
جذابیت این ماجرا آنقدر بالا بود که از مرزهای برند کیتکت فراتر رفت. حدود ۱۵۰ برند دیگر از همین سوژه الهام گرفتند و موجی از محتوای طنزآمیز را بر پایه این سرقت به راه انداختند.
بیست و ششم مارس سال دو هزار و بیست و شش، یک کامیون باربری که محمولهای گرانبها از شکلاتهای کیتکت را از ایتالیا به مقصد لهستان منتقل میکرد، در میانه راه بهطور کامل ناپدید شد. داخل این کامیون چیزی نزدیک به چهارصد و سیزده هزار شکلات جای گرفته بود؛ محمولهای عظیم به ارزش حدود یک میلیون و دویست هزار یورو که ناگهان دود شد و به هوا رفت. این اتفاق در بحرانیترین زمان ممکن رخ داد. تنها چند روز تا عید پاک باقی مانده بود؛ همان ایامی که مصرف و فروش شکلات در بیشتر کشورهای اروپایی به اوج خود میرسد و قفسه فروشگاهها تشنه عرضه بیشترند. حالا شرکت با دو کابوس همزمان دستوپنجه نرم میکرد، از یکسو زیان مالی سنگین ناشی از از دست رفتن محموله و از سوی دیگر میترسید همین محصولات سرقتشده با قیمتی پایینتر وارد بازار سیاه شوند، زنجیره توزیع را به هم بریزند و اعتبار و اعتماد مشتریان به اصالت محصول را خدشهدار کنند. اما چیزی که این اتفاق را از یک سرقت معمولی به به یک پرونده ماندگار در دنیای بازاریابی تبدیل کرد، نه خود حادثه، بلکه چرخش هوشمندانه و واکنش برند در مواجهه با این بحران بود.
جوابی که هیچکس انتظارش را نداشت!
هر برند دیگری جای کیتکت بود، به احتمال زیاد یک بیانیه رسمی و بیروح منتشر میکرد؛ چیزی شبیه اینکه محمولهای از محصولات در جریان حملونقل ناپدید شده و مراجع قانونی در حال پیگیری ماجرا هستند. خبری خشک که خیلی زود هم فراموش میشد. اما کیتکت بهجای این مسیر امن و کسلکننده، با همان لحن شوخ و بازیگوشی که سالهاست امضای تبلیغاتش محسوب میشود، وارد میدان شد. این برند با اشاره به شعار قدیمی و جهانیاش، «یک استراحت کوتاه»، با طعنه نوشت که انگار سارقان این توصیه ساده را کمی بیش از حد جدی گرفتهاند و با بردن بیش از دوازده تن شکلات، یک تعطیلات حسابی برای خودشان جور کردهاند! همین واکنش کوتاه و بامزه کافی بود تا خبر سرقت از دل ستون حوادث روزنامهها بیرون بزند و سر زبانها بیفتد. کاربران فضای مجازی بیدرنگ دست به کار شدند و با ساختن شوخیهای تازه، طراحی تصاویر طنزآمیز و به اشتراکگذاری این ماجرا، موجی خروشان ایجاد کردند. به این ترتیب، اتفاقی که در ابتدا صرفاً یک مشکل امنیتی و لجستیکی برای یک شرکت به حساب میآمد، به یکی از پرتکرارترین و محبوبترین موضوعات گفتوگو در فضای آنلاین بدل شد.
تسخیر بیهزینه وب
جذابیت این ماجرا آنقدر بالا بود که از مرزهای برند کیتکت فراتر رفت. حدود ۱۵۰ برند دیگر از همین سوژه الهام گرفتند و موجی از محتوای طنزآمیز را بر پایه این سرقت به راه انداختند. برای نمونه، شرکت هواپیمایی رایانایر با اشاره به این ماجرا شوخی شیطنتآمیزی ساخت؛ انگار شکلاتهای دزدیدهشده سوار بر پروازهای ارزانقیمت این شرکت در حال فرار از کشور بودند. مکدونالدز هم داستان را به یکی از محبوبترین محصولاتش گره زد و با اشاره به بستنی مکفلوری طوری وانمود کرد که محموله گمشده کیتکت به جای پیدا شدن، از منوی جدید آنها سر درآورده است! ماجرا از جایی جالب میشود که کیتکت برای شکلگیری این موج هیچ هزینهای نکرده بود. لازم نبود برای هر برند درخواست همکاری بفرستد، قرارداد تبلیغاتی ببندد یا حتی یک یورو برای خرید فضای رسانهای بپردازد. خود اتفاق آنقدر جذاب بود که برندهای دیگر میخواستند بخشی از آن باشند. کیتکت در واقع چیزی را به دست آورده بود که بسیاری از کمپینهای پرهزینه به دنبال آن هستند؛ موضوعی که دیگران دوست دارند دربارهاش حرف بزنند و آن را با هویت خودشان پیوند بزنند. وقتی یک اتفاق بتواند چنین ظرفیتی پیدا کند، برند دیگر مجبور نیست تمام توجه را خودش بخرد؛ دیگران هم برای جلب توجه مخاطبانشان، نام آن را وارد روایت خود میکنند.
روزی که همه به کارآگاه تبدیل شدند!
تیم بازاریابی برند متوجه شده بود که بعد از انتشار خبر سرقت، یک سوال منطقی در ذهن مردم شکل گرفته است. اگر کسی یک کیت کت بخرد، از کجا باید بداند شکلاتی که در دست دارد همان محصولی نیست که از کامیون دزدیده شده است؟ به جای اینکه این سوال را نادیده بگیرد، برند تصمیم گرفت از آن برای ادامه دادن داستان استفاده کند و مخاطب را بیشتر درگیر ماجرا کند. برای این کار، یک سامانه اینترنتی راه اندازی شد که مشتریان می توانستند شماره سریال درج شده روی بسته بندی را در آن وارد کنند و بررسی کنند که آیا محصولشان ممکن است متعلق به همان محموله سرقت شده باشد یا نه. این ایده در ظاهر ساده بود، اما یک نکته مهم داشت. مخاطب برای اینکه بتواند شماره سریال را بررسی کند، ابتدا باید یک کیت کت می خرید. بعد از خرید، شماره روی بسته را وارد سامانه می کرد و منتظر می ماند تا نتیجه را ببیند. به این ترتیب، کنجکاوی مردم درباره ماجرای سرقت به شکلی طبیعی با خرید محصول گره خورد. آمارهای بعدی نشان داد که همین سامانه ساده بیش از دو میلیون و دویست هزار بار توسط کاربران استفاده شد. در کنار این استقبال چشمگیر، بیش از شش هزار مقاله و خبر درباره این ماجرا در رسانههای معتبر جهان به چاپ رسید و این داستان توانست توجه حدود هشتصد میلیون نفر را در سراسر دنیا به خود جلب کند.
مانور امنیتی
کیتکت تصمیم گرفت ماجرا را به سرقت اولیه و سامانه بررسی شماره سریال محدود نکند و این بازی رسانهای را یک قدم جلوتر ببرد. از همینجا بود که ایده طنزآمیز «محافظت ویژه از محمولهها» شکل گرفت. کمی بعد، یک کامیون کیتکت در خیابانهای تورنتو با اسکورت سنگین تیم امنیتی و خودروهای همراه به حرکت درآمد؛ صحنهای که بیشتر به جابهجایی شمشهای طلا یا یک اثر هنری گرانقیمت شباهت داشت. دلیل این اغراق هم برای همه روشن بود. چندی پیش دوازده تن از محصولات کیتکت به سرقت رفته بود و حالا برند با زبان شوخی میگفت اگر شکلاتها تا این اندازه برای دزدها وسوسهکنندهاند، پس باید از آنها مثل یک گنج واقعی محافظت کرد. همین پیوند ساده، حرکت تازه کیتکت را باورپذیر و بامزه میکرد. اسکورت امنیتی، ایدهای جدا از ماجرای سرقت نبود، بلکه ادامه طبیعی همان داستان به حساب میآمد؛ گویی برند تصمیم گرفته بود به اتفاقی ناخوشایند، پایانی خلاقانه و سرگرمکننده بدهد. همین نگاه متفاوت، یک حادثه تلخ و واقعی را به صحنهای تبلیغاتی و پرسرصدا تبدیل ساخت و به کیتکت این امکان را داد تا داستان سرقت را برای مدتی طولانیتر در صدر اخبار زنده نگه دارد. در نتیجه ماجرایی که میتوانست ظرف چند روز به فراموشی سپرده شود، با هر تصویر و نمایش تازه بازمیگشت و توجه مخاطبان را بار دیگر با اشتیاق به سمت این محموله افسانهای جلب میکرد.
پایان غیرقابل پیشبینی!
نکته ظریفی که در این ماجرا کمتر به چشم میآید، توازن هوشمندانهای است که کیتکت میان «شوخطبعی» و «مسئولیتپذیری» برقرار ساخت. این برند هرگز وقوع سرقت را اتفاقی بیاهمیت جلوه نداد، بلکه در همان بیانیهای که لبخند بر لب مردم مینشاند، به روشنی هشدار داد که شاید مشتریان پیش از عید پاک با کمبود برخی محصولات در بازار مواجه شوند. اگر کیتکت تنها به شوخی بسنده میکرد، ممکن بود در نظر جامعه سبکسر و غیرمسئول به نظر برسد؛ و اگر صرفاً به زبانی خشک و رسمی متوسل میشد، فرصت طلایی ساختن این روایت دلنشین را از دست میداد. اما شاید بزرگترین دلیل موفقیت این ماجرا چیزی باشد که هیچ تیم بازاریابیای نمیتواند آن را در اتاقهای جلسه خلق کند؛ حس اصالت و واقعی بودن اتفاق. مردم بهخوبی میدانستند که این سرقت یک شوخی یا نمایش از پیش طراحیشده نیست، چرا که پلیس پروندهای رسمی برای یافتن آن کامیون باز کرده بود. همین واقعیت، داستان را باورپذیر میکرد. وقتی مخاطب حس کند با سناریویی تبلیغاتی روبهروست، پایانش را حدس میزند و از آن عبور میکند؛ اما درباره کیتکت، هیچکس نمیدانست پس از ربوده شدن دوازده تن شکلات چه پیش خواهد آمد. همین ابهام و تعلیق، اشتیاق مردم را برای دنبال کردن قدم بعدی بالا میبرد. کیتکت هم بهجای اینکه این بحران را پنهان کند یا از آن فاصله بگیرد، سرقت را به بخشی از روایت برند تبدیل کرد. هر اتفاق تازه، فرصتی بود تا داستان دوباره جان بگیرد و مخاطب را به دنبال کردن ادامه آن ترغیب کند. شاید همین نکته، مهمترین درس این کمپین برای مدیران کسبوکار باشد؛ در دنیایی که مخاطبان با سیلی از تبلیغات تصنعی محاصره شدهاند، گاهی یک بحران غیرمنتظره میتواند به فرصتی بینظیر تبدیل شود که با هیچ بودجهای خریدنی نیست. برندها نمیتوانند «حس واقعی بودن» را سفارش دهند یا آن را به کمپینهایشان تزریق کنند؛ این حس تنها زمانی متولد میشود که برند جرات روبهرو شدن با واقعیت را داشته باشد و بتواند از دل یک اتفاق غیرمنتظره، روایتی بسازد که مردم با اشتیاق آن را دنبال کنند.