- مقاومت معتقد هستند و سویه مدنی- جنبشی در پیش دارند. آنها باید بتوانند از لحظات موقتی تحقق سیاست، تجربه دیرپایی بسازند در بازشناسی جایگاه و رسالت خود. طبقه متوسط باید رسالت خود را بشناسد و برای حصول به نتیجه، خود را در نزدیکی به طبقه پایین اجتماعی بازتعریف کند؛ وگرنه پوپولیستها در بزنگاههای تاریخی از این شکاف، تعارض و تقابلی علیه طبقه متوسط خواهند ساخت؛ طبقه متوسط باید صدای وجدان آگاه خود را بشنود و این همان رسالت طبقه متوسط است. اما آنچه در مقابل طبقه بالای جامعه است، همراهی و همدلی با این طبقه تنها است که مرگ او، مرگ همه خواهد بود.
نظر خود را بنویسید