آیا زنان لازم است توسعه پیدا کنند؟ آیا زنان در توسعه نقش دارند؟ توسعهیافتگی آنها چه نتایجی برای خودشان و کل جامعه دارد؟ و بالاخره در وضعیت کنونی ایران، چقدر امکان و زمینه توسعه برای زنان فراهم آمده است؟ اینها پرسشهایی است که ممکن است ذهن هرکسی را به خود مشغول کند.
علی مرشدیزاد،جامعهشناس سیاسی/آینده نگر
بدون تردید زنان بهعنوان نیمی از جمعیت هر جامعه میتوانند نقش مهمی در پیشرفت آن جامعه داشته باشند. حضور نداشتن زنان در اجتماع و نپرداختن آنها به فعالیتهای اجتماعی از یک سو باعث تداوم فاصله فرهنگی- اجتماعی آنها با مردان میشود و این ذهنیت را تداوم میبخشد که آنها جنس ضعیف یا جنس دوم هستند. دقیقاً همان ذهنیتی که زمانی در مورد سیاهپوستان وجود داشت. سیاهپوستان در دوره بردهداری از تمامی امتیازات محروم بودند و عهدهدار کارهای پست میشدند. این امر این ذهنیت را در میان جامعه به وجود آورده بود که فرد سیاهپوست در ذات و سرشت خود فاقد توانایی زندگی همسطح و همشأن با سایر مردم جامعه است. امروزه میدانیم چنین باوری هیچ بنیانی ندارد. دور بودن سیاهپوستان از اجتماع آنها را نسبت به جامعه بیگانه ساخته بود و لازم بود فرصتی به آنها داده شود تا بهتدریج تواناییهای خود را بروز دهند.
از سوی دیگر، زنان تربیتکنندگان فرزندان و نسلهای هر جامعهاند. بخش قابلملاحظهای از حیات تعلیم و تربیت افراد در حساسترین لحظات یادگیری در خانه میگذرد. مادران در مقایسه با پدران تماس بیشتری با فرزندان دارند. هرقدر که آنها از آموزش بیشتر و بهتری بهرهمند باشند، میتوانند فرزندانی مستعدتر تحویل جامعه دهند. تحقیقی در سال 2014 توسط ساندرا تنگ روانشناس دانشگاه میشیگان انجامشده است که نشان میدهد مادرانی که تحصیلات دبیرستانی یا دانشگاهی خود را به پایان رساندهاند، فرزندانی تربیت میکنند که آنها نیز تحصیلات خود را به پایان میبرند. این تحقیق نشان داد که داشتن تحصیلات موفق و نیز اشتیاق به کسب موفقیت والدین در موفق بودن فرزندان در آینده دخیل است.
حضور زنان در اجتماع باعث میشود بتوانند نیازهای خود را مدیریت کنند. در جوامعی دینی مثل جامعه ایران این امر ضرورتی مضاعف دارد. زمانی که طالبان قدرت را در افغانستان در اختیار داشتند، دور باطلی را در ارتباط با زنان رقمزده بودند. آنان تحصیل زنان را ناپسند، غیراسلامی و حرام میدانستند. در دوره حکومت آنها دختران از تحصیل محروم شدند، چراکه طالبان معتقد بودند وظیفه زن شوهرداری و خانهداری است. از دیدگاه طالبان قلم در دست گرفتن زنان موجب قهر خداوند بود. عجیب اینکه این گروه از طرف دیگر رفتن زنان نزد پزشک مرد را نیز حتی برای بیماریهایی عادی جایز نمیدانستند. پرسشی که مطرح بود این بود که اگر زنان درس نخوانند، پزشک زن وجود نخواهد داشت. در هنگامیکه زنان مجاز به مراجعه به پزشک مرد نیستند، چگونه باید درمان شوند؟ زنان در نزد طالبان جنس فراموششده بودند.
اگر تاریخ را واکاویم خواهیم دید که نخستین مطالبات جنبش زنان در اعتراض به ابعاد مردسالارانه مندرج در اعلامیه حقوق بشر در سال 1789 در فرانسه بود. ولی اگر بخواهیم نگاه تیزبینانهتری به این موضوع داشته باشیم، اعتراض زنان محصول چند وضعیت همزمان بود. از یک طرف شهرنشینی و صنعتی شدن و کار در کارخانه باعث شد که محیط کار از محیط زندگی منفک شود. تا قبل از آن پیوندی میان این دو برقرار بود و مثلاً تمامی خانواده در کار کشاورزی مشارکت داشتند و زنان احساس نمیکردند در داخل خانه محصورشدهاند. صنعتی شدن مردان را به کارخانهها برد و زنان در خانه تنها با پرداختن به کار منزل احساس کردند کنار گذاشته شدهاند. از طرف دیگر، شکلگیری جنبشهای کارگری و سندیکایی در همین دوران الگویی را برای مبارزه در اختیار زنان قرار داد.
شاهبیت خواستههای زنان از آن زمان تاکنون این بوده است: «برابری با مردان در حوزهها و امور مختلف اجتماعی». این برابری در دوران مختلف مصداقهای متفاوتی پیداکرده است. اگر در آن زمان تأکید بر برابری در حق اشتغال و داشتن شرایط کاری برابر بود، بعداً تا به امروز مصداقهای دیگری نیز مطرحشده است که از جمله آنها برابری در داشتن حق رأی، برابری در تصدی مناصب مختلف، برابری در ارث، برابری در حق طلاق، برابری در حق حضانت فرزندان،... و بهطورکلی در دوره معاصر، داشتن هویتی برابر با مردان بوده است. اگر این فرآیند را مورد ارزیابی قرار دهیم، میپذیریم که زنان در طی این حدود دو قرن و نیم دستاوردهایی داشتهاند. حضور زنان در مناصب سیاسی مختلف و بهعنوان روسای برخی کشورها، و تصاویر پارلمانهای مختلف جهان که بخشی از اعضای آن را زنان تشکیل میدهند، شاهدی بر این پیشرفت است. اگرچه هنوز تا رسیدن به وضع مطلوب راه در پیش است و هنوز برخی از کشورها راه طولانیتری در مقایسه با ديگران برای رسیدن به این وضعیت دارند، ولی این تغییرات خود موجب امیدواری است.
جنبش زنان در ایران را باید محصول بیداری بهوجودآمده در آستانه انقلاب مشروطیت دانست. مدارس جدیدی که میرزا حسن رشدیه تأسیس کرد، فقط مردان را تحت تأثیر قرار نداد. بهتدریج آموزش جدید به دختران نیز تسری یافت و خانوادههایی، عمدتاً از طبقات بالا توانستند فرزندان دختر خود را در این آگاهیهای عصر مدرن شریک کنند. زنان از لاک آموزشهای سنتی بیرون آمدند. نخستین سازمانهای زنان بعد از انقلاب مشروطیت شکل گرفتند و علاوه بر تهران، در شهرهای دیگری مانند اصفهان، رشت و شیراز به فعالیت پرداختند. از میان نخستین سازمانهای زنان، میتوان از انجمن حریت نسوان، مجمع انقلابی نسوان، جمعیت پیک سعادت نسوان، و جمعیت نسوان وطنخواه نام برد. این انجمنها توسط زنانی از خانوادههای متوسط به بالا و سرشناس مانند خانواده اسکندری (محترم اسکندری)، خانواده دولتآبادی (صدیقه دولتآبادی) و... تأسیس شدند. به همین ترتیب نشریاتی نیز از سوی زنان تأسیس شد که نشاندهنده پویایی زنان در این دوره است.
مهمترین خواستههای زنان در این دوره، برخورداری از حق آموزش برابر و تأسیس مدارس دخترانه بود، حقی که هنوز بهصورت فراگیر در کشور در اختیار زنان قرار نداشت و قشرهای سنتی به شدت با آن مخالف بودند. اگرچه جنبش زنان در ابتدای عصر مشروطه چنین فعالیتهایی را رقم زد و خوش درخشید، ولی دولت مستعجل بود و با ورود به دوره پهلوی، در دوره پهلوی اول شاهد محدودیت فعالیت این انجمنها و سازمانها، همانند سایر گروهها و احزاب سیاسی هستیم. در دوره سلطنت محمدرضاشاه نیز فعالیتهای سازمانهای زنان و بهطورکلی جنبش زنان در اختیار دولت قرار گرفت و دولت خود با تشکیل سازمانهایی و سازمان دادن فعالیت زنان، عهدهدار چنین فعالیتهایی شد و بهنوعی این فعالیتها را جنبشزدایی کرد. بدین ترتیب، در این دوره جنبش چشمگیری از سوی زنان مشاهده نمیشود.
در مورد دوره بعد از انقلاب مایلم بحث خود را با نگاه به یک مقاله آغاز کنم. والنتین مقدم در مقالهای با عنوان «جنسیت و انقلابها» که در کتاب «مطالعاتی نظری، تطبیقی و تاریخی در باب انقلابها» به گردآوری جک گلدستن آمده است، دو نوع انقلاب را از منظر نوع نگاه به زنان از هم متمایز میکند: یکی مدل مدرنساز یا انقلابهای رهاییبخش و دیگری مدل مردسالارانه یا انقلابهای زن در خانواده. وی در این مقاله، بهعنوانمثال انقلاب فرانسه را در زمره انقلابهای مردسالارانهای میداند که زنان را به درون خانه هدایت کرد و در مقابل، انقلاب روسیه را انقلابی مدرنساز و رهاییبخش محسوب میکند. انقلاب اسلامی ایران نیز از نظر وی یک انقلاب زن در خانواده است که باعث شد زنان «خانهنشین» شوند.
مایلم این نگاه را بهگونهای به چالش بکشم. برای تمهید بحث این گزاره مقدماتی را ذکر میکنم که در مورد پدیدههای اجتماعی علاوه بر ایدئولوژیها و باورها باید به آنچه درصحنه واقعی اتفاق افتاده نیز نظر داشت. در این صورت میتوانیم تصویر را با جزئیات بیشتری ببینیم و صرفاً آن را در قالب کلیشه مدنظر قرار ندهیم. در این صورت میتوانیم ببینیم انقلاب اسلامی و ایدئولوژی انقلابی در چه حوزههایی زن را به درون خانواده برده و در چه حوزههایی نقش رهاییبخش ایفا کرده است. تردیدی نیست که ایدئولوژی انقلاب اسلامی در درجه نخست زن را تربیتکننده فرزندان میبیند و برای او نقشی درون خانواده قائيل است. این مطلب را کراراً از زبان مبلغان رسمی و نیز از رسانه ملی شنیدهایم، ولی من معتقد به برخی تأثیرات جانبی و ناخواسته انقلاب اسلامی هستم که بهنوبه خود بسیار دارای اهمیت بوده است.
بهعنوانمثال، انقلاب اسلامی باعث آشتی مردم (مشخصاً مذهبیها) با رسانههایی مانند رادیو، تلویزیون و سینما شد. این اتفاق جز با وقوع انقلابی دینی نمیتوانست بیفتد. تا پیش از آن، تلویزیون حرام بود و در بسیاری از خانهها وجود نداشت. با وقوع انقلاب اسلامی، مردم با تلویزیون و رادیو آشتی کردند و پذیرفتند به سینما بروند. اندیشمندان نوسازی میگویند روند نوسازی غیرقابل بازگشت است. یعنی دیگر بههیچعنوان تلویزیون و رسانه از خانهها حذف نخواهد شد. این اتفاق در مورد موسیقی هم افتاد و تمام تلاشها برای جدا کردن مورد موسیقی بینتیجه مانده است.
در ارتباط با موضوع بحث ما، این تأثیر جانبی انقلاب اسلامی در زنان نیز قابلتوجه است و باعث میشود ادعای مقدم را حداقل بهطور کامل نپذیریم. انقلاب اسلامی باعث شد که صحنه فعالیتهای اجتماعی (نظام بوروکراسی، نظام آموزشی شامل دبیرستانها و دانشگاهها و سایر حوزهها) به فضایی امن برای خانوادههای مذهبی تبدیل شود. این امر باعث شد بسیاری از خانوادههایی که تا قبل از آن حتی فرزندان دختر خود را از تحصیلات عالی بازمیداشتند، اجازه دهند دختران به دانشگاه بروند و ادامه تحصیل دهند و حتی در نظام اداری به کار مشغول شوند. همین امر انفجاری از درخواست تحصیل و اشتغال را در میان زنان پدید آورد که در دوره پهلوی بدینصورت سابقه نداشت. این تأثیر جانبی بسیار دارای اهمیت است و زنان را وارد عرصه اجتماعی کرده است. و طبیعی است در دید بلندمدت تأثیرات جدی بعدی به دنبال خواهد داشت. بنابراین با این استدلال، من معتقدم انقلاب اسلامی را باید از انقلابهای بینابین در نظر گرفت.
نظر خود را بنویسید