اگر یک شخصیت کلیدی در تاریخ را حذف کنیم، یا مرگ و زندگیاش را جابهجا کنیم، چه بر سر زنجیره حوادثی میآید که پس از آن در طول تاریخ اتفاق افتاده؟ مارتین لوتر کینگ رهبر به قتل رسیده جنبش مدنی سیاهپوستان بود و بسیار سادهانگارانه میتوانیم فرض کنیم اگر به قتل نمیرسید همهچیز بهتر میشد. اما واقعا اینطور است؟
ترجمه: نسیم بنایی/ آینده نگر / منبع اصلی: اکونومیست
اگر در آوریل 1968، مارتین لوتر کینگ به جای اینکه به ممفیس برود، به خانهاش در آتلانتا بازمیگشت و به قتل نمیرسید، سیمای این 50 سال از تاریخ چه تغییری میکرد؟
قطعا در بسیاری از موارد صورتبندی تاریخ پیرامون یک شخصیت عملی اشتباه است، اما مرگ کینگ یکی از کلیدیترین لحظههایی بود که باعث شد وضعیت مدنی سیاهپوستان بهبود یابد. اگر کینگ زنده میماند و دهه 60 را به سلامت سپری میکرد احتمالا به چهرهای جنجالی و نامطلوب برای بسیاری سفیدپوستان امریکا بدل میشد. یک نظرسنجی در سال 66 نشان میداد که تنها 32 درصد از امریکاییها نظری مثبت راجع به او دارند و این وضعیت در سال 67 هم بهبودی پیدا نکرد.
نام کینگ تا سالی که به قتل رسید به سه مورد نامحبوب گره خورده بود که ممکن بود در بقیه زندگیاش هم دست از سرش برندارند. اولین مورد، مخالفت با جنگ ویتنام بود. این دیدگاه در زمان خودش طرفدار نداشت و در سال 67 تنها حدود 30درصد از امریکاییها مخالف فرستادن نیروی نظامی به این کشور بودند. کینگ آنقدر در این زمینه مصمم بود که میخواست هرچه در توان دارد به کار ببندد تا لیندن جانسون مجددا در سال 68 رئیسجمهور نشود و این در حالی بود که جانسون تلاش زیادی برای تصویب لایحه حقوق مدنی کرده بود.
در آن زمان کینگ، جرج رامنی را به جانسون ترجیح میداد. جرج رامنی پدر میت رامنی و جمهوریخواهی میانهرو بود. اگر او به جای نیکسون، رئیسجمهور میشد، امروز دیگر به احتمال زیاد با خاندان بوش به عنوان قویترین خاندان جمهوریخواهان روبهرو نبودیم. وقتی کینگ به قتل رسید، حجمی از اعتراضات و شورشها باعث شد که نیکسون با گفتمان «نظم و قانون» خود گوی سبقت را از بقیه برباید و به احتمال زیاد اگر کینگ به قتل نمیرسید هرگز با ریاست جمهوری نیکسون روبهرو نمیشدیم.
اگر نیکسون رئیسجمهور نمیشد، احتمالا نه اتفاقی مانند واترگیت رخ میداد و نه ایالتهای جنوبی آنقدر از دموکراتها بیزار میشدند که تبدیل به حامیان پروپاقرص جمهوریخواهان شوند. همه اینها یعنی امروز دونالد ترامپ یک دموکرات بود، که رأی مردم جنوب را کماکان داشت و در کنگره این جمهوریخواهان بودند که میخواستند او را عزل کنند.
مورد دومی که کینگ به آن گره خورده بود محبوبیتی حتی کمتر از مخالفت با جنگ ویتنام داشت. کینگ جنبش مردم فقیر را راه انداخت که بسیار به نگاههای چپگرا نزدیک بود. کشور امریکا در همه دورانها و مخصوصا در سالهای جنگ سرد همواره نگاهی منفی به سیاستهای چپگرا داشته است. اگر او به قتل نمیرسید، امروز در سن 89 سالگی به عنوان یک فعال سابق حقوق مدنی شناخته میشد که بعدها به سراغ کف حقوق مناسب، امنیت شغلی و بازتوزیع زمین و سرمایه رفته است.
سومین دیدگاه جنجالی او دوری از خشونت بود. امروزه که به آن دیدگاه نگاه میکنیم، شاید تصویری مانند گاندی از او در ذهنمان مجسم شود اما در همان دوران بسیاری از فعالان حقوق مدنی، خشونت را ابزاری حیاتی برای رسیدن به اهدافشان میدانستند. خود کینگ هم در جایی گفته بود که «شاید اکنون نتوانیم در برابر خشونت بایستیم و مجبور شویم به آن اجازه ورود بدهیم.» به طرز عجیبی قتل کینگ سرآغاز رخت بر بستن خشونت از اعتراضات شد و گروههایی مانند پلنگهای سیاه که به دنبال اعتراض مسلحانه بودند، از میدان خارج شدند و جمعیت سفیدپوست امریکا بیشتر به جنبش سیاهان پیوستند.
*سرنوشت قهرمانی که باید میمرد
کینگ اگر زنده میماند احتمالا امروزه دیگر به عنوان «مردی با یک رویا» در نظر ما نمیآمد، بلکه بیشتر شبیه بود به رهبر یک جنبش شکستخورده سوسیالیستی، یا بازنده منازعات حقوق مدنی سیاهان. البته او که بزرگترین سخنران امریکا از زمان لینکلن بود قطعا میتوانست به مردم درباره اینکه چه برداشتی میتوانند از شورشهای رادنی کینگ داشته باشند، یا اینکه ورزشکاران در زمان پخش سرود ملی باید بنشینند یا بایستند، حرفهای جالبی بزند. احتمالا امروز یک برنامه خبری تلویزیونی داشت که هر لحظه برنامهاش قطع میشد تا خبری فوری درباره توئیت جدید رئیسجمهور ترامپ، یا کشتار مسلحانه در یک مدرسه پخش شود.
گرچه این داستان شاید عجیب، شاید اشتباه و شاید تلخ باشد، اما قطعا تاریخ با مسیرهایی پیچیده و تودرتو به جلو حرکت میکند و آن گفته ارسطو درست است که «قهرمان یک تراژدی باید در انتها بمیرد و اگر نمیرد یعنی دیگر قهرمان نیست.» اگر کینگ زنده میماند یا سرنوشت امریکا به طور کل دگرگون میشد و این کشور بدل به کشوری سرتاسر متفاوت از آنچه میشناسیمش میشد، یا خود کینگ باید بار این دگرگونی را به دوش میکشید. به همین خاطر است که ما بار این دگرگونی را بیشتر بر شانههای او سوار کردیم تا بر شانههای یک کشور بزرگ، با تاریخ و گرایشهایی که بسیار ریشهدار و مستحکم هستند.
برای فهمیدن میزان دگرگونی کینگ شاید بهتر باشد به سراغ متخصصی برویم که هم بر تاریخ مسلط است و هم او را از نزدیک میشناخته. وینسنت هاردینگ، مورخ و فعالی که کینگ را میشناخت، زمانی گفته بود که قتل کینگ، او را بدل به «یک قهرمان ملی آرام و ملایم» کرده است. مرگ، کینگ را از یک رهبر نامحبوبِ چند جنبش که شکستخورده به نظر میرسیدند، تبدیل کرد به یک قهرمان که به عنوان مثالی به بچههای مدرسهای آموزشش میدهند. قتل کینگ عملی شیطانی و خبیثانه بود اما منجر شد که امریکا رو به بهبود برود.
نظر خود را بنویسید