
مسئله علوم انسانی در ایران معاصر چیست و آیا پاسخ نیاز جامعه امروز را میدهد؟ این مقاله را بخوانید.
نعمت الله فاضلی، جامعه شناس/آینده نگر
یکی از راهبردها برای توضیح و تشریح کردن این شباهتها و تفاوتها این است که بین فرم و محتوای این علوم تفاوت قائل شویم. میتوان گفت علوم انسانی و اجتماعی معاصر از نظر فرم در تمام جوامع کم و بیش مشابه هستند اما از نظر محتوا تفاوت دارند. بنابراین باید تمایز میان فرم و محتوا را بشناسیم. این تفکیک میان فرم و محتوا را بیش از همه میتوان در دیدگاههای جورج زیمل یافت. تشریح دیدگاه زیمل از حوصله بحث ما در اینجا بیرون است، اما گمان میکنم برای شناخت تحولات و چالش جامعه معاصر ضروری است که این دیدگاه را به نحو دقیق و عمیق بشناسیم. در اینجا به نحو اجمال این موضوع را توضیح میدهم. باید یادآوری کنم که فرم و محتوا را از یکدیگر متمایز یا قابل تفکیک هستند، اما آنها از یکدیگر جدا نیستند. پیوندهای کارکردی و کژکارکردی گوناگونی میان فرم و محتوا وجود دارد. از دیدگاه زیمل با گسترش مدرنیته و تعمیق آن به تدریج فرم بر محتوا غلبه میکند و باعث «بیگانگی فرهنگی» در جوامع میشود. فعلاً اجازه دهید بحثم درباره علم همچون فرم را دنبال کنم.
«علم به مثابه فرم» یعنی اینکه ما با مجموعه «ویژگیهای صوری» درباره علم روبهرو هستیم که این ویژگیهای صوری علم را شکل میدهند و آن را از علم «پیشامعاصر» خود جدا میکنند. چهار ویژگی از این «ویژگیهای علم صوری» شامل روشمندی، نقادی، واقع محوری و بازاندیشی را توضیح میدهم تا مشخّص شود که وقتی از علوم انسانی صحبت میکنیم یعنی چه و بَعد توضیح میدهم که «محتوای این فرم» است که در هر جامعهای از جمله جامعه ایران نسبتی با این فرم برقرار میکند و دیالکتیک یا نحوه پیوند فرم و محتوا است که معنای تامّ آگاهی برای هر جامعهای تحقّق پیدا میکند.
از ویژگی نقادی بحثم را آغاز میکنم. یکی از ویژگیهای علوم انسانی اجتماعی معاصر «نقّادانه بودن این علوم» است؛ به این معنا که علوم انسانی اجتماعی نوعی تفکّر و ارزیابی و سنجشگری است که میخواهد «موقعیت مسئلهمند»[1] انسان در جامعه معاصر را توضیح دهد؛ یا بهتر است به جای واژه «توضیح» بگویم «توصیف[2]» کند. از این منظر، نقّادی برای علوم انسانی یعنی اینکه رشتهها و دانشهای مختلف علوم انسانی و اجتماعی مانند تاریخ، جامعهشناسی، اقتصاد، فلسفه، مطالعات ادبی، زبانشناسی و همه دانشهای دیگر به کار نقادی و سنجش گری میپردازند. همه دانشهای انسانی در تلاشاند برای اینکه امکان شناسایی یا فهمپذیر کردن موقعیت مسئلهمند انسان در جوامع معاصر را «آشناییزدایی»[3] و آشکار کنند. از این دیدگاه تمام علوم انسانی معاصر چیزی نیست جز نوعی «جنبش فکری»، جنبشی که تلاش میکند تا از طریق خلق ایدههای انتقادی از شالوده جامعه واکاوی کند و متأثر از آرمانهای غایی انسان معاصر، امکان تغییر و بهبود جامعه ای بهتر و مطلوب تر را فراهم سازد. تمام «انگارههای کلان» یا پارادایمهای علم انسانی معاصر اعم از پارادایم اثباتی، تفسیری و انتقادی را میتوان شکلهایی از جنبش فکری دانست که انسان و جامعه معاصر آنها را صورتبندی کرده است. به این دلیل تمام علوم انسانی را شکلی از جنبش فکری میدانم که ویژگی مشترک این علوم در جامعه معاصر نقادیکردن است.
ما اگر به سرچشمههای علم انسانی در دوره معاصر چه در غرب، چه در ایران، چه در هرجای دیگر دنیا برگردیم این ویژگی «نقاد بودن علم معاصر» را میبینیم. منظور از سرچشمه همان دوره آغازین شکل گیری مدرنیته و جامعه معاصر است. در اینجا مرور اجمالی بر پارادایمهای اصلی علوم انسانی معاصر و عملکرد و ماهیت نقادانه آنها میکنم.
امروزه ما بخش بزرگی از علم انسانی و اجتماعی را رسماً با نام «نظریه اجتماعی انتقادی»[4] میشناسیم. این نظریه و پارادایم آن ریشه در اندیشههای کارل مارکس دارد. مارکسیسم هم ریشه در خوانش انتقادی و گفتوگوی بینامتنی با فلسفههای پیش از خود به ویژه ایده آلیسم قرن هیجدهمی و نیم اول قرن نوزدهم دارد. مارکسیسم طی قرن بیستم در تمام رشتههای انسانی و اجتماعی از فلسفه گرفته تا نقد ادبی نفوذ کرد و رد پای محکمی در همه رشتهها از خود به جای گذاشت. مارکس و اندیشههای او نوعی ارزیابی انتقادی از موقعیت اجتماعی «تضادّ طبقاتی» است که مؤلفه ساختاری موجود در جامعه معاصر است. مارکس به ما توضیح میدهد که کاپیتالیسم یا سرمایهداری چگونه انسان را درگیر تنشها، ناآرامیها، تبعیضها و تضادهای طبقاتی میکند. در اینجا قصد ندارم ساز و کار نظریه مارکس را بیان بکنم؛ بلکه قصد من این است که بگویم ماهیت اندیشه مارکس فهم پذیر کردن واقعیتِ مسئلهمند انسان در نظام سرمایهداری است.
«پارادایم اثباتی» نیز در بستر تاریخی خودش در ابتدا ماهیتی نقادانه داشت. اندیشه «آگوست کنت» -که در حوزه علوم اجتماعی بنیانگذار محسوب میشود و مکتب اثباتی و نظریه پوزیتیویسم را در ابتدا شکل داد، واکنشی انتقادی به اندیشههای تثبیت شده دینی و متافیزیکی و اسطورهای بود. اگرچه امروزه در قرن بیست و یکم نظریه اثباتی آکوست کنت، نظریه ای محافظهکار به حساب میآید، امّا اگر به نیمه اوّل قرن نوزدهم برگردیم، میبینیم که پوزیتیویسم کنت و مکتب اثباتیّون یا حتّی به قول کنت «دین اثباتی» نوعی توصیف و تحلیل موقعیت مسئلهمند انسان در آغاز دوره معاصر بود. وجه انتقادی نحله اثباتی در این است که در قرون هیجدهم و نوزدهم، انسان اروپایی با نوعی تنش و موقعیت مسئلهمند مواجه بود و پارادایم اثباتی بیان یا صورتبندی این تنش بود. این پارادایم بخشی از «جنبش فکری»[5] انسان غربی در مواجهه با موقعیت پیشامعاصر خود است. انسان و جامعه غربی و اروپایی از قرون هفدهم به بعد با تنشهایی طی فرآیند تغییر از «موقعیتهای پیشامعاصر» به «موقعیتهای معاصر» مواجه میشود که نتیجه تحوّلات فنآوری، توسعه شهری و شهرنشینی و تحوّلات سیاسی یا انقلابهای سیاسی بود. در این دوره تغییرات همه جانبه به مرحلهای از بالندگی رسیده بود که تغییرات دوره رنسانس آغازگر آن بود و حالا در آغاز قرن نوزدهم این تغییر به بلوغ رسیده است. پارادایم اثباتی کنت در آن موقعیت تاریخی نظریه کاملاً انتقادی بود. یعنی تلاش میکرد موقعیت «مسئلهمندی»[6] انسان را نسبت به تاریخ خود آشکار کرده و از این موقعیت آشنایی زدایی کند و راهی برای شکل دادن نوعی سامان یا نظم مدرن فراهم سازد.
همچنین در اواخر قرن نوزدهم و دو دهه اول قرن بیستم ما با ظهور «نظریه عقلانیت» و فهم پذیر کردن تبعات آن روبهرو هستیم. این نظریه به تدریج در قرن بیستم توسعه یافت و به پارادایم دیگری تبدیل شد. نماینده آغازین و شارح آن ماکس وبر اندیشمند آلمانی است. اندیشههای «ماکس وبر» را نیز در نظر بگیریم که با «نظریه عقلانیّت»، به نوعی تلاش میکرد «تنشهای عقلانی شدن» را آشکار کند که نظام بوروکراسی جدید ایجاد کرده بود یا حتّی عقلانی شدن دانشها، عقلانی شدن زندگی شهری وغیره ایجاد میکرد. به همین ترتیب میتوان تمام نظریهها را بررسی و توصیف کرد.
منظر نقّادی را میتوان در همه موقعیتهای تاریخی مشاهده کرد. همان چیزی که «کانت» به آن تأکید داشت. این نقّادی، به نوعی فرم است. به این معنا که «مفهومی ژنریک» یا «نوعی» است. امّا در جوامع گوناگون اینکه این نقد چه معنایی دارد، موقعیت مسئلهمند آنها چه چیزی است، متفاوت خواهد بود و این جامعه است که تعیین کننده آن خواهد بود. حال اجازه دهید به دومین «ویژگی شکلی» علوم انسانی معاصر بپردازم.
ویژگی شکلی دوم علم انسانی و اجتماعی معاصر، «روشمندی»[7] است. میدانیم که دکارت فیلسوف عهد رنسانس با نگارش «گفتار در روش درست به کار بردن عقل و جستوجوی حقیقت در علوم»، توانست جایگاه روش را در علم تثبت کند. تا سالهای 1960 نیز روش همچون اسطورهای بلامنازع بر اندیشه مدرن سیطره بی چون و چرا داشت. در سالهای شصت به بعد هست که امثال پل فایرابند «اسطوره روش» را با چالش «ضد روش»[8] روبهرو میکنند و گادامر در «حقیقت و روش»[9] از این سخن میگوید که حقیقت لزوماً یا صرفاً از راه روش بدست نمیآید و میتوان و باید انواع حقیقتها و فهمها را در نظر گرفت. علی رغم این چالشها، عملاً همچنان روش ویژگی بنیادی علم معاصر است.
«علوم انسانی معاصر» با «علوم انسانی پیشامعاصر» بر اساس نوعی ساماندهی روشمند آنها از یکدیگر متمایز میشوند. اگر ما به همه تاریخ بشر، حداقل تاریخ تمدّنی و زندگی اجتماعی سامان یافته آن نگاه کنیم، همیشه اَشکالی از آگاهیها درباره انسانها، زندگی و جامعه وجود داشته است. هم در تمدّن اسلامی، و هم در سایر تمدّنهای بشری. امّا آن چیزی که علم انسانی معاصر به حساب میآید و آن را از دانشهای پیشامعاصر آن جدا میکند، روشمندی آن است.
در تمام طول تاریخ چه در ایران و چه در غیر ایران، شاعرانی داشتهایم که بزرگترین متفکّران تاریخ بودند. اندیشههای فردوسی، مولانا، سعدی، خیام و حافظ در کشور خود ما به تعبیر شایگان «پنج اقلیم حضور»[10] را شکل دادهاند و ما همچنان در محضر این بزرگان زیست میکنیم. حتّی متنهای پیش از اسلام، پندنامههای پیش از اسلام؛ کتابهایی که کتابهای ادبی گفته میشود مثل کلیله و دمنه وغیره همه انباشته از ایدهها و گزارههای ارزشمندی درباره انسان، جامعه و تاریخ است. امّا در دوره معاصر، دیگر علوم انسانی اجتماعی را شاعران و ادبا و مورّخ ادیبان، نمایندگی نمیکنند. بلکه فیلسوفان، محقّقان در رشتههای تاریخ و جغرافیا، روانشناسی، جامعه شناسی و رشتههای دیگر نمایندگی میکنند. شایگان هم بر این نکته تأکید میکند که ذهنیت ایرانی، در گذشته «ذهنیت اسطورهای» بوده است. البته او معتقد است ما همچنان در این ذهنیت اسطورهای باقی ماندهایم. به همین علت است که فردوسی، مولوی و سعدی همچنان بزرگترین متفکران ما باقی ماندهاند. به اعتقاد او سیطره و هژمونی این ذهنیت اسطورهای مانع بزرگی در راه ما برای «آزادانه فکر کردن» و «مسئله طرح کردن» است. این که ایا ما هنوز اسطورهای میاندیشیم یا نه، نیازمند ارزیابی انتقادی است.[11] گمان میکنم ما همزمان هم اسطورهای میاندیشیم، هم درگیر ذهنیت عقلی و علمی معاصر شدهایم. ما در موقعیت پیچیده ای هستیم که نمیتوان گفت فضای حاکم بر اندیشه در ایران امروز، فضایی یکدست، همگن و یکپارچه است. ذهنیت اسطورهای، ذهنیت غالب برای گروههایی از جامعه است، اما ذهنیت عقل گرا و علمی نیز در میان گروههای دیگر شکل گرفته است. حتی به سختی میتوان چنین قضاوت کرد که گروههای مختلف لزوماً و صرفاً اسطورهای میاندیشند یا عقلی. در واقعیت، در میان گروههای با ذهنیت اسطوره، لحظههای عقلی و در میان گروههای با ذهنیت عقلی، لحظههای اسطورهای وجود دارد. اکنون نمیخواهم این بحث را بشکافم، بلکه صرفاً میخواهم بگویم میتوانیم روشمندی را یکی از ویژگیهای شکلی اندیشه معاصر بدانیم. از این منظر میان ذهنیت اسطورهای و پیشامعاصر با ذهنیت معاصر تفاوت وجود دارد.
اگر از این نظر نگاه کنیم، چیزی که علم انسانی را هدایت میکند «روش» است. روش یعنی شیوه خاصّی از طرح پرسش و رسیدگی به آن پرسش؛ شیوه خاصّی از پردازش اندیشه که هم به لحاظ فنون انجام تحقیق، هم به لحاظ سبک نگارش و نثری که به کار میبرد و هم از منظر بنیانهای معرفتشناسانه و فلسفی، پرسشهایی راجع به اینکه علم چیست و امثال اینها، کاملاً متفاوت از علوم انسانی پیشامعاصر خود است. بنابراین دومین ویژگی فرمی علوم انسانی معاصر «روش» آن است.
در نظر داشته باشیم که جامعه و مردم هم در فرایندهای زندگی روزمره معاصرشان از نوعی روش شناسی خاص برای فهم پذیر و زیست پذیر کردن زندگی استفاده میکنند. امروزه میبینیم که استدلال کردن، حجت آوردن، بحث کردن و مسئلهمند کردن زندگی به صورت امری همگانی درآمده است. ما اگرچه همچنان شاهد اشکال گوناگونی از حضور اسطورهها و باورهای دینی و متافیزیکی در زندگی مردم هستیم، اما به طور همزمان نوعی بحث عقلی و تلاش برای به چالش کشیدن باورهای اسطورهایای نیز گسترش یافته است. میتوان گفت نوعی «روش عقلگرایی» در جامعه معاصر ما گسترش یافته است. این عقلگرایی در میان جامعه و مردم به صورت نوعی «روش شناسی ضمنی» است، در حالی که در بین دانشگاهیان و محققان باید به صورت امری مصرح باشد.
[1] problematics
[2] describe
[3] defamiliarization
[4] critical social theory
[5] Intellectual movement
[6] - Problematic
[7] methodic
[8] فایرابند، پاول (1375) بر ضد روش، طرح نظریه آنارشیستی معرفت، ترجمه مهدی قوام صفری. تهران: فکر روز
[9] Gadamer, H.G. (1975) Truth and Method. London: Continuum
[10] شایگان، داریوش (1393) پنج اقلیم حضور: بحثی درباره شاعرانگی ایرانیان. تهران: نشر فرهنگ معاصر
[11] این موضوع را در گفتگوی با جلال ستاری در کتاب زیر بحث کردهایم:
فاضلی، نعمت الله و کلانی، مانی (1398) چشم اندازهای فرهنگ معاصر ایران (جلد اول). تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی