
اگر به موضوع توسعه، واکاوی مسیر توسعه در ایران و واکاوی موانع و مشکلات آن علاقمند هستید، این مقاله را بخوانید.
دکتر حسین جمالی؛ عضو هیئت علمی بازنشسته دانشگاه مازندران /آینده نگر
توسعه، آرزوی دستنایافتنی برای ایران و ایرانیان در دوره معاصر شده است. برای شناخت فراز و فرود تحقق این آرزو، باید صفحات تاریخ را ورق زد و از سر دغدغهمندی، کاوشگری و حتی ماجراجویی، در پی گشودن پروندهای برآمد تا برخی ناگفتهها و رازها، آشکار شود و برخی عوامل کامیابیها و شکستها نیز بازیابی و هویدا گردد. در این میان، شاید با طرح راهحلهایی، برخی گرهها هم گشوده شود؛ البته اگر آنهایی که باید کاری کنند، اساساً به این نوشتارها رجوعی داشته باشند.
توسعه، به لحاظ نظری و در رشته مطالعات توسعه، فارغ از پیچیدگیها و آشفتگیهای مفهومی آن، به معنای بهبود کیفی و کمی زندگی شهروندان، به نحو اثربخش و کارآ است که رضایتمندی عمومی را در پی داشته باشد. چنین امری، در دنیای کنونی و با وجود روندهای پُرقدرت جهانی، تنها از طریق پذیرش قواعد و هنجارهای بینالمللی، همکاری فراگیر متعاملانه با نظام بینالملل و همگرایی و ادغام در اقتصاد جهانی، قابل تحقق است. برای سنجش توسعهیافتگی یک جامعه، میتوان از شاخصهایی چون کاهش فقر، میزان رفاه، بهرهوری منابع و شادی و شادکامی، بهره گرفت؛ معیارهایی که خود به دلیل «بودن توسعه، به مثابه مقوله و امر جهانی»، در درون روندهای اصلی بینالمللی، قابل دستیابیاند.
برای توسعه ایران، طی قرن سیزدهم هجری شمسی که اکنون در آستانه قرن نو خورشیدی 1400 قرار داریم، چندین تلاش و کوشش هدفمند و هوشمندانه صورت گرفت که هریک به نحوی به محاق رفت تا این مقوله، به تمنایی محال تبدیل شود. روند توسعهگرایی در ایران، طی این قرن، حداقل با سه مرحله تاریخی مقارن است. نخستین روند توسعهگرایی به سبک مدرن و همهجانبه، از سوی رضاشاه و عمدتاً 1304 به بعد آغاز شد که عملاً با اشغال ایران و تبعید رضاشاه در سال 1320 دچار اختلال جدی و متوقف شد. گام دوم توسعهگرایی، با برنامههای عمرانی و نوسازی محمدرضاشاه طی دهه 1340 و 1350 برداشته شد که این روند نیز با انقلاب 1357 ایران اساساً در حالت تعلیق قرار گرفت. توسعهگرایی در مرحله سوم، با جمهوری اسلامی و طی دو دوره سازندگی و اصلاحات پیوند دارد که عمدتاً دربردارنده همین دوره شانزده ساله (1368-1384) است. این مرحله نیز با بیثباتیهای داخلی و تحریمهای همهجانبه بینالمللی، عملاً متوقف گردید. تأمل بر این روندهای رفت و برگشتی و پرنوسان توسعهگرایی در ایران، این ایده را در ذهن متبادر میکند که توسعه به سرابی تبدیل شده که به هر میزان با کوشندگی بدان نزدیک میشویم، با واقعه و تحولی، از آن دور میشویم و همچون تمنایی محال، تنها در دوردستها، امید به تحقق آن را میتوان داشت.
مواجهه و رویارویی ایران و تمدن مغربزمین که خود حامل و عامل توسعه در عصر مدرن بوده است، نخستین چالش جدی را پیشروی ایرانیان قرار داد که بر مبنای آن، تجدد و مدرنیزاسیون در برخی جوامع، زمینههای فتح و پیروزی آنها و در نقطه مقابل، شکست ایران را رقم زده بود. از این رو، برخی اقدامات محدود و موردی دوران صفویه، مانند تلاش برای بازسازی تسلیحاتی عباس میرزا و قاجاریه، مانند اصلاحات امیرکبیر و نهضت مشروطهخواهی، درصدد برآمد تا ایران را در مسیر مدرن شدن قرار دهد. ناگفته پیداست که این اقدامات، چندان موفقیتآمیز نبوده و با چالشهای جدی درونی و بیرونی به شکست انجامید.
مجموعه طرحها و برنامههای دوران رضاشاه، شاید، نخستین تلاش فراگیر و همهجانبهای تلقی شود که درصدد بود تا همه وجوه زندگی اجتماعی و مدنی ایران را دگرگون کند و به سوی جهان مدرن هدایت نماید. تغییر و دگرگونی در ساخت و بافت ایران و زندگی ایرانیان، تقریباً در همه حوزهها صورت پذیرفت. تحول نظامی-اداری و سیاسی، تحول حقوقی-قضایی و آموزشی، تحول مالی-اقتصادی و صنعتی، تحول فرهنگی و اجتماعی، از جمله این تغییرات بودند. در جریان نوسازی و مدرنیزاسیون ایران در دوران رضاشاه هم بازسازی دولت و هم شکلگیری ملت و نیز گسترش روابط خارجی، انضباطبخشی به زندگی عشایری، بازسازی و تشکیل ارتش نوین ملی، تحولات همهجانبه در نظامهای حقوقی و قانونی، آموزشی و فرهنگی، صنعتی و تجاری، و نیز زیرساختهای جدید در دستور کار قرار گرفت. با پایهگذاری شهرهای صنعتی و کلان و کارخانجات صنعتی بزرگ، چهره جدیدی از مدرن شدن ایران به نمایش گذاشته شد. هرچند ایران از برخی وجوه مدرن شدن، چون گسترش آزادی، احیای حقوق بشر و بنیادگذاری دموکراسی، به دلیل وجود دولت مطلقه با جهتگیری نوسازی آمرانه از بالا، محروم گردید. روند توسعهگرایی که به صورت گسترده، فراگیر و همهجانبه در جریان بود، با آغاز و تداوم جنگ جهانی دوم، اشغال ایران توسط متفقین و تبعید رضاشاه، عملاً دچار اختلال و توقف جدی شد. در نتیجه، نخستین کوشندگی ایرانی برای توسعه و نوسازی به سبک مدرن، تنها در آغاز راه، با پایانی نافرجام همراه بود.
بعد از روی کار آمدن محمدرضاشاه پهلوی، تقربیاً به مدت دو دهه، روند نوسازی و توسعه ایران متوقف شد؛ چرا که دهههای 1320 و 1330، دهه آشوب، بینظمی و فقدان اقتدار و منابع لازم برای چنین هدف خطیری بود. دهه 1340 و 1350، با به دست آمدن منابع مالی و پولی لازم از طریق افزایش درآمدهای نفتی، روند توسعهگرایی به معنای مدرنسازی تمام وجوه شرایط و زندگی در ایران، سرعتی بیسابقه یافت. طی حدود 15 سال (1340-1355)، ایران کاملاً چهره جدیدی از مدرن شدن را تجربه کرد. اقدامات پهلوی اول، این بار، با گسترش و سرعت زیادی پیگیری شد. محمدرضاشاه که بعد از حدود بیست سال توانست تمامی منابع و مراکز مورد نیاز برای حکمرانی مقتدرانه را به دست آورد، اینک، در سایه افزایش درآمد ارزی بیسابقه حاصل از فروش نفت، میتوانست طرح و برنامههای پدرش را در گسترهای وسیعتر تداوم بخشد. روند توسعهگرایی در این دوره، همانند پیشین، تمامی حوزههای زندگی ایران و ایرانیان را دربر گرفت. صنعت و زندگی شهرنشینی به همراه تجارت و داد و ستد بینالمللی، پایه اساسی مدرنشدن ایران قرار گرفت. با نوسازی این دوران، شهرهای صنعتی و کلانشهرهایی شکل گرفت که امکان انتقال از دوره سنتگرایی به مدرنیزاسیون را فراهم میکرد. نظامهای آموزشی و پژوهشی، نظامهای حقوقی و قانونی، نظامهای اداری و سازمانی و نیز نظامهای فرهنگی و هنری در تمامی ابعاد و وجوه آن، دچار تغییر و دگرگونی اساسی شد. اقداماتی چون اصلاحات ارضی، چهره کشاورزی ایران را دگرگون کرد؛ تا آنجا که با تشکیل و گسترش مزارع کشت و صنعتهای جدید، بنیاد کشاورزی مدرن گذاشته شد. از آموزشهای ابتدایی گرفته تا تحصیلات دانشگاهی، چنان گسترش بیسابقهای در سراسر کشور پدید آمد که بخش مهمی از جمعیت ایران تحت پوشش آن قرار گرفت. ساخت بنادر، فرودگاهها و زیرساختهای مورد نیاز نیز به میزان کافی اجرایی شد. البته، این دوران نیز همانند عصر ماقبل خود، ایران را از مدرنسازی در حوزه سیاست محروم کرد. دولت مطلقه پهلوی دوم میخواست بدون آزادی، دموکراسی و حقوق بشر، به مدرنسازی ایران اقدام کند. واکنش منفی بخش بزرگی از جامعه ایران به این ناموزونی در توسعه، به همراه آموزههای بومیخواهانه و سنتگرایانه، به انقلاب 1357 ایران منجر شد. انقلاب و در پی آن جنگ هشتساله ایران و عراق، عملاً روند توسعه و مدرنیزاسیون ایران را مختل و متوقف کرد. در نتیجه، میتوان گفت سرنوشت دومین کوشندگی ایرانیان برای توسعه، چیزی جز نافرجامی در پی نداشت.
ایران بعدانقلاب، طی حدود سه یا چهار سال نخست، هم دچار بیثباتی ناشی از جریانات انقلابی بلافصل خود و نیز درگیر تحمیل یک جنگ هشتساله شد که به صورت طبیعی، امکان توسعه و مدرنساختن، از آن گرفته شد. جمهوری اسلامی طی عمر بیش از چهل ساله خود تنها در یک دوره شانزده ساله سازندگی و اصلاحات توانست گامهایی اساسی برای توسعهگرایی بردارد؛ هرچند به دلیل رفتار بینالمللی نامتعاملگرا، از دستیابی به برخی از اهداف اساسی خود بازماند. در دوره هشتساله سازندگی (1368-1376)، نخستین گامها برای تکمیل و تداوم روند توسعهگرایی پیشین برداشته شد. در این راستا، اقداماتی نسبتاً همهجانبه برای بازسازی و نوسازی برداشته شد. از یکسو، بازسازی مناطق جنگی در دستور کار قرار گرفت و از سویی دیگر، توسعه شهری و صنعتی در سایر مناطق آغاز شد. گسترش نظامهای آموزشی فراگیر از ابتدایی تا تحصیلات عالی با شکلگیری مراکز نوین آموزشی و دانشگاهی چون دانشگاه آزاد اسلامی، غیرانتفاعی و غیره، موجب شکلگیری طبقات اجتماعی نوینی در ایران شد. صنایع و کارخانجات آسیبدیده از انقلاب و جنگ مجدداً در مسیر بازسازی و نوسازی قرار گرفت. گسترش زیرساختهایی چون راهها و راهآهن، سدها، فرودگاهها و بنادر نیز آغاز و تداوم یافت. این روندها به گسترش کلان شهرهایی انجامید که زندگی اجتماعی و مدنی نوینی را میطلبید. دوره اصلاحات در پی چنین تغییرات و تحولاتی به وجود آمد. دولت بلافصل سازندگی یعنی دولت اصلاحات طی هشت سال (1376-1384) توانست همان روندها و مسیرهایی پیشین را تداوم و تعمیق بخشد؛ با این وجود در هر دو دوره نامبرده، جهتگیری سیاست خارجی و رفتار بینالمللی ایران، به گونهای بود که امکان نیل به اهداف تعریفشده در برنامههایشان را از آنها سلب میکرد. جهان که به سوی یکپارچگی و دهکده جهانی پیش میرفت و توسعه که خود اساساً به امری جهانی تبدیل شده بود، امکان توسعه را عملاً برای کشوری که شعار و آرمان استقلالطلبی و ستیز با قدرتهای بزرگ جهانی را داشت، از آن میگرفت. همانطوری که در ابتدای این نوشتار آمد، روندهای پرقدرت جهانی و بینالمللی چون انقلاب ارتباطات و اطلاعات، جهانیشدن و توسعهگرایی اقتصادی، چنان در یک همبستگی، پیوستگی و وابستگی متقابل قرار دارند که تنها همسویی و همگرایی با این روندها، توسعهگرایی موفق را امکانپذیر میسازد. از این رو، جمهوری اسلامی که از ابتدای انقلاب تا کنون شعار و آرمان ستیزشگری با هنجارها، قواعد و بازیگران بزرگ مسلط بر نظم بینالمللی را داشته و دارد، فرجامی جز اختلال و توقف در روند توسعهخواهی خود تجربه نکرده است. در این راستا، هم بیثباتیهای داخلی (1388، 1396و 1398) و هم تحریمهای فراگیر و همهجانبه بینالمللی طی سالهای 1390 به بعد تا کنون (به جز یک دوره کوتاه 1396-1398)، با این نافرجامی عجین شده است.
شاید، بیمناسبت نباشد که برای رهایی از بنبست توسعه در ایران معاصر، تجربه انقلاب 1949 چین، مورد بازبینی قرار گیرد تا از طریق مقایسه و استخراج تشابه و تفاوت، راهی برای رهایی گشوده شود. چین، طی حدود 27 سال رهبری مائو تسه دونگ، با سیاستهای داخلی سوسیالیستی و سیاست خارجی منازعهجویانه با قدرتهای بزرگ جهانی، برنامههای توسعهخواهانه خود را با چالش و ناکارآمدی مواجه کرد. شرایط و وضعیت مردم چین در سال 1976، به هنگام مرگ مائو، فاجعهآمیز توصیف شده است. با روی کار آمدن دنگ شیائو پینگ و آغاز دوران اصلاحات از 1979 که اتفاقاً همزمان با انقلاب در ایران است، روند توسعهگرایی نوین چین پایهگذاری شد. در این روند، هم سیاستهای داخلی و هم رفتار بینالمللی چین، در هماهنگی و همگرایی با روندهای پرقدرت جهانی قرار گرفت. نتیجه آن که طی حدود چهل سال پس از آن، هماکنون یعنی در سال 2021، دولتملت چین، یکی از بازیگران مهم در عرصه بینالمللی است و رشد و توسعه این کشور، خود، به مثابه الگویی نوین در توسعهگرایی درآمده است و با الگوهای رقیب در تمدن مغربزمین، قابلیت رقابت جدی پیدا کرده است. با این وجود، ناموزونی در وجوه توسعه، از جمله توسعه سیاسی، یکی از معضلات اساسی این الگو است.
با توجه به واقعیتهای آشکار موجود، نتایج برنامههای توسعهگرایی ایران، اکنون، چندان رضایتبخش نیست. شاخصهایی چون گسترش فقر، میزان درآمد سرانه، بلوکه شدن درآمدهای ایران در کشورهای خارجی، خروج تمام شرکتهای بزرگ خارجی از کشور، کاهش روابط با بیشتر کشورهای جهان برای تجارت به دلیل تحریمها، کاهش شدید درآمدهای ارزی ایران، رشد منفی اقتصادی، تورم بسیار بالا، کاهش شدید سطح زندگی طبقه متوسط و نرخ بیکاری در سطحی نسبتاً بالا، همگی بیانگر وضعیت نامساعد توسعه در ایران است. در پرتو تجربه توسعهگرایی نوین چین، یعنی توسعه در عصر جهانی شدن، ایران میبایست تحول و دگرگونی اساسی در سیاستها و برنامههایش ایجاد کند. با عنایت به دوران اصلاحات بعدمائو در چین، تغییر در رفتار بینالمللی ایران ضروری مینمایاند؛ چرا که نتیجهبخش شدن سیاستهای توسعه، تنها در گرو تعاملات گسترده و عمیق در سطح بینالمللی است. سیاستهای چالشبرانگیز در سطح منطقهای و جهانی، نه تنها تمام توان و پتانسیل ایران را برای توسعه، دچار فرسایش میکند، بلکه در عمل، از هر گونه اثربخشی مثبت در زندگی ایرانیان بازداشته میشود. از این رو، تجارب کشورهای مشابه و نیز کشورهای تازه صنعتی شده در شرق آسیا، این ایده را برای توسعهگرایی پیش مینهند که این امر، بیش از همه، نیازمند همگرایی و همبستگی با نظامهای موجود و مسلط جهانی است و این از الزامات اجتنابناپذیر توسعه در عصر جهانی شدن است.