روزی که فاشیستها برای اولین بار مسیر زندگی مرا تغییر دادند، من حتی هنر راهرفتن را هم بلد نبودم. تاریخ 15 مارس 1939 بود. مبارزان سپاه طوفانی آلمان وارد محل تولد من در چکسلواکی شدند، آدولف هیتلر را تا قصر پراگ اسکورت کردند و اروپا را تا آستانه جنگ جهانی دوم کشاندند
روزی که فاشیستها برای اولین بار مسیر زندگی مرا تغییر دادند، من حتی هنر راهرفتن را هم بلد نبودم. تاریخ 15 مارس 1939 بود. مبارزان سپاه طوفانی آلمان وارد محل تولد من در چکسلواکی شدند، آدولف هیتلر را تا قصر پراگ اسکورت کردند و اروپا را تا آستانه جنگ جهانی دوم کشاندند. من و والدینم بعد از ده روز پنهانشدن، به لندن گریختیم. در آنجا ما به تبعیدیانی از سرتاسر اروپا پیوستیم و با اضطراب نظارهگر نبرد سخت گروه محور بودیم تا تمام شود.
وقتی بعد از شش سال سخت، نازیها تسلیم شدند، ما با امیدهای زیادی به خانه بازگشتیم و مشتاق بودیم تا زندگی جدیدی را در سرزمینی آزاد بسازیم. پدر من کارش را در امور خارجه چکسلواکی ادامه داد و تا زمانی کوتاه، همهچیز خوب بود. سپس در سال 1948، کشورمان به کنترل کمونیستها درآمد. دموکراسی تعطیل شد و دوباره خانوادهام وادار به تبعید شدند. ما وارد امریکا شدیم، جایی که زیر نگاههای نگران، به عنوان مهاجر خوشامد شنیدیم. والدینم برای محافظت از من و خواهرم، کاتی، و برادرم، جان، و برای اینکه زندگی ما تا جای ممکن طبیعی به نظر برسد، چیزی را به ما نگفتند که یک دهه بعدتر آن را دریافتیم: پدربزرگ و مادربزرگمان و تعداد زیادی از عمهها و خالهها و داییها و عموهایمان و بچههای آنها در میان میلیونها یهودیای بودند که در نهایتِ کارِ فاشیسم، هولوکاست، مردند.
وقتی که من به امریکا آمدم بدون هیچ هدفی بیش از اینکه یک نوجوان امریکایی نوعی باشم، یازده سالم بود. لهجه اروپاییام را ترک کردم، کتابهای کمیک بسیاری خواندم، گوشهایم را به رادیوی ترانزیستوری میچسباندم و در میان آدامسهایی که باد میشد گیر افتادم. هرکاری میکردم تا با آن سازگار شوم اما نمیتوانستم از دانستن آن فرار کنم که در زمانه ما، حتی تصمیماتی خیلی پیشپاافتاده میتواند تعیینکننده تفاوت بین مرگ و زندگی باشد. با ورود به دبیرستان شروع کردم به رفتن به یک باشگاه امور بینالملل، نام رئیسجمهور خودم را میآوردم و درباره هرچیزی بحث میکردم، از توتوئیسم تا مفهوم «ساتیاگراها»ی گاندی («نیرویی که از آمیزش حقیقت و عشق متولد میشود»).
والدینم گرامی میداشتند آزادیهایی را که ما در کشوری که با آن اخت شده بودیم پیدا میکردیم. پدرم بهسرعت خود را در نقش یک استاد در دانشگاه دنور تثبیت کرد، کتابهایی درباره رنج استبداد نوشت و نگران بود که امریکاییها بسیار به آزادی عادت کردهاند - بنابراین او مینوشت «خیلی خیلی آزاد» - و اینکه آنها ممکن است دموکراسی را امری در نظر بگیرند که همیشه وجود داشته است. بعد از اینکه من خانوادهای برای خودم درست کردم، مادرم هر چهارم ژوئیه (روز استقلال امریکا) به من تلفن میزد تا مطمئن شود که نوههایش در حال خواندن سرودهای وطنپرستانه هستند و در مراسم رژه شرکت کردهاند.
این تمایل در میان بسیاری افراد در امریکا وجود دارد که سالهای بعد از جنگ جهانی دوم را بزرگ جلوه دهند و زمانی را تصور کنند که آسمان بیآلایش و آبی بود و هرکسی موافق بود که امریکا بزرگ است و هر خانواده یک نانآور قابلاتکا و آخرین لوازم منزل را داشت و بچههایی که در بالاترین حد میانگین بودند و چشمانداز زیبایی از زندگی وجود داشت. در واقع، جنگ سرد دورانی بود که اضطراب در آن به پایان نرسید و سایه سیاه فاشیسم به یک نوع ابر دیگری بالای سر ادامه پیدا کرد. در سالهای نوجوانیام، به دلیل آزمایشهای اتمی، ردی از عناصر رادیواکتیو در دندانهای کودکان پیدا شد که پنجاه برابر بیشتر از سطح طبیعی بود. در عمل، هر شهر یک سامانه دفاع شهری داشت که حاوی پناهگاههایی بود که کانالهای سبزیجات کنسروشده، تختههای بازی مونوپولی و سیگار در آنها نگه میداشتند. بچههای شهرهای بزرگ دارای پلاکهای فلزی بودند که نامهایشان روی آنها حک شده بود تا اگر بدترین اتفاقها برایشان رخ داد قابلشناسایی باشند.
من با بزرگتر شدن، پا جای پای پدرم گذاشتم و استاد دانشگاه شدم. در این میان، علاقه من مطالعه روی اروپای شرقی بود که کشورهای آنجا تحت مدارهای خورشید توتالیتاریسم قرار گرفته بودند و بهطور گسترده اینطور تصور میشد که هیچچیز جالبتوجهی در آنجا اتفاق نمیافتد و تغییر مهمی رخ نمیدهد. رویای بهشت کارگران مارکس به یک کابوس اروِلی تبدیل شده بود؛ همرنگی با جماعت در بالاترین حد بود، خبرچینها به هر بلوکی از ساختمانها چشم دوخته بودند، کل کشورها زیر دستگاههای شنود بود و دولتها اصرار داشتند که ماست سیاه است و خورشید توی شب میدرخشد.
سپس وقتی تغییر شروع شد، با سرعت زیادی آمد که خیرهکننده بود. در ژوئن سال 1989، تقاضاهای یکدههای کارگران و الهامگرفتن از یک پاپ، باعث شد که حکومت دموکراتیک در لهستان مستقر شود. اکتبر همان سال، مجارستان به یک جمهوری دموکراتیک تبدیل شد و در اوایل نوامبر دیوار برلین فروریخت. در این روزهای معجزهآسا، تلویزیونهای ما هر روز صبح خبر از رویدادهایی میدادند که مدتها بود غیرممکن به نظر میرسید. من هنوز میتوانم لحظات خیرهکنندهای را تصویر کنم از انقلاب مخملین چکسلواکی موطنم که چنین نامیده میشد چون بدون شکستن سرهای زیاد یا شلیکهای گسترده، به وجود آمد و به ثمر نشست. مصادف با یک بعدازظهر سرد اواخر نوامبر بود. در میدان تاریخی وینسسلاس پراگ، یک جمعیت 300 هزار نفری خوشحال سروصدای جرینگجرینگ کلیدها را درمیآوردند تا زنگ پایان حکومت کمونیستها را بزنند. روی یک بالکن رو به جمعیت، واسلاو هاول ایستاد که یک نمایشنامهنویس مخالف بود و تا شش ماه قبلتر در زندان بود و پنج هفته پیش از آن، به ریاستجمهوری چکسلواکی آزاد رسیده بود.
در این لحظه، من در میان بسیاری از کسانی بودم که احساس میکردند دموکراسی در حال گذراندن جدیترین آزمایشهای خود است. شوروی که زمانی عظیم به نظر میرسید، به دلیل ضعف اقتصادی و فرسودگی ایدئولوژیک شکننده شده بود و مثل یک گلدان که روی زمین سنگی بیفتد شکست و اوکراین، قفقاز، کشورهای بالتیک و آسیای میانه آزاد شدند. مسابقه تسلیحات اتمی بدون اینکه به کاری بیاید فروکش کرد. در شرق، کره جنوبی، فیلیپین و اندونزی دیکتاتوریهای طولانی خود را کنار گذاشتند. در افریقا، آزادشدن نلسون ماندلا - یک زندانی دیگر که رئیسجمهور شد- امید به یک مقاومت منطقهای را به ثمر نشاند. در سرتاسر کره زمین، کشورها برچسب دموکراسی را به خود زدند تا جایی که تعداد دموکراسیها از 35 کشور به بیش از 100 کشور افزایش یافت.
در ژانویه 1991، جرج دابلیو بوش به کنگره گفت که «پایان جنگ سرد یک پیروزی برای تمام بشریت بود... و رهبری امریکا ابزاری بود برای اینکه آن پیروزی را ممکن سازد.» هاول اضافه کرد در سرتاسر اقیانوس اطلس، «اروپا تلاش میکند انواع جدیدی از نظم را از طریق فرایند همبستگی ایجاد کند... یک اروپا که در آن، هیچ فرد قدرتمندتری قادر نخواهد بود فرد کمتر قدرتمندی را سرکوب کند و در آن، دیگر امکان نخواهد داشت که مجادلات با زور حل شود.»
امروز بیش از ربع قرن بعدتر، ما باید بپرسیم که چه اتفاقی برای آن چشمانداز روحیهبخش افتاده است؛ چرا به نظر میرسد به جای اینکه آن چشمانداز روشنتر شود، در حال محوشدن است؟ چرا، همان طور که خانه آزادی اعلام کرده، دموکراسی اکنون «تحت هجوم و تهدید است»؟ چرا بسیاری از افراد در موقعیتی از قدرت قرار دارند که در پی کاهش اعتماد عمومی به انتخابات، دادگاهها، رسانهها و - با زیر سؤال بردن آینده زمین -کاهش علم هستند؟ چرا اجازه داده شده است چنین شکاف خطرناکی بین فقیر و غنی، بین شهری و روستایی و بین کسانی که دارای تحصیلات عالی هستند با آنهایی که چنین تحصیلاتی ندارند، در حال افزایش باشد؟ چرا امریکا - بهطور موقت- از مسئولیت خود شانه خالی میکند؟ و چرا مدتها بعد، در قرن بیستویکم دوباره در حال صحبتکردن از فاشیسم هستیم؟
***
یک دلیل، خیلی روشن، دونالد ترامپ است. اگر ما به فاشیسم بهعنوان یک آتش زیر خاکستر نگاه کنیم، رفتن ترامپ به کاخ سفید مثل این است که دوباره به این خاکستر بدمیم و آتش را شعلهور کنیم.
برای طبقه سیاسی در واشنگتن – جمهوریخواهان، دموکراتها و احزاب مستقل – انتخاب ترامپ به قدری شگفتآور بود که انگار ما یک فیلم صامت کمدی را نگاه کنیم که کمدین در آن کلاهش را بالا میاندازد و بعد آن را به گوشش آویزان میکند و با آن ژانگولربازیهای مختلف انجام میدهد. امریکا قبلا هم روسای جمهور دارای نقص داشته است؛ در واقع، ما هرگز هیچ نوع رئیسجمهور دیگری نداشتهایم اما مسئله اینجا است که ما مدیر اجراییای هم در دوران مدرن نداشتهایم که حرفها و حرکاتش اینهمه با ایدهآلهای دموکراتیک در تضاد باشد.
دونالد ترامپ از اولین گامهایش در مبارزات انتخاباتی و درست وقتی که وارد اتاق بیضیشکل کاخ سفید شد، خیلی بد درباره نهادها و اصولی صحبت کرد که بنیاد یک حکومت باز را تشکیل میدهند. طی یک فرایند، او بهطور سیستماتیک گفتمان سیاسی در امریکا را کوچک کرد، نشان داد که اصلا ارزشی برای واقعیتها قایل نیست، به روسای جمهور پیش از خود تهمت زد، رقبای سیاسی خود را تهدید به زندانیکردن کرد، به روزنامهنگاران رسانههای جریان اصلی لقب «دشمنان مردم امریکا» داد، اعمال احمقانه را در فرایند یکپارچه الکترال انتخابات گسترش داد، اقتصاد ملیگرا و سیاستهای تجاری را با سوءتفاهم مواجه کرد، مهاجران و کشورهایی را که مهاجران از آنجا میآیند ترساند و یک تفکر بیگانههراس را نسبت به پیروان یکی از مهمترین ادیان جهان پرورش داد.
برای مقامات خارجی که گرایشهای تمامیتخواهانه دارند، این جوشوخروشها بوی خوشی دارد. ترامپ به جای درگیر شدن با نیروهای ضددموکراتیک، با آنها راحت است و رفتار نرم خود را با آنها توجیه میکند. من در بسیاری از سفرهایم در تمام اوقات سؤالات یکسان را میشنوم: اگر رئیسجمهور امریکا همیشه به رسانهها دروغ بگوید، چطور میتوان ولادیمیر پوتین را ملامت کرد که چنین کاری میکند؟ اگر ترامپ اصرار میکند که قضات بیطرف نیستند و به نظام جزایی امریکا میگوید یک «چیز خندهدار»، با چه چیزی میتوان یک رهبر تمامیتخواه مثل دوترته در فیلیپین را برای سوءاستفاده از نظام قضایی خود نقد کرد؟ اگر ترامپ مخالفان سیاسی خود را به دلیل اینکه برای حرفهایش کف و سوت نزدهاند به خیانت متهم میکند، چطور امریکا میتواند با زندانیکردن کسان دیگر به همین دلیل در کشورهای دیگر، مخالفت کند؟ اگر نگاه رئیسجمهور یکی از قویترین کشورهای جهان به زندگی اینطور باشد که در آن سگها همدیگر را میخورند و هیچ کشوری نمیتواند به سودی برسد مگر اینکه یک کشور دیگر خسارت ببیند، پس چطور میتوان پرچم همیاری و مشارکت بینالمللی را بالا برد وقتی که قابلتعاملترین مسائل بهجز به این طریق حل نمیشود؟
رهبران ملی این وظیفه را دارند که بهترین منافع را برای کشور خود کسب کنند؛ این یک حقیقت بدیهی است. وقتی که ترامپ از «امریکا را در اولویت قرار بده» صحبت میکند، یک چیز بدیهی را بیان میکند. هیچ سیاستمدار جدیای نگفته است که امریکا را در اولویت دوم قرار میدهد. مسئله هدف نیست. آنچه ترامپ را از هر رئیسجمهور دیگر از دوران سیاه هاردینگ، کولیج و هوور جدا میکند، استنباط او است از اینکه چطور منابع امریکا به بهترین صورت تامین میشود. او به جهان به شکل یک میدان جنگ نگاه میکند که در آن، هر کشور میخواهد بر دیگری مسلط شود؛ جایی که کشورها مثل دلالان معاملات ملکی با هم رقابت میکنند تا رقبای یکدیگر را نابود کنند و تا حدی که میتوانند از یک معامله پول بیشتری به جیب بزنند.
با در نظر گرفتن این تجربه زیسته، هر کسی میتواند ببیند که چطور ترامپ ممکن است به راه پیش رو فکر کند؛ البته موارد موثقی وجود دارد در دیپلماسی و تجارت بینالمللی که تمایز مشخصی بین بازنده و برنده مشاهده میشود. با این حال، دستکم از پایان جنگ جهانی دوم، امریکا از این دیدگاه حمایت کرده است که پیروزی خیلی راحتتر با فعالیتهای همکارانه بین کشورهای مختلف به دست میآید، تا اینکه یک کشور بهتنهایی بخواهد دست به عمل بزند.
افراد نسل فرانکلین روزولت و هری ترومن استدلال میکردند که کشورها با ارتقای مشترک خود در زمینه امنیت، رفاه و آزادی میتوانند به بهترین وضعیت خود دست پیدا کنند. برای نمونه، طرح مارشال در سال 1947 بر پایه به رسمیت شناختن این دیدگاه گذاشته شد که اقتصاد امریکا دچار رکود خواهد شد بدون اینکه بازارهای اروپا قادر باشند چیزهایی را بخرند که کشاورزان و تولیدکنندگان امریکایی برای فروش دارند. این امر به این معنا است که راهی که بتواند امریکا را در اولویت اول قرار دهد، به شرکای اروپایی (و آسیایی) ما کمک خواهد کرد تا اقتصادهای پویای خود را دوباره بسازند و توسعه دهند. نگاه مشابهی منجر به برنامه اصل چهار ترومن شد که امریکا در آن میخواست به کشورهای امریکای لاتین، افریقا و خاورمیانه کمک فنی کند. میتوان شیوههای برخورد کنونی را با آنچه قبلا انجام میشد و ذکرش رفت، مورد مقایسه و مداقه قرار داد. تمام روسای جمهور، از روزولت تا اوباما در پی این بودند که به متحدانشان کمک کنند تا از خود دفاع کنند و درگیر دفاع اشتراکی در برابر خطرات مشترک شوند.
کار راهبری بینالمللی از آن نوع سمتها نیست که هیچ وقت پایان نپذیرد. خطرات قدیمی بهندرت کاملا رفع میشوند و خطرات جدید مرتبا رخ مینمایانند. دست و پنجه نرم کردن اثرگذار با آنها هرگز مسئله زر و زور صرف نبوده است. کشورها و مردم باید نیروهای خود را روی هم بگذارند و این بهطور طبیعی اتفاق نمیافتد. با اینکه امریکا بسیاری از مشکلات را در تاریخ پرحادثه خود درست کرده است، توانایی بسیج دیگران را حفظ کرده است چراکه توانسته هدایت به سمت جهتی را که بیشتر افراد خواهان آن بودهاند – به سمت آزادی، عدالت و صلح - به سرانجام برساند. اکنون این مسئله مقابل ما است که آیا امریکا میتواند به نمایش این برند راهبری جهانی ادامه دهد تحت لوای یک رئیسجمهور که اینطور ظاهر شده که وزنی برای همکاری بینالمللی یا ارزشهای دموکراتیک قایل نیست. پاسخ این پرسش مهم است چون وقتی جای این همکاری یا ارزشها خالی میشود، فاشیسم در آن خلأ مینشیند.
***
در گذشتهای نه چندان دور، وقتی که من به یک دوست گفتم روی یک کتاب جدید کار میکنم، او پرسید: «درباره چیست؟» من گفتم: «فاشیسم». او کمی گیج نگاه کرد و پرسید: «فشِن؟» (در انگلیسی به معنی مُد). دوست من کمتر از آنچه به نظرم رسید اشتباه کرده بود چون فاشیسم مسلما به امری مُد روز تبدیل شده است و مثل یک درخت مو که دور چیزی میپیچد، راه خود را به مکالمات اجتماعی و سیاسی باز کرده است. با کسی مخالفید؟ او را یک فاشیست بنامید و بنابراین خود را از زحمت اینکه از استدلالتان با واقعیتها دفاع کنید خلاص شوید. در سال 2016، لغت «فاشیسم» بیشتر از هر لغت انگلیسی دیگر در دیکشنری آنلاین مریام – وبستر جستوجو شده بود، به جز لغت «سوررئال» که ناگهان بعد از انتخابات نوامبر آن سال تجربه شد.
برای یک نوجوان سرکش، لغت «فاشیسم» ممکن است برای هر محدودیتی به کار رود که والدینش در مورد تلفن همراه اعمال میکنند. برای افرادی که نارضایتی روزمره خود را بیرون میریزند، این لغت یک میلیون مصداق دارد: معلمانی که فاشیست خوانده میشوند و به همین ترتیب، حامیان حقوق زنان، شوونیستها (متعصبان میهنپرست افراطی)، ورزشکاران یوگا، پلیس، کسانی که رژیم غذایی دارند، کارمندها، وبلاگنویسها، دوچرخهسواران، ویراستاران کتاب، افرادی که مدت کوتاهی است سیگار را ترک کردهاند و سازندگان بستهبندیهای بیخطر برای کودکان. اگر به درنظرگرفتن این بازتاب بیش از اندازه توجه نشان دهید، خیلی زود ممکن است احساس کنید برچست فاشیست به شما میخورد، یا هر برچسب دیگری که از اطلاقشدن آن احساس نارضایتی به شما دست میدهد.
پس فاشیسم واقعی چیست و چطور کسی که به آن مبادرت میکند شناخته میشود؟ من این سؤالات را در کلاس تحصیلات تکمیلی خود که در دانشگاه جرجتاون درس میدادم مطرح کردم؛ برای دهها دانشجو که در حلقه اطراف من در اتاق نشیمن من نشسته بودند و بشقابهای کاغذیای را که لازانیا در آنها بود روی زانو گذاشته بودند. این سؤالات سختتر از آنی بود که ممکن بود به نظر برسد چون توافقی کامل یا تعریفی خشنودکننده درباره آن وجود نداشت و بنابراین نویسندگان دانشگاهی یک اقیانوس جوهر مصرف کردهاند تا تلاش کنند به این تعریف برسند. به نظر میرسد که هرگاه برخی از متخصصان این حوزه فریاد زدهاند که «هورا! یافتم!» و مدعی شدهاند که به یک اجماعنظر رسیدهاند، همکاران ناراحت آنها موافق با آن تعریف نبودهاند.
دانشجویان من با وجود پیچیدگی موضوع، مشتاق بودند که این کار را امتحان کنند. آنها از زمینه این کار شروع کردند و ویژگیهای آن را به خاطر سپردند و با هم یاری کردند تا لغت فاشیسم را تعریف کنند. یک نفر این تعریف را پیشنهاد کرد: طرز تفکر «ما علیه آنها». یکی دیگر گفت: ملیگرا، اقتدارگرا، ضددموکراتیک. سومی روی جنبه خشن تاکید کرد. چهارمی که به این فکر میکرد که چرا فاشیسم تقریبا همیشه وابسته به جناح راست به حساب میآید، استدلال میکرد: «استالین به اندازه هیتلر فاشیست بود.»
با این حال، یکی دیگر به این نکته اشاره کرد که فاشیسم اغلب مربوط به کسانی است که بخشی از یک گروه قومی یا نژادی خاص هستند، کسانی که تحت فشار اقتصادی هستند و کسانی که احساس میکنند نعماتی که باید شامل حالشان میشده از آنها دریغ شده است. این دانشجو میگفت: «نه اینکه آنها چقدر دارند بلکه اینکه آنها چقدر باید داشته باشند و چیزهایی که از آنها میترسند.» به دلیل ترس است که غنای احساسی فاشیسم میتواند در تمام طبقات اجتماعی گسترش یابد. هیچ جنبش سیاسیای نمیتواند بدون حمایت عمومی رونق بگیرد اما فاشیسم به همان اندازهای که متکی به ثروت و قدرت است، متکی به زنان و مردان در خیابان هم هست؛ کسانی که چیزهای خیلی زیادی برای ازدستدادن دارند و کسانی که اصلا هیچ چیزی ندارند.
این بینش ما را وادار کرده است این طور فکر کنیم که فاشیسم احتمالا باید کمتر از اینکه یک ایدئولوژی سیاسی باشد، روشی برای بهدستگرفتن قدرت و نگهداشتن آن باشد. برای مثال، ایتالیا در دهه 1920 شامل کسانی بود که خود را فاشیستهای جناج چپ توصیف میکردند (کسانی که حامی یک دیکتاتوری سلبمالکیتشدگان بودند) و نیز کسانی که خود را در جناح راست تعریف میکردند (کسانی که در پی استدلال یک دولت گروهگرا بودند) و نیز افراد در میانه (آنهایی که به دنبال بازگشت پادشاهی مطلق بودند). حزب سوسیالیست ملی آلمان (نازی) در اصل، حول فهرستی از مطالبات گرد هم آمده بودند که به نفع ضدسامیها، ضدمهاجرها و ضدسرمایهدارها کارها را تدارک میدید اما همچنین حامی کمکهزینه بالا به افراد مسن، فرصتهای آموزشی بالاتر برای فقرا، پایاندادن به کار کودکان و مراقبتهای بهداشتی بهبودیافته برای مادران بود. نازیها نژادپرست بودند و در ذهن خود بهطور همزمان اصلاحطلب نیز بودند.
اگر خود نگرانی فاشیسم کمتر درباره سیاستهای مشخصی باشد و بیشتر درباره یافتن راهی به سوی قدرت باشد، آن وقت چه باید درباره تاکتیکهای راهبری فاشیسم گفت؟ دانشجویان من به این مسئله اشاره کردند که روسای فاشیستی که ما بهتر از دیگران به یاد میآوریم، کاریزماتیک بودهاند. هریک از فاشیستهایی که قدرت را به دست گرفته است، فارغ از اینکه از چه روشهایی استفاده کرده، یک اتصال احساسی با جمعیت مردم برقرار کرده و چهره مرکزی یک دارودسته را به همه متصل کرده و احساسات عمیق و اغلب ناراحتکنندهای را از عمق به سطح آورده است. برخلاف یک پادشاهی یا یک دیکتاتوری نظامی که از بالا به جامعه نگاه میکند، فاشیسم انرژیهای مردان و زنانی را تجمیع میکند که ناراحت و مأیوس هستند به دلیل یک جنگ شکستخورده، یک شغل ازدسترفته، یک خاطره تحقیرشدن یا احساس اینکه کشورشان در سراشیبی سقوط قرار گرفته است. هرچقدر که زمینههای این سرخوردگی بیشتر باشد، برای سران فاشیست راحتتر است که با جلوی چشم قراردادن چشمانداز این ناراحتی و احیای آن و با اشاره به آنچه از مردم گرفته شده، پیروانی برای خود جمع کنند.
این مبلغان عرفی، مثل گردآورندگان جنبشهای خوشایندتر، از تمایلات تقریبا همگانی انسان بهره میگیرند تا از آنها به عنوان بخشی از یک خواسته معنادار استفاده کنند. بااستعدادترین کسانی که از آنها پیروی میکنند، این دوق و قریحه را دارند که مناظری چشمگیر و شگفتانگیز برای دیگران بهوجود بیاورند – درست مثل یک ارکستر بزرگ که دور هم جمع میشوند و سازها و صداهای بلند و تشویقها مردم را به هیجان میآورد – و این صحنههای چشمگیر برای وفاداران به جنبشهای فاشیستی از سوی فاشیستها بهعنوان پاداش عضویت آنها در یک باشگاه ارائه میشود و اغلب چیزهای پیشپاافتاده و مسخرهای هستند اما جذابیت دارند. فاشیستها برای ایجاد اشتیاق مایلاند عصبی، نظامیمسلک و – اگر شرایط اجازه دهد – توسعهطلب باشند. آنها برای مطمئنساختن آینده خود، مدارس را به سمینارهایی برای معتقدان واقعی تبدیل میکنند، شور و شوق دارند برای تولید «مردان جدید» و «زنان جدید»ی که اطاعت میکنند بدون اینکه سؤال یا تأمل کنند. و همان طور که یکی از دانشجویان من مشاهده کرده بود، «یک فاشیست که به نفع او رأی داده شده که کار خود را در یک اداره شروع کند، مدعی خواهد بود مشروعیتی دارد که دیگران ندارند.»
بعد از بالارفتن از نردبان قدرت، چه اتفاقاتی خواهد افتاد: یک فاشیست چطور به اقتدار خود استحکام میبخشد؟ در اینجا، صدای چندین دانشجو بلند شد: «با کنترلکردن اطلاعات.» یک دانشجوی دیگر اضافه کرد: «و این یک دلیل این است که ما امروز اینهمه نگران باشیم.» بیشتر ما به انقلاب فناوری در درجه اول در قالب روشی فکر کردهایم که جلوی پای مردمی است که در مسیرهای مختلفی در حال زندگی کردن هستند و آنها را به یکدیگر متصل میکند، ایدههای تجاری آنها را به هم وصل میکند و درک مشتاقانه از این را که چرا مردان و زنان دست به کارهای خاصی میزنند افزایش میدهد. به عبارت دیگر، میزان پذیرش واقعیت را نزد ما افزایش میدهد. این امر هنوز هم صادق است اما حالا ما دربارهاش مطمئن نیستیم. اینجا یک زاویه نگاه «برادر بزرگ» (شخصیت رئیس همه در رمان «1984» جرج ارول) وجود دارد، به دلیل کوهی از اطلاعات که در حال بارگذاری در رسانههای اجتماعی است. اگر یک آگهیدهنده بتواند از این اطلاعات استفاده کند تا یک مشتری را بر اساس علایق شخصی خود هدف قرار دهد، چه چیزی میتواند یک فاشیست را از انجام کاری مشابه این بازبدارد؟ یکی از دانشجویان گفت: «فرض کنید که من در تظاهراتی مثل تظاهرات روز زنان شرکت میکنم و یک عکس را روی رسانههای اجتماعی میگذارم. اسم من توی یک فهرست اضافه میشود و آن فهرست میتواند از هرجایی سر درآورد. چطور ما میتوانیم از خود در برابر این اتفاق حفاظت کنیم؟»
حتی مسئله آسیبزنندهتر این است که این تواناییهای فناوری در دست رژیمهای سرکوبگر و عمال آنها قرار بگیرد برای اینکه عقاید خود را از طریق وبسایتهای تقلبی و کاربران ساختگی فیسبوک گسترش بدهند. فراتر از این، فناوری ساختن اتاقهای دربستهای را برای سازمانهای افراطی امکانپذیر ساخته است تا حرفهای خود را در آن بزنند و صداهایی از بیرون نیاید تا این حرفها را نفی کند. بنابراین آنها میتوانند با ساختن اتاقهای دربسته به کمک فناری و رسانههای نو، از نظریات خائنانه، روایتهای غلط و دیدگاههای بیاعتنا به مذهب و نژاد پشتیبانی کنند. اولین قانون فریبکاری این است: تقریبا هر جمله، مطلب یا اتهامی که به اندازه کافی تکرار شده باشد، میتواند قابلپذیرش به نظر برسد. اینترنت باید متحد آزادی و دروازهای برای دانش باشد؛ در برخی موارد، اینطور نیست.
رابرت پکستون مورخ، یکی از کتابهایش را با تاکید روی این مسئله شروع کرده است: «فاشیسم نوآوری سیاسی بزرگ قرن بیستم بود و نیز منشأ بسیاری از دردهای آن.» با گذشت سالها، او و دیگر محققان فهرستی از بسیاری از الزامات فاشیسم و عواملی که آن را دگرگون میکنند تهیه کردهاند. کلاس من در آن روز، وقتی که به انتهای خود نزدیک میشد، در جستوجوی صورتبندی فهرستی از همین الزامات برای فاشیسم بود که قابلمقایسه با فهرستهای دیگر باشد.
بیشتر دانشجوها موافق بودند که فاشیسم یک شکل افراطی از حکومت اقتدارگرا است. شهروندان باید دقیقا همان کاری را بکنند که سرانشان میگویند باید انجام دهند، نه بیشتر و نه کمتر. دکترین این رژیمها به ملیگرایی افراطی و متعصبانه مربوط است. این رژیمها همچنین قرارداد اجتماعی سنتی را وارونه میکنند. به جای اینکه شهروندان قدرت کشور را در دست داشته باشند تا از حقوق خود حفاظت کنند، قدرت نزد سران است و مردم حقی ندارند. تحت حکومت فاشیسم، ماموریت شهروندان خدمتکردن است و کار حکومت حکمرانیکردن.
وقتی کسی از این موضوع صحبت میکند، اغلب نوعی سردرگمی درباره تفاوت بین فاشیسم و برخی مفاهیم مرتبط با اقتدارگرایی، دیکتاتوری، خودکامگی، استبداد، حکومت فردی و غیره به میان میآید. من در مقام یک دانشگاهی ممکن است تلاش کنم در این دام بیفتم اما در نقش یک دیپلمات سابق، اساسا به اعمال توجه میکنم، نه به برچسبها. از نظر من، یک فاشیست کسی است که توسط یک کشور یا یک گروه باقدرت شناختهشده است و مدعی است که از جانب آنها صحبت میکند، توجهی به حقوق دیگران ندارد و مایل است از هر طریق ممکن که لازم باشد – حتی خشونت – بهره بگیرد تا به اهداف خود برسد. در این مفهوم، فاشیست ممکن است مستبد باشد اما مستبد نیازی ندارد که فاشیست باشد.
تفاوت اغلب ممکن است در کسی دیده شود که مورد اعتماد اسلحهها است. در اروپای قرن هفدهم، وقتی که گروه حاکم کاتولیک با گروه حاکم پروتستان نبرد را شروع کرد، آنها بر سر نوشتههای مذهبی با هم میجنگیدند اما توافق کرده بودند که بین هواداران خود اسلحه پخش نکنند و فکر میکردند این کار مطمئنتر از وارد جنگ شدن با ارتش مسلح است. دیکتاتورهای مدرن نیز تمایل دارند نسبت به شهروندان خود محتاط باشند و برای همین است که گارد وفاداران و دیگر واحدهای نظارتی نخبگان را برای کسب اطمینان از امنیت شخصی خود ایجاد میکنند. با این حال، یک فاشیست از جمعیت مردم انتظار دارد که هوای او را داشته باشند. جایی که پادشاهان تلاش میکنند مردم را سرکوب کنند، فاشیستها آنها را بالا میبرند، با این هدف که وقتی نبرد شروع میشود، سربازان پیاده آنها انگیزه داشته باشند و آنها باشند که شلیک را شروع میکنند.
***
فاشیسم در اوایل قرن بیستم ظهور کرد، زمانی که شوروحال روشنفکری و ملیگرایی احیاشده با هم پیوند خوردند و موجب نارضایتی گستردهای از شکست نمایندگی پارلمانی در حرکت همپای انقلاب صنعتی شدند. در دهههای پیش از آن، محققانی مثل توماس مالتوس، هربرت اسپنسر، چارلز داروین و دوست داروین، فرانسیس گالتون، این ایده را تبلیغ میکردند که زندگی یک نبرد دائمی بر سر سازگاری است، با جای کمی برای عقاید و دیدگاهها و هیچ تضمینی هم نیست که بهبود یابد. متفکران تاثیرگذار، از نیچه تا فروید، الزامات یک جهان را برمیشمردند که بهنظر از لنگرگاههای سنتی خود رها شده بود. اعضای انجمن طرفدار حقوق زنان در انگلستان یک فکر انقلابی را مطرح کردند که میگفت زنان نیز حقوقی دارند. رهبران افکار در سیاست و هنر آشکارا درباره امکان بهترشدن گونه انسان از طریق جفتگیری انتخابی صحبت میکردند.
در این میان، ابداعات خیرهکنندهای مثل برق، تلفن، کالسکههای بدون اسب و کشتی بخار، جهان را کوچک کرد و همچنین ابداعاتی نظیر اینها، میلیونها کشاورز و صنعتگر ماهر را بیکار کرد. در هر جایی، مردم در حال حرکت از خانوادههای روستایی پرجمعیت به سوی شهرها بودند و میلیونها اروپایی خود را از حصارها بالا میکشیدند و به سوی اقیانوسها رهسپار میشدند.
برای بسیاری از کسانی که باقی مانده بودند، تعهداتی که از دوران روشنگری و انقلابهای فرانسه و امریکا به جا مانده بود، پوچ و بیارزش بود. تعداد زیادی از مردم نمیتوانستند کار پیدا کنند؛ آنهایی که میتوانستند مورد استثمار قرار میگرفتند یا بعدتر در بازی شطرنج و میدان رزم جنگ جهانی دوم قربانی شدند. با بیاعتباری حکومت فردی یا حکمرانی یک گروه معدود، با زیرسؤالرفتن معنویات و فروپاشی ساختارهای سیاسی قدیمی مثل امپراتوریهای عثمانی و اتریشی - مجارستانی، جنگ شروع شد و جنبشهای فاشیستی رشد کردند. کسانی مثل وودرو ویلسون در امریکا تلاش کردند که ایدهآلگرایی دموکراتیک را پیش ببرند اما این دکترین شکست خورد. او مدعی بود که هر فردی حق دارد حاکمیت مطلق خود را بر زندگی خود داشته باشد اما در دوران پس از جنگ جهانی اول، به جز چند کشور کوچک اروپایی، این اتفاق رخ نداد.
همه این داستانها را میتوان حکایت کرد که چطور فاشیسم در ایتالیا و آلمان ظهور کرد و پیش رفت و شکست خورد. در همه این جنبشها، میتوان عوامگرایی و پوپولیسم را دید. پوپولیسم در امریکا از سال 1890 با تاسیس حزب مردم جدی شد و تاکنون، بارها ظهور کرده و دوباره به اعماق رفته است. شاید آخرین نمونه پوپولیسم را بتوان در پیروزی انتخاباتی ترامپ در سال 2016 دید. گزارش دیدهبان حقوق بشر در سال 2017 نسبت به ظهور خطرناک پوپولیسم در جهان هشدار داد. پوپولیسم گونههای مختلف داردو میتوان ولادیمیر پوتین را هم در سطح جهانی یک نوع پوپولیست در نظر گرفت. دونالد ترامپ یک پوپولیست است با سبک زندگی میلیاردرها و متفاوت از دیگران. در اروپا نیز دولتهای راستگرا پوپولیستهایی را بر سر کار نشانده که میتوانند ظاهری و خصوصیاتی متفاوت داشته باشند اما در اصول با هم مشترک هستند. این پوپولیستها برای آینده دموکراسی میتوانند خطرناک باشند.

نظر خود را بنویسید