بخوانید تا ببینید نقش آمار در قرون اخیر چگونه تغییر کرده و چرا حالا اهمیت سیاسی یافته است
آمار چطور قدرتش را از دست داد
1395/12/06
4015
این مطلب را به اشتراک بگذارید
چرا باید از این بابت نگران باشیم
ترجمه: کاوه شجاعی/ آیندهنگر / منبع اصلی گاردین
در گذشته انتظار میرفت که آمار به تحکیم استدلالها کمک کند و باعث حل اختلافات شود. اما در سالهای اخیر میزان اعتماد به آمار در کشورهای غربی به شدت پایین آمده و این مساله روی اوضاع سیاسی و اجتماعی آنها تاثیری انکارناپذیر گذاشته است. مدتی کوتاه قبل از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در ماه نوامبر، تحقیقی که در میان هواداران دونالد ترامپ انجام شد نشان داد که ۶۸ درصد از آنها به آمار اقتصادی که توسط دولت فدرال آمریکا منتشر میشود اعتماد ندارند. در انگلیس نیز تحقیق جدیدی که توسط دانشگاه کمبریج و موسسه یوگاو در خصوص تئوریهای توطئه انجام شده نشان میدهد که ۵۵ درصد از مردم انگلیس حس میکنند دولت دارد حقیقت را درباره مهاجران ساکن در این کشور پنهان میکند.
ظاهرا در دنیای امروز آمار دارد به جای کاهش شکافها و حل اختلافها، به دو قطبیشدنها و مناقشات دامن میزند و بنابراین، عجیب نیست که زیر سوال بردنِ آمار به سلاح جدید جناحهای راست پوپولیست در غرب تبدیل شده باشد. اقتصاددانان و متخصصان آمار در جریان رایگیریهای اخیر در کشورهای غربی به عنوان چهرههای بدجنس و دروغگو تصویر شدهاند و رایدهندگان هم آنها را پس زدهاند. اکثریت مردم، اهالی آمار را غیرقابل اعتماد و مغرور میدانند و معتقدند که آنها مسائل اقتصادی و اجتماعی را به اعداد تقلیل میدهند.
این دیدگاه بیش از هر چیز در برخورد مردم با مساله مهاجرت دیده میشود. موسسه افکارسنجی بریتیشفیوچر تحقیقاتی در خصوص استدلالهای مربوط به مهاجرت و چندفرهنگیبودن انجام داده و یافته اصلیاش این بوده که اکثر مردم به شواهد کیفی از معضلات مهاجران- مثل داستان زندگی یک مهاجر یا تصاویری از نوع زندگی گروهی از مهاجران- واکنش مثبت نشان میدهند. اما وقتی پای آمار به میان میآید- به خصوص اگر مساله مشارکت مهاجران در اقتصاد انگلیس و افزایش تولید ناخالص داخلی کشور توسط کار آنها مطرح باشد- واکنش عکس رخ میدهد. مردم گمان میکنند آمار منتشره در این خصوص دستکاری شده است و دست سیاستمداران لیبرال در این خصوص در کار بوده است.
تمام اینها چالشهای عجیبی پیش روی سیاستگزاران قرار داده است. کارشناسان و مشاوران و مقامات دولتی انگلیس به این نتیجه رسیدهاند که حضور مهاجران نقش مثبتی در اقتصاد ایفا میکند اما در شرایط فعلی، حتی آن مقاماتی که چنین نظری دارند هم از توسل به آمار برای اثبات ادعای خود پرهیز میکنند و بنابراین، سیاست در انگلیس به لاپوشانی تن داده است تا صرفا خودش را با افکار عمومی درگیر نکند.
موقعیت تقلیلیافته آمار را در راستای همان بحرانی باید بررسی کرد که امروزه به عنوان سیاست دوران «پساحقیقت» شناخته میشود. هر گروهی به دنبال اثبات حقیقت مورد نظر خودش است و از راههای مختلفی برای تحقق این هدف استفاده میکند. اما چطور میتوان از این فضای قطبیشده بیرون آمد؟
یک راهش این است که آمار را از دریچه سابقه تاریخیاش بررسی کنیم. آمار درواقع ابزاری برای آسانکردن کار دولتهاست و در طول تاریخ نیز نقشی مهم در شکلگیری دولت-ملتها و پیشرفت جمعی آنها ایفا کرده است. در نیمه دوم قرن هفدهم میلادی، حاکمان اروپایی که درگیر مناقشاتی خونین و طولانی بودند به رویکرد جدیدی در اداره سرزمینهای خود متوسل شدند: تمرکز روی رویکردهای جمعیتگرایانه. از زمان باستان، سرشماری برای بررسی میزان جمعیت انجام میشد اما کاری بسیار پرهزینه و پردردسر بود و معمولا روی شهروندانی که از لحاظ سیاسی مهم تلقی میشدند-مثل مالکان اراضی بزرگ- متمرکز بود و به کلیت جامعه کاری نداشت. اما آمارگیری از قرن هفدهم تغییر کرد و ماهیت سیاست را نیز در اروپا تغییر داد. با این ترتیب، دیگر قرار نبود تنها منابع ارزشمند قدرت و ثروت در آن جوامع بررسی شوند بلکه وضعیت کلی مردم مورد توجه قرار میگرفت.
البته این آمارگیریها همیشه در جهت تولید رقم و عدد نبود. مثلا در آلمان که در این حوزه پیشرو به شمار میآمده، آمارگیری شامل جمعآوری اطلاعات درباره سنتها و قوانین و نهادها در نقاط مختلف نیز میشد. جمعیتشناسان پیشرو در انگلیس مثل ویلیام پتی و جان گراونت نیز تکنیکهای ریاضی را برای محاسبه تغییرات جمعیتشناسانه به کار گرفتند و این اطلاعات را به حکمرانهایی مثل الیور کرامول و چارلز دوم ارائه میدادند.
این تحولات در پایان قرن هفدهم به ظهور مشاورانی در دولتهای اروپایی منجر شد که اتوریه علمی- و نه قدرت سیاسی و نظامی- داشتند. همین افراد متخصص هستند که امروزه از سوی هواداران جناحهای راست پوپولیست مورد حمله قرار میگیرند. بسیاری از آنها صرفا چهره دانشگاهی یا صرفا چهره دولتی نیستند؛ بلکه جایی در آن میانه قرار دارند.
اما یک نکته مهم را در خصوص سابقه تاریخی این افراد متخصص باید در نظر داشت: تنها دولت-ملتهای مرکزی و مستقل قادر به جمعآوری و تحلیل استاندارد اطلاعات از جمعیت موجود در آن کشور بودند. این همان چیزی است که در قرن هیجدهم در اروپا توسط دولت-ملتهای مرکزی انجام شد و به آمار استاندارد امروزی در سطح ملی نیز کاملا نزدیک است. در این روشها به شکل اجتنابناپذیری از استانداردهای یکیکننده برای گروههای مختلف استفاده میشد تا تصویری کلی به دست بیاید و دولت بر مبنای آن تصمیمگیری کند.
نکته مناقشهبرانگیز در مورد آمار از همانجا سرچشمه گرفته است: همواره بخشهایی در این استانداردسازی نادیده گرفته میشوند و در آمار و ارقام ذکر نمیشوند. یکی از مهمترین نمونههای آن را میتوان در تولید ناخالص داخلی مشاهده کرد که تنها ارزش کار با دستمزد در آن لحاظ میشود و مثلا کار زنان خانهدار در آن محاسبه نمیشود. چنین ایراداتی در زمانهای مختلف مورد انتقاد قرار گرفتهاند. همین مساله تولید ناخالص داخلی فراز و نشیبهای زیادی را تجربه کرده و حتی تا قبل از دهه ۱۹۳۰ میلادی چندان مورد توجه قرار نداشت. اما در دوران جنگ جهانی دوم، این رقم به یک مساله سیاسی ملی ارتقا پیدا کرد چون دولتها نیاز داشتند وضعیت تولیدی جمعیت کشور را تحت نظر بگیرند و از توانایی تداوم حضورشان در جنگ مطمئن شوند. اهمیت تولید ناخالص داخلی از آن زمان به بعد به عنوان نشانهای از قابلیتهای دولتها مورد توجه قرار گرفت.
اما حالا رایدهندگان زیادی در کشورهای غربی به آمار و متخصصان آن حمله میکنند و معتقدند که آنها بیش از اندازه ملت را به شکل کلی در نظر میگیرند و به شهروندان به صورت منفرد بیاعتنا هستند. این بحران در حوزه آمار اصلا یکشبه رخ نداده است.
واقعیت این است که آمار به مدت ۴۵۰ سال تلاش کرده پیچیدگی و سیالبودن مردم در هر جامعه را به شکل ارقام و اعداد مدیریتپذیر دربیاورد. اما در دهههای اخیر و به دنبال تحولات سیاسی و اجتماعی دهه ۱۹۶۰، دنیا به شکل رادیکالی تغییر کرده و اقتصاد جهان نیز شکلی کاملا جدید یافته است. به نظر نمیآید که متخصصان آمار با این تغییرات همراه شده باشند و به همین جهت است که شکلهای سنتی دستهبندیهای آماری حالا از جهات زیادی مورد انتقاد قرار دارند. تلاش آمار برای نمایش سادهترِ تحولات جمعیتی، اجتماعی و اقتصادی، دیگر مشروعیت خود را از دست داده است.
مثلا آمار در خصوص سطح فقر، بیکاری و تولید ناخالص داخلی کشورها را در نظر بگیرید. واقعیت این است که جغرافیای سرمایهداری حالا دیگر لزوما ماهیت ملی ندارد و میتواند به جهتهای مختلفی کشانده شود. در موارد بسیاری، محل جغرافیاییِ انجام فعالیت اقتصادی اهمیت زیادی پیدا کرده و برخی از واحدهای مهم جغرافیایی از حالت دولت-ملتی خارج شدهاند؛ مثل لندن یا سانفرانسیسکو (سیلیکان ولی) که به تنهایی، لوکیشن فعالیت اقتصادی مجزایی در قیاس با سایر نقاط کشور متبوعشان هستند. حالا وضعیت شهرها، مناطق یا حتی محلات مشخص شهری اهمیت خاصی یافته و آمار مختص به خود را طلب میکند.
در این شرایط، ارائه آمار دولت-ملتی و توسل سیاستمداران به موضعگیریهایی مانند «اقتصاد دارد خوب کار میکند» باعث ایجاد انزجار در میان بسیاری از مردم میشود چون آنها میدانند که احتمالا در چنین آماری عملا لحاظ نشدهاند. تولید ناخالص داخلی هم از همین جهت برای مردم عادی نشانه خاصی محسوب نمیشود.
وقتی از اقتصاد کلان برای استدلالهای سیاسی استفاده میشود، معنیاش این است که ضرردهیها در یک بخش از کشور توسط سوددهیها در بخشی دیگر جبران شدهاند. مثلا یک مورد جنجالبرانگیز امروزی مثل مهاجرت را در نظر بگیرید. وقتی سیاستمداران با اتکا به آمار، از سود اقتصادی حضور مهاجران در یک کشور غربی سخن میگویند، به نوعی فرض کردهاند که روحیه مشترک و همدلانهای در این خصوص در میان تمام مردم کشور جاری است. اما در دنیای امروز، چنین موضعی باعث میشود رایدهندگان واکنش منفی نشان بدهند. همین وضع در خصوص عملکرد اقتصادی حوزه یورو هم باعث بروز نارضایتیهای زیادی شده است. مثلا بانک مرکزی اروپا از آمار واحدی برای نمایش نرخ تورم یا بیکاری در حوزه یورو استفاده میکند اما مشخص است که سرنوشت هر شهروند اتحادیه اروپا با توجه به محل زندگیاش کاملا با دیگری فرق دارد. چنین آماری از نگاه رایدهنده اروپایی بیموضوعیت است.
مجموعه این تحولات امروزی باعث شده نوع جدیدی از بررسی جمعیتی باب شود و توسط سیاستمداران پوپولیست مورد استفاده قرار بگیرد و آن هم آماری است که به صورت دیجیتالی و به شکل مجزا از علم آمار جمعآوری میشود. این اطلاعات به صورت خودکار- هر بار که کارتی در فروشگاه میکشیم یا کامنتی در فیسبوک میگذاریم- جمعآوری میشود و بعدا مورد استفاده قرار میگیرد. این آمار بر مبنای اطلاعاتی شکل میگیرد که خود فرد ارائه میدهد، مثل هشتگی که در طرفداری از یک سیاستمدار در توییتر زده است. بنابراین، او در طبقهبندیهای مرسوم آماری گنجانده نمیشود. این اطلاعات بیشتر با دنیای سیال سیاست امروز دنیا سازگاری دارد. احساسات، واکنشهای آنی و هویتهای انتخابی افراد در چنین چارچوبی با سرعت و دقت بسیار بالا جمعآوری میشود و در موقعیتی عمومی- مثل مجادلات در جریان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا- مورد استفاده قرار میگیرد. شرکتی مثل فیسبوک قدرت آن را دارد که با کمترین هزینه، بررسی کیفی اجتماعی و گستردهای را روی صدها میلیون نفر انجام دهد.
سیاستمداران پوپولیست دنیا نیز حالا میدانند که به آسانی میتوانند از چنین اطلاعاتی بهره ببرند. مثلا در جریان مبارزات انتخاباتی آمریکا، چهرههایی در سیلیکان ولی مثل استیو بنن -چهره نژادپرستی که حالا استراتژیست ارشد دولت ترامپ شده و عضو هیات مدیره کمپانی کمبریج آنالیتیکا نیز هست- از اطلاعات مشابه برای ترسیم روانشناسانه وضعیت رایدهندگان آمریکایی و «تحلیل احساسات» آنها استفاده کردند و دونالد ترامپ از این اطلاعات سود جست. این تحلیل احساسات شامل استفاده از کلمات مشخص در شبکههای اجتماعی و ردگیری مود و حالت روحی رایدهندگان در واکنش به مسائل مختلف میشود.
در دنیایی که احساسات سیاسی عمومی تا این حد قابل دسترسی و ردیابی است، چه کسی به آمار و ارقام متعارف نیاز دارد؟ دنیای پسا-آمار خوشایند نیست چون تصویرکردن وضعیت عمومی جوامع را به صورت کامل به بخش خصوصی وامیگذارد. تصور تحقق کامل این سناریو ترسناک است.
نظر خود را بنویسید