موج عوام‌گرایی در غرب چطور ریشه گرفته است؟

رابطه عشق و نفرت پوپولیسم و دموکراسی

...

طغیان‌های پوپولیستی باعث شده است که بسیاری افراد ایمان خود را به ذکاوت و قدرت مردم از دست بدهند. اما چنین طغیان‌هایی برای حیات سیاست مدرن ضروری است.

بخشی از کتاب: آیا دموکراسی می‌تواند کار کند/ ترجمه آینده نگر

به نظر می‌رسد هرکسی قبول دارد دموکراسی تحت حمله قرار گرفته است. آنچه تعجب‌آور است این است که چه تعداد از دوستان معمول دموکراسی شروع کرده‌اند به ترسیدن از خود دموکراسی – یا شاید ترسیدن از مردم یک کشور که به‌دلیل کم شدن تحملشان بسیار به خشم آمده‌اند، ریسک تبدیل‌شدن سیاست‌ به یک بازی خونین نابودکننده را افزایش داده‌اند و همچنین همان‌طور که در عنوان یکی از کتاب‌هایی که اخیرا منتشر شده آمده، «مردم را در مقابل دموکراسی» قرار داده‌اند.

ناظران به‌درستی این شک و تردید را در دل دارند که برنامه‌های سیاسی با این‌که به‌وضوح دموکراتیک هستند، به‌گونه‌ای هشداردهنده برنامه‌هایی غیرآزادی‌خواهانه شده‌اند و در بسیاری از موارد این برنامه‌ها مورد حمایت شهروندان است. در لهستان و مجارستان، احزاب حاکمی که به‌طور دموکراتیک انتخاب شده‌اند، به مهاجران مسلمان به‌اتهام تضعیف هویت مسیحی حمله می‌کنند. در فیلیپین رودریگو دوترته، رئیس‌جمهور، با مشت آهنین حکومت می‌کند و قسم خورده است که توزیع‌کنندگان مواد مخدر را به زندان نفرستد بلکه آن‌ها را به مرده‌شوی‌خانه ببرد.

همه دموکراسی‌های مدرن بر این ادعا باقی مانده‌اند که دارای حاکمیت مطلق مردمی هستند، شرطی که همه دولت‌های مشروع به آن استناد می‌کنند، می‌گویند برآمده از قدرت مردم هستند و از جهاتی هم، اراده آن‌ها را عملی می‌کنند. با این‌حال، وقتی اکثریت بزرگی از مردم یک کشور با شور و حرارت از سیاستی حمایت می‌کنند که منتقدان آن را نفرت‌انگیز می‌یابند، بسیاری از آزادی‌خواهان حتی آن‌هایی که به‌روشنی دموکرات هستند نیز در ترس و واهمه پس می‌نشینند.

بنابراین احتمال یک پارادوکس دردناک افزایش می‌یابد: این‌که «دموکراسی‌ها وقتی بسیاری دموکراتیک می‌شوند به پایان می‌رسند». این همان نتیجه‌ای است که اندرو سالیوان، کارشناس ناظر سیاست آمریکا، در یادداشتی که در سال ۲۰۱۶ نوشته گرفته و استدلالی را دوباره احیا کرده که دو نسل قبل‌تر به‌وسیله ساموئل هانتینگتون ارائه شده بود. هانتینگتون در سال ۱۹۷۵ در گزارشی تحت عنوان «بحران دموکراسی»، روی طغیان بین‌المللی دانشجویان در دهه ۱۹۶۰ مطالعه کرده بود.

حتی محقق چپ‌گرا، شانتال موفه، که مدت‌های مدید درگیری‌های پوپولیستی ساده را اساس یک «دموکراسی رادیکال» اعلام می‌کرد، به‌نظر می‌رسد از اتفاقات اخیر حیرت‌زده شده است. موفه اخیرا در یک مصاحبه گفته است: «دموکراسی‌ای که با نظم خوبی کار می‌کند – گونه‌ای که درگیری در آن وجود دارد اما مردم وجود مخالفان خود را پذیرفته‌اند –  خیلی ساده نمی‌تواند دوباره ایجاد شود.» او با این حرف به‌طور ضمنی به تساهل و رواداری اشاره می‌کند که یکی از هنجارهای آزادی‌خواهی است که با پیش‌زمینه‌های دوران فعلی، بیشتر از بقیه هنجارها به خطر افتاده. او می‌گوید: «من آن‌قدر خوش‌بین نیستم.»

اتفاقات جاری جهان شاید مایوس‌کننده به نظر برسد اما ترس از آینده دموکراسی امر تازه‌ای نیست. در اوج دموکراسی مستقیم در آتن باستان در قرن پنجم پیش از میلاد، منتقدان دموکراسی را یک «بیهودگی آشکار» می‌دانستند و همین‌طور هم بود برای بسیاری از متخصصان علوم سیاسی، از ارسطو گرفته تا ادموند بورک که دموکراسی را «شرم‌آورترین امر در جهان» می‌دانست. همان‌طور که یکی از بنیان‌گذاران آمریکا، جان آدامز، هشدار داده، «هرگز دموکراسی‌ای وجود نداشته است که خودش را نکشته باشد».

نظریه‌پردازان سیاست در غرب طی حدود ۲ هزار سال با این عقیده ارسطو، بورک و آدامز موافق بودند: هیچ‌کس نمی‌توانست به‌طور جدی تصور کند که از دموکراسی به‌عنوان یک شکل ایده‌آل از حکومت دفاع می‌شود. فقط در اواخر قرن ۱۸ میلادی در دوران انقلاب فرانسه بود که دموکراسی در قالب یک ایده‌آل سیاسی مدرن دوباره ظاهر شد.

از آن موقع تاکنون، تردید و دودلی و طغیان به اسم دموکراسی پرطرفدار شده و دموکراسی تبدیل شده است به یک ویژگی تکرارشونده در سیاست جهان. لازم است که دوباره تاکید شود: این طغیان‌ها و آشوب‌ها عیب و نقص‌هایی نامطبوع بر چهره بی‌عیب جوامع ما نبودند. بلکه آ‌ن‌ها کانون و روح دموکراسی مدرن را به‌عنوان واقعیت زندگی‌های ما شکل می‌دادند.

این یک داستان آشنا است: به نظر می‌رسد ناگهان از آسمان یک جماعت از مردم فرود می‌آیند به میدان یک شهر یا در رقابتی پرشور دور یک ناطق خوش‌صحبت جمع می‌شوند تا علیه نهادهایی که از آن‌ها نفرت دارند اعتراض کنند و خشم خود را به خیانت‌های طبقه حاکم ابراز کنند و فضاهای عمومی را به کنترل خود درآورند. با برچسب «پوپولیست» زدن به این لحظات دائما نگران‌کننده آزادی جمعی که معنایی منفی دارد، خصلت بنیادین پروژه دموکراتیک دوران مدرن با سوءتفاهم مواجه می‌شود.

با وجود این، چنین خوداظهاری‌های جمعی‌ای همیشه گذرا هستند و اغلب در عوض آن، عکس‌العملی سیاسی را به وجود می‌آورند. بی‌نظمی سیاسی‌ای که آن‌ها ایجاد می‌کنند بر تنشی استوار شده که به شکل باثبات‌تر و صلح‌آمیزتری از مشارکت جمعی نیاز دارد. این یکی از دلایل این است که چرا بسیاری از دموکراسی‌های مدرن تلاش کرده‌اند نهادهای نمایندگی را ایجاد کنند تا بتوانند - از طریق حفاظت آزادی مذاهب و رسانه‌ها و حقوق شهروندی اقلیت‌ها -  اراده حاکمیت مطلق مردم بر خود را نشان دهند و آن را در عمل نیز حفظ کنند.

با همه این‌ احوال، مارکی دو کندورسه، فیلسوف فرانسوی، در سال ۱۹۷۳ پیشنهاد کرد که یک شکل جدید و غیرمستقیم از حکومت مردم بر خود ایجاد کنند که مجامع محلی را به هم متصل می‌کند تا به‌صورت یک دولت ملی دربیاید. همان‌طور که درباره دولت کندورسه، تام پین، می‌گوید مردم می‌توانند قدرت خود را هم به‌صورت مستقیم به‌شکل مجمع‌های محلی تمرین کنند و هم به‌صورت غیرمستقیم با واگذار کردن موقت بخشی از قدرت خود به نمایندگان انتخابی.

یک دموکراسی‌خواه فرانسوی پرشور و حرارت دیگر یعنی روبسپیر آن‌قدر پیش رفت و حتی از یک جنگ داخلی حمایت کرد که به دیکتاتوری موقت منجر شد. خیلی خلاصه باید گفت که او برای حفظ امکان این‌که شکل پایدارتری از دموکراسی ساخته شود و با این هدف که دشمنان این دموکراسی شکست بخورند و قانون و نظم بتواند احیا شود، دست به چنین دیکتاتوری خشنی زد.

ولی در اصل، مشکلی بر سر راه این تلاش‌ها در ایجاد دموکراسی مدرن وجود دارد. به‌خصوص در کشورهای بزرگی مثل فرانسه یا ایالات متحده، نهادهای نمایندگی – و حتی بدتر از آن‌ها، رژیم‌های دیکتاتوری که مدعی‌اند راه و روش آن‌ها پرطرفدار است – به‌طور اجتناب‌ناپذیری هرکسی را که امید دارد می‌تواند نقشی مستقیم‌تر در تصمیم‌گیری‌های سیاسی بازی کند ناامید می‌کنند.

این امر بدین معناست که پروژه‌های سیاسی دموکراتیک، چه پروژه‌های دوران باستان و چه پروژه‌های دوران مدرن، ناگزیر بی‌ثبات هستند. تعهد دوران مدرن به حفاظت از حاکمیت مطلق مردم بر مردم که دائما با شکست و ناامیدی مواجه شده، باعث شده که تلاش‌های زیادی انجام شود برای این‌که قدرت تجمعی مردم عملی شود. اگر ناظران نتایج ظاهری چنین تلاش‌هایی را دوست داشته باشند، ممکن است که آن را به‌عنوان طنین روح دموکراتیک در نظر بگیرند و از آن خشنود شوند. اما اگر آن‌ها چنین نتایج ظاهری را دوست نداشته باشند، این قطعات تاریخی از اعمال کنترل مردم بر زندگی خود آن‌ها را خرسند نمی‌کند و چنین رویدادهایی را وقایعی پوپولیستی در نظر می‌گیرند که حاکمیت دموکراتیک و اراده مردم بر زندگی خود را از بین می‌برد.

اهمیتی ندارد. با این‌که اجماع نظر در دوران پس از جنگ جهانی دوم بر سر معنی و ارزش نهادهای لیبرال دموکراتیک شکننده‌تر از هر وقت دیگری به نظر می‌رسد – نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد اعتماد به نماینده‌های انتخابی به‌ندرت کمتر از این بوده است – دموکراسی به‌عنوان یک مخالفت بی‌امان از طریق فوران آشکار و تند و تیز خشم بر سر نخبگان منزوی و عزلت‌نشین و دشمنان موهوم و شبح‌وار، رونق گرفته است.

لیبرالیسم در برابر دموکراسی

لازم است که خیلی روشن فرق بین دموکراسی و لیبرالیسم مشخص شود، یعنی دو کلمه پر از ارزشی که در سال‌های اخیر تقریبا ناامیدانه با هم خلط شده‌اند، به‌خصوص در مطالعات دانشمندان علوم اجتماعی و استادان غربی علوم سیاسی که نگرا‌ن‌اند از این‌که لیبرال دموکراسی غربی که زمانی «سرزمین موعود» بود، در جاهایی مثل مجارستان تبدیل به «دشمن» شده است.

«لیبرالیسم» برخلاف دموکراسی نسبتا دیر به گنجینه لغات سیاسی ما اضافه شد. در اروپا، این لغت اول به‌صورت گسترده در قرن نوزدهم به‌وسیله نظریه‌پردازان مختلف سیاسی و سیاستمداران مختلف در فرانسه، آلمان و ایتالیا استفاده شد که نشان می‌داد ترس از پیامدهای خونین انقلاب فرانسه آن‌ها را با هم متحد کرده و البته هرکدام سطوح مختلفی از نگرش مثبت به این پدیده را دارند.

دموکراسی مدرن نباید لزوما ارتباطی هم با لیبرالیسم داشته باشد. قهرمانان پروتستان در قرن ۱۶ میلادی که حامی حاکمیت مطلق مردم بودند، آن را تکرار می‌کردند برای اعلام هدف به زیر کشیدن حاکمانی که دیدگاه مذهبی‌شان با آن‌ها موافق نبود: ادموند مورگان، مورخ، در سال ۱۹۸۸ نوشته است: «آزادی مذهبی نبود که آن‌ها دنبالش بودند بله نابودی مذاهبی بود که نادرست می‌دانستند.»

آنچه امروز روشن است این است که با این‌که دموکراسی شاید به‌طور گسترده مورد احترام باشد، اما در قالب لیبرال خود یک ایدئولوژی است که با مشکلات زیادی روبه‌رو است. همان‌طور که ویلیام گالستون، دانشمند علوم اجتماعی، به‌روشنی بیان می‌کند: «رهبران و جنش‌های خیلی کمی در غرب جرئت دارند که خود فکر دموکراسی را به چالش بکشند. اما لیبرالیسم اصلا این‌طور نیست و زیر حملات شدید قرار دارد.» یکی از نتایج این وضعیت ظهور جنبش‌های پرطرفداری است که در آن، اکثریتی از شهروندان معمولی به استقبال یک مفهوم باریک از اتحاد رفته‌اند و دور یک رهبر سیاسی جمع شده‌اند که مدعی است به امیال و خواسته‌های چنین جامعه بسته‌ای جامه عمل پوشانده است.

نتیجه دیگر این وضعیت بازگشت مجدد اضطراب‌های سنتی درباره دموکراسی و خطرات آشکار آن به‌خصوص در بریتانیا و ایالات متحده بوده است. گذشته از همه این‌ها، چرا ما باید روی زمینی بازی کنیم که متعلق به تعداد زیادی شهروندان معمولی است که به‌اندازه کافی ابله هستند که از سیاست‌های خودتخریب‌کننده و رهبرانی حمایت کنند که به‌وضوح برای این کار مناسب نیستند؟

بخشی از مقامات دوران باستان در آتن به دموکراسی دشنام می‌دادند. افلاطون، نویسنده‌ای در عهد باستان بود که شاید بیشترین احترام را برایش قائل هستند و کسی بود که در قرن چهارم پیش از میلاد تحت حکومت دموکراتیک زندگی می‌کرد. او عقاید اشتباهی را نقد می‌کرد که در یک شهر که به‌جای دانش صحیح به‌وسیله افکار مردم اداره می‌شد رایج بود. او دموکراسی را یک عقیده نادرست می‌دانست و آن را با عباراتی چون «بی‌معنا»، «آنارشیسم»، «اتلاف وقت» و «شرم‌آور» زیر سوال می‌برد. توکیدیدس که یک شهروند دیگر در آتن دموکراتیک بود، جنگ پلوپونزی با اسپارت‌ها را که در نهایت به شکست آتن در سال ۴۰۴ پیش از میلاد انجامید به تصویر کشیده است. او اساسا مقصر این اتفاق را قدرت مردم معمولی آتن می‌داند و آسیب‌پذیری آن‌ها را در مقابل خطیبانی که حرف‌های نادرست می‌زدند دلیل این پیامد آشوب‌ناک ابراز می‌کند.

به‌لطف چنین منتقدانی – و همچنین پیشرفت‌های سیاسی چشمگیر، از امپراتوری مقدونی‌ها با اسکندر کبیر تا پادشاهی‌های اروپای مدرن که مدعی حق حکمرانی هستند – طی مدت‌های طولانی هیچ‌کس به نظام سیاسی آتنی‌ها یا همان دموکراسی در قالب شکلی از حکومت، توجهی نمی‌کرد.

دموکراسی آتنی مطمئنا دارای معیارهای منطبق با استانداردهای لیبرالی نبود: مثل نقطه اوج این دموکراسی کهن در قرون چهارم و پنجم پیش از میلاد، نه بخش بزرگ‌تری از دولت با انتخابات تعیین می‌شد و نه از حقوق بیشتر در میان شهروندانش حمایت می‌کرد چراکه هیچ توجهی به این حقوق نداشت. و نه قدرت بنیادین آتنی‌ها در اسناد مکتوب جامع و کامل ثبت شده بود.

آنچه کار آتنی‌ها در بر داشت این بود که آن‌ها جامعه‌ای بودند که در آن، از هر شهروندی انتظار می‌رفت در زندگی سیاسی شهر مشارکت داشته باشد – و خیلی بیشتر از هر دموکراسی دیگری در دوران مدرن فعال باشد. در نقطه اوج دموکراسی در آتن، یک مجمع از شهروندان که ورود به آن برای همه آزاد بود، سالانه دست‌کم ۴۰ بار با هم جلسه می‌گذاشتند. تمام دفاتر سیاسی به‌وسیله شهروندان عادی اداره می‌شد که به‌صورت تصادفی انتخاب می‌شدند و تمام دادگاه‌های قضایی نیز به‌وسیله هیئت‌های منصفه بزرگی از شهروندان عادی رأی می‌دادند که آن‌ها نیز به‌صورت مشابه تصادفی انتخاب می‌شدند. و تمام این اتفاقات در یک شهر تجاری نسبتا بزرگ رخ می‌داد که طی تقریبا دو قرن بر منطقه مدیترانه شرقی تسلط داشت.

تمام این نهادها پیامد خیزش مردمی در سال ۵۰۸ پیش از میلاد بود علیه سپاهیان اسپارتی که آکروپولیس را اشغال کرده بودند. شهروندان عادی آتنی به‌جای تن‌دادن به اشغال بیگانه در همان زمان در آکروپولیس متحد شدند و ارتش اسپارت را محاصره کردند. فقط سه روز طول کشید تا آن‌ها اسپارت‌ها را از شهر بیرون کنند، اسپارت‌هایی که تخمین زده می‌شود خیزش مردمی تعداد و توانش بیشتر از آن‌ها بوده است.

پیامد این اتفاق دگرگونی اساسی‌ای شد در نهادهای آتنی و بعدا برای اولین بار در تاریخ، پدیدار شدن «دموکراسی» به‌عنوان کلمه‌ای که رژیم سیاسی‌ای را توصیف می‌کند که قدرت (کراتوس) در دستان مردم عادی (دموس) است. از آن به بعد، اعتبار تمام قوانین و فعالیت‌های قانونی در آتن باید در مجمعی تایید می‌شد که حالا روی تمام شهروندان بدون توجه به این‌که چقدر فقیرند باز بود. حتی مهم‌تر از این، استفاده از یک نوع قرعه‌کشی برای تعیین کارمندان بیشتر ادارات شهری و هیئت‌های منصفه بود که امکان وقوع فساد در انتخابات‌ها از سوی ثروتمندان و افراد دارای ارتباطات خانوادگی را از بین می‌برد.

منتقدان این ادعا را مطرح کردند که با این کار، با قدرت­گرفتن توده عوام که قبلا ضعیف بودند مجمع شهروندان عادی و خطیبان دموکراتیک در واقع نوع جدیدی از استبداد را ایجاد کردند – یک استبداد اشتراکی اکثریت، یک دولت رفاه دوفاکتو می‌سازد که پول و مزیت‌های اجتماعی و سیاسی را برای شهروندان عادی‌ای به ارمغان می‌آورد که برای فعالیت‌های امپراتوری و خدمات در دادگاه‌ها و ادارات دولتی منتصب می‌شدند.

برای افلاطون مشکل اصلی پدیدارشناسانه بود: بیشتر مردم - «خیلی‌ها» - دانشی درباره حقیقت نداشتند و الگویی آشکار از عدالت نیز در اذهانشان نبود. دموکراسی حتی به‌وسیله شهروندان باهوش نیز به فساد کشیده می‌شد چون آن‌ها باید خودشان را به نادانی می‌زدند تا بتوانند نیازهای جمعیت نادان را برآورده کنند. وقتی آن‌ها در مجامع، دادگاه‌ها، تئاترها، خوابگاه‌های ارتش یا هرجای گردهمایی دیگری برای توده مردم جمع می‌شدند، افلاطون گزارش می‌دهد که «مردم آتن همدیگر را بابت حرف‌هایی که زده بودند یا اعمالی که انجام داده بودند متهم می‌کردند و دیگران را به‌شدت با فریاد کشیدن یا کف‌زدن مورد تمجید و ستایش قرار می‌دادند. در کنار این‌ها، کوه‌های اطراف گردهمایی و خیلی از جاهایی که دور آن‌ها بود، پر می‌شد از داد و فریاد و عربده‌کشی و تمجید کردن و متهم کردن دیگران».

 

خشونت‌های وحشیانه

بعد از افول حکمرانی مستقیم اشخاص در دنیای باستان، فکر دموکراسی به‌زحمت باقی ماند. در مغرب‌زمین، این فکر بیشتر از جنبه‌های هنری باقی مصرف می‌شد و به‌وسیله جمیعت زیادی از محققان مورد استفاده قرار می‌گرفت که به‌طورکلی دو مورد استفاده متضاد داشت. از یک سو، دموکراسی عملا تبدیل شد به یک مترادف برای پادشاهی وحشت: پولیبیوس، مورخ رومی، می‌گوید که «مجوزها و بی‌قانونی» دموکراسی به‌طور غیرقابل اجتنابی یک حکم چماق را درست کرد برای کامل کردن چرخه‌ای که در آن، تمام دولت‌ها باید آن را برای بهترین حکومت‌ها که پادشاهی بود تا بدترین حکومت‌ها که دموکراسی یا حکم چماق برای استبداد بود، طی می‌کردند.

از سوی دیگر، پولیبیوس استدلال نیز می‌کند که دموکراسی بالقوه نقشی مخرب بازی می‌کرد. او می‌گوید که بادوام‌ترین رژیم‌های سیاسی یک جمهوری هستند که سه شکل خالص دولت (مونارشی یا حکومت فردی، آریستوکراسی یا حکومت یک گروه محدود و دموکراسی) را با هم ترکیب می‌کنند و به‌صورت شعباتی متداخل درمی‌آورند که یکدیگر را متعادل می‌کنند و جمهوری‌های به‌خوبی سازمان‌دهی‌شده را به وجود می‌آورند تا بادهای موافق را ردیابی کند و بتواند قایق نظام سیاسی را به خوبی هدایت کند.

در قرن‌های پس از آن، سنتی از افراد جمهوری‌خواه ظهور کردند که بر پایه الگوهایی از روم باستان نظام‌های سیاسی را تشکیل می‌دادند. طی دوران رنسانس، نظریه‌پردازانی که در سنت جمهوری‌خواهی فعالیت می‌کردند آگاهانه پیشنهاد کردند که مردم عادی شاید بتوانند نقشی مفید در جامعه بازی کنند، مخصوصا در مقام نگهبان و ناظر و نیز سرباز. به‌دلیل این‌که آن‌ها در قبال آزادی خود در برابر دیگران احساس حسادت می‌کردند، می‌توانستند مراقب مدیران و افراد طبقه بالاتر باشند و علیه تخلفات احتمالی‌ای که رخ می‌داد موضع بگیرند و کارهای خلاف را افشا کنند. شوق و اشتیاق مردم می‌توانست نیرویی را به وجود بیاورد که باعث قوت ارتش جمهوری می‌شد. ماکیاول که رویای احیای قدرت ایتالیا در دوران رنسانس را می‌دید، مشتاق بود که از شور و شوق به‌نفع حکومت استفاده کند: «بهترین ارتش‌ها آن‌هایی هستند که مردم را مسلح می‌کنند، نه ارتش‌هایی که افراد حرفه‌ای مسلح را با دستمزد معین به استخدام خود درمی‌آورند».

در همان زمان، نویسندگان جمهوری‌خواه تمایل داشتند موافقت خود را با خطرات زیاد نهاد ترکیبی حکومت که در آن عناصر دموکراتیک وجود داشت ابراز کنند چون این عناصر ظرفیت داشتند که به بازتولید خشونت و بی‌نظمی منجر شوند. ماکیاول هشدار می‌داد که مردمی که ابزارهای خود را رها کرده‌اند، «مبلغان نظام سیاسی هستند». آلگرنون سیدنی، یک جمهوری‌خواه انگلیسی که توانسته بود وضعیت نظام‌های سیاسی را در سال ۱۶۸۳ مشاهده کند، نمی‌پذیرفت که هوادار دموکراسی خالص باشد. مونتسکیو، فیلسوف عصر روشنگری، نیز این‌طور بود. او نسبت به «روح برابری شدید» هشداد داده بود و وقتی این حرف را می‌زد منظورش دموکراسی‌های معمول بود. حتی در آمریکا، در پی جنگی علیه حکمرانی استعماری به‌وسیله یک پادشاهی از فاصله دور و با پرداخت اعمال پرهزینه قدرت مردم، نظریه‌پردازان سیاسی با احتیاط به سمت فکر دموکراسی رفتند، تازه اگر اصلا آن را به رسمیت می‌شناختند.

با این پیش‌زمینه، نوشته‌های سیاسی ژان ژاک روسو یک شوک بود. نکته اصلی روش جسورانه‌ای بود که او با آن، حاکمیت تام را در قالب دموکراسی دوباره زنده کرد. قبل از روسو، «حاکمیت تام» مستلزم نیرویی بی‌رحم، امپراتوری و توانایی فرمان‌راندن بود. بعد از او، حاکمیت تام دیگر در دستان یک پادشاهی نبود بلکه با قدرت مردم مشروعیت می‌یافت. بعد از انقلاب فرانسه، روسو با اقبال زیادی مواجه شد و به دیده یک پیامبر به او نگاه می‌کردند. یکی از نمونه‌های اقبال زیاد به ژان ژاک روسو، نوشته‌ای از امیل است که در سال ۱۷۶۳ می‌نویسد: «بزرگ تبدیل به کوچک می‌شود، پولدار تبدیل به فقیر می‌شود، پادشاه تبدیل به یک فرد عادی می‌شود. آیا بادهای سرنوشت به‌ندرت می‌تواند شما را از این وضعیتی که همه در آن گرفتارند مستثنا سازد؟ ما به وضعیت بحران و قرن انقلاب‌ها نزدیک می‌شویم.»

تا تابستان سال ۱۷۹۲، مبارزان به‌وسیله روسو ترغیب می‌شدند این‌طور استدلال کنند که قدرت سیاسی، اگر درست فهم شود، نه متعلق به یک پادشاه است و نه متعلق به یک نهاد دوردست شامل نمایندگان انتخابی، بلکه بیشتر متعلق به مردمی است که در محله‌های خود جمع می‌شوند، جایی که می‌توانند درباره سرنوشت مشترک خود رودررو بحث کنند. با اتفاقاتی که در ۱۰ اوت ۱۹۷۲ به اوج خود رسید، وقتی که اکثریتی از این جمع‌های بومی و محلی به هم پیوستند تا علیه ارتش شورش کنند، دوباره این اطمینان حاصل شد که مردم فرانسه واقعا حاکمیت تام خود را در دست دارند. در نیمه‌های شب، آن‌ها سالن شهر را اشغال کردند. در صبح روز بعد، آن‌ها در کاخ تولری بستگان پادشاه را اعدام کردند، درحالی‌که تا آن موقع خود پادشاه و خانواده‌اش از ترس جانشان فرار کرده بودند.

همان‌طور که یکی از شاهدان خشونت‌های آن روز بعدتر به خاطر می‌آورد: «من ماندم... تا ساعت ۴ بعدازظهر، جلوی چشمانم صحنه‌ای از تمام این خشونت‌هاست که اتفاق افتاد. بعضی از مردان هنوز به قصابی ادامه می‌دادند. دیگران در حال قطع‌کردن سر کسانی بودند که همان موقع هم به قتل رسیده بودند؛ زنان که تمام حس خجالت خود را از دست داده بودند، به اجساد حمله می‌کردند و اعضا و جوارج آ‌ن‌ها را تکه‌تکه می‌کردند و تکه‌های گوشت و پوست آدم‌ها را پاره می‌کردند و به نشانه پیروزی بالای سر می‌بردند... تا شب من به جاده ورسای رسیدم... و پا به کاخ پون لویی سه گذاشتم که با اجساد زیادی که شرحه‌شرحه شده بودند پر شده بود و جسدهای برهنه و اعضای بدن افراد بر اثر دمای هوا در حال متعفن و فاسد شدن بودند.»

بنابراین دموکراتیک‌ترین مرحله انقلاب فرانسه با کارناوال شقاوت و بی‌رحمی شروع شد. اما خشونت‌ها به‌حدی فرارفت که جهان جدیدی از امکان‌های سیاسی را به وجود آورد. برای اولین بار از دوران آتن باستان، دموکراسی مستقیم تبدیل به کنسرتی شد که دارای یک هدف مشترک بود – دست‌کم در ذهن‌های کمونرهای چریک که با کلاه‌خودها و اسلحه‌هایشان به خیابان‌ها ریخته بودند.

شورش و طغیان به انحلال مجمع ملی فرانسه منجر شد و یک مجمع قانون اساسی درست شد و به اعدام پادشاه بعد از یک محاکمه نمایشی انجامید. مجمع قانون اساسی کندورسه را مامور نوشتن پیش‌نویس اولین قانون اساسی دموکراتیک جهان کرد. اما این نهاد هیچ‌وقت برپا نشد چون کودتای ژاکوبن‌ها باعث شد که کندورسه پنهان شود و دوره ترور بعد از آن آمد که رهبر ژاکوبن‌ها، روبسپیر، استدلال کرد در حال حاضر زمان آن رسیده که از دموکراسی در مقابل دشمنان آن، چه دشمنان خارجی و چه دشمنان فرانسوی، حفاظت کرد و بنابراین خشونت‌های خیلی حادی به وجود آمد.

در پاییز سال ۱۷۹۳، یک جمهوری جدید که از پاریس دستور می‌گرفت و اداره می‌شد، دوران قتل‌عامی را به وجود آورد که حدود ۲۵۰ هزار نفر از مردم را کشت که بیشتر آن‌ها مردان، زنان و کودکان بی‌گناه بودند. انقلاب فرانسه فکر دموکراسی را دوباره زنده کرد - و قربانی دسته‌جمعی در مقیاسی وسیع به وجود آورد.

بورک اظهار می‌کند: «از آنچه رخ داده من به این اطمینان رسیده‌ام که در یک دموکراسی، اکثریت مردم این قابلیت را دارد که بیشترین ظلم وحشیانه را به اقلیت اعمال کند.» در دوران پس از انقلاب فرانسه، ترس او از این قضیه به‌شدت با محافظه‌کاران و کسانی که خود را «لیبرال» می‌خواندند مشترک بود.

 اولین دموکراسی‌ها

قانون اساسی آمریکا نگران از جمعیت مسلح و امکان حکمرانی بی‌نظم و آشفته، آشکارا طوری طراحی شد تا به شهروندان معمولی قدرت ندهد، بلکه قدرت را در دستان یک «آریستوکراسی (اشراف‌سالاری) طبیعی» قرار می‌دهد. همان‌طور که بنجامین راش، یکی از امضا‌کنندگان اعلامیه استقلال آمریکا، توضیح می‌دهد: «تمام قدرت از مردم برمی‌آید» اما این قدرت در اختیار مردم نیست: «آن‌ها قدرت را فقط در روزهای انتخاباتشان در دست دارند. بعد از آن، این پدیده‌ای است تحت تملک حکمرانانشان که آن‌ها نه می‌توانند تجربه‌اش کنند و نه بازپس ‌بگیرندش، مگر این‌که این قدرت مورد سوءاستفاده قرار بگیرد.»

تا امروز، آمریکا یک دموکراسی عمیقا معیوب باقی مانده است. این کشور هنوز یک کالج الکترال دارد که به‌نفع اکثریت طراحی شده است. این نظام سیاسی هنوز مجلس سنایی دارد که نابرابری در نمایندگی سیاسی را تضمین می‌کند. این کشور هنوز صحنه نبرد شدید بر سر حق رأی است.

با این‌حال، این تبعیض آغازین علیه دموکراسی با شور و شوقی که خواهان برابری آمریکایی‌ها برای رسیدن به دموکراسی است، از انقلاب فرانسه به این سو، تقریبا دائما متحول شده است. در میان کسانی که برای رسیدن به دموکراسی شوق زیادی داشتند، ازجمله توماس جفرسون بود که در سال ۱۸۰۰ حزب جمهوری‌خواه – دموکراتیک را به قدرت رساند و به این طریق، دموکراسی را نیز – دست‌کم روی کاغذ – به فرهنگ لغات آمریکایی اضافه کرد.

یک نسل بعدتر، اندرو جکسون، اولین رهبر دموکراتیک آمریکایی – یا اگر بخواهیم با اصطلاحات هنری دوران یونان باستان در مورد رهبران سیاسی بگوییم، دماگوژ –  بود که تبدیل شد به اولین رئیس‌جمهوری که با مراجعه به آرای عمومی در آمریکا برگزیده شد و جلوی چشمان پرشورترین هواداران خود از حق قانونی امپراتوری برای حکمرانی برخوردار شد. از همه این‌ها گذشته، او تنها نماینده‌ای بود که ظاهرا به‌وسیله تمام مردم کشور انتخاب شده بود. (البته به‌جز آن‌هایی که زن، برده یا بومی آمریکا بودند – دموکراسی در آمریکای دوران جکسون تنها مربوط به مردان سفیدپوست بود.)

جکسون تلاش کرد که سیستم انتخاباتی کالج الکترال را لغو کند اما موفق نشد. چنین محدودیت‌های دیرپایی برای دموکراسی در آمریکا به‌طور متناقضی یکی از دلایلی بود برای این‌که چطور این کشور اولین کشوری در جهان بود که پوپولیسم را به دنیا آورد، چه از نظر لغوی و چه از جنبه یک پدیده. از سال ۱۸۹۲ تا ۱۸۹۶، یک حزب به نام حزب مردم نقش سیاسی مهمی در برخی از بخش‌های آمریکا بازی کرد.

تقریبا در همان زمان، وودرو ویلسون، به‌طور حتم پرشورترین قهرمان دموکراسی در ایالات متحده، جنبش پوپولیستی را نقد کرد و در عوض، نسخه‌ای جدید از نظام دموکراتیک را ارائه کرد. ویسلون در مقام یک دانشمند پیشروی علوم سیاسی که بیست‌وهشتمین رئیس‌جمهور ایالات متحده شد، عمیقا روی معنی دموکراسی، نه‌تنها در تاریخ آمریکا بلکه در تاریخ کل جهان تامل کرد. از نظر او، در آن مقطع تاریخی بشریت در بالاترین مرحله از تکامل خود قرار داشت. ویلسون در یادداشت‌های شخصی‌اش بعد از رد مفاهیم اروپایی از دموکراسی به‌دلیل ابتدایی بودن آن‌ها و این‌که به‌علت درگیری طبقات فسادآور هستند، دموکراسی مدرن را به‌طور خیلی خلاصه به‌شکل «حکومت به‌وسیله عقاید پرطرفدار و مردمی» تعریف کرد.

همان‌طور که ویلسون تقریبا در این نوشته‌ها مطرح می‌کند، دموکراسی در عمل همواره درگیر «تعداد زیادی از مردم که به‌وسیله تعداد کمی حکومت می‌شوند» خواهد بود: «ذهن‌های تعداد کمی از افراد سعی در متقاعد کردن دارند و توده‌های بشری با متقاعد شدن آموزش می‌بینند و هدایت می‌شوند.» به عبارت دیگر، ذهنیت ویلسون بیشتر نزدیک به مفهوم «آریستوکراسی طبیعی» آدامز بود تا حاکمیت تام مردمی‌ای که انقلابی‌های فرانسه و پوپولیست‌های آمریکایی برایش می‌جنگیدند.

با وجود این، مسائل جدی‌ای در بازگشت ویلسون به عقاید مردمی وجود داشت. دیدگاه‌ها و عقاید مردم می‌توانست سریعا تغییر کند و حتی ناطق سخنور و ترغیب‌کننده‌ای مثل ویلسون نمی‌توانست مطمئن باشد که می‌تواند یک بار برای همیشه پیروان خود را برای انجام کاری متقاعد کند. حتی بدتر این بود که –  همان‌طور که والتر لیپمن در مطالعه مشهور خود تحت عنوان «افکار عمومی» در سال ۱۹۲۲ اشاره می‌کند – در محیط پیچیده سیاسی، جایی که فقط اطلاعات بی‌ربط و بی‌ضرر برای شهروندان معمولی در دسترس است، تقریبا غیرممکن است که در هر مسئله‌ای افکار عمومی یکدستی و قاطعیت کافی را برای تصمیم‌گیری درست داشته باشند.

لیپمن برای فکر اصلی خود، از تصویر معروف افلاطون برای ساکنان یک غار استفاده کرد که بین سایه خود روی دیوار غار و دنیای بیرون قرار گرفته بودند. لیپمن استدلال می‌کند که اکثریت مردان دوران مدرن زندانیان مفروضات سایه‌وار و تشریح‌نشده‌ای هستند که در زندگی‌های خصوصی خود درگیر با منافع شخصی هستند و زمان محدودی دارند که درگیر امور عمومی شوند.

نتیجه‌گیری لیپمن بی‌پرده در عبارت «توهم عمومی» آمده است: «یک فرد عقیده‌ای درباره امور عمومی ندارد. او نمی‌داند چطور امور عمومی را پیش ببرد. نمی‌داند چه اتفاقی دارد می‌افتد، چرا این اتفاق می‌افتد و چه باید اتفاق بیفتد. می‌توانم تصور کنم که او چطور می‌تواند این‌ها را بداند و کوچک‌ترین دلیلی وجود ندارد برای این‌که – آن‌طور که دموکرات‌ها ادعا می‌کنند - او باید این مسائل را بداند. دموکرات‌ها مدعی هستند توده‌های مردم می‌توانند به اجماع نظری برسند که امور عمومی چطور اداره شوند.»

این روزها دوباره آن نوع پوپولیسمی که دموکراسی‌های ابتدایی با خود آورده بودند، به چشم می‌خورد. این نگرانی به‌جا است که مردم در تلاش برای حق حاکمیت تام بر امور عمومی خود، به کسانی رأی بدهند که اصلا ارجحیت ندارند. باید گفت ریشه‌های این نوع پوپولیسم از دل همین دموکراسی درآمده است.

لینک کوتاه: https://news.tccim.ir/?59443

نظر خود را بنویسید

ارسال پیام