در باب حافظه جمعیِ اقتصادی در ایران

اقتصاد فراموشکار

تاریخ 1404/05/21 ساعت 14:38

مفهوم حافظه جمعی نخستین‌بار توسط جامعه‌شناس فرانسوی، موریس هالبواکس[1]، در نیمه اول قرن بیستم مطرح شد. به زعم او، حافظه امری فردی نیست، بلکه در بستر اجتماعی، در تعامل با دیگران و نهادها شکل می‌گیرد؛ یعنی افراد آنچه را که باید به یاد آورند، از طریق چارچوب‌های اجتماعی ـ فرهنگی به ذهن می‌سپارند. این ایده بعدها در حوزه مطالعات فرهنگی و تاریخ‌نگاری به‌شدت گسترش یافت و امروز، یکی از کلیدی‌ترین مفاهیم در تحلیل رابطه جامعه با گذشته تلقی می‌شود.

شراره کامرانی/ جامعه‌شناس

در سده‌های بیستم و بیست‌ویکم، بحران‌های اقتصادی و سیاسی به یکی از مؤلفه‌های دائمی زیست اجتماعی کشورهای در حال توسعه تبدیل شده‌اند. از تورم‌های دورقمی گرفته تا بحران‌های ارزی، از جنگ‌های کوتاه‌مدت تا تحریم‌های ساختاری، مجموعه‌ای از شوک‌های پی‌درپی، بنیان‌های اقتصادی و اجتماعی کشورهایی مانند ایران را در معرض تنش‌های شدید و پیوسته قرار داده‌اند. اما پرسش اصلی آن است که در برابر این میزان از تکرار بحران، آیا نظام اجتماعی و اقتصادی ما از تجارب پیشین «یاد می‌گیرد»؟ آیا نوعی «حافظه جمعی اقتصادی» شکل گرفته که بتواند به‌عنوان منبعی برای تصمیم‌گیری آگاهانه عمل کند؟

در این نوشتار، با تمرکز بر مفهوم حافظه جمعی در سطح نهادی، نشان می‌دهیم چگونه تکرار اشتباهات سیاستی، ضعف نهادهای حافظه‌مند و غیبت یادگیری سازمان‌یافته، به بازتولید بحران‌ها منجر می‌شود. در عین حال، تلاش می‌شود عناصر سازنده حافظه جمعی اقتصادی را استخراج کرده و امکان‌های تقویت آن را در بستر جامعه ایران بررسی کنیم. همچنین با رجوع به نظریه‌های کلیدی در جامعه‌شناسی نهادی، فرهنگ حافظه و یادگیری سازمانی، توسعه نظری این مفهوم را نیز پیش خواهیم برد تا چارچوبی مفصل‌تر برای درک این مسئله فراهم آید.

 حافظه جمعی: از ذهن فردی تا نهاد اجتماعی

مفهوم حافظه جمعی نخستین‌بار توسط جامعه‌شناس فرانسوی، موریس هالبواکس[1]، در نیمه اول قرن بیستم مطرح شد. به زعم او، حافظه امری فردی نیست، بلکه در بستر اجتماعی، در تعامل با دیگران و نهادها شکل می‌گیرد؛ یعنی افراد آنچه را که باید به یاد آورند، از طریق چارچوب‌های اجتماعی ـ فرهنگی به ذهن می‌سپارند. این ایده بعدها در حوزه مطالعات فرهنگی و تاریخ‌نگاری به‌شدت گسترش یافت و امروز، یکی از کلیدی‌ترین مفاهیم در تحلیل رابطه جامعه با گذشته تلقی می‌شود.

در سطح نظری، هالبواکس معتقد بود حافظه جمعی از طریق بازنمایی‌های جمعی[2] در نهادهایی چون خانواده، آموزش، رسانه و دین بازتولید می‌شود. این یادآوری نه صرفاً بازتاب گذشته، بلکه ساخت اجتماعی حال از طریق بازسازی گذشته است. از منظر نظریه‌پردازانی مانند یان آسمن[3]، باید میان حافظه فرهنگی[4] و حافظه ارتباطی[5] تمایز نهاد. اولی بلندمدت، نهادینه‌شده و ساختاری است؛ دومی زودگذر، غیررسمی و محدود به تعاملات روزمره. در این چارچوب، حافظه جمعی اقتصادی را می‌توان به مثابه زیردسته‌ای تخصصی از حافظه فرهنگی مطرح می‌کرد که در صورت نهادینه شدن، قادر است ساختارهای سیاست‌گذاری اقتصادی را تقویت کرده و آن‌ها را در برابر تکرار خطاها و بحران‌های مکرر مقاوم سازد.

مفهوم «حافظه جمعی اقتصادی» را می‌توان در این معنا به کار برد که آیا جامعه (در سطح سیاست‌گذاران، نهادها، فعالان اقتصادی و افکار عمومی) از تجربه‌های پیشین خود در بحران‌های اقتصادی بهره می‌گیرد یا نه؟ این حافظه نه‌تنها بر خاطرات تاریخی عمومی استوار است، بلکه شامل سازوکارهای تحلیلی، داده‌های آرشیوی، مستندسازی‌های نهادی و انتقال تجربه از نسلی به نسل دیگر در بدنه سیاست‌گذاری است. به عبارت دیگر، حافظه اقتصادی تنها وقتی کارآمد است که به نهاد ترجمه شود؛ نهادهایی که بتوانند تجربه‌ها را ذخیره، تفسیر، بازتولید و به کنش سیاستی تبدیل کنند.

 تکرار بحران‌ها، تکرار خطاهای سیاستی

بررسی تاریخی اقتصاد ایران نشان می‌دهد بسیاری از بحران‌ها با الگوهای تکراری همراه بوده‌اند. برای مثال:

  • در بحران‌های ارزی (مانند سال‌های ۱۳۷۳، ۱۳۹۱، ۱۳۹۷ و ۱۴۰۱)، شاهد هجوم مردم به بازارهای موازی مانند ارز، طلا و مسکن بوده‌ایم. این رفتار در سطح خرد، البته واکنشی عقلانی به نااطمینانی است؛ اما در سطح کلان موجب اختلال در تعادل‌های اقتصادی، تشدید نابرابری و تخریب سرمایه‌گذاری‌های مولد می‌شود.
  • در زمان تحریم‌های اقتصادی، دولت‌ها مکرراً به سیاست‌های تثبیت قیمت، ارز چندنرخی و تخصیص رانتی منابع ارزی روی آورده‌اند؛ سیاست‌هایی که نه‌تنها به فساد دامن زده، بلکه موجب اخلال در نظام تولید و صادرات نیز شده‌اند.
  • همچنین در دوره‌های رکود تورمی، بارها از سیاست‌های انبساطی بدون پشتوانه بهره گرفته شده که به تشدید تورم و کاهش قدرت خرید طبقات پایین منجر شده است.

تکرار این نوع خطاهای سیاستی نشان می‌دهد نظام تصمیم‌گیری عموماً از سازوکار بازخوردگیری، مستندسازی و اصلاح تدریجی برخوردار نیست و این همان نقطه‌ای است که می‌توان گفت حافظه جمعی اقتصادی در سطح نهادی جامعه ما غایب است یا معیوب عمل می‌کند.

از منظر نظریه یادگیری سازمانی، آن‌گونه که کریس آرگریس[6] و دونالد شون[7] مطرح کرده‌اند، یادگیری مؤثر مستلزم آن است که نه‌فقط خطاها شناسایی شوند (یادگیری تک‌حلقه‌ای)، بلکه فرضیات زیرین و الگوهای ذهنی تصمیم‌گیران نیز مورد بازبینی قرار گیرند (یادگیری دوحلقه‌ای). در ایران، آنچه غالباً اتفاق می‌افتد صرفاً تغییرات سطحی در سیاست‌ها است، بی‌که به بازاندیشی در باورهای نهادی، فهم از بحران یا بازتعریف نقش دولت و بازار بینجامد. حافظه جمعی اقتصادی بدون این بازاندیشی ساختاری، صرفاً به تکرار اسناد و آمار بدل می‌شود، نه یادگیری نهادی.

 ضعف نهادهای حافظه‌مند و یادگیری سازمانی

نهادهای حافظه‌مند را می‌توان به‌مثابه حافظان تجربه، آموخته‌ها و اشتباهات پیشین تلقی کرد؛ نهادهایی که به‌واسطه پایداری سازمانی، شفافیت رویه‌ها و آرشیو سیاستی، می‌توانند پیوندی بین گذشته، حال و آینده برقرار کنند. در نظریه‌های جامعه‌شناسی نهادگرا، به‌ویژه در آثار پل دی‌ماجی[8] و ولتر پاول[9]، بر اهمیت «ایزومورفیسم نهادی»[10] تأکید می‌شود؛ یعنی روندی که در آن نهادها از یکدیگر الگو می‌گیرند تا باثبات‌تر و مشروع‌تر شوند. اما در غیاب حافظه نهادی، ایزومورفیسم به‌شکل سطحی و تقلیدی درمی‌آید، نه یادگیری عمیق.

در ایران، فقدان نهادهای حافظه‌مند از سه منبع ساختاری نشأت می‌گیرد:

  • فقدان سنت آرشیوسازی و داده‌محوری در نظام اجرایی؛ بسیاری از نهادهای دولتی، حتی در سطوح کلان، فاقد پایگاه‌های اطلاعاتی باثبات و قابل‌اتکا هستند. داده‌ها یا تولید نمی‌شوند یا اگر هم تولید شوند، به‌دلیل ملاحظات سیاسی و امنیتی منتشر نمی‌شوند.
  • بی‌ثباتی و گردش شدید نخبگان سیاسی و اجرایی که مانع از انتقال بین‌نسلی تجربه و دانش می‌شود. این پدیده که می‌توان آن را منجر به «فراموشی سازمان‌یافته» دانست، حافظه نهادی را به‌شدت آسیب‌پذیر می‌سازد.
  • عدم استقلال نهادهای تحلیلی و نبود سنت ارزیابی سیاستی از سوی نهادهای ثالث. نهادهایی مانند مجلس یا دیوان محاسبات عمدتاً کارکرد سیاسی ـ نظارتی دارند و کمتر به تولید حافظه سازمانی می‌پردازند.

از منظر نظری، یادگیری نهادی مستلزم وجود «رویه‌های بازاندیش»[11] در سازمان‌ها است. در مدل پیتر بلو[12] (Blau, 1963)  درباره نهادهای مدرن، نهادهایی قادر به بقا هستند که بتوانند هم تغییر را تحمل کنند، هم تداوم را حفظ کنند. این پارادوکس، تنها با حافظه نهادی قابل حل است: نهادهایی که بدانند چه چیزهایی باید حفظ شود و چه چیزهایی باید کنار گذاشته شود.

 حافظه عمومی و گسست در انتقال تجربه

بخشی از بحران حافظه اقتصادی نه در نهادهای رسمی، بلکه در سطح عمومی‌ترِ جامعه شکل می‌گیرد: در حافظه عمومی[13]. حافظه عمومی آن لایه از یادسپاری جمعی است که در فرهنگ روزمره، رسانه‌ها، ادبیات شفاهی و گفتار عمومی بازتاب می‌یابد و فراتر از ساختارهای رسمی، به درک مردم از گذشته شکل می‌دهد. این نوع حافظه، به قول باربارا میزیتال[14]، ترکیبی از اسطوره، روایت و تجربه زیسته است و از این رو، گاه قدرتی هم‌سنگ یا فراتر از حافظه نهادی دارد.

در ایران، حافظه عمومی نسبت به بحران‌ها اغلب کوتاه‌مدت، احساسی و مملو از قطعیت‌های کاذب است. تجربه جنگ، شوک ارزی، سقوط ارزش پول ملی یا تحریم‌ها، در حافظه عمومی بیشتر به صورت عواطف فروخورده یا روایت‌های گلایه‌آمیز باقی می‌ماند. انتقال این حافظه از نسلی به نسل دیگر، غالباً به‌واسطه رسانه‌های غیررسمی یا شبکه‌های اجتماعی انجام می‌شود که اغلب فاقد ساختار تحلیلی یا بازخوانی انتقادی هستند. در نتیجه، حافظه عمومی در برابر بحران‌های بعدی، نه ابزاری برای بازدارندگی، که بستری برای بازتولید چرخه خشم و انفعال می‌شود.

در چارچوب مطالعات فرهنگی، استورات هال[15] معتقد بود معنا از طریق «رمزگذاری/رمزگشایی» در میدان فرهنگی شکل می‌گیرد. بنابراین، حافظه عمومی نیز محصولی است از فرآیند بازنمایی بحران‌ها در رسانه‌ها و گفتار رسمی. اگر رسانه‌ها و نظام آموزشی نتوانند حافظه اقتصادی را بازخوانی، تحلیل و معنا کنند، جامعه دچار فراموشی سازمان‌یافته می‌شود. این همان چیزی‌ست که پل کانرتن[16] در نظریه «نسیان اجتماعی» به آن اشاره می‌کند: نهادهایی که عملاً گذشته را فراموش می‌کنند، آن را نه انکار، بلکه از صحنه ذهن جمعی حذف می‌کنند.

یکی از جلوه‌های مهم این نسیان، گسست تجربه میان نسل‌هاست. به دلیل نبود نهادهای انتقال تجربه ـ از جمله آموزش عمومی، تاریخ‌نگاری انتقادی اقتصاد، یا سنت مستندسازی مردمی ـ نسل‌های جدید به‌جای درس‌آموزی از گذشته، بیشتر به تکرار آن گرایش می‌یابند. بحران‌ها، بدون روایت تحلیلی و بازتاب نهادی، به اتفاقاتی منزوی بدل می‌شوند که فقط حس ناامنی را تقویت می‌کنند.

این بخش از بحران حافظه، با مفهوم «یادگیری اجتماعی»[17] در پیوند است. یادگیری اجتماعی، آن‌گونه که پیتر سالوویک[18] مطرح کرده، نیازمند گفت‌وگوی بین‌نسلی، بازخوانی روایت‌ها در فضای عمومی و نقد نهادینه خاطرات تاریخی است. در غیاب چنین فرآیندهایی، حافظه عمومی به رسانه‌های سطحی، روایت‌های جزیره‌ای و تحلیل‌های هیجانی واگذار می‌شود که به مفهوم آن است که جامعه، عملاً از گذشته نمی‌آموزد.

 شروط شکل‌گیری حافظه جمعی اقتصادی

برای اینکه حافظه جمعی اقتصادی در جامعه‌ای شکل بگیرد، نیاز به تحقق چند شرط اساسی وجود دارد که هم در سطح ساختاری و نهادی معنا دارند و هم در سطح فرهنگی ـ اجتماعی. این شروط را می‌توان در پنج محور کلیدی صورت‌بندی کرد:

۱ .نهادینه‌سازی یادگیری و مستندسازی تجربیات: هرگونه یادگیری سازمان‌یافته باید در قالب ساختارهای رسمیِ مستندشونده نهادینه شود. به تعبیر آنتونی گیدنز در نظریه ساخت‌یابی، نهادها همان الگوهای بازتولیدکننده کنش‌اند؛ در نتیجه، اگر نهادها از حافظه برخوردار نباشند، کنش‌ها نیز به تکرار خطاها منجر می‌شود. نهادهایی نظیر مرکز پژوهش‌های اقتصادی، سازمان‌های آماردهی مستقل و آرشیوهای سیاست‌گذاری، باید حافظه‌های رسمی بحران‌ها را ثبت، تحلیل و قابل‌ارجاع کنند.

 ۲. پایداری نهادی و تداوم تحلیل‌گران مستقل: شکل‌گیری حافظه جمعی نیازمند پایداری در نهادهای تحلیلگر و افراد متخصصی است که فرآیند تفسیر و بازخوانی تجربیات اقتصادی را به‌صورت پیوسته ادامه دهند. پژوهشگران، اقتصاددانان دانشگاهی، اتاق‌های فکر و مراکز سیاست‌پژوهی باید به‌مثابه «ناقلان حافظه اقتصادی» عمل کنند. به تعبیر پیتر اسکات، نهادهای کارآمد، آن‌هایی هستند که حافظه تحلیلی خود را به بازیگران جدید منتقل می‌کنند، نه اینکه با هر تغییر مدیریتی، کل حافظه را از نو بسازند.

 ۳. آموزش و تربیت شهروندان حافظه‌مند: آموزش عمومی، تاریخ‌نگاری اقتصادی در مدارس، درس‌های اقتصاد سیاسی در دانشگاه‌ها، و روایت‌پردازی رسانه‌ای از تجربه‌های اقتصادی ـ همه ابزارهایی برای ارتقای سطح حافظه اقتصادی عمومی هستند. این امر با ایده «فرایند اجتماعی شدن حافظه»[19] در نظریه‌های فرهنگ سیاسی[20] نیز هم‌راستا است؛ یعنی جامعه باید مهارت تاریخی ـ تحلیلی مواجهه با بحران را فرابگیرد.

 ۴. استقلال رسانه‌ها و نظام بازنمایی تحلیل‌محور: حافظه اقتصادی بدون روایت عمومی معنا نمی‌یابد. رسانه‌ها نقش بی‌بدیلی در کدگذاری تجربیات، بازنمایی شکست‌ها و برساخت درس‌آموزی‌ها دارند. به‌ویژه در عصر دیجیتال که حافظه عمومی به‌شدت در معرض تحریف، فراموشی گزینشی یا احساس‌زدگی است، نیاز به روایت‌های تحلیلی و نقد تاریخی از سیاست‌های اقتصادی بیش‌ازپیش اهمیت دارد.

 ۵. گفت‌وگوی بین‌نسلی و حافظه‌پژوهی انتقادی: یکی از بنیادی‌ترین شروط شکل‌گیری حافظه جمعی اقتصادی، فراهم‌بودن امکان بازخوانی چندصدایی از تجربه‌های اقتصادی است. نسل‌های مختلف باید بتوانند روایت‌های خود را ارائه، نقد و در فضای عمومی به اشتراک بگذارند تا زمینه‌ای برای بازسازی مستمر معنا فراهم شود. چنان‌که در نظریه‌های حافظه جمعی تأکید شده، حافظه بدون تنوع راویان، به‌تدریج به اسطوره‌ای تک‌صدایی بدل می‌شود؛ یعنی به جای آن‌که بستری برای تأمل، یادگیری و مسئولیت‌پذیری باشد، به ابزاری برای تثبیت روایت‌های رسمی، حذف‌شده یا جهت‌دار بدل می‌گردد. نشست‌های گفت‌وگومحور، مستندسازی تاریخ شفاهی کنشگران اقتصادی، و بایگانی‌های چندرسانه‌ای از بحران‌ها، همه ابزارهایی‌اند که می‌توانند این گفت‌وگوی بین‌نسلی را نهادینه کرده و حافظه‌ای انتقادی، سیال و چندلایه برای جامعه فراهم کنند.

 

 

به‌طور کلی، شکل‌گیری حافظه جمعی اقتصادی، نیازمند ائتلافی از نهادهای رسمی، جامعه مدنی، نظام آموزشی، رسانه‌ها و کنشگران حافظه است؛ ائتلافی که بتواند گذشته را به سرمایه‌ای برای تصمیم‌گیری امروز و ساخت آینده بدل کند.

 

نتیجه‌گیری

حافظه جمعی اقتصادی، به‌مثابه ساختار نهادی و فرهنگی، نقش حیاتی در توانمندسازی جوامع برای مواجهه با بحران‌ها و پرهیز از تکرار اشتباهات ایفا می‌کند. در شرایطی که کشور به‌تازگی جنگ ۱۲ روزه‌ای را با اسرائیل پشت سر گذاشته، بار دیگر اقتصاد ملی با وضعیت آشنای نااطمینانی، واکنش‌های هیجانی و سیاست‌گذاری‌های غیرشفاف روبه‌رو شد. همان‌طور که در بحران‌های پیشین، تجربه زیسته مردم از سقوط بازار سرمایه، جهش نرخ ارز، هجوم به بازار طلا و خریدهای سراسیمه دارایی‌های امن تکرار شد، این بار نیز حافظه عمومی نه تنها مانعی در برابر رفتارهای پرریسک نشد، بلکه خود به بازتولید این چرخه کمک کرد. سقوط مجدد شاخص بورس، فرار سرمایه‌گذاران خرد، جهش قیمت دلار و کالاهای اساسی، هجوم مردم به پمپ‌بنزین‌ها در پی ترس از کمبود سوخت و بی‌عملی یا اظهارات دوپهلو از سوی نهادهای ناظر، همگی نشانه‌هایی از غیبت حافظه نهادی در نظام تصمیم‌گیری اقتصادی و فقدان روایت تحلیلی در رسانه‌ها است؛ حافظه‌ای که اگر وجود داشت، می‌توانست از بازتولید چنین رفتارهای پرهزینه و تکراری جلوگیری کند.

بر این مبنا به نظر می‌رسد در کشورهایی مانند ایران، ضعف نهادهای حافظه‌مند، گسست در انتقال تجربه و ناکارآمدی سازوکارهای یادگیری سازمانی موجب شده است  حافظه جمعی اقتصادی نه به‌مثابه یک ذخیره فعال یادگیری، بلکه به‌عنوان حافظه‌ای معیوب و ناکارآمد عمل کند. از منظر نظریه‌های جامعه‌شناسی نهادی و مطالعات حافظه، یادگیری نهادی واقعی تنها زمانی رخ می‌دهد که نه صرفاً در سطح تکرار یا به‌روزرسانی سیاست‌ها، بلکه در عمق ساختارها، باورها، الگوهای ذهنی و نظام‌های معنا بازاندیشی صورت گیرد.

شکل‌گیری حافظه اقتصادی، مستلزم شبکه‌ای از تعاملات مستمر میان نهادهای رسمی، رسانه‌ها، جامعه مدنی و حوزه عمومی است که بتواند تجربه‌های بحران را به دانش کاربردی برای سیاست‌گذاری و کنش جمعی بدل کند. این فرایند، تنها از مسیر ثبت و مستندسازی وقایع نمی‌گذرد، بلکه نیازمند آموزش تحلیلی، گفت‌وگوی انتقادی بین‌نسلی و بازنمایی دقیق و غیرهیجانی در فضای رسانه‌ای است. در غیاب چنین فرایندهایی، جامعه در چرخه‌ای از فراموشی ساختاری و تکرار اشتباهات گرفتار می‌ماند.

در نهایت، تقویت حافظه جمعی اقتصادی، نه یک پروژه فردی یا صرفاً کارشناسی، بلکه ضرورتی ساختاری، نهادی و فرهنگی است که مستلزم مشارکت همه‌جانبه بازیگران اجتماعی، نخبگان فکری، نهادهای عمومی، دانشگاه‌ها و رسانه‌های مستقل است؛ پروژه‌ای که بی‌حضور و پویایی آن، اقتصاد جامعه همچنان در دام بازسازی ناخودآگاه گذشته‌ای پرخطا گرفتار خواهد ماند.

 

منابع

1.     Assmann, A. (2011). Cultural memory and early civilization: Writing, remembrance, and political imagination. Cambridge University Press.

2.     Giddens, A. (1984). The constitution of society: Outline of the theory of structuration. University of California Press.

3.     Halbwachs, M. (1992). On collective memory (L. A. Coser, Trans.). University of Chicago Press. (Original work published 1950)

4.     Misztal, B. A. (2003). Theories of social remembering. Open University Press.

5.     Scott, P. (2001). Institutions and organizations: Ideas, interests and identities. Sage Publications.

6.     Connerton, P. (1989). How societies remember. Cambridge University Press.

7.     Salovey, P., & Mayer, J. D. (1990). Emotional intelligence. Imagination, Cognition and Personality, 9(3), 185-211.

8.     Midgley, D. (2000). Systemic intervention: Philosophy, methodology, and practice. Kluwer Academic/Plenum Publishers.

[1] Maurice Halbwachs

[2] Collective Representations

[3] Jan Assmann

[4] Cultural Memory

[5] Communicative Memory

[6] Chris Argyris

 [7] Donald Schon

 [8] Paul Joseph DiMaggio

[9] Walter W. Powell

 [10] ایزومورفیسم نهادی یا یکریختی نهادی (Institutional Isomorphism) به پدیده‌ای اشاره دارد که در آن سازمان‌ها به دلیل فشارهای محیطی، ساختارها، رویه‌ها و حتی فرهنگ‌های مشابهی را اتخاذ می‌کنند تا با سازمان‌های موفق یا سازمان‌های غالب در محیط خود همسان شوند. این پدیده، اغلب به عنوان نتیجه‌ای از تقلید، فشار از سوی ذینفعان، یا فشارهای هنجاری و نهادی در نظر گرفته می‌شود. 

[11] Reflective Routines

[12] Peter Michael Blau

[13] Public Memory

[14] Barbara A. Misztal

[15] Stuart Hall

[16] Paul Connerton

[17] Social Learning

[18] Peter Salovey

[19] The Socialization of Memory

[20] Political Culture Theory