یادداشت طنز رئیس اتحادیه واردکنندگان دارو و عضو هیات نمایندگان اتاق تهران
حکایت واردات دارو
1395/06/31
3271
این مطلب را به اشتراک بگذارید
چندماه قبل که مسئله باز نشدن یا باز شدن سوئیفت خیلی داغ بود و تلویزیون مرتب در این مورد مطلب تولید می کرد، شبی مصاحبه ای هم از من در همین مورد پخش شد. روز بعد با آژانس جایی می رفتم و راننده ابتدا گفت مصاحبه مرا دیده و سپس پرسید
ناصر ریاحی
برای نوشتن طنز در شهر ما لازم نیست که طناز زیاد به خود فشار بیاورد، واقعیت این است که طنز در بین ما موج می زند و فقط کافیست تکه کاغذی و خودکاری همراهت باشد تا یادداشت کنی که یادت نرود.ما اخلاقهای بسیار خاص خود را در هنگام سفر با خودرو داریم . مسئله این است که همگی در ماشین حوصله مان سر میرود. اگر خود راننده باشیم و تنها، یا پشت رل خوابمان میبرد و یا شروع می کنیم به بد رانندگی کردن و تند رفتن . اما اگر چند نفر باشیم و خصوصاً اگر وسیله نقلیه عمومی باشد شروع می کنیم به تولید انبوه طنز!
یک روز سوار یک تاکسی بودم و ماشین در ترافیک خیلی کند پیش می رفت و راننده تاکسی هم گاهی دستمالی به داشبورد ماشین میکشید و گاهی سرکی به اطراف . بیلبوردی نظر او را جلب کرد گویا روز کتاب و یا کتاب خوانی بود و شعاری به این مضمون روی بیلبورد نوشته شده بود "بهترین لذت زندگی خواندن کتاب است". راننده بعد از اینکه مطمئن شد این بیلبورد توجه مرا هم جلب کرده و شعار را خوانده ام ، به من گفت "مطمئنم کسی که این را نوشته تا به حال شیشلیک شاندیز نخورده است!"
یا مثلاً چندماه قبل که مسئله باز نشدن یا باز شدن سوئیفت خیلی داغ بود و تلویزیون مرتب در این مورد مطلب تولید می کرد، شبی مصاحبه ای هم از من در همین مورد پخش شد. روز بعد با آژانس جایی می رفتم و راننده ابتدا گفت مصاحبه مرا دیده و سپس پرسید "آقای مهندس راستی بالاخره سوئیفت باز شد؟ پدرمان درآمد آخه." من پاسخ دادم بله باز شده. ایشان گفت: " خوب شکر، واقعاً خسته شده بودیم دیگه!"
یادم می آید حدود دو سال قبل بود برای کاری با یکی از همکاران رفته بودم کرج و چون خودروی دوستمان شاسی بلند بود قرار شد با خودروی ایشان برویم. ایشان آدم بسیار بیملاحظهای در رانندگی است . چون دائم السیگار است، همیشه دست چپش درگیر سیگار و دست راستش هم فندکی است که آماده باشد برای روشن کردن سیگار بعدی و از انگشتان آزاد دست راست هم مرتب برای تعویض کانال رادیو استفاده میکند. از طرفی از جمله اشخاصی است که عادت دارد موقع صحبت حتماً به مخاطبینش نگاه کند و فرقی هم نمیکند مخاطب در کنارش باشد یا در صندلی عقب ماشین و تازه سریع هم میرود. باری، موقع رفتن راضیاش کردم که من رانندگی کنم ولی موقع برگشت ایشان نپذیرفت و خودش رانندگی را بعهده گرفت و من هم با نذر و نیاز فراوان کنارش نشستم و برای اینکه خوابش نبرد و یا تند رانندگی نکند با او یکریز حرف میزدم. در وسط راه ایشان برایم تعریف کرد که اختلافی با رئیسش داشته و نامه بسیار تندی برای او نوشته و نامه را با علامت سوال و دو علامت تعجب تمام کرده است . ناگهان از من پرسید "راستی میدانی که علامت سوال و تعجب پشت سر هم چه معنایی می دهد دیگر؟" من که تمرکز نداشتم اشتباه کردم و گفتم نه! ایشان توضیح داد که عجب ! خوب علامت سوال که معلومه یعنی "چرا؟"و علامت تعجب یعنی "...." کمی فکر کرد و گفت "یعنی : پس چرا"!
بلافاصله خودش از پاسخ بی معنایی که داده ناراحت شد و دنده معکوس کشید که سرعت را زیاد کرده و لاین عوض کند. پرایدی که وزن و حجم آن یک سوم خودروی ایشان بود به او راه نداد و رفت . او بسیار عصبانی شد و سرعت ماشین را زیاد کرد تا در محل مناسبی از پراید سبقت گرفت و جلوی او پیچید و او را درشانه خاکی بزرگراه متوقف نمود و در حالیکه می گفت "الان بهت نشون میدم" به سرعت در ماشین را باز کرد، قلوه سنگی از زمین برداشت و با عجله بطرف خودروی خطاکار رفت ! در این لحظه در پراید هم باز شد و جوان ورزشکاری با حدود 2 متر قد از آن خارج گردید. قدمهای دوست من آهسته شد و در یک اقدام ناگهانی با جوان بلند قد دست داد و روبوسی کرد و گفت "آخه برادر من شما سرمایه های این کشور هستید ، چرا تند رانندگی میکنید که خدای نکرده اتفاقی برایتان بیفتد؟ من جای پدر تو هستم بیا یک بطری آب بهت بدم و ازت خواهش کنم که مواظب خودت باشی". به هرحال ماجرا به خوشی تمام شدو دوست عزیزم به ماشین برگشت و گفت: "میبینی فلانی ، من واقعاً دلم برای این جوانها میسوزه و نگرانشان هستم و هر وقت موقعیتی پیش بیاد وقت می گذارم و نصیحت شان میکنم"!
اما اتفاق آخر چند روز پیش و در جریان یک سفر هوایی پیش آمد. ظاهراً عادت های خودرویی ما فقط منحصر بر روی زمین نیست و در آسمان هم اتفاق می افتد!پرواز خلوت بود و صندلی کنار من خالی. یکی از آشناها که البته وارد کننده دارو نیست ولی کسب و کاری مرتبط با دارو دارد، آمد و کنار من نشست . شروع کرد به انتقاد از واردکنندگان رسمی دارو و حدود 90 دقیقه در این مورد صحبت کرد . از دقیقه 5 یا 6 من دیگر به حرفهای او گوش نمی دادم و بیرون را نگاه می کردم و تنها گاهی وقتی او شانه مرا با دستش تکان می داد، من هم سری تکان می دادم اما متوجه بودم که با کلماتی مثل خسیس ، بی عرضه ، توسری خور و غیره در لابلای حرفهایش مشغول نوازش واردکنندگان دارو است . ایشان نهایتاً حرفهایش را اینطور جمع بندی کرد که "بنظر من همه واردکنندگان دارو یا کلاهبردار هستن و یا احمق"! من دیگر طاقت نیاوردم و عکس العمل نشان دادم که "برادر من این چه حرفی است که می زنی و این چه دسته بندی است که این صنف شریف را می کنی ؟ آیا خجالت نمی کشی؟" ایشان به جای پاسخ از من پرسید ببینم اگر من الان بهت پیشنهاد کنم که فلان داروی شما که تاریخ مصرف آن منقضی شده را من طوری بسته هایش را درست کنم و به مسئولیت خود بفروشم و یکی دو تومان هم گیر شما بیاید قبول می کنی؟" گفتم: "این چه سوالی است ؟ اینکه کلاهبرداری است . معلومه که نه. گفت: "خوب دیدی پس احمقی دیگه "!!
نظر خود را بنویسید