بدون تعریف طبقه، نقشآفرینی اجتماعی برای اقتصاد دشوار است
بورژوازی ملی یا بورژوازی داخلی
1397/12/18
2298
این مطلب را به اشتراک بگذارید
چگونه کارآفرین و فعال اقتصادی میتواند گروه مرجع یک بخشی از جامعه شود؟ تاریخ چه میگوید؟ پاسخ این سوالات را در این مقاله بخوانید.
کمال اطهاری،تحلیلگر ارشد اقتصاد توسعه
آن چیزی که تاریخ ایران از کنشگری فعالان اقتصادی به خاطر دارد، در بطن بورژوازی ملی جای دارد. تحولی که با انقلاب مشروطه آغاز شد، یعنی همان سالهایی که حزب تشکیل شد، یعنی تشکلها از لحاظ ذهنی وضعیت طبقاتی را درک کردند و در نهایت حرکتها منجر به انقلاب مشروطه شد و بعد هم آن حرکت در نهایت به جنبش ملی یا جنبش ملی نفت انجامید. این بورژوازی کاملا در طی برپایی یک نظام نوین اقتصادی-اجتماعی است که مبتنی بر قانون بود و نهادهای نوین را آفرید. در واقع این بورژوازی ملی نهتنها هدف اقتصادی یعنی چارچوب سرمایهداری را در مقابل فئودالی دنبال میکرد بلکه پاسدار تغییرات اجتماعی و سیاسی من جمله تشکیل یک دولت ملی هم بود. به قول مارکس دولت به صورت کامل درصدد آن بوده که سرمایه را به یک رابطه اجتماعی تبدیل کند یا به قول هابرماس در پی آن بوده است که حوزه عمومی را فعال کند تا با آن بتواند حقوق شهروندی را هم تعریف و هم متحول کند. این فرآیند وقتی بعد از کودتای ۲۸ مرداد با شکلگیری تدریجی دیکتاتوری شاه مواجه میشود، بورژوازی به طرف تبدیل شدن به بورژوازی داخلی میرود یعنی از سیاست میبرد و سعی میکند فقط ساماندهی اقتصاد را در چارچوب سرمایهداری دنبال کند. در این کار هم در چند دهه موفق است مثلا کارخانههایی که احداث کردند و رشد صنعتی که به آنها آهنگ بخشیدند نمایانگر این است که در این هدف موفق بودند. مجموعهای از صنایعی که در ایران ایجاد میشد همراه با صنایع دولتی یک مجموعهای است که در کشورهای جهان سوم آن موقع رتبه بالایی را از لحاظ پیچیدگی اقتصادی برای ایران به ارمغان میآورد اما کاملا از سیاست میبرد.
از بورژوازی ملی به بورژوازی داخلی
با دیکتاتوری رضاشاه، بورژوازی ملی کمکم به بورژوازی داخلی تبدیل میشود ولی اوج این حرکت بعد از کودتای 28 مرداد است. بورژوازی داخلی دیگر اهداف اجتماعی و سیاسی ندارد و فقط به هدف اقتصادی محدود میشود که این هم تا اندازهای تحت تاثیر دیکتاتوری شاه است. این دیکتاتوری حضور بورژوازی در سیاست را برنمیتابد. در دوره رضاشاه از لحاظ عینی بورژوازی ایران شکل نگرفته بود، اما از لحاظ ذهنی شکل گرفته بود. حتی در این دوره موفق شد نهادهای لازم را برای توسعه اقتصاد ملی ساماندهی کند. قانون تجارت و قانون مدنی و... مبانی نهادین شکلگیری جامعه نوین است که در این دوره ساخته شده است. اما فرزندان و دستپروردههای این طیف به خصوص بعد از ۲۸ مرداد به تدریج از سیاست دوری میکنند و حوزه عمومی را به دیکتاتوری شاه واگذار میکنند.
این فرآیند در بدنه جامعه و طبقه متوسط جامعه هم شکل میگیرد که با دیکتاتوری در تخالف بوده است. عوالم تاریخی آن زمان هم یک اردوگاه خیر و شر تعریف میکرد. اردوگاه شر امپریالیسم بود که فیالواقع در آن زمان که هنوز وارد دوران پساصنعتی نشده بود، به هیچ وجه اجازه تولید کالا در کشورهای جهان سوم را نمیداد و در واقع هم مانع رشد اقتصادی بود و هم توسعه سیاسی. این ممانعت یک امر عمومی در دوره پیش از انقلاب بود. جریانی که میخواست در اردوگاه خیر قرار گیرد به این سمت حرکت میکرد که به صورت کلی امپریالیسم سرمایهدارانه را نفی کند پس با سرمایهداری هم کاری نداشته باشد، یعنی آن را کنار میگذاشت. به خصوص که این سرمایهداری اهداف سیاسی و اجتماعیاش را وانهاده بود. به این ترتیب با رژیم شاه تقابل پیدا کرد که این تقابل ناچاری بود. زمانی که حزب رستاخیز را اعلام کردند، شاه به سمت دیکتاتوری کامل حرکت میکرد.
جامعه و طبقه متوسط و حتی همان بورژوازی داخلی هم خواهان این بودند که در سیاست دخیل و به بازی گرفته شوند. بدنه جامعه به صورت عمومی یک توافق عمومی داشت مبنی بر اینکه نظام سرمایهداری در رابطه با امپریالیسم تعریف میشود. ضدیت با امپریالیسم هم جزو پیامها یا سرمشقهای انقلاب بود. این بورژوازی فاقد یک دستگاه ذهنی بود که بتواند به لحاظ اقتصادی و اجتماعی برای خودش نقشی تعریف کند.
اما در گذر زمان این طیف کنار رانده شدند به جز جریان کوچکی از بورژوازی که در چارچوب نهضت ملی بقا پیدا کرده بود و به اهداف بورژوازی ملی وابسته بود. بعدها آنچه به صورت جریان عمومی تلقی میکردند این بود که با واژه لیبرال یک نوع انگ ننگآور به واژه بورژوازی ملی و اهدافش زده میشد. بعد از انقلاب هر چیزی که سرمایهداری به حساب میآمد از جنس همین مقوله بود و امری مذموم تلقی میشد و یک دستگاه ذهنی منسجم هم در خود آن طبقه به مثابه یک طبقه درخور وجود نداشت، یعنی نه بورژوازی در آستانه انقلاب یک طبقه درخور بود و نه طبقه کارگر. هیچکدام تشکلهای لازم و نظریههای لازم برای تبدیل شدن به یک طبقه را نداشتند. خود طبقه تشکیل نشدهبود، هرچند روشنفکران میکوشیدند طبقه کارگر را برای احقاق حقوقش هدایت کنند اما خود طبقه کارگر هنوز به یک طبقه درخور تبدیل نشده بود و هنوز هم تبدیل نشده است. بورژوازی هم همینطور است. بورژوازی داخلی هم یک طبقه درخور نبوده و نشده است.
دولتی که بعد از انقلاب میآید، ابتدا میکوشد دولت توسعه باشد. سرمشق آن هم دولت توسعه است ولی دولت توسعهای که میخواهد با انزوا این کار را انجام دهد. سرنوشت دولت توسعهای که بخواهد با انزوای اقتصادی و بریدن از امپریالیسم به توسعه دست پیدا کند یک اقتباسی از همان نظام استراتژیک جایگزین است. این استراتژی در زمانی که به وسیله سازندگان خودش که از آمریکای لاتین برآمده بودند، کنار گذاشته شده بود، به عنوان استراتژی مقبول دولت توسعه انتخاب شد. در استراتژی جایگزین واردات، دولت نقش بسیار مهمی دارد. غافل از اینکه یک چنین سیستمی به قول والرشتاین میتواند به نئوفئودالیسم تبدیل شود. در واقع دولت توسعه با انزواجویی آرامآرام بیشتر به یک دولت توزیعکننده یا مبدع تبدیل شد و مبانی رانتجویی از دل آن بیرون آمد. حرکتی که به عنوان سازندگی به وجود آمد و همچنین شخصیت دولتی مثل شهردار وقت تهران و کسانی که گمان میکردند الگویی را برای توسعه پیدا کردند و آن الگو سپردن جامعه به بازار است، بر دولت حاکم شدند و همچنان با بورژوازی ملت و طبقه کارگری این دولت در تقابل بود. یعنی این طبقه اصلی به دلیل تشکلهراسی که در دولت جمهوری اسلامی وجود داشت و در همه دولتهای جمهوری اسلامی وجود دارد هیچ وقت نتوانستند به بلوغ طبقاتی خود برای ساختن جامعه نوین دست پیدا کنند.
طبقاتی که شکل نگرفت
بلوغ طبقاتی مقوله اصلی است تا مسئولیت اجتماعی پدید آید و این نظریه در بورژوازی نیازمند تبدیل شدن سرمایه به یک رابطه اجتماعی است. این واژه مارکس بسیار گویا است. یعنی کاملا این مقوله را نشان میدهد که موقعی سرمایهداری به معنای یک جریان انقلابی در مقابل فئودالیسم بروز میکند و یا برپا میشود و نظام نوین در مقابل فئودالیسم میآید که سرمایه به یک رابطه اجتماعی تبدیل شود. موقعی این اتفاق میافتد که طبقه کارگر هم با این حرکت رابطه خودش را با بقیه جامعه و به خصوص با بورژوازی در چارچوب نظریههای تحول و تکامل اجتماعی مطرح کند. اینها باعث شد که از یک سو دولت به تدریج کاملا از دولت توسعه به دولت رانتی تبدیل شود و همچنین نظام اقتصادی به یک نظام نئوفئودالی تبدیل شود. در این میان هم آن بورژوازی متوسطی که به تدریج در دوران جنگ با حمایت دولت دوران جنگ شکل گرفته بود و کوشیده بود تا وارد رقابت اقتصادی شود و حتی در عرصه رقابت اقتصادی در جهان هم حاضر شود به خصوص توسط دولت احمدینژاد زیر ضرب کامل قرار گرفت. چون دولت او به یک دولت کاملا نئوفئودال تبدیل شده است. یعنی دولت اصلاحات را که به تدریج به دولت توسعه تبدیل میشد و شاهد تدوین برنامه چهارم توسعه بود، کنار گذاشت. آن جریان به جای بورژوازی، نظریهپرداز سپردن جامعه به بازار شد. به نظر میرسید در ابتدا میتواند کمکی به شکلگیری طبقه مولد در چارچوب سرمایهداری در ایران کند اما در نهایت پول به بازار سپرده شد همانطور که نرخ بهرهها بالا برده شد. زمین به بازار سپرده شد. انسان هم به بازار سپرده شد مثل وضعیت قانون کار. به این ترتیب اکنون با جریانی روبهرو هستیم که در عمل با نظریهپردازی بازارسپاری نئوفئودالیسم را تقویت کرد. وقتی شما نظام رقابتی ایجاد نمیکنید که در آن هرکسی بتواند به اندازه شایستگیاش از تولید و از بازار نفع ببرد و به جای آن قیمتها را آزاد کنید، نئوفئودالیسم را تقویت کردهاید. این آب به آسیاب نئوفئودالیسمی با آزادسازی قیمتها ریختن است و از طرف دیگر با بهبازارسپاری انسان، زمینه پوپولیسم را فراهم میکند. مردم ایران پوپولیسم را درک کردهاند و کنار گذاشتند و تسلیم آن نشدند. طبقه متوسط ایران هم بسیار درایت و شجاعت به خرج داد. اما دولت کنونی ما هنوز این بهبازارسپاری مبتذل را حمل میکند. در واقع در تقابل با بینشی است که خودش قبلا داشته است.
من معتقدم که بیشتر دولتمردان کنونی ایران زمانی این بینش را حمل میکردند که هر نوع موافقت با چارچوب سرمایهداری مساوی قرار گرفتن در اردوگاه شر است. وقتی متوجه شدند که اردوگاه خیر و شر هیچ سندیت معنوی ندارد یک مرتبه از آن افراط به یک تفریط رسیدند که جامعه را به بازار بسپارند. برای همین این امکان را ندارند که بتوانند یک برنامه توسعه تبیین کنند. چون کسی که از افراط به تفریط میرسد ترمز بریده است. الان این تفکر در دولت هم حاکم است. این حرکت به سمت پوپولیسم است که در مناظرات انتخاباتی کاملا مشهود بود. هردو جناح سیاسی بازارسپاری را در دستور کار دارند اما یکی میگوید من رانت پول نفت را بیشتر توزیع میکنم و دیگری میگوید من این کار را نمیکنم. به هر صورت میان این دو سنگ آسیاب جامعه یعنی هم طبقه کارگر و هم بخش بورژوازی مولد پودر میشود. هیچکدام از این دو هم تولیدکننده برنامه جایگزین نیست. یک بخشی از آن ناشی از دیکتاتوری انحصار دولتی است یعنی یک دولت فراطبقاتی که تشکلهراس است و به جای اینکه اجازه دهد تشکلهای واقعی شکل بگیرند به، دویست حزب اجازه فعالیت میدهد. اجازه فعالیت و بودجه به یک تشکل که حوزه عمومی و موسسات پژوهشی داشته باشد نمیدهد پس طبیعی است هیچکدام از اینها نتوانند نظریه جایگزین را تولید کنند آن هم در هنگامی که دولت و اقتصاد ایران و جامعه ایران به شدت نیازمند یک برنامه توسعه است.
اما این امکان برای ایجاد برنامه توسعه داده نمیشود. نمایندگان طبقات اصلی جامعه هم دارای دیدگاه وسیع نیستند. کلونی واژهای به نام «جنبش دوگانه» دارد که در واقع حرکتی در چارچوب بازار برای اجتماعی کردن آن است. این همان چیزی است که گرامشی به نوعی دیگر به آن «جنگ مواضع برای قدرت گرفتن جامعه مدنی» میگوید. ادعا میکند که فقط یک جامعه مدنی قوی میتواند تصمیم بگیرد که چگونه جایگزین سرمایهداری را پیدا کند. این در جنگ مواضع به دست میآید. یک جنگ رویاروی نمیتواند جامعه را از بازاری شدن نجات دهد. حرف کلونی و گرامشی از این نظر بسیار نزدیک هم هستند. من فکر میکنم که یک چنین استراتژی باید در دستور کار قرار گیرد. چنین استراتژی میتواند جریانات اصلی یا طبقات اصلی جامعه را ایجاد کند که از دل آنها نظریه توسعه میتواند بیرون بیاید.
به قول ماکس وبر بیشترین کاری که دولت میتواند انجام دهد، شایستهسالاری است اما ما شاهد آن هستیم که در دولت هم شایستهسالاری نیست. چون همین دولت چندان خودداناپندار بوده است که مانع از آن شده که طبقات اصلی جامعه بتوانند تفکر خلاق خودشان را به دولت ابلاغ کنند. اگر دولت خدمتگزار جامعه است میبایست اجازه میداد که آنها بتوانند برنامه توسعه را تدوین کنند. تا موقعی که اینگونه نشود ما همچنان به جای دولت توسعه یک دولت نئوفئودال خواهیم داشت. یعنی وقتی دولت رانتی همه منابع جامعه را صرف ایدههای خودش کرد که حالا بخشی از آن را صرف ایده بازاری کردن و بخشی دیگر را صرف تقابل رویاروی با نظامی که گمان میکرد با تشر زدن به آن عقبنشبنی میکند. زمانی میرسد که ما میبینیم منابع جامعه به ته رسیده و دیگر حتی دولت توزیعکننده هم نیست و دیگر چیزی ندارد که بخواهد توزیع کند و اگر بتواند جلوی نرخ تورم را بگیرد مقداری از فشار جامعه کم میشود چون دیگر چیزی برای توزیع ندارد. یعنی این دولت دیگر نه دولت توسعه است و نه دولت توزیعکننده. چاره این است که این گفتمان را ایجاد کند. تاریخ نشان میدهد که اگر چنین نشود این جریان به سمت فروپاشی میرود. این جریان اگر به همین ترتیب ادامه پیدا کند و جناحهای مختلف همچنان دچار خودداناپنداری باشند، سرنوشت محتوم و پررنج و دردی برای جامعه رقم خواهند زد مگر اینکه دولت به خودش آید و با جامعه همراهی کند.از دل چنین مسیری طبقه کارآفرین و یا طبقه مولد اقتصادی نمیتواند در مسیر تحولات اجتماعی، سیاسی قرار گیرد و یا به عنوان گروه مرجع در میان مردم حضور داشته باشد و نقشآفرینی کند یا نقشآفرینی آن اثرگذار باشد.
نظر خود را بنویسید