پی گرفتن ماههای دربهدری یک جوان اهل مالی از آغاز مهاجرت تا بازگشت اجباری به خانه
درو هینشا و مکنزی نولس-کوزین
سال میلادی گذشته سالی بود که بزرگترین موج مهاجرت از آفریقا به اروپا از زمان جنگ جهانی دوم تاکنون دیده شد و در ماه مارس همین سال بود که محمدو دوکارا سفر خود را برای مهاجرت به اروپا با 500 دلاری که عمویش به او داده بود، از مالی شروع کرد.
محمدو هشت سال در همسایگی مارسی زندگی میکرد که شهری در حومه پایتخت مالی بود و موج عظیمی از مهاجرت به اروپا در این ناحیه دیده میشد. بیش از نیمی از بلوکهای آپارتمانی در شهر مارسی به وسیله مالیاییهایی ساخته شده بود که در فرانسه زندگی میکردند. تقریبا در هر واحدی از این آپارتمانها کسی وجود داشت که تمایل داشته باشد محل زندگی خود را ترک کند.
دومبیا کابا، یکی از اعضای شورای محلی مدیریت منطقه، میگوید: «رویایی آفریقایی وجود دارد که آن رفتن به خارج، به دست آوردن مقداری پول، ساختن خانه و ازدواج است.» اما مسئله اینجاست که مهاجرت به اروپا بیش از گذشته هزینهبر و مرگبار شده است؛ بر اساس اعلام سازمانهای در ارتباط با مهاجران، نزدیک به 3 هزار نفر از مهاجران که در سال گذشته تلاش کرده بودند از راه لیبی و دریا به ایتالیا بروند، کشته شدهاند.
روز اول: ترک خانه
محمدو از قاچاقچیان انسان در مراکش شنیده بود که قایقرانها در این کشور هزار دلار میگیرند تا مسیر نیمساعته آنجا به اسپانیا را طی کنند. محمدو از عموی خود خواست که این پول را به او قرض بدهد. عمویش قبل از اینکه این پول را در دستان محمدو بگذارد، به او گفت که این سفر آسان نیست، اما باید به راه پیش رو باز فکر کند و جلو برود حتی اگر هیچ دورنمایی جلویش نباشد. او به آسمان نگاه کرد و گفت: «خدا را شکر، بالاخره شروع شد.» پدربزرگ محمدو اولین کسی بود که در خانواده آنها به خارج رفته بود؛ در زمان جنگ جهانی دوم او در ارتش فرانسه علیه نازیها جنگیده بود و بعدتر به عنوان نقاش ساختمان در فرانسه به کار مشغول شده بود. در سال 1973 یک بلیت ایرفرانس برای پسرش فرستاد و پدر محمدو بعد از چهار سال فعالیت در نقش کارگر ساختمانی، پولش برای 16 فرزندی که داشت به پایان رسید.
روز هفتم: گذشتن از مرز
موقع گذشتن از مرز مامور مرزبانی از محمدو پولی محلی معادل 9 دلار رشوه گرفت. در آن سوی مرز در موریتانی نیز پلیس از او معادل 74 دلار پول گرفت تا گذاشت سوار اتوبوس شود. محمدو به کسانی که او را از مرز رد میکردند، گفت که این پول خیلی زیاد است و آنها به او گفتند که قبلا گذشتن از مرز راحتتر انجام میشد. با این حال، محمدو که از صحرای وسط موریتانی میگذشت گفت: «من با هر شرایطی این کار را خواهم کرد؛ قلبم گواهی میدهد که میتوانم.» مردم کشور محمدو مهاجرت به اروپا را در دهه 1800 میلادی شروع کردند؛ زمانی که تجارت برده در مالی تمام شد. بردگی تمام شد اما استعمارگران اهل مالی به تاجران برده پیشنهاد میدادند که کسبوکار تجارت انسان را ترک کنند و مسیری برای بردن نیروی کار منطقه سونینکه در غرب مالی به فرانسه ایجاد کنند. این کار انجام شد و تا سال 1968 تقریبا 85 درصد نیروی کار از کشورهای زیر خط صحرا به فرانسه میرفت. تا سال 1975 یک نفر از هر سه نفر مرد اهل منطقه سونینکه به فرانسه رفته بود. تا دهه 1980 و 1990 فرانسه پذیرفتن مهاجر جدید را محدود کرد اما تا آن موقع کلی مهاجر از آفریقا به فرانسه رفته بودند.
روز نهم: جادهای به ناکجاآباد
محمدو تا وقتی که از موریتانی به سمت مراکش حرکت کرد، تقریبا 82 دلار خرج کرده بود. اما مسئله بزرگ اینجا بود که قاچاقچیان میگفتند ماموران حفاظت مرز در مراکش بیش از 500 دلار رشوه میخواهند تا آنها را وارد کشورشان کنند. برای محمدو فقط 200 دلار باقی مانده بود. با این حال، حال روحی محمدو تغییری نکرد و او همچنان امید داشت. او و گروهش مسافتی را با شتر در میان صحرا گذراندند و بعد محمدو مسیری را در صندوق عقب یک مرسدس بنز گذراند. در مرز مراکش، او 200 دلار به یک مامور داد و مامور پول را در جیبش گذاشت و مبلغ بیشتری خواست. وقتی که نشد کاری انجام داد، محمدو پولش را پس گرفت و راهی کازابلانکا شد تا با یک پرواز به اروپا برود.
روز سیزدهم: میتوانم اسپانیا را ببینم
محمدو با حال خرابی وارد کازابلانکا شد اما مشکل کم نبود؛ اولین قاچاقچی انسان به او گفت که 5 هزار دلار میگیرد تا او را سوار یک قایق کند و مسیر نیمساعتهای را طی کند تا مستقیم به گیبرالتار در اسپانیا برسد. بعد از گریه و زاری، محمدو توانست تخفیف بگیرد و قیمت را به 3 هزار دلار برساند. اما هنوز پرداختن مجموع این مبلغ برای کارگری بدون مهارت و مهاجری غیرقانونی که پولش را آتش زده بود، غیرممکن بود. قاچاقچی دوم از او 3 هزار دلار خواست و به او پیشنهاد کرد که از طریق ترکیه و مسیر کناره قبرس به اروپا وارد شود. محمدو در حالی که در خیابانهای مراکش راه میرفت، میگفت: «نمیتوانم باور کنم که اینهمه گران باشد. این مقدار پول چقدر است؟» او بارها و بارها این جمله را تکرار کرد. تا دو ماه آینده او در یک پایانه کامیونها کنار دریا در رباط کار میکرد. او در یک آلونک با تعداد دیگری از مهاجران زندگی میکرد چون بزرگ بود و قیمت کمی داشت. یک روز از جای خود بلند شد و بالا و پایین میپرید و فریاد میکشید: «آنجا، میتوانید ببینید؟ من میتوانم اسپانیا را ببینم. درست آنجا!»
روز صدوهفتادوششم: بازگشتن به خانه
یکی از روزهای ماه سپتامبر سال گذشته، یک هواپیمای اجارهشده به وسیله سازمان بینالمللی مهاجران محمدو و بسیاری از مهاجران را به باماکو بازگرداند. او مانند پدرش که سالها پیش به خانه بازگشته بود، خسته و درمانده به خانه بازمیگشت. محمدو حالا روی تخت دوران بچگیاش که تشکش از گیاه بامبو ساخته شده، نشسته و میگوید: «نمیتوانم بخوابم. از خودم میپرسم آیا آیندهای خواهم داشت؟ اگر نتوانم به اروپا برسم، چطور میتوانم ازدواج کنم و بچه داشته باشم؟ چطور میتوانم آینده خانوادهام را بسازم وقتی خودم آیندهای نداشته باشم؟» در بازگشت به مارسی در حومه پایتخت مالی، یکی دیگر از جوانان منطقه برای مهاجرت نقشه میکشد؛ آمادا دوکارا 24ساله روی تختی میخوابد که زمانی محمدو در روز اول مهاجرت خود، روی آن خوابیده بود.
نظر خود را بنویسید