پوچی از کجا می آید

دنیای مدرن، دنیای ناکجاآباد

...

پوچی بر دم در ایستاده است، این مرموزترین مهمان از کجا و چگونه آمده است؟/فریدریش نیچه

محمد قزلسفلی/استاد علوم سیاسی دانشگاه مازندران/ آینده نگر

لویی شانزدهم، اندک زمانی پیش از اعدام در دفتر خاطرات روزانه خود تنها همین یک کلمه را به یادگار گذاشت: «هیچ!»[i] سپیده‌دمان عصر مدرن در فردای انقلاب فرانسه با تندی زهرآگین عقلانیتی همراه شد که از سیب معرفت و دانش بهره گرفته بود اما بعدها ماکس وبر به تأسی از نیچه نشان داد که افسون‌زدایی عصر مدرن هرگز نمی‌تواند توأم با خوشبختی و آرامش باشد. پیش از وبر، هگل -که از قضا در تب و تاب رادیکالیسم انقلابی زمانه سر می‌کرد- بود که با بهره‌گیری از تعابیر مسخره و نیش‌دار رمان «برادرزاده‌ی رامو»ي دنی دیدرو، پیشاپیش آشفتگی و مختل شدن سوژه‌های مدرن یا آینده‌ی پوچ آنها را فاش کرد. چندی بعد «اصالت فایده» نشان داد که اجتماع انسانی تنها به یک سازوکار توده‌ای برای بقا تقلیل خواهد یافت. در تعابیر سخت گزنده‌ی نیچه این مهم به فروافتادن هستی در قسمی «اخلاق گله‌ای که یک دست دستِ دیگر را می‌شوید!» تجسد یافت. نیچه از هیچ‌انگاری می‌هراسید، زیرا می‌دانست که تحقق آن به فساد اخلاقی و تباهی معنوی جهانی می‌انجامد. به معنایی که کیت انسل پیرسون گفته است نیچه سرنوشت مدرنیته را در همین تقدیر ناگزیر می‌دانست.[ii] بحران مرجعیت (ارزش‌ها و باورها) به اوضاعی منجر شده که تحمیل خواست‌های اخلاقی سقراطی- مسیحی بر انسان کاری ناممکن و مبتذل شده است. چرا که بشر فاقد هدفی است که در سطح جهان به رسمیت شناخته شده باشد. گویی انسان مدرن را گریزی از نیهیلیسم تمام‌عیار نبود.

لذا اگر پرسیده شود که پوچی از کجا می‌آید؟ باید گفت این مرتبط با پرسش بنیادینی است که می‌پرسد: آیا هستی اصلا معنایی دارد؟ با تفسیر نیچه‌ای از آنجا که در عصر مدرن والاترین ارزش‌ها بی‌ارزش می‌شوند، هدف یا آرمانی که با تحقق آن هستی و زندگی معنا پیدا کند وجود ندارد، و این نیهیلیسم را به مثابه ایدئولوژی جدید زیستن و نگریستن اجتناب‌ناپذیر کرده است.[iii] آندره مالرو نویسنده‌ی برجسته‌ی فرانسوی یک وقتی به مناسبتی گفته بود: «در نهاد انسان غربی، یک پوچی ذاتی نهفته است.» به گمانم اگر هستی را از پنجره‌ای به تماشا نشسته باشیم که هگل/ نیچه پیش‌تر آن را دیده بودند، باید گفت امروزه در نهاد هر انسان معاصری، در جابلقا باشد یا جابلسا، یک پوچی عمیق ریشه دوانیده و اساسا بر زیر و بم دقايق حیاتش سایه افکنده است.

مثال‌هایی از این کاراکترها را می‌توان در برخی از مهم‌ترین آثار ادبی سده‌ی بیستم مشاهده کرد. روکانتن قهرمان رمان «تهوع» (1926) سارتر که تنها روزگار می‌گذراند و به‌تمامی یک بیگانه‌ی پوچ‌گراست. مورسوی داستان «بیگانه»ی آلبر کامو که خود را مغرورانه قربانی زندگی کسل‌کننده‌ی ماشینی و یکنواخت می‌داند یا استاورگین در رمان «جن‌زدگان» داستایفسکی که نه باور می‌کند، نه ایمان دارد و نه می‌خواهد باور کند که باور نکرده است! به این نمونه‌ها می‌توان بی‌شمار موارد دیگر را افزود، اما مقصود اینکه در جهان کنونی آدمیان در خلئی گیر افتاده‌اند که احساس می‌کنند این روح آزاردهنده (پوچی) هر لحظه و هرجا و در هر کوی و برزنی ممکن است آنها را غافلگیر کند. مثلا ماهیت و شرایط زندگی آزاردهنده‌ی مکانیکی و ماشینی سبب شود آدم‌ها ارزش و هدف را زیر سوال ببرند. چنان که اکثر شخصیت‌های اصلی داستان‌های داستایفسکی، سارتر، کامو و کافکا از این مسئله در رنج و عذاب‌اند. شخصیت اصلی داستانی که روایت می‌شود گویی بی ‌هدف و مقصد مشخصی از خواب برمی‌خیزد، پیاده یا با ماشین و یا ترن سر کار حاضر می‌شود، چند ساعتی را با اوراق اداری و گاه ورق زدن روزنامه‌ای سر می‌کند، بعد به خانه بازمی‌گردد، غذایی می‌خورد، چند نخ سیگار دود می‌کند، شاید دقایقی را پای یک سریال آبگوشتی تلف می‌کند، حالا تلوتلوخوران عزم رخت‌خواب می‌کند. فردا، پسین‌فردا و روزهای دیگر نیز چنین می‌گذرد.[iv]

زمانی دیگر احساس پوچی ناشی از دریافت یا حس گزنده‌ی گذر تند زمان است بی‌آنکه قادر باشیم جلوی آن را بگیریم. زمان بس نیروی مهلکی است که گویی مشغول بلعیدن تمام هستی است. کالیگولا در رمان آلبر کامو فریاد می‌زند: انسان‌ها می‌میرند و خوشبخت نیستند! تا نگاه می‌کنی چند دهه از عمر سپری شده است و به تعبیر زیبای قیصر امین‌پور «تا نگاه می‌کنی... لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود... ناگهان چقدر زود دیر می‌شود!»

گاهی پوچی به این ترتیب ظاهر می‌شود که احساس تلخ و گزنده‌ی جداماندگی یا جداافتادن از دیگری یا دیگر همنوعان دامن‌گیر آدمی می‌شود. حالتی که شاید نماد جوهره‌ی آدمی است چنان که هابز می‌گفت: انسان‌ها حسود، خودخواه و غیراجتماعی‌اند و باید با جزیره‌ی تنهایی خود سر کنند؛ آن‌طور که رابینسون کروزوئه‌ی دانیل دفو مشغول آن است. و مگر نه این است که حال آدمیان هریک در جزیره‌ی خودخواسته یا افتاده‌ای جدا از دیگری‌اند بی حس و حالی. به گمانم آنجا که شاملوی بزرگ نوشته است: «کوه‌ها با هم‌اند و تنهایند/ همچو ما باهمان تنهایان» همین مقصود را پیش چشم داشته است. یا آنجا که سهراب به زبان خاص خود سروده است: «به سراغ من اگر می‌آیید/ پشت هیچستانم/ و سایه‌ی نارونی تا ابدیت جاری است» یا در آن سروده‌ی فروغ که گفته است: «چراغ‌های رابطه تاریک‌اند/ کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد/ کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد...»

مقوله‌ی پوچی زمانی هم به معنای رهاشدگی در جهان بیگانه است اما این‌بار جهانی که امکان فهم آن را به دلایل گوناگون از ما ستانده‌اند. جهانی که گویی هیچ از سازوکارش سر درنمی‌آوریم. این انسان بیگانه‌ای است که دچار تهوع و «سوءتفاهم» می‌شود. مثل دو شخصیت رمان کامو، آن مادر و دختری که غریبه‌ای را به خیال دست‌یابی به پول‌هایش می‌کشند اما به زودی می‌فهمند که او پسر و برادرشان بوده است. مادر چاره‌ای ندارد که خود را بکشد و دختر در حال ناتوانی فریاد می‌زند: «با جنایت‌هایم تنها مانده‌ام. دنیا را ترک خواهم کرد بی‌آنکه آن را و غایت و معنای آن را فهمیده یا پذیرفته باشم.»

راستی را، با عصر پوچی، عصر دلتنگی چگونه می‌توان رویاروی شد؟

همان‌طور که آلبر کامو گفته است، برخی کسان در بازتاب و نمایش ناتوانی خود ناگزیر دست به خودکشی جسمی می‌زنند، برخی‌ها با خودکشی فلسفی سعی بر غلبه بر آن دارند. برخی‌ها هم آن‌طور که تجربه و اندیشه کی‌یر کگور نشان داده است، در پی جهش ایمانی برای خود و قهرمانان داستان‌هایشان هستند. چیزی مثل ابراهیم شدن و کنده شدن یا جهش از پارادایم خانواده و راه ایمان را پیش گرفتن![v] گویا خود کامو به تبعیت از نیچه و نظریه نیهیلیسم فعالانه (نظریه بازگشت جاودان)، بر آن است یا پیشنهاد می‌کند آدمی در محاق عصر کنونی و روزگار عُسرت، چاره‌ای ندارد که پوچی را بپذیرد. و دست به عمل زند اما در شورمندی و میل وصف‌ناپذیر بازگشت به آغوش زندگی در همین جهان فانی! انسان پوچ‌گرا در اینجا کسی است که معتقد است جهان و زندگی معنا و هدفی بیرون از خود ندارد و جست‌وجوی چنین هدف و معنایی بیهوده است.

انسان پوچ کسی است که بی‌معنایی جهان و زندگی را بپذیرد و مسئولانه و با اختیار، خود را با آن همراه کند. به قول سارتر چنین انسانی اینک به آنچه دارد قانع نیست، بلکه مجموعه‌ای از آنچه هنوز ندارد، اما می‌تواند داشته باشد هم هست! به این ترتیب سیزیفِ کامو می‌تواند نیکبخت باشد چرا که در بی‌اعتنایی به خواست خدایان، خود سرنوشت خویشتن را به دست می‌گیرد.[vi]  سیزیف به زندگی «آری» می‌گوید و دست از کوشش برای ماندن و بهره‌مندی از لحظه‌های حیات برنمی‌دارد.[vii] کسی که آب و آفتاب و سنگ‌های گرم و دریا را به پاداش‌های وعده داده‌شده‌ی ناممکن و دور از دسترس ترجیح می‌دهد. شهامت و اراده معطوف به حیات به او می‌آموزد که بدون توجه به این و آن زندگی کند. چیزی مثل این گفته‌ی قابل تامل دانته در «کمدی الهی»: «راه خود را برو، بگذار مردمان هرآنچه می‌خواهند بگویند.» این رویکرد، نگاه یا کنشِ مانا و مدام نوشونده در برابر هیچ‌انگاری انفعالی است و به قول سایمونن کرایچلی، ما را با واقعیت تلخ لحظه‌های به سرعت در حال گذر زندگی در عصر پوچی، عصر تنهایی، آشتی می‌دهد، حتی اگر این دستاورد «خیلی کم باشد یا تقریبا هیچ!» اما پهنه‌ای است که انباشته از چیزهایی است که می‌توان برای آن گاه شعری سرود و زمانه‌ای را که در آن غلبه با فرزندان اهریمن است، تاب آورد هرچند به سختی!

پی نوشت:

[i]. راقم این سطور این بخش از یادداشت لویی شانزده را در کتاب «جشن ماتم» (1395) نوشته‌ ربکا کامی به ترجمه مراد فرهادپور دیده است. کلیدواژه هیچ (Das Nichts)، در تفسیری که نیچه به دست داده است، ریشه در فرهنگ تراژیک یونانیان دارد. مردم یونان باستان با مسئله چیرگی بر خرد سیلنوس روبه‌رو بودند که به آنان آموخته بود یا می‌خواست بياموزد که بهترین چیز برای انسان ابتدا به دنیا نیامدن، نبودن و هیچ بودن (nichts zu sein)، و سپس هرچه زودتر مردن است. به عزم نیچه یونانیان با آری‌گويی به زندگی راه‌حلی برای بنیاد پوچی زندگی یافته‌اند.

[ii] . رک: کیت پیر انسل، «هیچ‌انگار تمام‌عیار»، ترجمه محسن حکیمی، خجسته، 1375، ص 270 به بعد.

[iii] . الکساندر میک اینتایر، فیلسوف جماعت‌گرا در کتاب «در پی فضیلت» (After Virtue)، ضمن اشاره به تکه‌پاره شدن اخلاقی و سیاسی فرهنگ معاصر بر  موضع‌گیری یا پیشگویی نیچه تاکید می‌کند. در عین حال او راه‌حل را در بازگشت به فلسفه اخلاق ارسطو می‌داند.

[iv] . برای بودریار در موقعیت پسامدرن که امر اجتماعی پایان‌یافته تلقی می‌شود این تصویر از انسان ماهیتی دردناک می‌گیرد. او می‌گوید انسان پست‌مدرن در حالی که به مبل لم داده است دارد به صحنه‌های جنگ نگاه می‌کند و مسئله‌اش پرسش درباره تعطیلات آخر هفته است (برای مثال به تفسیر او در مقاله «چرا جنگ خلیج فارس اتفاق نیفتاد؟» نگاه کنید).

[v]. در خاطرم اتفاق جالبی نقش جاودانه بسته که در دوران دانشجویی زمانی که مقیم کوی دانشگاه تهران بودیم، روزی یکی از دوستان ما که دانشجوی باستان‌شناسی بود و گویا اهل مشهد، و به شکل حرفه‌ای موسیقی پاپ و راک و... دنبال می‌کرد و ده‌ها نوار کاست در اتاق همراه داشت، از بخت بد روزگار از طبقه‌ی سوم خوابگاه وقتی در تراس نشسته بود به پایین سقوط کرد. خوشبختانه اتفاق مهلکی برای او نیفتاد اما از فردا تمام کاست‌ها را پاک کرد و جای آن را به نواهای مذهبی داد و اصلا از فردا کسی دیگر شد. او گویی دچار جهش ایمانی شده بود چنان که کی‌یر کگور گفته بود.

[vi]. آلبر کامو در عمر تقربا کوتاه خود هرگز از عشق به زندگی و شور به آن دست نشست. کسی که میل داشت انسان مدرن با آگاهی از هیچی و پوچی در زندگی لحظه‌ها و چیزهای باارزشی را جست‌وجو کند. او می‌نویسد: اگر بگوییم که هیچ چیز معنی ندارد، باید نتیجه بگیریم که جهان بیهوده و مهمل است. اما آیا واقعا هیچ چیز معنایی ندارد؟ من هیچ‌گاه معتقد به چنین چیزی نبوده‌ام.

[vii] . نیچه در کتاب «چنین گفت زرتشت» و «غروب بتان» با طرح مسئله بازگشت جاودان، تلاش می‌کند راه‌حلی سکولار برای مواجهه با پوچی پیدا کند. نیچه در پی بازارزش‌گذاری متااخلاقی است تا بشر دچار سرگردانی و آوارگی را نجات دهد (برای تفسیر دقیق از این رویکرد رک: حمیدرضا محبوبی ارایی، «نیچه و آری‌گویی تراژیک به زندگی»، نشر مرکز،1392).

لینک کوتاه: https://news.tccim.ir/?58059

نظر خود را بنویسید

ارسال پیام

مطالب مرتبط