
راه خروج از وضعیت ناگوار و چرخه باطل عقبماندگی چیست؟ اقتصاددانها چه نقشی دارند؟ پاسخ را در این مقاله بخوانید.
حسین حقگو، کارشناس اقتصادی:
«طبیعی است دلبستگی و علاقه وافر من به علم اقتصاد تحت تاثیر این نوع تحولات اداری [بازنشستگی[ قرار نمیگیرد و تا روزی که توانی داشته باشم به فعالیتهای علمی خود ادامه خواهم داد.» (مسعود نیلی، 30/6/1402)
1-اقتصاد علم غریبی است در میهنمان و اصولاً فهم و درک درستی از آن کمتر وجود دارد. در واقع آنچه امروز محل نزاع در کشورمان است خود اقتصاد به عنوان یک علم است. نزاع کسانی که این حوزه را علم نمیپندارند و با نگاه ایدئولوژیک به تفسیر و تحلیل مسائل و مشکلات اقتصادی میپردازند و گروهی از علم باوران که با تحلیل علمی سعی میکنند که عقلانیت را به سیاستگذاری اقتصادی بازگردانند.
متاسفانه علاوه بر آنکه در نظام حکمرانی، هنوز اقتصاد، دست بالا را در تعیین سیاستها ندارد، نزد جریانات سیاسی و روشنفکری نیز همچنان اقتصاد حاشیهای بر متن سیاست انگاشته میشود. به عبارتی اگر دولتها میپندارند نیازی به دانش اقتصاد نیست و مشکلات حاد و بحرانهای اقتصادی دامنگیر را میتوان با صدور دستور حل کرد، تفکر و مشی گروه بزرگی از روشنفکران و احزاب سیاسی در کشورمان نیز بر همین سبک و سیاق است و کمتر اقبالی به این علم دارند و اگر سراغ آن هم میروند از منظر ابزاری برای کسب قدرت یا موضوعی روشنفکرانه است و عموماً این علم را حقیر و ناکارآمد میشمارند.
به نظر میرسد مشکل را باید در این موضوع دید که دولتها و جامعه سیاسی و روشنفکری کشورمان طی دههها اصولاً تولید ثروت را بهواسطه وجود منابع نفتی و معدنی امری حاشیهای و کم اهمیت پنداشته و تمرکز و تلاش خود را بر نحوه توزیع ثروت و عادلانه بودن آن نهاده است. در این چارچوب نیازی به آموختن مبانی و مولفههای علم اقتصاد نیست و کافی بوده و هست تا با تسخیر قدرت و در اختیار گرفتن دولت و گماردن افراد همکیش و همفکر خود و با صدور دستوراتی به پشتوانه این منابع نفتی و معدنی چه در سرمایهگذاری و چه برای توزیع منابع درآمدی حاصل از فروش آنها، این ملک را گلستان و این مردم را مرفه و ثروتمند نمود. هرگاه نیز مشکلی پیش آید نیز میتوان با صدور دستوراتی و توزیع منابعی آن مشکلات را حل و مثلاً گرانی را با واردات کالا از خارج و یا بیکاری را با توزیع وام و یا فقر را با توزیع بستههای غذایی درمان کرد.
2- همین نگرش و تلقی سبب شده که اقتصاد، به عنوان عالیترین هنر تعادلبخشی به آرزوهای نامحدود انسانی و محدودیت منابع، در میهنمان به امری پیشپاافتاده، تبدیل شود. چنانکه شلاق به دست گرفته و به قیمتها فرمان میدهیم که به یکسال و نیم قبل برگردند و کوپن (گیریم الکترونیکش را) راه نجات از فقر عمومی میدانیم، یا هنگامی که مستاصل از افزایش روزانه قیمت هر کیلو خودرو (خودرو کیلویی چند؟ اصطلاحی که برای اولین بار احمدینژاد در سال 91 برای تقبیح قیمت 18 میلیونی پراید برزبان آورد. کسی که خود کل اقتصاد را کیلویی کرد!) لاتاری راه میاندازیم و یا وقتی ادعا میکنیم یک میلیون شغل ایجاد کرده و عنقریب یک میلیون خانه نیز آماده تحویل خواهد شد و... اقتصاد به شعبده و چشمبندی تنزل مییابد و ادبیات اقتصادی که دو سه دهه برای ارتقا آن و ترویج فهم درست اصول و قواعد و پیچیدگیهای این علم در جامعه تلاش شده بود، به انحطاط میرود و به امری لحظهای و کوتاهمدت تبدیل میشود.
3- مشکل کجاست و راه خروج از این وضعیت ناگوار و چرخه باطل عقبماندگی چیست؟ مشکل به نظر آن است که اولاً مسئولان تصمیمگیر کشورمان، اقتصاد را به عنوان یک علم که باید آن را بیاموزند قبول ندارند و از اصول آن در حد متون پایهای و درسی بیگانهاند؛ دیگر آنکه تصور غلطی از میزان قدرت و وظایف خود به عنوان دولت دارند. به طوری که در جایی که باید به عنوان دولت حضور داشته باشند، غایباند (سیاستگذاری و عرضه کالای عمومی) و آنجا که باید غایب باشند (تصدیگری و عرضه کالای خصوصی)، حی و حاضرند. در این میان البته نباید نقش منافع افراد و گروههای خاص را در ایجاد این بلبشوی سرگیجهآور نادیده گرفت. همچنین مردم نیز باید برای تغییر وضعیت ناگوار فعلی و دستیابی به زندگی و کار و معیشت سالم و شایسته، خود را برای سختی و فداکاری آماده کنند.
به قول دکتر نیلی، اقتصاددان راهکار آن است که کار را از مردم آغاز کنیم: «ما باید کاری کنیم که آموزههای علم اقتصاد تا حد ممکن ترویج شود. آگاهی راجع به مسائل اقتصادی را زیاد کنیم. چون مشکل سیاستگذار فقط مشکل خودش نیست. سیاستهایی هم که جامعه مطالبه میکند، ادامۀ همان سیاستهاست. یعنی سیاستمدار همان را انجام میدهد که جامعه میخواهد. هرچه بتوانیم فهم عمومی اقتصادی را بیشتر کنیم، به اصلاح نزدیکتر شدهایم. ممکن است مسیرمان خیلی طولانی باشد؛ ولی راهی جز این نیست. باید سعی کنیم علم اقتصاد به آن صورت که هست، ترویج شود». (نیلی، 7/12/1400) این همان نگاهی است که یکی از برندگان جایزه نوبل اقتصاد حدود 25 سال قبل در گفتگو با یک رسانه و در پاسخ به این سوال که آیا برای شما کسر شان نیست که در روزنامه مطلب مینویسید، مطرح میکند: اگر ما پیچیدگیهای اقتصاد را میفهمیم، با مردم صحبت نکنیم، کسانی که پیچیدگیهای اقتصاد را نمیفهمند و درک درستی از آن ندارند با مردم سخن میگویند، مردم را فریب داده و آنها را گول میزنند. مردم را به سمت پوپولیسم و سیاستهای مردمگرایانه میکشانند. پس اگر من میخواهم به جامعه کمک کرده و سیاستهای درست را اجرا کنم، باید با مردم درباره اقتصاد صحبت کنم. (علی سرزعیم، روزنامه تعادل، 12/7/1402)
اینکه جامعه و مردم بدانند تورم در ربط عمیق با ولخرجی و کسری بودجه دولتها و انتشار بیمحابای پول است و با گرانفروشی فرق میکند و دولتها با یکی جلوه دادن این دو و برهم زدن نظام قیمتها و به راه انداختن جنجالهای تعزیراتی و پلمپ کردن دکانها و... قصد فریبشان را دارند. رفتارهایی که نه فقط به ارزان شدن کالاها منجر نشده بلکه با افزایش ترس و نگرانی و کاهش عرضه و سرمایه گذاری و... به گرانی بیشتر کالاها میانجامد. یا اینکه بیکاری نیازمند سرمایه گذاری است و این نیز نیازمند احترام به حقوق مالکیت و حق مبادله آزادانه کالاها و استحکام قراردادها و ثبات سیاستها و کاهش نااطمینانیها و... است و با تخصیص مقداری وام بانکی ارزان قیمت نه فقط نمیتوان شغل ایجاد کرد بلکه با ایجاد رانت و فساد دردی مهلک بر دردها افزوده میشود؛ یا اینکه بهبود کیفیت محصولات داخلی نیازمند رفع انحصارات و ایجاد فضای رقابت و تعامل با جهان جهت ورود دانش فنی و مدیریتی و... است و با دستور و شعار نمیتوان کالای ایرانی را محبوب کرد یا اینکه نمیتوان به هر میزان که آرزومندیم مصرف کنیم و اگر فرد یا افرادی از محدود بودن منابع سخن میگویند، دشمن مردم و مخالف رفاه و آسایش آنان نیستند بلکه به نسل آتی و آیندگان میاندیشند و دهها مورد دیگر همه و همه اصول بدیهی اقتصادی است که دههها در کشورمان به حاشیه رانده شده و تئوریهایی غیر مفید و بی اهمیت و متعلق به لیبرالها و نئو لیبرالها و دانشگاهیان سرد و گرم نچشیده و... جلوه داده شده است. البته فهم جامعه ایران از اقتصاد در این سالها دچار تحولات مهمی شده است و شمار رسانههای اقتصادی به دهها و بلکه صدها رسیده است و فریاد اعتراض و پرسش معلمان و بازنشستگان و کارگران و... که از فشار اقتصادی و تورم و کمی دستمزد و اجاره مسکن و قیمت دارو و درمان و... به فغان آمده اند هر روز رساتر میشود. اینکه چرا علیرغم وجود منابع سرشار و استعدادهای فراوان و جغرافیای ممتاز و.. از حداقلهای زندگی محرومند؟! چرا در طی چند دهه اخیر کشورهای به مراتب فقیرتر از ایران به لحاظ سرمایههای مادی و معنوی و تمدنی، چنین رشدهای حیرتانگیزی کرده و توسعه و پیشرفت را برای مردمشان به ارمغان آوردهاند و کشور ما چنین از قافله توسعه اقتصادی جامانده است؟! کشوری که قرار بود تا دو سال دیگر در جایگاه اول اقتصادی، علمی و فناوری در منطقه باشد (چشمانداز 140) چرا اکنون در پایینترین رتبههای این جدول به سر میبرد و مهمترین خبر مسئولان آن کاهش دو سه درصدی ابرتورمهای 40، 50 درصدی و افزایش مبلغ کالابرگها و یارانهها و... است؟!
4-درست است که علم اقتصاد جامع همه علوم نیست اما آنقدر مهم هست که ده بیست سالی فرصت دهیم تا یکی از موضوعات و اولویتهای فکری و آموزشی جامعهمان شود. توقع زیادی نیست در مقابل چند قرن عمر این علم در جهان ما نیز چند ده سالی در این حوزه مشی و طی طریق نماییم. حدود دو قرن و نیم از انتشار کتاب پایهای این علم (ثروت ملل، آدام اسمیت) میگذرد و تنها یک ترجمه از آن اثر، آن هم در سالهای اخیر و آن هم نه متن کامل منتشر شده است (این را بگذراید در مقابل انتشار انواع آثار ایدئولوژیک اقتصادی و ضد اقتصاد کلاسیک) مقایسه کیفیت و کمیت نهادهای علمی و آموزشی این علم در جهان و کشورمان نیز (ضمن ارزش نهادن به زحمات اساتید و کوشندگان این عرصه) قیاس معالفارق است و اسباب دلآزردگی. شاید اگر به کسب این علم و ترویج آن همت کنیم وضع همه مان، دولت و ملت هر دو بهتر شود. مردمی که توقع زیادی ندارند و خواستار یک «زندگی معمولی»اند.
والتر بنیامین در دیباچه کتاب «تجربه مدرنیته» مینویسد که کمی پس از نگارش این کتاب پسر پنجسالهاش را از دست داد؛ حادثهای دردناک که ایدههای جدیدی را بر او آشکار کرد: «این ایده که برنامه روزانه رفتن به زمین بازی و دوچرخهسواری، خرید کردن و غذا خوردن و ظرف شستن و شوخیها و بازیهای هرروزه، نه فقط بینهایت زیبا و لذتبخش بلکه در عین حال بینهایت ظریف و شکننده است اینکه حفظ و دوام این زندگی ممکن است مستلزم مبارزهای بس سخت و قهرمانانه باشد» این درک از زندگی و خواستهای مردم و به رسمیت شناختن حق انتخاب و مشارکت برابر همه شهروندان در عرصههای مختلف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی که آمال آن ارتقا سرمایه اجتماعی و خیر عمومی است، درکی مدرن است که تصمیمگیران باید بدان تن داده و هم خود به جای باورهای ایدئولوژیک و منفعت فردی و گروهی، دانش و منافع ملی را سر لوحه سیاستها و اقداماتشان قرار دهند و هم به جای طرد و بازنشسته کردن اساتید و محققان وپژوهشگران، امکان آموزش و ترویج آموزههای علمی و فعالیت آزادانه آنان را فراهم آورند تا توسعه و پیشرفت ملی امکانپذیر شود. چراکه هرآنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود. (والتر بنیامین)
منبع: آیندهنگر