چطور روایت‌های هشداردهنده می‌تواند راه‌های آینده قاچاق انسان را روشن کند

پشت پرده تجارت غیرقانونی اعضای بدن

تاریخ 1403/11/01 ساعت 13:17

روایت قاچاق بین‌المللی اعضای بدن انسان برای همه سیاست‌گذاران و مدیران امور اجتماعی هشداردهنده و بیانگر مسیرهای آینده این بزه بزرگ است.

شان کلمب، استاد حقوق دانشگاه لیورپول:

آن‌ها در شب‌ سفر کردند. چشمان یونس را بسته بودند و از زاناکسی که به او داده بودند خواب‌آلود بود. مطمئن نبود کجاست اما وقتی ماشین ایستاد، بوی نمک را در هوا احساس کرد. یونس شنید که علی، مسافر دیگر، پنجره‌اش را پایین داد و سیگاری آتش ‌زد. راننده بی‌حرکت نشسته بود و به ‌سختی نفس می‌کشید. چند دقیقه در سکوت گذشت. بعد یونس صدای غژغژی شنید. به تلفن یک نفر از آن‌ها پیام آمده بود.

درِ بغلِ یونس باز شد و دو مرد او را به داخل ساختمانی مشایعت کردند. بعد از آنکه چشم‌بند او را برداشتند، از انتهای راهرویی طولانی به پله‌ها رسیدند و به زیرزمین رفتند. یونس وارد اتاقی شد که در آن مردی با روپوش بیمارستان آبی با علی، دلالی که او را به اینجا آورده بود، صحبت می‌کرد. با خودش گفت حتماً آن مرد دیگر دکتری است که قرار است جراحی را انجام دهد. قبل از آنکه یونس فرصت کند سؤالی بپرسد، او را به اتاق دیگری بردند و به او گفتند روپوش جراحی بپوشد و منتظر دستیار پزشک بماند تا داروی بیهوشی را آماده کند.

در همان حین که منتظر بود، به یاد پدر و مادرش افتاد، در اریتره، به یاد برادر کوچکترش که به خدمت سربازی رفته بود، و خواهرش که تقدیرش جز کلفتی و بیگاری نبود. یونس امیدوار بود که فداکاری‌اش به آن‌ها کمک کند. دستیار پزشک وارد شد. آمپول بیهوشی را در بازویش فرو کرد؛ نورهای فلورسنت بالای سرش ناگهان تاریک شدند.

یونس سه بار تلاش کرده بود که به اروپا برسد، دو بار از طریق لیبی و یک بار هم از مسیر مصر. اما هر بار او را بازداشت کرده بودند و برای آزادی‌اش مجبور به پرداخت مبالغ هنگفتی شده بود ــ از 3 هزار دلار تا 7 هزار دلار. یونس که فقیر بود و از قبل بدهی زیادی داشت، از وام‌دهندگان در قاهره پول قرض کرده بود. او تحت فشار طلبکارانش بود که تهدید می‌کردند اگر لازم شود بدهی‌هایشان را به زور خواهند گرفت. اما بیش از هر چیز او درمانده و مستأصل بود که به خانواده‌اش در اریتره پول برساند. انبوه بدهی‌ها بر او چنبره زده بودند. او گرفتار مانده بود. تنها چیز با ارزشی را که داشت معامله کرد: یکی از کلیه‌هایش.

خرید و فروش اعضای بدن در هر جای دنیا، به استثنای ایران، غیر قانونی است. با وجود این، برآوردها حاکی از آن است که حدود 10 درصد اعضای پیوندی در جهان از منابع غیر قانونی تأمین می‌شوند. با این حال، اکثر موارد گزارش نشده‌اند و بنابراین به احتمال زیاد تعداد واقعی پیوند اعضاء از طرق غیر قانونی به ‌مراتب بیش از این آمار و ارقام است.

درست است که چندین کشور از جمله پاکستان و مصر و بنگلادش و هند و ترکیه و فیلیپین و چین مراکز قاچاق اعضای بدن هستند اما تجارت اعضای بدن عملیاتی فراملی است. دفتر مبارزه با مواد مخدر و جرم سازمان ملل متحد در گزارش سال 2018 درباره قاچاق انسان در سرتاسر جهان به بیش از 700 مورد قاچاق اعضای بدن رسید که اکثر آن‌ها نیز در خاورمیانه و شمال آفریقا بودند. گزارش اینترپل در سال 2021 ادعا کرد که قاچاق اعضای بدن در شمال و غرب آفریقا نگران‌کننده است، «در کشورهایی که جوامع فقیر و جمعیت آواره بیشتر در معرض خطر استثمارند».

طبق گزارش «رصدخانه جهانی اهدا و پیوند» (GODT)، هر سال فقط 10 درصد از تقاضای پیوند در جهان برآورده می‌شود. افزایش تقاضا برای پیوند کلیه در جهان به مرز وخیم و بحرانی رسیده است و بنابراین وابستگی به شبکه‌های مجرمانه و جنایت‌کار نیز بیشتر شده است، شبکه‌هایی که اعضای بدن را از افراد فقیر و آسیب‌پذیر در جهان جمع می‌کنند.

بازار سیاهِ اندام‌هایی چون کلیه و قرنیه و کبد در جهان به راه است. افزایش تقاضا برای پیوند کلیه‌ تا حدی نتیجه گسترش بیماری‌های به ‌اصطلاح ثروتمندی ــ نظیر دیابت و فشار خون بالا و چاقی ــ و به تبع آن نارسایی کلیوی است. به ‌گفته «مؤسسه خیریه مراقبت از کلیه»، در بریتانیا، لیست انتظارِ پیوند کلیه از زمان همه‌گیری به نحوی چشمگیر افزایش یافته است. در نتیجه، اکثر مردم برای پیوند کلیه به خارج از کشور می‌روند. در بسیاری از کشورهایی که گردشگران یا به ‌اصطلاح توریست‌های پیوند اعضاء را جذب می‌کنند، کلیه‌ها از بدن افراد فقیر و محروم آن کشور تأمین می‌شوند.

من در دانشگاه حقوق خوانده‌ام و از سال 2014 روی تجارت جهانی اعضای بدن کار می‌کنم. در 10 سال گذشته، با 43 نفر از سودان و سودان جنوبی و اریتره صحبت کرده‌ام که به دلیل نیاز اقتصادی یکی از کلیه‌هایشان را فروخته‌اند. در اغلب موارد، افراد به دلیل وضعیت نامشخص و بی‌ثباتی که دارند، مثلاً پناهجو، پناهنده یا مهاجران غیر قانونی‌اند، هدف این گروه‌های جنایت‌کار قرار گرفته‌اند. به اکثر پناهجویان آن رقمی را که وعده داده بودند پرداخت نکردند. به بعضی‌هایشان حتی که یک ریال هم ندادند. آن‌ها مهاجر غیر قانونی و فروشنده اعضای بدن بودند و همین کم‌جرمی نبود و بنابراین در موقعیتی نبودند که بر سر قیمت چانه بزنند یا تضمین بگیرند که حتماً مبلغ مورد توافق را دریافت خواهند کرد. به دلیل وضعیت حقوقی ِنامشخص و متزلزلی هم که داشتند گزارش تخلفات به مراجع قانونی کار ساده‌ای نبود.

در نبودِ مسیرهای قانونی مهاجرت، بسیاری از آن‌ها کلیه‌های خود را پس از دستگیری فروخته بودند. اکثر آن‌ها ترجیح می‌دادند به اردوگاه‌های پناهجویان نروند. به اردوگاه‌های پناهجویان، «زندان» و «اردوگاه مرگ» می‌گفتند. آن‌ها از «کمیساریای عالی سازمان ملل متحد برای پناهندگان» (UNHCR) ناامید شده بودند. یونس به من گفت که بهتر است خطر عبور از صحرای بزرگ آفریقا را به جان بخرم تا تحت نظارت دائمی و اسیر و وابسته یک سیستم پناهندگی معیوب و داغان باشم. بسیاری مانند یونس همه دار و ندارشان را صرف رسیدن به اروپا و درخواست پناهندگی کرده بودند. با دسته‌بندی پناهنگان به قانونی و غیرقانونی، دسته‌ دوم را به حاشیه جامعه رانده و در معرض انواع و اقسام استثمار قرار داده بودند.

البته شبکه‌های قاچاق اعضای بدن بدون همکاری نزدیکِ پزشکان به جایی نمی‌رسند. بدون دخالت و مشارکت جراح‌هایی که عمل غیر قانونیِ پیوند را فقط برای پول انجام می دهند، تجارت اعضای بدن از بین می‌رود.

در مارس 2023، بریتانیا اولین پرونده قاچاق اعضای بدن را به دادگاه برد. یک سیاستمدار نیجریه‌ای و همسرش و دلال‌شان به اتهام همدستی در انتقال مردی از لاگوس (پایتخت نیجریه) به بریتانیا برای پیوند کلیه مجرم شناخته شدند. قاضی در صدور حکم گفته بود: «قاچاق افراد از مرزهای بین‌المللی با هدف پیوند اعضاء بدن‌شان شکلی از برده‌داری است. با انسان‌ها و اعضای بدن آن‌ها مثل کالایی برای خرید و فروش رفتار می‌کند. این تجارتی است که از فقر و بدبختی و ناامیدی انسان‌ها سوء استفاده می‌کند». متأسفانه، از آنجا که جنگ و بحران اقلیم افراد بیشتری را بی‌خانمان و آواره کرده است، افراد درمانده برای سوء استفاده هیچ کم نیستند.

یونس در 14 سالگی در اریتره به خدمت سربازی فراخوانده شد. او دوره آموزشی را در مرکز آموزشی دفاعی ساوا گذراند، یک مجتمع نظامی گسترده در غرب اریتره که به دلیل نظم و انضباط نظامی و تنبیهات بدنی و کار اجباری بدنام است. یونس می‌گوید: «برادرم با من بود. آن‌ها سعی کردند ما را شستشوی مغزی دهند. آن‌ها نمی‌خواهند مردم ایده و فکر سیاسی داشته باشند. مجبور شدم از آنجا فرار کنم».

یک شب در سپتامبر 2012، یونس تصمیم گرفت پا به فرار بگذارد. او به دنبال آزادی بود. خانواده‌اش به یک قاچاقچی پول دادند تا او را از مرز به سودان ببرد. کامیونی آن طرف مرز منتظر او بود. برای رسیدن به کامیون، یونس مجبور شد روی دست‌ها و زانوهایش، زیر حصارهای سیمی و روی صخره‌های تیز و دندانه‌دار بخزد، تا به دام نورافکن‌ها نیفتد. او می‌دانست که اگر دستگیر شود، به او شلیک می‌کنند.

در خارج از یک شهر قدیمی نزدیک به مرز، یونس سوار کامیون دیگری شد که به سمت خارطوم، پایتخت سودان، می‌رفت. در اُم‌دُرمان، شهری در نزدیکی خارطوم و آن طرف رود نیل، با یک قاچاقچی آشنا شد که پناهجویان را از دریای مدیترانه رد می‌کرد.

سفر پرهزینه و خطرناکی بود اما یونس احساس کرد چیزی برای از دست‌دادن ندارد. خانواده او همه چیزشان را داده بودند تا او بتواند از ساوا فرار کند؛ او مصمم بود که به اروپا برسد و پول آن‌ها را پس دهد. یونس از داستان‌های آدم‌ربایی در مسیرهای مهاجرت کم نشنیده بود اما این قاچاقچی خوشنام بود و یونس امیدوار بود که موفق شود.

پس از یک سفر طولانی و دشوار از این سو به آن سوی صحرای بزرگ آفریقا، از سودان به لیبی، یونس طبق توافق به سواحل مدیترانه، خارج از طرابلس، رسید. در آوریل 2018، او را به همراه حدود 100 مهاجر دیگر در یک قایق کوچک چپاندند. آن‌ها از مناطق مختلف آفریقا بودند ــ اریتره، سومالی، سودان، سودان جنوبی، چاد، نیجریه. یکی از مسافران بدون تجربه قایقرانی و دریانوردی مسئولیت قایق را به عهده گرفت. بعد از حدود یک ساعت موتور قایق خاموش شد.

قایق بی هدف در سطح آب شناور بود و مردان و زنان و کودکان بی‌پناه و تشنه و خسته نشسته بودند. شش ساعت گذشت تا گارد ساحلی لیبی ردِ به اصطلاح کشتی را زد و آن‌ها را خشکی برد تا به وضعیت‌شان رسیدگی کند. به آن‌ها گفتند بازداشت خواهند شد، چون به دنبال ورود غیرقانونی به اروپا بودند.

مراکز بازداشت مهاجران در لیبی که بودجه بخشی از آن‌ها را اتحادیه اروپا تأمین می‌کند، بدنام‌اند. بازداشت‌شدگان در معرض شکنجه و آزار و اذیت و خشونت فیزیکی و بهره‌کشی جنسی و کار اجباری هستند، آن‌هم بدون ثبت‌نام رسمی و هیچ روند قانونی و بدون دسترسی به وکیل یا مقام قضایی. یونس در زمان بازداشت هرگز با احدی از «کمیساریای عالی سازمان ملل متحد برای پناهندگان» یا «سازمان بین‌المللی مهاجرت» صحبت نکرد. او می‌گوید: «فکر می‌کنم چند نفری از آن‌ها برای بازدید آمده بودند، اما فقط به در و دیوار نگاه می‌کردند».

در صورت نبودِ تشریفات قانونی، تنها راه فرار از این شرایط رشوه‌دادن به مأموران زندان است. یونس می‌گوید: «هنگامی که نگهبانان پول را می‌گیرند، شما را در بیابان رها می‌کنند. بعد از آن، شما همه فکر و حواس‌تان را جمع می‌کنید که دیگر دستگیر نشوید».

یونس برای مواقع ضروری مقداری پول نزد دوستانش در مصر گذاشته بود. او خویشاوندانی هم داشت که در سوئد و هلند و بریتانیا زندگی می‌کردند و برای کمک به او پول جمع‌ کرده بودند تا او را از زندان لیبی خارج کنند. او می‌گوید: «این پول از طریق وسترن یونیون به یک حساب بانکی در لیبی ارسال شده بود». او می‌گوید که حدود 7 هزار دلار به نگهبانان زندان داد. یونس پس از آزادی به قاهره رفت.

وقتی از زندان لیبی گریخت همه پولی را که از دوستان و خویشاوندانش گرفته بود، تمام کرده بود. بنابراین وقتی در قاهره بود، 30 هزار پوند مصری (حدود 470 پوند) از وام‌دهندگان قرض گرفت ــ او فکر می‌کرد فعلاً با این پول می‌توانند هزینه غذا و محل اقامتش را تا پیداکردن کار تأمین کند.

دو ماه گذشت و یونس نتوانست شغل به‌درد بخوری پیدا کند و قادر به پرداخت بدهی‌اش نبود. او می‌دانست که اگر قسط بعدی بدهی‌اش را از نپردازد، عواقب بدی در انتظارش خواهد بود: «این مرد [که شرخر بود] به من گفت در ازای هر قسط بدهی که به تعویق می‌افتد، یک دندانم را می‌گیرد». 

وقتی یک مرد سودانی که به او علی می‌گفت، در چندشنبه بازاری در قاهره با او سر صحبت را باز کرده بود، یونس تمام امیدش را برای رسیدن به سواحل اروپا از دست داده بود. یونس سفره دلش را پیش او باز کرد. علی گفت که او راهی می‌داند که یونس می‌تواند کلِ بدهی‌هایش را بپردازد و با یک کشتی ماهیگیری مطمئن‌ از مصر به ایتالیا برود. او به یونس گفته بود که می‌تواند کلیه‌اش را بفروشد. با این کار هم پول زیادی به جیب می‌زند و هم جان یک انسان را نجات می‌دهد.

یونس شک داشت. اما بدهی زیادی داشت و برای بازپرداخت بدهی‌اش به دوستان و خانواده و وام‌دهندگان تحت فشار بود. او می‌گوید: «چاره دیگری نداشتم». علی دلال اما باشخصیت بود و ساده و بی‌ریا به‌نظر می‌رسید. یونس با این معامله موافقت کرد. به او قول دادند در ازای یک کلیه‌اش 10 هزار دلار بدهند. او امیدوار بود با این پول هم بدهی‌هایش را بپردازد و هم هزینه سفر از طریق دریای مدیترانه را تأمین کند.

این عمل جراحی در یک مرکز پزشکی در نزدیکی اسکندریه در نوامبر 2018 انجام شد. یونس می‌گوید: «یادم هست که به هوش آمدم و احساس گیجی می‌کردم». یونس بعد از آنکه به هوش آمده بود درد داشت و می‌ترسید و وحشت کرده بود و عصبانی بود. او می‌گوید: «تا جایی که می‌توانستم فریاد زدم. فقط می‌خواستم از آنجا بروم». یونس غلت زد و روی زمین استفراغ کرد.

ساعت‌ها گذشت. بالاخره در باز شد و مردی با یک تخته‌شاسی به دست وارد شد. او گفت که علی به ‌زودی می‌آید و آن وقت می‌تواند برود. دو تا مسکن و یک لیوان آب به یونس داد و قبل از آنکه یونس سؤالی بپرسد بیرون رفت.

بالاخره وقتی سروکله علی پیدا شد به یونس گفت لباست را بپوش. لحن صدایش خشک و سرد بود، دیگر آن جذابیت چند روز پیش را نداشت. دو مرد سنگین‌وزن یونس را به سمت ماشین بردند. یونس دوره نقاهت خود را دو هفته در آپارتمانی در قاهره گذراند. او از نزدیک تحت نظر بود. آن‌ها نمی‌خواستند او جلب توجه کند. اگر کسی او را می‌دید ممکن بود به پلیس گزارش دهد. بهترین کار این است که او را در دوره نقاهت مخفی نگه دارند.

به یونس قولِ 10 هزار دلار داده بودند، اما فقط 6 هزار دلار به او دادند. این مبلغ تقریباً بدهی‌های او را صاف می‌کرد، اما کفاف هزینه‌های قاچاقچیان (3500 دلار) برای سفر از طریق دریای مدیترانه را نمی‌داد. یونس نزد پلیس رفت و از همکاری علی با قاچاقچیان اعضاء بدن گفت. او سعی داشت توضیح دهد که گول خورده و کلیه‌اش را فروخته است که افسر دیگری وارد اتاق شد. افسر دوم به اطلاع یونس رساند که فروش کلیه جرم است. دفترچه‌ای درآورد و از یونس مدارک شناسایی‌اش را خواست. یونس الکی جیب‌هایش را می‌گشت و می‌دانست که مدرکی ندارد.

افسران به شوخی گفتند یونس شبیه مصری‌ها نیست و به پوست تیره و موهای مجعدش اشاره کردند. به او پیشنهاد دادند که اگر پناهجو است برود به «کمیساریای عالی سازمان ملل متحد برای پناهندگان» شکایت کند. اما شاید او پناهجو نبود. شاید او یک مهاجر غیر قانونی بود. افسر دوم به یونس یادآوری کرد که ممکن است به دلیل عدم ارائه مدارک شناسایی دستگیر یا حتی از مصر اخراج شود.

یونس پشیمان بود که نزد پلیس رفته است. به دور و بر خود نگاه کرد و با حالتی عصبی و نگران منتظر بود با کسی صحبت کند. افسر دوم با تمسخر لبخندی زد و به او گفت: می‌تواند برود.

* همه اسامی در این گزارش تغییر کرده‌اند.

منبع: گاردین / آینده‌نگر