انکارگرایی از حاشیههای افراطی و متعصب به سمت مرکز گفتمان عمومی حرکت کرده است و فناوری جدید به این امر نسبتا کمک کرده است.
همه ما در حال انکار هستیم، دستکم برخی از اوقات هستیم. جنبههایی از بشر و زندگی کردن در یک جامعه با دیگر انسانها، مربوط به پیداکردن راههای زیرکانه برای ابراز کردن– و پنهان کردن – احساسات ما است. انسانها از پیچیدهترین زبانهای دیپلماتیک تا عریانترین دروغها، روشهایی را پیدا میکنند برای اینکه دیگران را فریب بدهند. فریبکاری لزوما کار خبیثانهای نیست؛ در برخی سطوح، اگر انسانها با نوعی مدنیت بخواهند با هم زندگی کنند، این کار (یعنی نوعی فریبکاری) بسیار حیاتی است. همانطور که ریچارد سنت استدلال کرده است، «در تمرین مدنیت اجتماعی، شما درباره چیزهایی ساکت میمانید که آن را آشکارا میدانید اما اینها چیزهایی هستند که نباید بدانید و درباره آن صحبت کنید.»
همانطور که ما میتوانیم جنبههایی از خودمان را در خودابرازی به دیگران سرکوب کنیم، به همان ترتیب میتوانیم همان کار را هم با خودمان در تایید یا عدم تایید آنچه شور دستیابیاش را داریم بکنیم. در بیشتر موارد، ما خودمان را معاف میکنیم از شکنجهدادن بهوسیله تشخیص حسرتهای پایهایتر خودمان. اما چه وقتی این الزام به خوداظهاری تبدیل به امری مضر میشود؟ وقتی که تبدیل شود به اصول جزمی عمومی. به عبارت دیگر: وقتی که تبدیل شود به انکارگرایی.
انکارگرایی یک فوران و یک افزایش غلظت انکار است. انکار و انکارگرایی از اساس صرفا زیرمجموعهای از راههای زیادی است که انسانها به کار میگیرند تا از زبان استفاده کنند برای فریب دیگران و خودشان. انکار میتواند به سادگی در قالب امتناع از پذیرش چیزی باشد که کسی دیگر بهدرستی میگوید. انکار میتواند بهاندازه راههای مختلفی که ما از تایید ضعف و هوسهای پنهانمان اجتناب میکنیم، ناپیدا و نامکشوف باشد.
انکارگرایی چیزی بیش از یک تجلی دیگر از پیچیدگی کسلکننده فریب دیگران و فریب خود است. انکارگرایی دگرگونی فعالیتهای روزمره انکار را نشان میدهد که طریقهای کاملا جدید از دیدن جهان و – مهمتر از آن – یک فضل و کمال اشتراکی است. انکار پدیدهای مخفی و مداوم است؛ انکارگرایی ستیزهجویانه و غیرعادی است. انکار حقیقت را پنهان میسازد اما انکارگرایی حقیقتی جدید و بهتر میسازد.
در سالهای اخیر، این اصطلاح برای توصیف تعدادی از حوزههای «مطالعاتی» استفاده شده است که محققانش درگیر این هستند که جلوی پروژههای متهورانهای را بگیرند، مخالف عجایبی هستند که ظاهرا نمیتوان از آنها بهراحتی عبور کرد و با یافتههایی مخالفت میکنند که قبلا ثابت شدهاند. آنها استدلال میکنند که هولوکاست (و دیگر نسلکشیها) هرگز اتفاق نیفتادهاند، اینکه تغییرات اقلیمی وابسته به انسان (با علت و منشأ انسانی) یک افسانه است، اینکه ویروس ایدز اصلا وجود ندارد یا اینکه به اچآیوی بیارتباط است، اینکه تکامل امری ناممکن از نظر علمی است و اینکه تمام روندهای دیگر راستآیینیهای علمی و تاریخی باید رد شوند.
از برخی جهات، انکارگرایی یک اصطلاح وحشتناک است. هیچکس خودش را «انکارگرا» نمینامد و هیچکس این اصطلاح را برای هیچ شکلی از انکارگرایی به خدمت نمیگیرد. بعد از فروید (یا دستکم بعد از محبوبیت فروید) هیچکس نمیخواهد که به «انکار کردن» متهم شود و برچسب انکارگرا به افراد زدن به نظر میرسد نوعی توهین باشد که به این معنی است که آنها کسانی در نظر گرفته میشوند که دارای بیماری انکار هستند و به سمت اصول جزمی عمومی گرایش دارند.
اما انکار و انکارگرایی ارتباط نزدیکی با هم دارند؛ آنچه انسانها در مقیاس بزرگ انجام میدهند از چیزی نشئت میگیرد که در مقیاس کوچک انجام میدهیم. درحالیکه انکار روزمره میتواند مضر باشد، از سوی دیگر نیز میتواند راهی پیشپاافتاده برای انسانها باشد برای واکنش نشاندادن به چالشهای قطعا دشوار زندگی در دنیای اجتماعیای که مردم در آن دروغ میگویند، مشکل درست میکنند و هوسهایی دارند که نمیتوانند آشکارا تاییدش کنند. انکارگرایی ریشه در تمایلاتی انسانی دارد که نه غیرعادی هستند و نه بیمارگونه.
با همه حرفهایی که زده شد، شکی در این نیست که انکارگرایی خطرناک است. در برخی موارد، ما میتوانیم به این اشاره کنیم که نمونههای صلب و غیرمنعطف انکارگرایی باعث آسیب قطعی میشود. در آفریقای جنوبی، تابو امبکی، رئیسجمهور بین سالهای ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۸، دستیاران انکارگرایی داشت مثل پیتر دیوسبرگ که ارتباط بین ایدز و اچآیوی (یا حتی وجود اچآیوی) را انکار میکرد و به موثر بودن داروهای ضد ویروسهای پسگرد (ویروسهای عامل بیماریهایی مثل ایدز یا بیماریهای خونی) شک داشت. تخمین زده شده است که بیاعتنایی امبکی به پیادهسازی برنامههای درمانی ملی که از داروهای ضد ویروسهای پسگرد استفاده میکرد به قیمت جان ۳۳۰ هزار انسان تمام شد. در مقیاس کوچکتر، در اوایل سال ۲۰۱۷، جامعه سومالیایی – آمریکایی در مینهسوتا درگیر شیوع سرخجه کودکان شد، چراکه این اتفاق نتیجه مستقیم هواداری از نظریهای انکارگرایانهای بود که میگفت واکسنهای سهگانه باعث بیماریهای اوتیسم میشود و والدین را ترغیب میکردند که از زدن این واکسن به بچههایشان اجتناب کنند.
برخلاف عقیده رایج، انکارگرایی کمتر مستقیم بلکه بیشتر ناآشکار است. انکارکنندگان تغییرات اقلیمی تلاش نکردهاند که اجماع نظر کلی علمی را که میگوید این تغییرات اتفاق میافتد و بهوسیله فعالیتهای انسانی درست شده، انکار کنند. آنچه آنها تلاش کردهاند انکار کنند این بوده که حمایت نامحسوس یا نهچندان نامحسوس بکنند از کسانی که مخالف عکسالعمل فوری و شدید علیه این مسئله هستند. رسیدن به یک توافق جهانی که بتواند گذار به اقتصاد پساکربن را تقویت کند، و اینکه قادر باشد از سرعت افزایش درجه حرارت زمین بکاهد، همواره یک چالش عظیم بوده است. انکارگرایی درباره تغییرات اقلیمی کمک کرده است که این چالش به چالشی سختتر از همیشه تبدیل شود.
انکارگرایی محیطی از نفرت و شک نیز ایجاد میکند. شکلهایی از انکارگرایی درباره کشتار نسلی صرفا تلاشهایی برای وارونه کردن واقعیتهای انکارناپذیر تاریخی نیست؛ آنها به کسانی که در نسلکشیها باقی ماندهاند و به بازماندگان آنها حمله میکنند. انکارگرایی سازشناپذیری که باعث میشود دولت ترکیه نپذیرد نسلکشی ارامنه در سال ۱۹۱۵ رخ داده، حملهای نیز به ارمنیهای امروز و هر اقلیت دیگری است که جرئت میکند سوالات دشواری را درباره وضعیت اقلیتهای در ترکیه مطرح کند. بهطور مشابه، کسانی که هولوکاست را انکار میکنند تلاش نمیکنند که مغرضانه امور ثبتشده تاریخی را «اصلاح» کنند؛ آنها با سطوح گوناگونی از تلاشهای نامحسوس، تلاش میکنند نشان دهند که یهودیان دروغگویانی بیمارگونه و از اساس خطرناک هستند، همانطور که تلاش میکنند حسن شهرت نازیها را اعاده کنند.
خطراتی که شکلهای دیگر انکارگرایی درست میکنند شاید کمتر شدید باشد اما کمتر جدی نیست. برای مثال، انکار تکامل بلافاصله تلافی همراه با نفرت را در پی نخواهد داشت؛ در عوض، این کارها نوعی بیاعتمادی به علم و تحقیقات را بهتدریج ایجاد میکند که دیگر انکارگراییها را تشدید و سیاستگذاری بر پایه شواهد را تضعیف میکند. حتی انکارگرایان بسیار متعصب و افراطی مثل حامیان نظریههای زمین مسطح، درحالیکه کمتر جدی گرفته میشوند، کمک میکنند به ایجاد محیطی که در آن تحقیقات و پژوهشهای واقعی و تلاشهای سیاسی برای درگیر شدن با واقعیت، به حاشیه میروند و تردیدهایی جایشان را بگیرند که همیشه میگویند هیچچیز آنطور که به نظر میرسد نیست.
انکارگرایی از حاشیههای افراطی و متعصب به سمت مرکز گفتمان عمومی حرکت کرده است و فناوری جدید به این امر نسبتا کمک کرده است. بهدلیل اینکه اطلاعات در دسترسی آنلاین آزادتر شده است، بهدلیل اینکه «تحقیق و پژوهش» برای هر کسی که یک مرورگر وب دارد باز است و بهدلیل اینکه صداهای قبلا حاشیهای به مرکز فضاهای آنلاین رسیده، فرصتها برای چیزهایی که بهعنوان حقیقت پذیرفته شوند چندین برابر شده است. هیچکس نمیتواند بهعنوان یک فرد کوتهبین تماما طرد شود، به حاشیه رانده و نادیده گرفته شود.
فراوانی شدید صداها، کثرت عقاید و صدای گوشخراش کشمکشها کافی است برای اینکه هرکسی شک کند به آنچه باید باور داشته باشد.
شک به همهچیز
با این وصف، شما چطور با انکارگرایی مقابله میکنید؟ انکارگرایی زاویه دیدی به ضدآرمانشهری را ارائه میکند که لنگرش رها شده و در آن، هیچچیز نمیتواند اینطور فرض شود که همیشه سر جای فعلیاش بوده و هیچکس نمیتواند مورد اعتماد باشد. اگر معتقد باشید که پیوسته به شما دروغ گفته میشود، بهطور متناقضی ممکن است در خطر پذیرفتن دیگر چیزهایی باشید که حقیقت ندارند. انکارگرایی ترکیبی از تردیدهای فرساینده و زودباوریهای فرساینده است.
کاملا قابلدرک است که انکارگرایی جرقههای عصبانیت و خشم را خواهد زد، بهخصوص در کسانی که مستقیما با آن درگیری دارند. اگر شما یک بازمانده از واقعه هولوکاست، یک مورخ، یک دانشمند اقلیمشناس، یک ساکن مناطق سیلخیز، یک زمینشناس، یک محقق بیماری ایدز یا کسی باشید که فرزندش مبتلا به بیماریای شده که قابلپیشگیری بوده اما واکسن آن بیماری را نزده، انکارگرایی میتواند مثل یک ضربه و حمله به زندگی، عقاید اصلی یا حتی خود زندگیتان عمل کند. چنین مردمی در مسیر رو به عقب میجنگند. این امر میتواند در برخی از کشورها موجب حمایت از قوانین علیه انکارگرایی شود، مثل اتفاقی که در فرانسه رخ داد و انکار هولوکاست ممنوع شد. تلاش و جنگیدن برای تدریس «علم خلق زمین» آنطور که در انجیل گفته شده در کنار علم تکامل در مدارس ایالات متحده، در میان خیلی از مردم سفتوسخت دنبال میشود. انکارکنندگان بهطور معمول و پیوسته از ژورنالهای پژوهشی و کنفرانسهای دانشگاهی کنار گذاشته میشوند.
با وجود این، متداولترین واکنش به انکارگرایی رو کردن آنها است. وقتی که انکارکنندگان کتابها، مقالات، وبسایتها، سخنرانیها و ویدئوهایی را در جهت افکار خود نشر میدهند، کسانی که میخواهند آنها را تضعیف کنند و مخالفانشان با ادبیاتی از خود آنها به این افراد پاسخ میدهند. انکارکننده مدعی است که نکته به نکته نظرات را استدلال میکند، در زمینهای پیچاپیچ و گیجکننده که هر استدلالی – با اینکه مضحک است – برای همیشه بدون تغییر باقی میماند. برخی از لو دادنها و پردهگشایی کردنها درباره انکارکنندگان همراه با صبر و مدنیت است و با افراد و ادعاهای آنها جدی و حتی محترمانه برخورد میکند اما دیگر افشاگریها هم عصبی و تحقیرآمیز است.
هنوز هیچیک از این استراتژیها در مقابل انکارگرایی جواب نمیدهد، یا دستکم بهطور کامل جواب نمیدهد. این پرونده افترا را در نظر بگیرید که دیوید ایروینگ، انکارکننده هولوکاست، علیه دبورا لیپستاد در سال ۱۹۹۶ تشکیل داد. ادعای ایروینگ مبنی بر اینکه بهوسیله ریچارد ایوانز و دیگر مورخان برجسته به او اتهام زده شده که یک انکارکننده هولوکاست است و درباره تاریخ دروغپردازی کرده، باعث شده است که در قالب دعوت کردن او به مناظره وجههاش تخریب شود. قاضی پرونده در حال خرابکردن حسن شهرت ایروینگ بود و آشکارا و بدون پردهپوشی ادعای او را درباره اینکه یک مورخ معتبر است رد کرد. قاضی او را از نظر مالی ورشکسته کرد و اعتبار گفتههای ایروینگ ازسوی معدود مورخان جریان غالب حوزه تاریخ که از او حمایت میکردند از بین رفت و در سال ۲۰۰۶، او بهدلیل انکار هولوکاست در اتریش زندانی شد.
اما ایروینگ امروز کجاست؟ او هنوز دارد مینویسد و تدریس میکند، هرچند با وضعیتی پوشیدهتر و پنهانتر. او هنوز هم ادعاهای مشابهی را تکرار میکند و مدافعانش به او در مقام شخصیت قهرمانی مینگرند که با وجود تلاشهای دمودستگاه یهودی برای ساکتکردن او، در عرصه باقی مانده است. هیچ چیزی واقعا تغییر نکرده است. انکارکنندگان هولوکاست هنوز این دور و بر هستند و مدافعان آن پیروان جدیدی پیدا میکنند. از نظر حقوقی و دانشگاهی لیپستاد به یک پیروزی قطعی دست پیدا کرد اما او نتوانست انکار هولوکاست یا حتی ایروینگ را در بلندمدت شکست دهد.
یک درس در این میان میتوان گرفت که حال آدم را خوب میکند: دستکم در جوامع دموکراتیک، به انکارگرایی نمیتوان از نظر قانونی ضربه زد یا با افشاگری یا از طریق تلاش در کاستن از اعتبار مدافعانش، آن را از میدان به در برد. دلیل این امر این است که برای انکارکنندگان، نفس حضور انکارگرایی خود یک پیروزی است. نقطه کانونی انکارگرایی این استدلال است که «حقیقت» به دست دشمنانش سرکوب شده است. بنابراین ادامه وجود این انکارگرایی یک عمل قهرمانانه و یک پیروزی برای نیروهای طرف حقیقت است.
البته که انکارکنندگان ممکن است در حسرت یک پیروزی کاملتر باشند - یعنی در حسرت وقتی که نظریههای تغییرات اقلیمی با منشأ انسانی در عرصههای دانشگاهی و سیاسی به حاشیه رانده شوند، وقتی که ماجرای اینکه چطور یهودیان جهان را فریب دادند در هر کتاب تاریخی بیاید – اما آنچه که به زمان حال مربوط است این است که هر روزی که انکارگرایی حفظ شود یک روز خوب است. در واقع، انکارگرایی میتواند حتی بدون یک پیروزی کامل، پیروزیهای کوچکتری را نیز به دست آورد. برای یک فرد انکارکننده، هر روزی که استخراج نفت ادامه پیدا کند و بشکههای نفت به فروش برسند و سوزانده شوند یک روز خوب است، هر روزی که یک پدر یا مادر فرزندش را واکسن نزند یک روز خوب است و هر روزی که یک نوجوان هولوکاست را در گوگل جستوجو کند و افرادی را پیدا کند که فکر میکنند هولوکاست هرگز رخ نداده یک روز خوب است.
برعکس، مخالفان انکارگرایی بهندرت زمان در اختیار دارند تا عقاید سمت خودشان را بازگو کنند. بهدلیل اینکه تغییرات اقلیمی به نقطهای رسیده که برگشت ندارد، بهدلیل اینکه بازماندگان هولوکاست مردهاند و نمیتوانند دیگر در این باره شهادت دهند، بهدلیل اینکه یک بیماری که واگیردار است و کودک را تهدید میکند یک بار او را مبتلا میکند و بهدلیل این نکته که شک به وقایعی که از نظر علمی پذیرفته شده کاری پیشپاافتاده است، پردهگشایی و لو دادن اینکه انکارکنندگان چطور فکر میکنند و چه میگویند تبدیل به کاری اضطراریتر و البته سختتر شده است. از این نظر، قابلدرک است که کسانی که علیه انکارگرایی مبارزه میکنند دچار ترس شوند و حس خشم بر آنها غلبه کند.
یک راه بهتر برای روبهرو شدن با انکارگرایی، شکلی از خودانتقادی است. نقطه شروع یک سوال صریح و بیپرده است: چرا ما در مقابل این پدیده شکست خوردیم؟ چرا آن دسته از ما که از انکارگرایی متنفر بودیم موفق نشدیم که آن را از رفتن به جلو بازداریم؟ و چرا ما با گونهای از انسانها مواجهیم که تلاش میکنند توان هرروزه خود را به مصرف انکار کردن برسانند و تلاشهایی را سازمان میدهند که توانایی جمعی ما را در فهم جهان و تغییردادن آن به جایی بهتر، زیر سوال ببرند و تضعیف کنند؟
این سوالات در برخی حلقهها و گروهها دارد شروع میشود. آنها اغلب نتیجه یک نوع سرخوردگی و یأس هستند. تبلیغکنندگانی که علیه منشأ انسانی گرمایش زمین و تغییرات اقلیمی فعالیت میکنند و میخواهند این نوع تغییر اقلیمی را از کار بیندازند، اغلب گریه و لابه میکنند گویی که وظیفه آنها از هر وقت دیگری ضروریتر است اما با وجود این، انکارگرایی به گستردهتر شدن ادامه میدهد و در کنار آن، همراهی «شکلهای نرمتری» از انکارگرایی هم انجام میشود. چنین به نظر میرسد که هیچ کاری در تبلیغ برای ایجاد آگاهی انسانی از خطراتی که انسانها باید با آن مواجه شوند، به نتیجه نمیرسد.
لجاجتی که در افرادی که پدیدههایی را که دوست ندارند انکار میکنند، در پژوهشهای علوم انسانی و حوزه عصبشناختی تصدیق شده است. انسانها فقط موجودات خردمندی نیستند که بدون نشاندادن علاقه به چیزی، فقط برای شواهد و استدلالها ارزش قائل شوند. اما تفاوتی است بین جستوجوی پیشآگاهانه برای تایید دیدگاههای موجود – که همه ما تا حدودی درگیر آن هستیم – و تلاشهای آشکار برای اینکه مثل یک انکارکننده، تحقیقاتمان را طوری نشان بدهیم که گویی در طلب حقیقت بودهایم اما نتیجه خودمان را بگیریم. انکارگرایی لایههایی مضاعف از محکمکردن و دفاعکردن از پدیدهها را اضافه میکند به دور فعالیتهایی که بهطور گسترده دارای ویژگیهای روانشناختی مشترکی هستند. البته این فعالیتها به قصد جلوگیری از آشکار شدن این ویژگیهای مشترک انجام میشود. این امر مطمئنا افکار انکارکنندگان را نیز تغییر میدهد، حتی با وجود اینکه از تغییر افکار بقیه انسانهای یکدنده سختتر باشد.
انواع مختلفی از انکارکنندگان وجود دارد: از کسانی که به همه دانشهای ریشهدار مشکوک هستند تا آنهایی که یک نوع از دانش را به چالش میکشند؛ از کسانی که فعالانه در ایجاد مکتب انکارگرایی همکاری میکنند تا آنهایی که بهسرعت آن را مصرف میکنند؛ از کسانی که با نوعی اطمینان به دنیا میآیند تا آنهایی که بهطور خصوصی نسبت به تردیدهای خود تردید دارند. چیزی که در همه این افراد مشترک است، میتوانم استدلال کنم که یک نوع ویژه از هوس است. این هوس – که برای بعضی چیزها واقعیت ندارد – پیشران انکارگرایی است.
همدردی با انکارکنندگان آسان نیست اما کاری ضروری است. انکارگرایی یک حماقت یا بیاعتنایی یا دروغگویی یا بیماری روانشناختی نیست. این امر اصلا مشابه دروغگفتن نیست. البته که انکارکننده میتواند احمق یا یک دروغگوی بیاعتنا باشد اما هریک از ما میتوانیم اینچنین باشیم. ولی انکارکنندگان افرادی هستند که در یک مخمصه مأیوسکننده گیر افتادهاند.
این مخمصه یک مخمصه خیلی جدید است. انکارگرایی یک پدیده پساروشنگری، یک واکنش به بسیاری از یافتههای «ناراحتکننده» یافتههای مکتب مدرنیسم است. برای مثال، کشف تکامل برای کسانی که به خلقت آنطوری که در کتابهای مقدس تورات و انجیل آمده اعتقاد دارند، ناراحتکننده است. انکارگرایی همچنین واکنشی است به ناراحتی اجماع اخلاقیای که در جهان پساروشنگری ظاهر شد. در جهان باستان، شما میتوانستید بنای یادبودی را بالا ببرید که با افتخار اعلام میکرد شما دست به نسلکشیای در جهان زدهاید. در جهان مدرن، کشتار جمعی، گرسنگی دادن جمعی و فاجعه زیستمحیطی جمعی میتواند دیگر در میان مردم کاری مشروع نباشد.
با وجود این، هنوز بسیاری از انسانها میخواهند که همان کارهایی را انجام دهند که بشر همیشه انجام میداده است. ما هنوز موجوداتی با هوا و هوس هستیم. ما میخواهیم دست به قتل بزنیم، دزدی کنیم، تخریب کنیم و چپاول کنیم. ما میخواهیم بیاعتنایی خودمان و وفاداری خودمان را حفظ کنیم بدون اینکه مورد تشکیک قرار بگیرد. بنابراین وقتی هوسهای ما تبدیل به کارهایی در جهان مدرن میشود که نمیتوان درباره آنها صحبت کرد، ناچار میشویم تظاهر کنیم در حسرت چیزهایی نیستیم که هوسشان را در سر میپرورانیم.
در اینجا انکار کافی نیست. چون تلاش برای رسیدن به آگاهی و توجهکردن از مسائل تلخ و ناگوار جلو میزند، همواره برای به چالش کشیده شدن آسیبپذیر هستند. انکار نوعی طناب بندبازی است که میتواند با تلاشهای اجباری برای جلب توجه به چیزی که انکار میشود، نامتعادل و لرزان شود.
انکارگرایی نسبتا پاسخی به آسیبپذیری انکار است. چیزی که انکار میشود تا سطوحی شناخته نیز خواهد شد. اما انکارکننده بودن به این معنی است که اصلا اجباری نیست این فرد شناخته شود. انکارگرایی یک تلاش سیستماتیک برای جلوگیری از به چالش کشیده شدن و تایید شدن است. انکارگرایی میگوید که چیزی برای تایید وجود ندارد. با اینکه انکار دستکم موضوع فلسفه روبهرو شدن با واقعیت است، انکارگرایی بهندرت میتواند با درخواست روبهرو شدن با واقعیت تضعیف شود.
جنبه غمانگیز برای انکارکنندگان این است که آنها از قبل استدلالی را که علیه آن قیام کردهاند تایید میکنند. تلاشهای انکارکنندگان هولوکاست برای کذبخواندن اینکه هولوکاست اتفاق افتاده، مستلزم این است که اگر هولوکاست اتفاق افتاده باشد چیز خوبی نبوده است. انکارگرایی در مورد تغییرات اقلیمی بهطور مشابه حاکی است از این تایید پنهان که اگر تغییرات اقلیمی با منشأ انسانی واقعا اتفاق افتاده باشد، ما باید کاری در قبال آن انجام بدهیم.
بنابراین انکارگرایی نهتنها یک کار سخت نیست – پیداکردن روشهایی برای بیاعتبار کردن کوهی از شواهد هولناک است – بلکه درگیر سرکوب اظهار تمایلات و هوسهای یک نفر هم هست. انکارکنندگان در «تله» روشهای بیزانسی استدلال گیر میافتند زیرا آنها گزینههای معدود دیگری برای ترغیبکردن افراد و پیشبردن اهدافشان دارند.
انکارگرایی و پدیدههای مربوط به آن، اغلب در قالب یک «جنگ با علم» تصویر شده است. این اتفاق یک سوءتفاهم قابلدرک اما اساسی است. مطمئنا انکارگرایی و دیگر شکلهای شبهتحقیقات، از روشهای علمی جریان غالب پیروی نمیکنند. انکارگرایی مسلما گمراهی در روشهای دانشگاهی و علمی را بازتاب میدهد و علمی که تولید میکند باعث میشود که فرضیات غلط بهطور اساسی باقی بگذارد اما انکارگرایی همه این کارها را به اسم علم و تحقیقات انجام میدهد.
در شرایطی که انکارگرایی گاهبهگاه به چشم بخشی از جنایت پستمدرن به حقیقت دیده شده، انکارکنندگان روی مفاهیمی از عینیتهای علمی حساب باز میکنند که ارتجاعیترین شکل پوزیتیویسم هستند. پوزیتیویسم یا اثباتگرایی هرگونه فلسفه علم براساس این دیدگاه است که در علوم طبیعی و اجتماعی، دادههای برگرفتهشده از تجربه حسی و تلقی منطقی و ریاضی از این دادهها تنها منبع همه شناختهای معتبر است، دادههایی را که میتوان از راه حسها به دست آورد شواهد تجربی میگویند. این اصطلاح در قرن هجدهم توسط فیلسوف و جامعهشناس فرانسوی، اگوست کنت ساخته شد و به کار رفت. کنت بر این باور بود که جبری تاریخی بشریت را به سمتی خواهد برد که نگرش دینی و فلسفی از بین میرود و تنها شکل از اندیشه که باقی میماند متعلق به اندیشه قطعی (پوزیتیو) و تجربی علم است.
حتی آنهایی که واقعا جایگزینهایی را برای خرد و علم غربی درست کردند میتوانند از ادبیات و لحن انکارگرایان بهرهمند باشند تا آن نوع علمگراییای را که از آن نفرت دارند از پا درآورند. برای مثال، کسانی که مخالف واکسنزدن هستند گاهی به نظر میرسد که میخواهند از این خوانی که گسترده شده توشه خود را بردارند: آنها برای معتبر ساختن نقدی که به پزشکی غربی دارند، از پزشکی غربی استفاده میکنند.
ادبیات و لحن انکارگرایی و منتقدان آن میتواند شبیه به یکدیگر باشد، از این لحاظ که آن نوع جنگی که آنها با هم دارند جنگ بر سر این است که کدامیک از طرفین ردای علم را بر تن دارد. اصطلاح «شبه علم» هم برای انکار تغییر اقلیمی به کار برده شده است و هم برای دفاع از آن. علم جریان غالب نیز میتواند دگم باشد و چشمهایش را بر محدودیتهایی که دارد ببندد. اگر این اتهام که گرمایش جهانی یک نمونه از ایدئولوژی سیاسیشده است که با لفاف علم پوشانده شده درست باشد و مورد پافشاری خشمناک عینیت مطلق علم «واقعی» قرار بگیرد، این خطر وجود دارد که افراد چشم خود را ببندند در برابر سوالات ناراحتکننده درباره روشهای پنهان و آشکاری که در آن ایده حقیقت خالص بهوسیله منافع انسانی زیر پا گذاشته میشود و میبینند که این ایده چیز توهمآلودی بوده است. منافع انسانی بهندرت میتوانند از روشهایی که ما جهان را با آنها مشاهده میکنیم متمایز شوند. بهطور حتم، جامعهشناسان علم نشان دادهاند که چطور ایدههای دانش علمیای که خیلی هم به آن علاقهای وجود ندارد، رابطه غیرملموس بین دانش و منافع انسانی را مشخص میکند.
من اعتقاد ندارم که اگر کسی بخواهد کاری کند که انکارکنندگان وادار شوند چیزی را بفهمند، باید آنها را مجبور کند مثل او فکر کنند. ما نباید فکر کنیم که یک وظیفه اخلاقی داریم که آنها را مثل خودمان بکنیم و اگر خیلی به آنها فشار بیاوریم ممکن است که آنها دیگر در ظاهر چیزی را انکار نکنند اما همچنان این اعتقاد را درون خود خواهند داشت.
پساانکارگرایی
در 6 نوامبر سال 2012، وقتی که ترامپ تازه داشت زمینه را برای رسیدن به مقام ریاستجمهوری طی میکرد، توئیتی درباره تغییر اقلیمی منتشر کرد. او گفت: «مفهوم گرمایش جهانی بهوسیله چینیها و بهنفع آنها درست شده تا تولید آمریکا را غیررقابتی کنند.»
در آن زمان، این حرف فقط به چشم یک نمونه دیگر از جریان غالب انکارگرایی در قبال تغییر اقلیمی در جناح راست آمریکا دیده شد. از همه اینها گذشته، کابینه دوم بوش کمترین کار را برای مقابله با تغییر اقلیمی انجام داده بود و بسیاری از جمهوریخواهان پیشرو مبارزان برجستهای علیه علم اقلیمشناسی جریان غالب هستند. با اینحال، یک چیز دیگر نیز آنجا در حال اتفاق افتادن بود؛ آن توئیت پیامآور نوع جدیدی از گفتمان پساانکارگرایی بود.
ادعای ترامپ از آن ادعاهایی نیست که مرتبا بهوسیله انکارکنندگان «جریان غالب» گرمایش جهانی مطرح میشود. این ادعا شاید نسخهای مخدوش از این استدلال رایج از جانب جناح راست آمریکا باشد که توافقنامههای اقلیمی جهانی بهطور غیرمنصفانهای اقتصاد آمریکار را تضعیف خواهد کرد تا چین از آن نفع ببرد. مثل بسیاری از گفتمانهای ترامپ، این توئیت صرفا بهسوی جهان پرتاب شده بود بدون اینکه خیلی دربارهاش فکر شده باشد. این کار همان کاری نیست که معمولا انکارکنندگان انجام میدهند. انکارکنندگان اغلب از تولیداتی بهره میگیرند که دههها آن را ایجاد کردهاند، تولیداتی عمدتا علیه مسائل بزرگ که بهدقت طوری درست شدهاند که حاصل کارهای علمی و تحقیقات به نظر برسند و دستکم از نظر افراد غیرمتخصص اینطور باشند و فرق بین ادعاهای آنان با واقعیت روشن و متمایز نباشد. آنها تکنیکهای علمی جایگزینی را به کار میگیرند که بتوان حداقل زمین سفتترین واقعیتها را با آنها خراش داد.
ترامپ و انکارکنندگان «تنبل» در دوران پساحقیقت، از این مطمئن هستند که نسلهای پست سر هم انکارکنندگان باعث شدهاند که حالا شک بهاندازه کافی ایجاد شود؛ و بنابراین همه افراد مثل ترامپ نیاز به این دارند که دست به کارهایی بزنند که در آنها نشانههایی باشد که بهطور دوپهلویی سمت انکارگرایی را نشان دهد. درحالیکه انکارگرایی مسائل را توضیح میدهد – بهخوبی و حسابشده – پساانکارگرایی فقط آنها را نشان میدهد. درحالیکه انکارگرایی موشکافانه به مسائل فکر میکند، پساانکارگرایی غریزی عمل میکند. درحالیکه انکارگرایی با نظم و دقیق است، پساانکارگرایی آنارشیستی و بینظم است.
اینترنت مولفهای مهم در تضعیف این خودنظمبخشی به انکارگرایی است. اهمیت جهان آنلاین در حال هلدادن انکارگرایی به نقطهای است تاحدی که شروع به متلاشیشدن کرده است. نسل جدید انکارکنندگان چیزهای جدیدی درست نکردهاند و چیزهایی جایگزین انکارگرایی سنتی درست کردهاند تاجاییکه بسیاری از افکار انکارگرایی سنتی در حال محوشدن است. کار اشتراکی و نهادی ساختن حصار مستحکمی برای اجماع نظری که انکارکنندگان به آن دست پیدا کردهاند، در حال رفتن به سمتی است که این حصار شکسته شود و هرکسی بتواند وارد آن شود.
یک مثال از این اتفاق جنبش حقیقت 11 سپتامبر است. چون حملاتی که در این روز اتفاق افتاد جهان را با وحشت مواجه کرده بود، انکارگرایی هرگز سعی نکرد یک سنتی را بنیان گذارد بهطریقی که انکارگرایی پیش از دوران اینترنت انجام میداد. آنهایی که معتقد بودند «داستان رسمی» حملات 11 سپتامبر یک دروغ است میتوانند اعتقاد داشته باشند که عناصری در دولت آمریکا از قبل، از حملات اطلاع داشتهاند اما اجازه دادهاند که آن اتفاق بیفتد یا اینکه حملات عامدانه بهوسیله دولت طراحی و اجرا شده است یا اینکه یهودیان / اسرائیل / مسکو پشت سر آن بوده است یا اینکه نیروهایی در سایه که مربوط به «نظم جهانی جدید» هستند پشت آن قرار دارند. آنها میتوانند اعتقاد داشته باشند که برجها با مواد تخریبکننده کنترلشده از راه دور تخریب شدهاند یا اینکه طبقاتی در برجها وجود نداشته یا اینکه مسافری در هواپیما نبوده است.
پساانکارگرایی نشاندهنده جریانی از هوسهای سرکوبشده است که به انکارگرایی وارد میشود و آن را هدایت میکند. در عین اینکه این نوع انکارگرایی هنوز برپایه انکار حقایق تثبیتشده است، روشهای بهکاررفته در آن یک نوع عمیقتر از هوسها و امیال را آشکار میکند: دوباره ساختن خود حقیقت را، دوباره ساختن جهان را، رهاکردن قدرت برای دوباره نظمدادن به خود واقعیت و حککردن نشان کسی روی سیاره زمین. آنچه در پساانکارگرایی اهمیت دارد تثبیت یک پدیده جایگزین با اعتبار علمی نیست بلکه بیشتر دادن اجازه بیحدوحصر به خود برای دیدن جهان است به هر ترتیبی که خودمان بخواهیم.
در شرایطی که پساانکارگرایی هنوز به جای پیشینیان خود ننشسته است، انکارگرایی به سبک قدیمی شروع کرده است به زیر سوال رفتن ازسوی متخصصان خود چراکه آنها گامهای محتاطانهای بهسمت یک دوران جدید برمیدارند. شواهد این امر بهخصوص در گروه راستگرایان افراطی نژادپرست مشاهده شده است، جایی که غلبه انکارکنندگان هولوکاست شروع کرده است به از بین رفتن.
مارک وبر، مدیر موسسه بازبینی هولوکاست که یک موسسه انکارکننده این واقعه تاریخی است، در مقالهای که در سال 2009 منتشر کرد با لحنی ناراحت نتیجه گرفت که انکار هولوکاست تبدیل شده است به چیز بیربطی در جهان که با هم این نسلکشی را به یاد میآورد. حتی برخی از انکارکنندگان اظهار ندامت کردهاند و یأس خود را از جنبش انکار هولوکاست نشان دادهاند و تایید کردهاند که بسیاری از دعاهای آنها خیلی ساده میتواند رد شود؛ مثل اریک هانت تهیهکننده فیلمهای مستند که قبلا ویدئوهای آنلاینی در انکار هولوکاست ساخته بود و تولیداتش در سطحی وسیع هم دیده شده بودند اما در سال 2016 معلوم شد که ادعاهایش بیاساس بوده است.

نظر خود را بنویسید