
خوشبختانه خورجین تاریخ بشری پر است از تجارب آموختنی. برای بهرهمندی از اینهمه تجارب باارزش فقط مختصری کنجکاوی، مطالعه و بصیرت لازم است. در اینجا یکی از این تجارب به اختصار مرور میشود.
محمد طبیبیان، اقتصاددان:
روزی روزگاری کشوری بود بسیار متنعم چنانکه در رده پنج کشور ثروتمند جهان قرار داشت. لکن در طی چند دهه در مسیر سَموم یک دولت پوپولیست با چنان مشکلاتی روبرو شد که به رده کشورهای فقیر پیوست و پس از دهها سال که از کنار رفتن آن دولت و آن شیوه و روش میگذرد همچنان آثار باقیمانده از آن دوران کماکان پابرجا و مشکلآفرین است. آن روزگاری که به آن اشاره شد اول قرن بیستم و آن کشور آرژانتین است. آرژانتین در اوائل قرن بیستم صادرکننده عمده دام و گوشت و محصولات کشاورزی بود و از این محل درآمد قابل ملاحظهای بدست میآورد. چنانکه درآمد سرانه این کشور در حد پنج کشور با بیشترین درآمد سرانه جهان بود. طبعاً اقشاری وجود داشتند که از بقیه ثروتمندتر بودند مانند زمینداران و اقشاری وجود داشتند که فقیرتر بودند مانند کارگران و کشاورزان و طبعاً راهکارهای پایداری میتوانست اندیشیده شود که از طریق آن ثروت کشور توزیع مناسبتری داشته باشد. همچنین روشهائی میتوانست اندیشیده شود که خدمات اجتماعی به نحو بهتر و وسیعتری به اقشار کمدرآمد ارائه گردد. در اوائل قرن بیستم در دهه1930 و1940 حکومت این کشور یک دموکراسی ظاهری و در باطن اقتدارگرا بود شامل یک شالوده اولیگارشی که در رأس آن یک رئیس جمهور قرار داشت و مانند کشورهای آن زمان دچار بحران داخلی و سردرگمی در روابط خارجی بود. گروههای کارگری در کنترل کمونیستها، و شبهنظامیان خودکامه تحت امر طبقات حاکم بود. بورژوازی نوپا و بدون احساس رسالت اجتماعی و مورد خصومت شدید کلیسای کاتولیک و زمینداران، طبقات زمیندار بدون توجه به شرایط عمومی کشور و متحد کلیسا و بنابراین زمینه بحران داخلی و کشمکشهای گروهی خصوصاً با تحریک احزاب و گروههای کمونیست فراهم بود. طبعاً چنین زمینههای بحرانی منجر به ایجاد دولت ناپایدار شده و نگرانی قوت گرفتن کمونیسم در منطقه توجه امریکا را به خود جلب کرده و عدم وجود حکومت قانون و دموکراسی تمامعیار و عدم هوشیاری طبقات متوسط و بیرون ماندن این گروهها از معادلات سیاسی پای دخالت بیگانه را در امور باز کرده بود. در چنین شرایط اجتماعی پربحران یک کودتای نظامی دولت موجود را سرنگون کرد. در سال1943 دولت رامون کاستیلو سرنگون شد و حکومت نظامی بر سر کار آمد. شعار متعارف تمام تمامیتخواهان «اتحاد ملی» و «حفظ شرف و غرور ملی» همراه با چاشنی «رسیدگی به اقشار محروم» و «حذف دخالت بیگانگان» و محمل حرکت برای تصاحب قدرت نیز ایجاد شور و غوغا و تحریک احساسات عوامالناس از طریق وعده و قول بهروزی و بهرهمندی بیشتر آنها بود. ابتدا رهبران کودتا با یکدیگر به جنگ قدرت مشغول شدند تا بالاخره قدرت کامل منسجم گردید. اتحادیههای کارگری که توسط کمونیستها اداره میشد منحل و تظاهرات مخالف ممنوع شد. اساتید دانشگاه مورد تصفیه قرار گرفتند چنانکه ۱۰ درصد از آنها از کار اخراج شدند. کتابهای درسی پر از مدح و ثنای کشور و نظام و ارتش شد، روزنامهها سرکوب شدند و روزنامهنگاران و مدیران مسئول مورد پیگرد قرار گرفتند و زندانی شدند. آموزشهای کلیسای کاتولیک در تمام مقاطع اجباری و تشکیل احزاب سیاسی ممنوع اعلام گردید. چنانکه در اینگونه حکومتها افتد و دانی. سیاست اقتصادی نظامیان، پیگیری خودکفائی صنعتی، ایجاد محدودیت در صادرات و واردات ارائه سوبسید و کمک به ایجاد صنایع برای تولید کالاهای صنعتی جایگزین واردات بود. خصوصاً برای پائین نگهداشتن قیمت موادغذائی ممنوعیتهائی بر صادرات مواد غذائی که منبع اصلی تجارت خارجی کشور بود وضع شد. این نیز سیاست سادهای بوده است برای حکومتهائی که به ریشه مشکلات توجه ندارند. یعنی راضی نگهداشتن فقرا و مصرفکنندگان به زیان و به هزینه تولیدکنندگان محصولات کشاورزی که فرصت کسب درآمد بیشتر از محل صدور محصولات خود را محدودتر مییافتند. برای هر مصرفکننده این مطلوب است که حاصل دسترنج دیگران را به راحتی دریافت و مصرف کند. این مصرفکننده طبعاً ممنون و قدردان کسانی خواهد بود که با هزینه دیگران به احسان و امداد دست میزنند و طبعاً نیز کسی علاقهای به شنیدن صدای اعتراض تولدکنندگان ندارد و اینگونه اعتراض نیز ضد ملی و مغایر روحیه اتحاد و حمایت از بورژوازی و فئودالیسم و مانند آن تلقی میشود. چه کسی جرأت میکند در مقابل تودههائی که اشتهای آنها تحریک شده بایستد، خاصه اگر قدرت نظامیان نیز پشت سرآنها باشد؟
خوان پرون که بود؟
پس از دوران کشمکش داخلی نظامیان یک سرهنگ کاریزماتیک به نام خوان پرون که در کودتا نقش داشت به تدریج به مقامات بالاتر رسید و قدرت را به دست گرفت. پرون به حسن رفتار و برخورد احترامآمیز با نیروهای تحت امر خود شهرت داشت. او منصفانه رفاه و پیشرفت آنها را با جدیت و صمیمیت مورد توجه قرار میداد و برای آن بی وقفه تلاش و دلسوزی صادقانه میکرد. به همین دلیل نیز از حمایت ارتش کودتا و طیف وسیعی از افسران و درجهداران جزء برخوردار بود و این امر به او کمک کرد تا در صدر قدرت قرار گیرد. پرون فرد بیسوادی نبود و از مقوله رهبران جهان سومی از قماش افرادی چون صدام حسین و مانند آن به حساب نمیآمد که ریشه قدرت آنها اوباش شهری بوده و خود نیز از زبده سرکردگان آنها به حساب میآمدند. او در سالهای قبل از جنگ دوم در ایتالیا مأموریت اداری داشت و به همین دلیل نیز عروج حکومت فاشیستی موسولینی و غوغای عوامالناس به حمایت از او را از نزدیک دیده و پسندیده بود. همچنین بسیار تحت تأثیر برنامههای اصلاحات اجتماعی موسولینی و قولهای او برای بهبود وضع تودهها و تصحیح روابط درونی جامعه به نفع آنها قرار گرفته بود. او از این شرایط درسهائی گرفت که بعداً مورد استفاده قرار داد. پرون همچنین افسری بود اهل مطالعه و فکر لکن عمدتاً در حیطه نظامیگری و در باب تاریخ نظامیگری تألیفات داشت. او با این پیشزمینه هنگامی که قدرت را به دست گرفت آتش احساسات اقشار محروم جامعه را برافروخت و همچنین برنامههائی مانند تعیین حداقل دستمزد، تعیین حداکثر ساعات کار در هفته برای کارگران، توسعه امکانات آموزشی و خدمات اجتماعی را مطرح کرد. در مقابل آن صنعتگران بورژوازی نوپا را مورد حمایت قرار داد و از طرف دیگر آنها را در رویاروئی با مشکلات کارگری که تحت نفوذ کمونیستها بود حمایت میکرد. شعار خلاصه برنامههای او به این نحو جمعبندی میشد: «دو بال پرونیسم، عدالت اجتماعی و امداد اجتماعی». به این شعار چاشنی اتحاد ملی و مقابله با نفوذ امریکا نیز اضافه میشد.
خانم اویتا
اویتا (نام اولیه اوا) دختری بود از یک خانواده کارگری فقیر که دارای پنج فرزند بودند، او در سن شانزده سالگی به خاطر فقر خانواده و به امید یافتن زندگی بهتر از خانه فرار کرد و در شهر بوئنس آیرس به حرفه «هنرپیشگی» که حرفه چندان محترمی نیز تلقی نمیشد مشغول بود و از این راه به محافل نظامیان کوتاچی راه یافت و با سرهنگ خوان پرون آشنا شد. اویتا پس از مرگ همسر اول پرون با او ازدواج کرد و نقش مسئول عمده تبلیغاتی پرون را از طریق تحت کنترل درآوردن تعدادی روزنامه و ایستگاه رادیوئی به عهده گرفت. بهزودی برای او مربی تشریفات اجیر شد تا آداب زندگی درباری را بیاموزد. اویتا نیز از طریق سخنرانیهای بیوقفه به زبان عوام قولها و وعدههای پرون را تشریح میکرد و حمایت امیدواران را جلب مینمود. او بیش از تحصیلات ابتدائی تحصیلات دیگری نداشت لکن پیوسته مشغول سخنرانی و تهیه مطالب تبلیغاتی بود چنانکه به سلیقه همگنان دوران زندگی آغشته با محرومیت خود سخن میگفت. او میگفت همه زنان باید زندگی باشکوهی داشته باشند و از لباسها و امکانات مد روز و فاخر استفاده کنند. لکن چگونه و از طریق کدام منابع؟ در این مورد نظری نداشت. البته این خود یک درجه بهتر از وضع کسانی است که سایرین را به ضرورت ساده زیستن ترغیب میکنند و برای خود ریاکارانه زندگی باشکوه و پرهزینهای فراهم مینمایند. او هرچه را برای خود فراهم میکرد لااقل به صورت شفاهی برای تمام زنان خواستار بود. او میگفت زنان بایستی باسواد و تحصیلکرده باشند لکن به امور خانه بپردازند و این امر را مهمتر از هر کاری تلقی کنند. میخواست برای دختران فراری خانههای خاص ایجاد شود یعنی آنچه که ضرورت آن را در سن شانزده سالگی و فرار از خانه احساس کرده بود. به این ترتیب ماه عسل وعدهها و قولها و تهییج مردم و پیگیری برنامههای اجتماعی که مبنای اجرایی و برنامه مالی مشخصی نیز نداشت آغاز شد.
ماه عسل
دوران ماه عسل پرونیزم را، که به رهبری مشترک خوان و اویتا پرون به پیش رانده میشد و موجی از امید و هیجان گسترده ایجاد میکرد و حکومت نظامیان نیز بر آن موج سوار بود، میتوان به دو مقطع تقسیم کرد. مقطع اول «خوردن گذشته» و مقطع دوم «خوردن آینده». معمولاً حکومتهای استبدادی هرآنچه از منابع کشور را که فراچنگ آرند و بر روی آن دستاندازی کنند صرف اهداف خود میکنند. حکومتهای استبدادی پوپولیستی قسمتی از این منابع را نیز کم و بیش صرف نیروها و اقشار اجتماعی حامی خود مینمایند. این کار را نیز بعضاً از طریق اجرای برنامههای اجتماعی صورت میدهند. لکن عدم وجود راهکارهای دموکراتیک اینگونه برنامهها را به صورت پوششی از تأمین منافع گروههای ذینفوذ درآورده و امکان تنظیم آن بر مبانی بادوام و پایدار و نظم اجتماعی عقلائی را منتفی میکند. برنامه اجتماعی پرون مبتنی بود بر ارزان نگهداشتن قیمت محصولات کشاورزی و موادغذائی، کاهش ساعات کار در هفته، تعیین حداقل دستمزد، مشکل کردن اخراج نیروی کار، آموزش مجانی تا سطح دانشگاه و مانند آن.
خوردن ثروت تاریخی
چنانکه قبلاً اشاره شد، آرژانتین از ظرفیت تولید محصولات کشاورزی و دامی قابل ملاحظهای برخوردار بود. سالهای اولیه روی کار آمدن نظامیان مصادف بود با جنگ جهانی در اروپا و افزایش تقاضا برای اینگونه محصولات. افزایش تقاضا برای صادرات کشاورزی همراه با اجرای طرحهای صنعتی جایگزین واردات و سایر طرحها ابتدا رونق چشمگیری را فراهم آورد. لکن کنترل قیمت محصولات کشاورزی برای پائین نگهداشتن قیمت ارزاق و کمک به پائین نگهداشتن هزینه نیروی کار به منظور کمک به صنایع تحت حمایت دولت به تدریج سرمایههای بخش کشاورزی را مستهلک و امکانات تولید را اندکاندک محدودتر کرد. سیاست پولی انبساطی تورم داخلی را افزایش داد و ثابت نگهداشتن نرخ ارز نیز سبب شد قیمت اینگونه صادرات آرژانتین در بازارهای خارجی افزایش یابد. خصوصاً بعد از پایان جنگ دوم جهانی این امر انگیزه اقتصادی کافی ایجاد کرد که کشورهای اروپائی بتوانند تولیدات خود را جایگزین واردات از آرژانتین نموده و عمده بازارهای سنتی و تثبیتشده آرژانتین برای این محصولات بهتدریج از دست برود و آنچه مردهریگ اقتصادی این کشور بود بهتدریج مورد مصرف قرار گیرد. ایجاد صنایع تحت حمایت برای جایگزینی واردات نیز که بر مبنای هدایت رانتهای اقتصادی و تقسیم آن بین ژنرالها و صاحبان صنایع جدید ایجاد شده بود طبعاً ظرفیت تولید مطمئن و معنیداری را ایجاد نکرد، مانند بسیاری از کارخانههائی که در کشورهای در حال توسعه به همین نحو ایجاد شده است. به این ترتیب بخشی از ظرفیتهای تولیدی و امکاناتی که از گذشته ایجاد شده بود هزینه شد و برخی از فرصتهای پرفایده مانند بازارهای جهانی تثبیتشده منتفی گردید. به این معنی بخشی از ثروت ملی باقیمانده ازگذشته خورده شد.
غارت آینده
اینگونه شرایط دینامیک خاص خود را دارد. از یک طرف تقاضا برای کسب امتیازها افزایش مییابد. چه توسط کسانی که یک وعده تغذیه ارزانقیمت یا آموزش مجانی برای کودکان خود دریافت میکنند و چه کسانی که رانتهای میلیاردی را به صورت وامهای ارزانقیمت، ارز خارجی با قیمت پائین، امتیازهای گمرکی و مجوزهای انحصاری، کسب مالکیت واحدهای اقتصادی عمومی و زمینهای ملی... دریافت مینمایند. از طرف دیگر امکانات داخلی برای ارائه اینگونه امتیازها به مرور فرسودهتر و محدودتر میشود و کشمکش بر سر رانتها بالا میگیرد. در نتیجه استفاده از کمکهای خارجی و وامهای خارجی وسعت مییابد و بخشی از منابعی که به عنوان وام خارجی به داخل تزریق میشود از در عقب به حساب صاحبان قدرت در کشورهای پیشرفته منتقل میگردد، و بازپرداخت آن در آینده بر گردن ملت قرار میگیرد. این فقط یکی از طرق مختلف مصرف آینده است. ایجاد نقدینگی برای تأمین هزینههای بودجه که روندی تصاعدی مییافت و فشارهای تورمی فزاینده ایجاد میکرد، عدم توان حکومت در عملی کردن وعدهها و زائل شدن اعتبار سیاستها و توان مدیریت، واگذاری مسئولیتها به افراد ناشایسته، فرار سرمایهها، عدم وجود انگیزه برای سرمایهگذاری و مانند آن روشهای دیگری بود که تصمیمهای حال، آینده را به مخاطره انداخته و فرصتها را ضایع میکرد.
پایان کار
همراه با افزایش تورم، کاهش سرمایهگذاری، ضعف توان تولیدی لازم برای پشتیبانی برنامههای اجتماعی، جدال درون حکومتی بر سر تقسیم رانتها، ... بحرانهای اجتماعی را دامن زد. تظاهرات، ناآرامیها، کشمکشها فزونی گرفت. از طرف دیگر سرکوب رسمی، بازداشت و زندانی کردن به روال متعارف تبدیل شد. همچنانکه سرکوب رسمی نیز پاسخگوی ایجاد آرامش نبود گاردهای سیاه به صنحه آمدند. قتلهای سیاسی، ترور، ارعاب و مفقودالاثر شدن فعالان سیاسی متواتر گردید. بعد از مدتی کودتاچیان پرون را از صحنه خارج کردند. او به جمهوری دومینیکن و سپس اسپانیا تبعید شد. در این زمان برای نشان دادن فساد مسئولین قبلی، کودتاچیان مجموعه جواهرات اویتا پرون را که مصادره کرده بودند به حراج عمومی گذاشتند که گفته شد از جواهرات کلئوپاترا ملکه مصر باستان باارزشتر و متنوعتر بود. لااقل اویتا به قول و قرار خود در مورد زندگی باشکوه برای زنان در مورد خودش عمل کرده بود. کشمکشهای درونی بین نظامیان یک بار دیگر پرون را در سال1973 به صحنه بازگرداند. او به آرژانتین بازگشت و همسر سوم خود ایزابل را به عنوان معاون رئیس جمهور انتخاب کرد. وی پس از مرگ پرون رئیس جمهور شد لکن توسط ارتش در سال 1974 سرنگون گردید. این دوران سالهای1943 تا 1974 یعنی سی و دو سال را دربرگرفت و پس از آن نیز ژنرالها حکومت سرکوبگری را در حدود دو دهه تداوم بخشیدند.
آخرین دستآویز اینگونه نظامهای توتالیتر جنگ خارجی است. از طریق درگیری در مناقشه خارجی قولهای قبلی به مردم فراموش میشود، توقعات مردم منتفی میگردد. احساسات ملیگرایانه انسجام داخلی فراهم میکند و زمینه برای سرکوب وسیع مخالفان و معتراضان فراهم میشود. تلاش ژنرالها برای تبدیل مسئله فالکلند به یک موضوع هیجانانگیز ملی و حمله به این جزایر که از1820 در تصرف انگلستان بود نیز کمکی در جلب حمایت مردم نکرد. به این نحو که ژنرالها با اجرای یک برنامه تبلیغاتی وسیع مقدمات حمله نظامی برای آزادسازی جزایر فالکلند را آغاز کردند. مردم این جزایر قبلاً در یک رفراندوم انتخاب کرده بودند که شهروند انگلستان شوند. آخر چه کسی میخواهد شهروند حکومت ژنرالهای خونریز و سرکوبگر باشد؟ شکست خفتبار نظامیان از انگلستان در جنگ فالکلند (1982)، حکومت آنها را در سراشیبی سقوط قرار داد. به این نحو این دوران حدود نیم قرن از زندگی یک ملت را دربر گرفت. ترازنامه این دوران از یک طرف ایجاد هیجان و مشارکت در تظاهرات و شنیدن سخنرانیهای آتشین توسط مردم و بهرهمندی ناچیز از اصلاحات اجتماعی و از طرف دیگر تنزل رتبه کشور به یک کشور جهان سومی فقیر و برخوردار از نرخهای تورم بالا و بدهی خارجی فراوان و ژنرالها و اولیگارشی ثروتمندی بود، که پس از اعلام عفو عمومی برای جنایات خود، بهتدریج و بدون سر و صدا در پناه حسابهای بانکی خود در امریکا و اروپا خزیدند و بهتدریج فراموش شدند و کمتر کسی نیز شعارهای مقابله با نفوذ امریکای آنها را بهیاد آورد.
منبع: آیندهنگر