چطور اروپاییهای ورشکسته بعد از جنگ تسلیم تنها کشور دارای مازاد شدند
در ميانه تابستان در كمپ ديويد بود كه وزیر خزانهداري ريچارد نيكسون و فرماندار سابق ايالت تگزاس، جان كانلي، رئيسجمهور را متقاعد كرد كه شوك ناگوار نيكسون را به رهبران از همهجا بيخبر اروپا وارد كند. در يك پايان هفته مهم كه به مشاوره با مشاوران كليدي گذشت، رئيسجمهور نيكسون تصميم گرفت كه يك اعلاميه را به طور زنده از تلويزيون بخواند: نظام پولي جهاني كه امريكا طراحي كرده بود و از پايان جنگ جهاني دوم پرورش يافته بود، در يك سقوط بزرگ فروپاشيده بود. تقويم روز يكشنبه 15 اوت 1971 را نشان ميداد.
چند ساعت بعد از پيام تلويزيوني رئيسجمهور، درست در نيمهشب، يك هواپيماي حملونقل نظامي از پايگاه نظامي نيروي هوايي به مقصد اروپا حركت كرد. در هواپيما، پل ولكر، معاون كانلي، سخت مشتاق مواجهه با وزراي امور مالي اروپايي بود كه آن موقع از فرط عصبانيت در شرف فروپاشي عصبي بودند. در اين ميان، كانلي خودش در حال آماده كردن يك بيانيه بود براي كشور پيش از اينكه براي گفتن اينكه «بازي تمام شد» به نخستوزيران، صدراعظمها و رؤساي جمهور دماغ سربالاي اروپايي به اروپا سفر كند. واشنگتن آماده بود كه دوشاخه برق خود را از پريز نظام مالي جهاني بكشد؛ نظامي كه در سال 1944 طراحي شده بود و تا آن موقع خيلي خوب رشد كرده بود.
در حالي كه ولكر با وزراي اقتصادي اروپايي و بانكداران در لندن و پاريس دست و پنجه نرم ميكرد و سعي ميكرد كه اعصاب آنها را آرام كند، كانلي يك پيام رك و پوستكندهتر، دوستانهتر و شخصيتر را به سران دولتهاي اروپايي ابلاغ ميكرد. در عمل، آنچه او ميگفت اين بود: «آقايان، سالها شما پيشكاري نظام مالي جهاني بعد از جنگ جهاني توسط ما را حقير شمردهايد؛ همان نظامي كه ما ايجاد كرديم تا به شما كمك كنيم از خاكسترهاي آتشي كه خودتان درست كرده بوديد بلند شويد. شما روح و قواعد آزادي تا خشونت را احساس كرديد. شما فكر كرديد كه ما با وجود خرابكاري و تقصيرهايي كه داشتيد به اين وضعيت ادامه ميدهيم. اما اشتباه ميكرديد. روز يكشنبه، رئيسجمهور نيكسون يك خط مرز بين دلار ما و واحد پولي شما كشيد. اجازه بدهيد ببينيم اين مرزكشي چطور براي شما كار خواهد كرد. حدس من اين است كه واحدهاي پولي شما از كشتي مستحكم دلار بر روي قايقهاي نجات سوار خواهند شد و در درياي متلاطمي شناور خواهند شد كه براي آن ساخته نشدهاند و در نهايت به يكديگر برخورد خواهند كرد و به مقصد نخواهند رسيد.»
و در يك عبارت كه همچنان امروز هم در سراسر اروپا طنينش شنيده ميشود، او حرف خود را به طرزي دردناك و وحشيانه جمع بندي كرد: «آقايان، دلار واحد پولي ماست. و از حالا به بعد، مشكل شما خواهد بود.» رهبران اروپايي فورا جاذبه وضعيت خود را درك كردند. آنها به سرعت با يك حركت غيرارادي مثل واكنش زانويي كه چكش ميخورد واكنش نشان دادند؛ همان واكنشي كه آنها را از يك خطا به خطاي بعدي هدايت كرد و چهل سال بعدتر در وضعيت كنوني اروپا نيز عواقب آن مشاهده ميشود. در سال 2010، اروپا با عواقب اين چهل سال اشتباهات روي هم انباشتهشده رخ به رخ شد. اين بحران واحد پولي مشترك را كه اكنون به عنوان يورو شناخته ميشود ميتوان در اشتباهات مربوط به وقايع سال 1971 رصد كرد؛ زماني كه اروپا به وسيله نيكسون، كانلي و ولكر از منطقه به اصطلاح دلار بيرون انداخته شد. كمدي اشتباهاتي كه رهبران اروپايي در واكنش به بحران يورو پس از سال 2010 مرتكب شدند نيز به واكنش مضحك اروپا به شوك نيكسون شباهت داشت. اين لحظه يك لحظه حياتي در تاريخ است كه فصل اول اين كتاب را پر كرده است.
سابقه طولاني تلاش براي رهايي
نيكسون به فلسفه خام كانلي رضايت نداد. البته فلسفه كانلي به آن خامي كه او دوست داشت به نظر بيايد هم نبود. نظام مالي جهاني بعد از جنگ جهاني دوم كه نيكسون قصد داشت به زبالهدان تاريخ بيندازد مثل بدنه يك كشتي چوبي در حال غژغژ كردن بود كه به وسيله هژموني امريكا بعد از جنگ در حال غرق شدن بود. ليندون جانسون، رئيسجمهور قبل از نيكسون، و همكار و همرأي سياسي كانلي، نيز دريافته بود كه نظام مالي بعد از جنگ جهاني دوم كه به وسيله امريكا طراحي شده بود نميتوانست ادامه پيدا كند. جانسون در بحثي كه در سال 1966 با فرانسيس بيتور، معاون مشاور امنيت ملياش، داشت اعلام آمادگي كرد كه حاضر است به اين نظام و رابطه مستقيم بين دلار و ارزش طلا كه نظام جهاني به آن وابسته است پايان ببخشد: «من ارزش اقتصاد امريكا را پايين نخواهم آورد، سياست خارجي خود را تحت فشار نخواهم گذاشت و طرفدار صنايع داخلي نخواهم شد تنها به اين دليل كه بتوانيم طلا را از فرانسويها اونسي 35 دلار بخريم.»
با اين حال جانسون، پريشان از برنامه «جامعه بزرگ»اش و تشدید جنگ ويتنام و بيميلياش به تخريب نظامي جهاني كه دولت فرانكلين روزولت با نام «نيو ديل» دو دهه قبلتر ايجاد كرده بود، به اين نظام پولي اجازه داد كه به راه خود ادامه بدهد. نيكسون نيز آن موقع در كاخ سفيد تلاش كرد كه اجراي امري اجتنابناپذير را عقب بيندازد. حتي با اينكه تيم سياستگذاران او بيشازپيش به اين ديدگاه ميرسيدند كه نظام مالي جهاني شكست خورده است، هشدارهاي آنان به تنهايي براي متقاعد كردن نيكسون به دادن شوك به رهبران گيج و منگ اروپايي کفاف نمیداد.
در واقع، همانطور كه در ادامه خواهيم ديد، چندين حركت قابلتوجه به وسيله فرانسويها، آلمانيها و انگليسيها بين سالهاي 1968 تا 1971 صورت گرفت كه دست او را باز گذاشت. چالشهاي غيرمحتاطانهاي در مديريت امريكا بر سرمايهداري جهاني وجود داشت كه به كانلي و دستيارش اين فرصت را داد كه روي رئيسجمهور اين تاثير را بگذارند كه هيچ جايگزين ديگري نيست: او بايد نظام مالي جهاني را كه به نام «برتون وودز» شناخته ميشد دور ميانداخت و اروپا را با آن تنها ميگذاشت. آيا وضعيت فرقي كرده بود؟ تا سال 1971 هركسي دريافته بود كه نظام مالي جهاني برتون وودز در دوران بعد از جنگ جهاني به وسيله نيروهاي اقتصادي قدرتمند فراتر از كنترل امريكا يا اروپا تضعيف شده است. خطاي اروپا اين بود كه به جاي جستوجوي اصلاح در نظام معيوبش با مذاكره، رهبرانش به دستي ضعيف در مقابل نيروهاي تهاجمي بزرگي بيش از اندازه بها دادند. اكنون بايد با عواقب كاري كه كرده بودند مواجه ميشدند. و اروپا صدمه ديد. در واقع، اروپا هنوز هم در حال صدمه ديدن از اين وضعيت است، از دوبلين تا آتن و از ليسبون تا هلسينكي.
ايدهاي ساده براي اروپايي مصيبتزده
نظام مالياي كه رئيسجمهور نيكسون آن را در سال 1971 از كار انداخت، ژوئيه 1944 در سالن كنفرانس هتل «مانت واشنگتن» در شهر «برتون وودز» نيوهمپشاير متولد شد. اين توافق با خون و فولاد در اروپا و اقيانوسيه قالبریزی شده بود. كنفرانس «برتون وودز» تنها ظرف سه هفته حاصل شد و پر از مصيبت و مجموعهاي از اتفاقات هولناك بود. طي روزهايي كه كنفرانس در جريان بود، «ارتش سرخ» مينسك را با هزينه انساني عظيمي آزاد كرد، نيروي هوايي امريكا براي اولين بار از سال 1942 توكيو را به شدت بمباران كرد، ارتش الجزاير به پيروزيهايي رسيده بود و راكتهاي وي- ا با نامهرباني روي سر لندن ريخته ميشد. در 20 ژوئيه، يك روز قبل از اينكه توافق «برتون وودز» با موفقيت كامل شود، كلاوس فون اشتافنبرگ با يك دسيسه به تلاش براي ترور هيتلر دست زد. حتي با اينكه دسيسهچينان موفق به اين كار نشدند اما بخت بد دست از هيتلر برنداشت. ژوئيه 1944 بدون شك زماني درست براي متفقين بود تا نظم امور در دوران بعد از جنگ را طراحي كنند.
نمايندگان از چهل كشور متفق با سري مشغول از درگيريهاي درون خانههايشان و با نبود اطمينان چشمگير درباره موقعيتشان در نظم پس از جنگ، در كنفرانس شركت كرده بودند و طي سه هفته چكش توافق مالي مهمي را روي ميز زدند. به لطف ساكت شدن سلاحها در اروپا و قبل از اينكه اتحاد جماهير شوروي نقشي در ماجرا به دست بگيرد، كساني كه در «برتون وودز» جمع شده بودند دريافته بودند كه امريكا تقريبا نقشي تاريخي را در سرمايهداري جهاني به ارث برده است. در افتتاحيه اين جشن، در اول ژوئيه 1944، رئيسجمهور روزولت اعلام كرد كه دولت او هرگونه نشانهاي از انزواي امريكا را كنار خواهد گذاشت؛ او اعلام كرد: «سلامت اقتصادي هر كشور به درستي محل نگراني تمام همسايگان دور و نزديك آن است.» روشن بود كه امریکا، تنها كشوري (شايد در كنار سوئيس) كه نظام مالياش دستنخورده از جنگ بيرون آمده بود، صنايعش رشد كرده بود و داراي مازاد تجاري سالم بود، قصد داشت كه دنياي صدمهخورده از جنگ را زير بال و پر خود بگيرد.
يكي از تلفات جنگ اروپا پول بود. نمايندگان رژيم نازي در كشورهاي اشغالشده، ارز محلي بسيار زيادي براي حمايت از قواي كشورهاي محور چاپ كرده بودند، تا جايي كه ارزش اين پولها حتي به اندازه هزينه چاپ آنها نبود. حتي در كشورهايي كه از اشغال درآمده بودند، مثل بريتانيا، هزينههاي جنگ و سقوط تجارت به حدي بود كه پول ملي را بيارزش كرده بود، دستكم در حوزه تجارت بينالمللي. خلاصه اينكه دلار سبز تنها واحد پولي بود كه سرپا باقي مانده بود و توانايي اين را داشت كه تجارت جهاني را راه بيندازد. واشنگتن فهميده بود كه اولين وظيفهاش، كه زماني ارتش آلمان تلاش كرده بود آن را شكست دهد، اين است كه اروپا را احيا كند. البته انجام اين كار به سادگي حرف زدن دربارهاش نبود. با ميزان طلايي كه در اروپا خرج شده يا به سرقت رفته بود، با كارخانهها و زيرساختهايش كه نابود شده بود، با وضعيت غيرانساني كه براي پناهجويان و آوارههاي اين قاره درست شده بود، اروپا به شدت نيازمند پول تازه بود. چيزي بايد به اين اسكناسهاي جديد ارزش ميداد. اين اسكناس چيزي نبود جز دلار. در انتهاي جنگ، امريكا اسكناس سبز خود را با كشورهاي اروپايي به اشتراك گذاشت و اين قاره را زير چتر ژئوپليتيك خود گرفت.
در عمل، اين واحدهاي احياشده پولي اروپايي به وسيله دلار با نرخ تبديل ثابت مورد حمايت قرار گرفت كه معنياش اين بود كه تعداد مشخصي از مارك آلمان، فرانك فرانسه، پوند بريتانيا يا حتي دراخماي يونان، به اندازه ثابتي دلار ارزش داشت. اين دلار بود كه ارزش جهاني پول جديد اروپا را به طور پايداري تضمين ميكرد. آيا اين كار ارزش دلار را تضعيف نميكرد؟ اگر دلار تكيهگاهي براي واحد پولي جديد اروپايي باشد، چه چيزي زيربناي ارزش خود دلار را تشكيل ميداد؟ با استفاده از سنت ديرينه گره زدن پول كاغذي به فلزات گرانبها كه هيچ كيمياگري نميتواند آن را انجام دهد، جواب اين است كه امريكا ميتوانست يك نرخ تبادل ثابت و قابليت تبديل كامل را بين دلار و طلا كه در خزانه فدرال رزرو در نيويورك يا به همان اندازه در فورت ناكس نگه داشته ميشد تضمين كند.
اين يك ايده ساده براي يك دنياي ساده بود؛ دارنده يك تعداد مشخص دلار (در نهايت رقم 35 دلار انتخاب شد) اين امكان را داشت كه يك اونس طلا از طلاهاي تحت مالكيت ايالات متحده را طلب كند، بدون در نظر گرفتن اينكه دارنده دلار چه مليتي دارد يا در كجاي كره زمين قرار دارد. همچنين تضمين شده بود كه دارنده ميزان ديگري از پولهاي جديد اروپايي ميزان مشخصي دلار دريافت كند؛ همان دلاري كه در ازاي آن، تضمين شده بود كه به طلاهاي امريكا دسترسي داشته باشد. اساسا، اسكناسهاي سبزرنگ دلار به تضمينكننده ارزها در نظام مالي جديد جهاني تبديل شد كه به طرز پرزرقوبرقي در قالب نظام «برتون وودز» پذيرفته شده بود.
بلند شدن مريد روي دست استاد
در مذاكرات «برتون وودز»، هري دكستر وايت نماينده رئيسجمهور روزولت بود؛ يك اقتصاددان كه خدمات عمومي را زير علم «نيو ديل» روزولت برد. «نیو دیل» به برنامه اقتصادی و اجتماعی روزولت بعد از بروز رکود بزرگ در ۱۹۲۹ اطلاق میشود كه دخالت دولت در اقتصاد برای خروج از بحران وخیم سرمایهداری و دمیدن جان تاره به زیرساختهای این نظام بود. بلافاصله پس از پیروزی روزولت در انتخابات سال ۱۹۳۲، دولت فدرال برنامههای اصلاحی خود را آغاز کرد که به تحولات عظیم اقتصادی و اجتماعی در جامعه امریکا انجامید. كساني مثل وايت در دهه 1930، بعد از سقوط بازارهاي مالي و وقوع ركود بزرگ، اولين تجربههاي خود را داشتند و دندانهاي خود را تيز كردند. بلندپروازي آنها اين بود كه با محروميت و نااميدي به وسيله تقويت نهادهاي موجود دولت فدرال و ايجاد نهادهاي جديد به مقابله برخيزند تا جلوي امكان تحقق يك سال 1929 جديد را بگيرند. «برتون وودز» به شخص وايت اين فرصت را داد كه برنامه «نيو ديل» را وارد خيمه جهاني كند. ماموريت او براي كنفرانس «برتون وودز» چيزي كمتر از طراحي يك نظام مالي باثبات، قابلاعتماد و جهانشمول براي دوران بعد از جنگ نداشت. به طور همزمان، ماموريت وايت مستلزم اين بود كه به طور موقت جلوي اروپاييان بلندپروازي را كه واشنگتن انتظار داشت به سمت منحرف كردن طراحي نظام مالي جهاني به نفع خود حركت كنند بگيرد.
اقتصاد مورد علاقه وايت در دهه 1930 به شدت تحت تاثير نوشتههاي اقتصاددان دانشگاه كمبريج، جان مينارد كينز، بود. در يك اتفاق تصادفي دلپذير، يكي از اروپايياني كه وايت در «برتون وودز» با او مواجه شد كسي نبود جز خود جان مينارد كينز كه به وسيله دولت متحد زمان جنگ وينستون چرچيل كه آخرين امپراتوري در حال محو شدن اروپا را به نمايش ميگذاشت به «برتون وودز» فرستاده شده بود. كينز حتي قبل از اينكه وارد امريكا شود به خوبي برنامهريزيهاي خود را انجام داده بود. پذيرش حرفهاي او مثل تيغي تيز بود كه نيروهاي اقتصادياي را كه باعث ركود بزرگ شده بود برميشمرد. او تلاش ميكرد برنامههاي احياي اقتصاد جهاني را به ديگران بقبولاند و توان يك شاعر براي بيان كلمات و مهارت يك داستاننويس براي روايت را به نمايش ميگذاشت. تنها كسي در كنفرانس «برتون وودز» كه توانست حرف او را نپذيرد و روي نظام جهاني جديد مورد نظر او مهر تاييد نزند، مريد امريكايي او، هري دكستر وايت، بود. به خوبي روشن بود كه چرا وايت اين كار را كرد.
پيشنهاد كينز مالامال بود از قدرت هوشمندي. وايت لبالب بود از قدرتي كه در قوه اقتصادي و نظامي امريكا ریشه داشت. كينز طرفدار يك نظام جهاني بود كه سرمايهداري را براي مدتي طولاني ميتوانست به ثبات برساند. ماموريت وايت اين بود كه يك نظام ثابت با قوت نويافته امريكا را پيش براند اما اين نظام تا زماني معتبر بماند كه برتري امريكا در آن حفظ شود. مطمئنا اجتنابناپذير بود كه دو مرد با هم جدال داشته باشند و وايت برنده ميشد، حتي اگر كينز موفق ميشد از هر منظر تئوريكي حرفهاي خودش را به اثبات برساند. در ژوئيه 1944، با توجه به اینکه نيروهاي امريكايي هم در اروپا هم در آسياي شرقي به پيشرفتهايي دست پيدا كرده بودند و نیز اينكه بقيه دنيا به امريكا مقروض بود، كينز در قالب مردي شكستخورده به لندن برگشت و از بحث درباره هرگونه جزئيات توافقي كه در نهايت به نفع امريكا بود يا بحث درباره طرحش كه وايت آن را در سطل زباله هتل مانت واشنگتن انداخت، امتناع كرد. خلاصه اينكه بعد از اينكه كينز باقيمانده انرژي خود را صرف يك دور مذاكرات ديگر با امريكاييها در كنفرانسي در ساواناي گرجستان كرد، اين بار ناچار شد كه وامهاي عظيم دوران جنگ بريتانيا را روي كاغذ فهرست كند. كار اصلا خوب پيش نميرفت. طي مذاكرات كه كينز آن را يك «جهنم» توصيف كرد، اولين حمله قلبي او اتفاق افتاد. به زودي، بعد از بازگشت او به انگلستان، در سن 62 سالگي، يك حمله قلبي ديگر به زندگي او پايان داد.
قدرتمند ميتواند و ضعيف صدمه ميبيند
چهل سال بعد، در سال 1988، حين نگاه كردن به يادداشتها و كتابهاي كينز در كينگز كالج در كمبريج، توجه من به يك نسخه از كتاب «جنگ پلوپونزی» نوشته توسيديد جلب شد كه مربوط به يونان باستان بود. سريع آن را برداشتم و صفحاتش را مرور كردم. زير يك جمله مشهور با مداد خط كشيده شده بود كه يك ژنرال قدرتمند آتني شرح ميداد كه چرا «حق» تنها مربوط به «برابري در قدرت» است و به همين دليل از آن بهرهمند ميشوند. به همين دليل است كه «قدرتمند در واقع آنچه را كه ميتواند انجام ميدهد و ضعيف آنطور كه بايد صدمه ميبيند».
اين كلمات طي بهار سال 2015 در سر من زنگ ميخوردند چراكه با وامدهندگان يونان و قصد آنها براي معدوم كردن دولت ما مواجه شده بودم. مطمئنم كه در سر كينز نيز وقتي كه در «برتون وودز» بود همين كلمات زنگ ميخورد. در داستان جنگ اسپارتيها و آتنيها، وقتي كه قوم مليانز از اسپارت بر آتنيها پيروز شدند، گفته ميشد كه بايد به آتنيها اجازه داد كه به اندازه قدرت محدودي كه دارند رشد كنند و همه توان آنها را در هم نشكست. بعد از جنگ بزرگ در سال 1919، كينز از منطق مشابه يونان باستان براي هشدار دادن به متفقين پيروز استفاده كرد و گفت كه قرارداد انتقامجويانه ورساي كه عليه آلمان شكستخورده اعمال شده بود، يك بومرنگ تهديدآميز است كه بازخواهد گشت و پايههاي منافع آنها را درهم خواهد شكست و اين البته همان چيزي بود كه بعد از قرارداد ورساي به وجود آمد؛ اين قرارداد باعث يك بحران اقتصادي در آلمان شد كه آدولف هيتلر را به قدرت رساند. شايد كلمات قوم مليانز در يونان قديم نشان بدهد كه چطور در ميانه دهه 1960 نظام «برتون وودز» كه وايت آن را پيش برده بود، در مقابل پيشنهاد بهتر كينز، شروع به متوقف شدن كرد. البته آن موقع ديگر خيلي دير شده بود تا كار زيادي براي آن انجام شود. «برتون وودز» به پايان خود رسيده بود و شوك نيكسون به سادگي نشاندهنده ناكارآمدياي بود كه مقامات امريكايي را به واقعيتهاي جديد و ناخوشايندي ميكشاند كه در تضادي شديد با همتايان اروپايي آنها بود؛ اروپايياني كه تا زماني به هر اندازه ممكن طولاني به يك پروژه شكستخورده آويخته بودند.
وقتي كه شوك نيكسون اعمال شد، برخلاف يونانيان باستان، اينطور به ماجرا نگاه ميشد كه امريكا از دنگوفنگ هژموني بلامنازع خود، دستكم تا سال 2008، بهرهمند شود. اساسا اين چيزي بود كه جان كانلي به رئيسجمهورش پيشنهاد داده بود؛ ترتيب آنها را بده قبل از اينكه ترتيبت را بدهند. در نتيجه، اروپا و ژاپن به طرز بدي ترتيبشان داده شده بود اما اين پروژه سياسي امريكاييها بود كه پيشنهاد كينز را در سال 1944 به كنار رانده بودند. مسلما، بعد از 1965، طرفداران «نيو ديل» و جانشينان آنها هر نبرد داخلي را عليه جمهوريخواهان تازهزندهشده باختند. شكست خفتبار آنها براي احياي روح «نيو ديل»، حتي به وسيله رؤساي جمهوري دموكراتي كه شايد ميخواستهاند آن را احيا كنند (مثل جيمي كارتر، بيل كلينتون، باراك اوباما) را به طور قطع ميتوان تا كنار گذاشتن پيشنهاد كينز در سال 1944 دنبال كرد.
كسري و مازاد نامتقارن
اساس پيشنهاد كينز بينالملليگرا و چندجانبه بود. اين پيشنهاد داراي پيشزمينه تاريخي بود (صدمه سال 1929 به والاستريت) و از نظر تئوريك براي هركسي به شدت واضح بود، البته به جز حرفهايترين اقتصاددانان: سرمايهداري جهاني به طور بنيادين با اقتصاد منزوي رابينسون كروزوئهاي فرق داشت. يك اقتصاد بسته و خودبسنده، مثل آنچه كه از رابينسون كروزوئه در ادبيات ميدانيم، يا شايد در كره جنوبي امروز، شايد فقير، منزوي يا غيردموكراتيك باشد اما دستكم فارغ از مشكلاتي است كه به وسيله ديگر اقتصادها با كسري بودجه يا مازاد تجاري خارجي ايجاد شده است. برعكس، همه اقتصادهاي مدرن ميتوانند انتظار داشته باشند كه در رابطه با ديگر اقتصادها باشند و به علاوه، آنها ميتوانند انتظار داشته باشند كه اين روابط تقريبا همه غيرمتقارن باشند. به يونان فكر كنيد كه وابسته به آلمان است، به آريزونا وابسته به كاليفرنياي همسايهاش، انگلند شمالي و ولز وابسته به منطقه بزرگتر لندن يا امریکای وابسته به چين. همه اينها مواردي از عدم توازن در اقتصادهايي با بنيه عظيم است. خلاصه اينكه عدم توازن يك هنجار است و هيچوقت يك استثنا نيست.
در سال 1944، كينز از چشم يك دولت وحشتزده اروپايي، متقاعد شد كه هيچ جايگزيني براي يك رژيم اقتصادي با نرخ تبادل ثابت ارز كه به شدت به دلار متكي است وجود ندارد. با اين حال، گرچه دلاري كردن اروپا يك مشكل را حل ميكرد، يك نظام اقتصادي با نرخ تبادل ارز ثابت بدبياريهاي ديگري را در طول راه ايجاد ميكرد. كينز پيشبيني كرد كه اين بدبياريها باعث ميشود اين عدم توازن رشد كند و سرانجام تاثير وحشتناكي ابتدا روي كشورهاي داراي كسري و بعد روي همه كشورها خواهد داشت. منطق او در اينكه ميگفت چرا نرخ ثابت مبادله ارز بيثباتي را در كشورهاي داراي مازاد و نيز كشورهاي داراي كسري به وجود ميآورد، به طور مستقيم ريشه در تجربه اتفاقاتي داشت كه با ركود بزرگ در سال 1929 شروع شده بود؛ اتفاقاتي كه طرفداران «نيو ديل» به خوبي از آنها آگاه بودند.
همان طور كه بدهي يك نفر دارايي يك نفر ديگر به شمار ميرود، كسري يك كشور نيز مازاد يك كشور ديگر محسوب ميشود. در يك دنياي نامتقارن، پولي كه اقتصادهاي داراي مازاد از فروش كالا به اقتصادهاي داراي كسري كه بيشتر از خريد كالا از اين كشورهاست روي هم جمع ميكنند، در بانكهاي آنها جمع ميشود. اما اين بانكها سپس تشويق ميشوند كه قسمت زيادي از اين پول را به كشورها يا منطقه داراي كسري قرض دهند؛ مناطقي كه نرخ بهره بانكي به دليل اينكه پول خيلي كميابتر است هميشه بالاست. با اين روش، بانكها تلاش ميكنند كه نوعي از توازن ظاهري در دوران خوب اقتصادها باقي باشد. اگر اين احتمال وجود داشته باشد كه نرخ مبادله ارز ثابت بماند، بانكها تمايل خواهند داشت كه پول بيشتري به كشورهاي داراي كسري قرص بدهند بدون اينكه نگران چشمانداز كاهش ارزش بيشتر پول باشند كه ميتواند بازپرداخت پولها را براي بدهكاران در كشورهاي مبتلا به كسري سخت كند. بر اين اساس، بانكداران بازيابيكننده مازاد در روزهاي خوش كشورها هستند. آنها از گذاشتن قسمت بزرگي از مازاد پول از كشورهاي داراي مازاد و بازيابي آنها در كشورهاي داراي كسري، سود كسب ميكنند.
اما اگر نرخ مبادله ثابت باشد، بانكدارها كفري ميشوند، كوههايي از پول را به مناطق داراي كسري ميفرستند تا وقتي كه ابرهاي طوفاني غايب شوند، آسمان آبي شود و آبهاي مالي آرام شود. «خطوط اعتباري» بانكها به كشورهاي داراي كسري اجازه ميدهد كه به خريد بيشتر ادامه دهند و كالاهاي بيشتري از اقتصادهاي داراي مازاد وارد كنند و آنها با ريخت و پاش در صادرات ترقي ميكنند. كسبوكارهاي واردات – صادرات در هرجايي چاقتر ميشوند، درآمدها در كشورهاي داراي مازاد و كسري به اندازه هم زياد ميشوند و اعتماد به نفس در نظامهاي مالي متورم ميشود، مازاد بيشتر ميشود و كسري عميقتر ميشود.
هرچقدر كه روزهاي خوش مالي ادامه پيدا كند، بازيابي مازاد در روزهاي خوش دوام مييابد. اما اين وضع تا ابد نميتواند داوم داشته باشد. با همان قطعيت كه سرانجام يك تپه ماسهاي وقتي كه يك دانه ماسه تعيينكننده به بالاي آن اضافه شود فرو ميريزد، تجارت تامين ماليشده توسط بازاريابان نيز هميشه يك وقتي دچار گرفتگي ناگهاني و وحشتناكي خواهد شد. هيچكس نميتواند پيشبيني كند كه اين اتفاق كي رخ خواهد داد اما فقط يك فرد بيعقل ميتواند در اينكه اين اتفاق روزي بايد رخ دهد شك كند. معادل آن دانه شن تعيينكننده، يك كانتينر پر از كالاهاي وارداتي است كه به وسيله يك واردكننده ورشكسته بيصاحب ميشود يا يك وام كه به وسيله كسي كه براي بزرگ كردن خانهاش بيش از اندازه استقراض كرده بازپرداخت نميشود. اين اتفاق باعث يك مورد ورشكستگي در كشوري داراي كسري ميشود كه گردابي از نگراني را در بانكهاي كشورهاي داراي مازاد ظاهر ميسازد.
ناگهان، بانكدارهاي داراي اعتماد به نفس روحيه خود را ميبازند. وامدادنهاي سخاوتمندانه تبديل ميشوند به اصلا وام ندادن. واردكنندگان، توسعهدهندگان مسكن، دولتها و شوراهاي شهر در مناطق داراي كسري، كه وابسته به بانكها رشد كرده بودند، ناگهان با يك خشكسالي مواجه ميشوند. قيمتهاي مسكن سقوط ميكند، كارهاي عمومي متوقف ميشوند، ساختمانهاي تجاري به برجهاي ارواح تبديل ميشوند، فروشگاهها خلوت ميشوند، درآمدها ناپديد ميشوند و دولتها برنامههاي رياضت اقتصادي را اعلام ميكنند. در اين هنگام، بانكداران وامهاي بدون بازدهي به اندازه كوه هيماليا را معلق ميكنند. نگراني به اوج خود ميرسد تا جايي كه ميتوان به خوبي طنين كلمات كينز را براي اين وضعيت شنيد: «به محض اينكه طوفان شروع ميشود، بانكدارها مثل «دوست ملوان روزهاي خوش» رفتار ميكنند؛ كساني كه كشتي را ترك ميكنند و سوار قايقها ميشوند تا آنها را به ساحل نجات برسانند و با عجله افراد كناري خود را به بيرون قايق هل ميدهند تا خود را به داخل آن بكشانند.» اين قضا و قدر چرخه بازيابي مازاد روزهاي خوش است كه باعث يك شكست ميشود و گاهي موجب توقف كامل تمام بازيابيها ميشود. اين همان چيزي است كه در سال 1929 اتفاق افتاد. همچنين اين همان چيزي است كه از سال 2008 در اروپا رخ داده است.
بربريسم يا بازيابي مازاد سياسي
برعكس، وقتي كه ارزش پول يك كشور انعطافپذير باشد، مثل يك جذبكننده شوك عمل ميكند كه همه تكانهايي را كه به وسيله يك بحران بانكي از سوي تجارت غيرقابل ادامه و جريانهاي پولي ايجاد ميشود ميگيرد. وقتي كه فعاليتهاي بانكي غيرقابل ادامه باعث شد ايسلند در سال 2008 سقوط كند، ارزش واحد پولياش پايين آمد، ماهياي كه اين جزيره به كانادا و امریکا صادر ميكرد به يك كالاي مفت و مجاني تبديل شد، درآمدها جمع شد، و به طور سرنوشتسازي، بدهيها كه روي واحد پولي محلي نامگذاري ميشد كاهش يافت (دستكم از لحاظ دلار، يورو و پوند). اين دليل آن بود كه چرا ايسلند اينقدر سريع بعد از يك شوك وحشتناك احيا شد.
اما وقتي كه واحد پولي يك كشور داراي كسري با ابعادي ثابت و بدون تغيير با واحد پولي شريك تجارياش كه داراي مازاد است مبادله شود، ارزش بينالمللي آن ثابت خواهد بود. اگر شما در يكي از چنين كشورهايي زندگي كنيد و ميزان زيادي پول داشته باشيد، وضعيت خيلي عالي به نظر ميرسد. فقط اين وضعيت براي اكثريت زيادي از مردم اين كشور كه پولي به ميزان كم دارند وحشتناك است. وقتي كه سلسلهاي از ورشكستگيها شروع شده است، درآمدهاي اختصاص دادهشده سقوط ميكنند در حالي كه بدهيهاي خصوصي و عمومي به بانكهاي خارجي به همان ميزان قبل باقي ميمانند. قيمتها با نرخ مبادله ثابت يك وضعيت ورشكسته است كه با شهروندان بيپول و بخش خصوصي ورشكسته مواجه است. اين چرخه ناگوار، طناب بدهي را دور اكثريت ميپيچد، كشور را با ركود مواجه ميكند و ملتي را به رسوايي ميكشاند.
جان مينارد كينز به خوبي اين را ميدانست. و هري دكستر وايت هم ميدانست، كسي كه در جريان ورشكستگي دهه 1930 زندگي كرده بود و اين دوران به او تجربه دستاولي داده بود از آنچه وقتي بار تعديل به صورتي خردكننده بر ضعيفترين شانهها ميافتد: با به سختی زندگی کردن بدهکاران در مناطق دارای کسری یعنی جاهایی که درآمد کاهش مییابد، سرمایهگذاریها ناپدید میشوند و تنها چیزی که بیشازپیش بزرگ میشود سیاهچاله بدهی و ضررهای بانکی است. وایت همه اینها را خیلی خوب و به طور کامل فهمیده بود، درست مثل یونانیها، ایرلندیها، اسپانیاییها و اروپاییانِ ازهمهرنگی که امروز آن را فهمیدهاند.
به دلیل اینکه وایت این مشکل را میدانست در یک نقطه تعیینکننده با کینز موافق بود: تعدادی مکانیزم جایگزین جذبکننده شوک باید به نظام جهانیای که آنها در حال طراحیاش بودند معرفی شود. آن استاندارد طلا که در دوران بعد از جنگ جهانی دوم به وجود آمده بود دیگر کار نمیکرد. یک مکانیزم لازم بود تا بتوان در لحظهای که بازیابی مازاد روزهای خوشِ بانکها ناپدید میشد به کار بیاید و از چرخه باطل متوقف شدن و سپس سقوط ابتدا کشورهای دارای کسری و بعد سرمایهداری جهانی به یک گرداب رکود و درگیریهای بربرگونه دیگر جلوگیری کند. این مکانیزم چه بود؟ پاسخ مجموعهای از نهادهای سیاسی بود که وقتی بازیابی مازاد روزهای خوش به گل نشسته است، مداخله کند و مازاد را بازیابی کند.
طرفداران «نیو دیل» که در «برتون وودز» وایت آنها را نمایندگی میکرد، آن موقع از پس این مشکل در داخل برآمده بودند. آنها نهادهایی فدرال را ایجاد کرده بودند که نقششان، در مواقع بحران، این بود که به طور خودکار مازاد را به سمت جایی بازیابی کنند که بیشترین نیاز به آن وجود دارد؛ به طور خلاصه، بازیابی سیاسی مازاد. از منظر «نیو دیل» که یک دهه قبل از «برتون وودز» سابقه داشت، به طور خلاصه این اولویتها چنین بودند: تامین اجتماعی، یک برنامه بیمه فدرال حسابهای بانکی برای همه بانکها در همه ایالتها (که به وسیله شرکت فدرال بیمه حسابهای بانکی اداره میشد)، بیمه درمانی فدرال، بن حمایتی غذا، بودجه نظامی و غیره، نهادهایی بودند که با بازیابی سیاسی مازاد هماهنگ شدند تا با رکود بزرگ مقابله شود و از یک رکود دیگر در آینده جلوگیری به عمل آید.
تاثیر درمانی این مکانیزم بازیابی مازاد سیاسی هنوز هم میتواند در امريكا احساس شود. وقتی که در سال 2008 والاستریت از درون متلاشی شد، نوادا یکی از ایالتهایی بود که شدیدترین دردها را احساس میکرد. وقتی که بیکاری، ورشکستگی و تعطیلی در لاسوگاس و حومه آن بالا گرفت، هزینههای اضافی ایالتی برای کمک به اصلاح بیکاری به همان میزان تزریق شد که بودجههای لازم برای دوباره راه انداختن بانکهای نوادا. این کمکها نه به وسیله مالیاتدهندگان نوادایی بلکه از سوی دولت فدرال و بازوهای پولی واشنگتن، یعنی فدرال بانک و شرکت فدرال بیمه حسابهای بانکی تامین شد.
این اتفاقی در انزوا فقط برای ایالت نوادا به وسیله بقیه ایالات متحده نبود. این بیش از یک مکانیزم خودکار بود که از آن استفاده شده باشد تا ناخوشاحوالی نوادایی به دوردستها سرایت نکند. از طریق تامین اجتماعی، دخالت شرکت فدرال بیمه حسابهای بانکی، بیمه درمانی فدرال و غیره، مازادها از ایالتهای دارای مازاد مثل کالیفرنیا، نیویورک و تگزاس به طور خودکار به سوی صحراهای نوادا هدایت شد تا از سقوط این ایالت جلوگیری شود. بسیاری از امريكاییها این مکانیزم بازیابی مازاد سیاسی را پدیدهای میدانند که انگار از اول وجود داشته و فراموش میکنند که این مکانیزم برای اولین بار در دولت روزولت اعمال شد، چند سال پیش از اینکه همین شخص میزبان کنفرانس «برتون وودز» باشد. بنابراین کینز دلیل خوبی داشت برای اینکه امیدوار باشد میتواند از طرفداران «نیو دیل» مثل وایت تقاضا کند که دلاریسازی اروپا را با ایجاد یک مکانیزم سیاسی برای بازیابی مازاد در مقیاسی جهانی شدت ببخشند. اگر منطقه دلار گسترش مییافت تا اروپا و بعدتر ژاپن را در بر گیرد، مطمئنا بازیابی مازاد سیاسی به همان عمق و همان گستردگی اختیارات قانونی «برتون وودز» توسعه مییافت.
مازاد ما، مکانیزم بازیابی ما
طرح کلی کینز برای بازیابی مازاد که نظام «برتون وودز» نیاز داشت بیش از اندازه پرطمطراق بود. این طرح شامل ایجاد یک واحد پولی جهانی جدید، یک نظام نرخ مبادله ثابت بین این ارز جهانی و واحدهای پولی ملی و یک بانک مرکزی جهانی بود که به وسیله کل این نظام اداره میشد. هدف از تاسیس این نظام حفظ ثبات پولی در همهجا، مهار کردن مازاد و کسری در سراسر دنیای غرب و با اولین نشانه بحران در یک کشور مشکلدار، بازیابی سریع مازاد به سمت آن برای جلوگیری از ابتلای بقیه کشورها بود.
یک صندوق پولی بینالمللی باید ایجاد میشد تا نقش بانک مرکزی جهانی را بازی کند. مثل دیگر بانکهای مرکزی، این صندوق ارز جهانی را منتشر میکرد: کینز قبلا آن واحد پولی را «بانکور» نام نهاده بود. این بانک پول چاپ نمیکرد و تا حدودی مثل بیتکوین کنونی عمل میکرد اما مثل ارز جهانی با آن برخورد میشد. هر کشور باید یک حساب «بانکور» در صندوق بینالمللی پول میداشت که وقتی یک کشور از کشورهای دیگر کالا وارد میکرد پول از آن برداشت میشد و وقتی که شهروندان یا شرکتهای کشورهای دیگر از آن کشور کالا میخریدند پول به آن واریز میشد. بنابراین تمام تجارت بینالمللی تحت تسلط «بانکور»های صندوق بینالمللی پول، یک ارز جهانی، درمیآمد و ارزهای ملی نیز چرخدهندههای اقتصادهای ملی را روغن میزدند.
مسئله حیاتی این نظام یک نرخ مبادله ثابت بین ارزهای ملی و «بانکور» و بنابراین بین همه ارزهای ملی مشارکتکننده در این نظام بود. هیئت مدیره صندوق بینالمللی پول که همه کشورها در آن نماینده داشتند، به طور متمرکز و با مذاکره، درباره این نرخهای مبادله تصمیم میگرفت. آن وقت، در صورت لزوم، این نرخها میتوانست تعدیل شود چراکه کشورهای دارای مازاد زیاد میدیدند که ارزهای ملی آنها بیشازپیش بانکورهای بیشتری میخرند (این کار صادرات آنها را گرانتر و وارداتشان را ارزانتر میکند) و برعکس آن نیز برای کشورهایی که در کسری ماندهاند رخ میدهند. حتی به طور ریشهایتر، صندوق بینالمللی پول کینز با علم به اینکه کسری یک کشور مازاد کشور دیگری است، میتوانست مالیاتی را برای حساب «بانکور» کشوری که فاصله صادرات و وارداتش بیش از اندازه زیاد است وضع کند.
وایت مطمئنا معنای بازیابی مازاد سیاسی را میدانست اما در خفا میپرسید که آیا این مرد انگلیسی به راستی تصور میکند که اروپاییها میتوانند سهمی اینچنین زیاد در اینکه ما چطور مازادمان را بازیابی کنیم داشته باشند؟ وایت به عنوان یک اقتصاددان کینزی با «برتون وودز» موافقت کرد که دنیای غرب باید دلاریتر شود. او نیاز به یک مکانیزم بازیابی مازاد را که به طور سیاسی اداره شود تشخیص داد، البته بازیابی مازاد امريكا به سوی اروپا. هنوز بقایایی از امپریالیسم اروپا باقی بود و طرفداران مخالف امپریالیسم «نیو دیل» مثل وایت، به ورشکستی اروپا واقف بودند. بنابراین آنها به حرفهای کینز توجه نکردند؛ امريكا در آن دوران پس از جنگ جهانی تنها کشور دارای مازاد بود و این کشور به تنهایی تصمیم میگرفت که چطور و به سمت چه کسی مازادش را باید بازیابی کند. او محترمانه پیشنهاد کینز را شنید و سپس بلافاصله دو عنصر کلیدی آن را رد کرد. او نپذیرفت که یک واحد پول جدید جهانی تحت مدیریت صندوق بینالمللی پول که امريكا یکی از دهها کشور تصمیمگیر آن باشد ایجاد شود. او اعمال مالیات بر کشورهای دارای مازاد، یعنی امريكا، را نیز رد کرد. وایت میدید که دلار همان موقع هم به یک ارز جهانی تبدیل شده بود. از سوی دیگر، مازاد مال خود امريكا بود و آن را باید برای خودش بازیابی میکرد، نه اینکه به چند کشور اروپایی ورشکسته اجازه دهد آن را برای خود بازیابی کنند.

نظر خود را بنویسید