آموزش و نیازهای روز جامعه ایرانی (1)

علوم انسانی چه پیوندی با جامعه ایران دارد؟

تاریخ 1401/09/22 ساعت 12:06

مسئله علوم انسانی در ایران معاصر چیست؟

نعمت‌الله فاضلی انسان‌شناس/آینده نگر

 ابراهیم توفیق در کتاب «درباره نظام دانش»[1] استدلال می‌کند که ما در ایران تاکنون نتوانسته‌ایم نظام دانش اجتماعی خود را به شیوه ای تبارشناسانه پرابلماتیک سازیم. از این رو هنوز تصویر روشنی از این نظام دانش در اختیار نداریم. بنابر این، تشریح و صورت‌بندی مسئله علوم انسانی هم امری ضروری است هم امر دشوار. میشل فوکو «موقعیت مسئله‌مند» را موقعیتی می‌داند که پدیده یا امری، «موضوع مناقشه‌انگیز» و «ابژه شناخت» شود. از این زاویه، قطعاً علوم انسانی در ایران امروز درگیر منازعه‌ای است که ما امروز به آن می‌اندیشیم و درگیر آن شده‌ایم. این منازعه هم در میان مردم عادی و هم در میان روشنفکران و هم در میان سیاستمداران ما وجود دارد. «مردم عادی» هم ناگزیر شده‌اند به علوم انسانی بیندیشند و درباره‌اش صحبت کنند، زیرا امروزه بیش از دو میلیون جوانانشان را در رشته‌های علوم انسانی مشغول تحصیل کرده‌اند و میلیون‌ها نفر هم در این رشته‌ها دانش آموخته شده‌اند. مردم عادی واقعاً نوعی «درگیری جدی» و حیاتی با علوم انسانی دارند. آن‌ها هم می‌پرسند که علوم انسانی به چه کاری می‌آیند؟، ما با این علوم چه کاری می‌توانیم کنیم؟، چرا جامعه ما چنین درگیری گسترده ای با علوم انسانی پیدا کرده است؟ روشنفکران و سیاستمداران و دانشگاهیان هم هر کدام از زاویه خاص خودشان با علوم انسانی درگیرند. برای سیاستمداران ما امروزه علوم انسانی نوعی سیاست فرهنگی پر چالش شده است. گاهی کار به مداخله‌های امنیتی و نظامی هم کشیده است. در «حوزه عمومی»[2] هم از همان آغاز پیدایش تجدد یکی از موضوعات جدی روشنفکران عمومی ما بحث بر سر مفاهیمی مانند تجدد، ترقی، قانون، مشروطیت، جمهوری، آزادی و امثال این‌ها بود که این مفاهیم همه زاده علوم انسانی معاصر هستند و دربافت گفتمان علوم انسانی معنای خود را پیدا می‌کنند.

اگر بخواهم تمام مناقشه‌هایی که همه گروه‌ها درباره علوم انسانی در ایران شکل داده‌اند در ایده ای مشخص صورت‌بندی کنم همان است که ابتدا اشاره کردم، یعنی نوع و شیوه تعامل و پیوند علوم انسانی با جامعه ایران هنوز امری مناقشه انگیز، مبهم و متعارض است. برخی محققان و روشنفکران از «امتناع علوم انسانی» در ایران صحبت می‌کنند، و برخی نیز از «امکان علوم انسانی» و برخی دیگر از این دیدگاه نیازمند شرح و تحلیل‌های گسترده ای است. اندکی آن را توضیح می‌دهم. سپس براساس این نوع صورت‌بندی مسئله، روایت خودم از علوم انسانی و اجتماعی در ایران امروز را ارائه می‌کنم.

علوم انسانی و اجتماعی، صورت‌هایی از «فهمیدن» هستند، یعنی فهمِ انسانِ معاصر از موقعیتِ اکنون یا معاصر بودگی‌اش. همه جوامع معاصر، متناسب با نوع تجربه معاصر بودگی‌شان، نوع فهمیدنِ خاصِ خودشان را تجربه می‌کنند. از این دیدگاه، انسان و جامعه ایرانی هم متناسب با نوع تجربه معاصر بودگی‌اش، شیوه ای از فهم و فهمیدن انسانی را تکوین بخشیده و توسعه داده است. ما در ایران معاصر در روندی تاریخی و طولانی حدود دویست ساله، درگیری جدی برای فهم پذیر ساختن موقعیت معاصر خود داشته‌ایم. «تجربه» ما از موقعیت معاصرمان نمی‌تواند بدون تأمل و اندیشیدن باشد. تجربه به معنا مواجهه یا برخورد فیزیکی و مادی صرف با امور یا چیزها نیست، بلکه بیان کننده این است که انسان در هنگام برخورد با چیزها، آن‌ها را «تفسیر می‌کند»، تا بتواند آن‌ها را برای خودش «معنادار سازد». حیوانات و گیاهان هنگام درگیر شدن با امور نیازمند معنادار کردن این امور نیستند، آن‌ها با تکیه بر غریزه و عادت‌های زیستی‌شان، جهان را زیست می‌کنند. اما ما انسان‌ها نیازمند معنابخشی به امور هستیم. جهان جدید که ما ایرانی‌ها آن را «تجدد» نامیدیم، برای ما دنیای واقعاً جدید بود و هست و ما نیز تام و تمام درگیر آن شدیم و هستیم. این درگیری لاجرم ما را به تفسیرکردن آن واداشت. همین نامگذاری این دنیا به «تجدد» یکی از تأملات و اندیشیدن‌های انسان ایرانی در جهان معاصر بوده است. اندیشیدن همواره در زبان رخ می‌دهد و به دنیای بیرون زبان هم بسط پیدا می‌کند. مفاهیم تجدد، ترقی، مشروطیت، آزادی، قانون و صدها مفهوم دیگر که در ایران معاصر تکوین یافته و سر زبان‌ها افتاده است، پاره‌هایی از «زبان اندیشه ورزی» معاصر ماست. فرزین وحدت در «رویارویی فکری ایران با مدرنیت»[3] استدلال می‌کند که سوژه یا «سابجکتیویته ایرانی» در دوره معاصر شکل گرفته است. او با مرور نوشته‌های اندیشه ورزان ایرانی در دوره قاجار و پهلوی نشان می‌دهد که ما در ایران توانایی برساختن مفاهیم و فهم پذیر کردن جهان معاصر را تا حدودی داشته‌ایم. وحدت در مقاله دیگری نشان می‌دهد که اگرچه انتظار می‌رفت با وقوع انقلاب اسلامی و حکومت ایدئولوژیک آن که تلاش کرده تا بر جریان اطلاعات کنترل نماید و محدودیت‌های شدید اعمال سازد، اما این کنترل مانع از رشد اندیشه سیاسی و اجتماعی نشده است.[4]

 البته این دیدگاه که ما در دوره معاصر نوعی سابجکتیویته را شکل داده‌ایم و درباره موقعیت معاصرمان تأمل کرده‌ایم، منتقدان و مخالفان بزرگ و جدی دارد. بخش مهمی از مسئله علوم انسانی همین مناقشه است. از اینرو اجازه دهید این را تا حدودی تشریح کنیم. برخی اندیشمندان امروزی ایران مانند داریوش شایگان، آرامش دوستدار، سید جواد طباطبایی و دیگران معتقدند ما در موقعیتی نیستیم که در چارچوب علوم انسانی معاصر بیندیشیم. شایگان معتقد است که ما هنوز «ذهنیت اسطوره‌ای» داریم و دچار «فلج فکری» شده‌ایم[5]. دوستدار هم از «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»[6] صحبت می‌کند. سید جواد طباطبایی هم تمام کوشش‌های فکری ایرانیان معاصر را «ایدئولوژی‌های جامعه شناسانه» می‌نامد. طرفداران رویکرد موسوم به «اسلامی سازی معرفت» نیز معتقدند که علوم انسانی و اجتماعی در ایران فاقد ریشه بومی است و با بنیان‌های جهان بینی اسلامی ما ناسازگار و در تضاد است، در نتیجه این علوم با جهان بینی سکولار و غیر دینی‌شان نمی‌توانند در ایران شکل بگیرند. نه تنها طیف مذهبی و حوزوی بلکه برخی دانشگاهیان مانند محمد توکل نیز بر این باورند که علوم انسانی و اجتماعی مدرن، «وصله ناجور و وارداتی برای جامعه ماست». قانعی راد اگرچه علوم انسانی و اجتماعی معاصر و امکان اندیشه ورزی را ناممکن نمی‌داند اما معتقد است که ما با مسئله «ناهمزمانی دانش» ‌روبه‌رو هستیم، این که میان علم و نظام‌های احتماعی-اقتصادی در ایران امروز «همسویی کارکردی» وجود ندارد یا این که بسیار ضعیف است.[7] علی پایا نیز اگرچه شکل گیری و توسعه علوم انسانی و اجتماعی در ایران را ناممکن نمی‌داند و آن را وصله ناجور بر تن فرهنگ ما نمی‌بیند اما معتقد به «ناموزونی و رنجوری علوم انسانی در ایران است». علت این رنجوری را نیز در «تُنک‌مایگی زیست‌بوم عقلانیت در ایران» می‌داند. مرتضی مردی‌ها در کتاب «دانشگاه نخبه، دانشگاه توده»[8] دیدگاهی کاملاً متفاوت با تمام آنچه گفتیم ارائه می‌کند. از نظر او نقص خاص ساختاری در نظام دانشگاهی ما وجود ندارد، نواقص موجود در همه جای جهان وجود دارند و ما هم می‌توانیم آن‌ها را بر طرف سازیم.

دیدگاه‌هایی که ارائه کردم هر کدام ممکن است پاره ای از واقعیت را برای ما نشان دهند و به فهم پذیر کردن موقعیت علوم انسانی در ایران کمک کنند. این‌ها همه بیانگر این هستند که نمی‌توان به سادگی درباره علوم انسانی قضاوت و ارزیابی کرد. اما گمان نمی‌کنم واقع بینانه باشد که از «امتناع علوم انسانی در ایران» صحبت کنیم. گمان می‌کنم، چالش اصلی که اکنون در زمینه علوم انسانی ما با آن ‌روبه‌رو هستیم، ناتوانی ما در ارزیابی چگونگی و عملکرد این علوم در جامعه ماست.

ما امروزه در ایران با دو چالش بزرگ در زمینه علوم انسانی مواجه هستیم که هر کدام شامل مجموعه زیادی از موضوعات و چالش‌هاست. چالش اول معطوف به شیوه‌ها و سازوکارهای سازماندهی، آموزش، پژوهش، بهره برداری و انتشار این علوم است؛ این دسته را می‌توان «چالش‌های توسعه ای» دانست؛ چالش‌هایی که ما در مسیر گسترش کمی و کیفی آموزش و پژوهش علوم انسانی با آن مواجه هستیم.

چالش دوم، معطوف به شیوه‌ها و رویکردهای ما برای ارزیابی، تحلیل و فهم پذیر کردن کیفیت، عملکرد و چگونگی این علوم است. می‌توان این دسته را «چالش‌های ارزیابی» دانست، چالش‌هایی که ما برای سنجش میزان و نوع اثربخشی علوم انسانی و اجتماعی در جامعه با آن‌ها ‌روبه‌رو هستیم. در زمینه سایر علوم مثل پزشکی یا مهندسی ما ساده تر می‌توانیم میزان و نوع اثربخشی و شیوه بهره برداری از این علوم را ارزیابی و سنجش کنیم، زیرا دستاوردهای این علوم به صورت کالا و خدمات مشخص و مادی در جامعه عرضه نمی‌شوند. علوم انسانی و احتماعی، «علوم ساکت»[9] اند، یعنی علومی که دستاوردهای آن‌ها مانند کالا بسته‌بندی‌شده در بازار عرضه نمی‌شود. دستاوردهای این علوم، عمدتاً تأمین و تحقق بخشیدن به «نیازهای کارکردی» معطوف به کلیت جامعه و فرهنگ و همچنین «نیازهای فرامادی» انسان‌هاست. به همین دلیل نمی‌توان با معیارهای ساده و به ویژه کمی، جگونگی و عملکرد این علوم را ارزیابی کرد. همین موضوع، «چالش ارزیابی» را حاد و مسئله‌مند می‌سازد.

 بخاطر داشته باشیم که پرسش‌هایی مانند علوم انسانی چیست؟ چگونه می‌توان وضعیت پیشرفت‌ها و همچنین عملکرد و کارکرد آن‌ها را ارزیابی کرد؟ و چه نوع روابطی میان این علوم با جامعه محل زندگی آن وجود دارد؟ این‌ها پرسش‌هایی هستند که نه فقط جامعه ایران بلکه همه جوامع با آن سروکار دارند و این‌ها بخشی از طبیعت علوم انسانی و اجتماعی در سطح جهانی است. قانعی راد در کتاب «الگوی چهاروجهی برای ارزیابی توسعه علوم انسانی»[10] به روشنی نشان می‌دهد که این پرسش‌ها پاره‌هایی از ماهیت این علوم هستند. کیفیت و کمیت پیشرفت این علوم وابسته به میزان و نوع پیشرفت‌های کلی هر جامعه در روند معاصریت یا امروزی شدن آن‌هاست. امروزه در تمام جوامع، علوم انسانی نه تنها در دانشگاه‌ها بلکه در مدارس به صورت گسترده‌ای آموزش داده می‌شود. قانعی راد در همین کتابش بیان می‌کند که براساس مطالعه‌‌ای بین‌المللی امروز 3/13 درصد زمان آموزش در دبیرستان‌ها به علوم انسانی اختصاص یافته است و کشورهای اروپایی بیشترین سهم خود را به آموزش این علوم اختصاص داده‌اند.

همان طور که تا اینجا نشان دادیم و می‌بینیم در دهه‌های اخیر گفت‌وگو درباره وضعیت علوم انسانی و اجتماعی در ایران به نحو پرشوری رواج داشته و عده پُرشماری از محققان در این گفت‌وگو شرکت کرده‌اند و هر کدام با مبانی فلسفی و سیاسی خاصی نتایج خاصی را استنباط کرده‌اند. همه این گفت‌وگوها نشان می‌دهند که فهم پذیر کردن موقعیت این علوم در ایران از طریق «پارادایم سادگی»[11] امکان‌پذیر نیست و ما نمی‌توانیم با برجسته کردن یک یا چند مؤلفه و ویژگی این علوم، وضعیت آن‌ها را ارزیابی و تحلیل کنیم. نتیجه ای که تاکنون از این مباحث می‌توان گرفت این است که ما باید از طریق «پارادایم پیچیدگی»[12]، پارادایمی که ادگار مورن مبدع و شارح آن است وضعیت این علوم را تحلیل کنیم. بر مبنای این پارادایم همه پدیده‌های انسانی در بافت متکثر و چندبُعدی و چندلایه‌ای از عوامل و نیروها شکل می‌گیرند و عمل می‌کنند. در نظر گرفتن همزمان همه ابعاد می‌تواند تا حدودی کمک کند تا فهم و توضیح بهتری از پدیده‌های انسانی و اجتماعی ارائه کنیم. در عین حال، ما هرگز نمی‌توانیم به دانشی قطعی و یقینی و پایدار از پدیده‌های انسانی و اجتماعی دست یابیم. اگر از این دیدگاه پیچیدگی به بحث علوم انسانی در ایران نگاه کنیم، بحث‌هایی که من اکنون در اینجا ارائه می‌کنم مباحثی قطعی و جامع نیستند و صرفاً حدس‌ها و گمانه‌هایی‌اند که تنها قادر به توضیح برخی مؤلفه‌های شکل‌دهنده و تغییر‌دهنده این علوم هستند.

تحلیل موقعیت علوم انسانی در هر جامعه، تحلیل وضعیت کلی آن جامعه است. علوم انسانی و اجتماعی صرفاً چند رشته دانشگاهی نیستند بلکه این علوم همبسته با و تنیده در ساختارهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هویت و تاریخ معاصر جوامع هستند. چیزی که باعث پیچیدگی موقعیت این علوم می‌شود دقیقاً ناشی از همین درهم تنیدگی است. هر تصویری از جامعه معاصر ایران ارائه کنیم، همان تصویر قابل تعمیم به موقعیت علوم انسانی و اجتماعی معاصر ایران نیز هست. از اینرو بحثم درباره علوم انسانی و اجتماعی در ایران در اینجا براساس تحلیلی است که از وضعیت کلی سیر تحول جامعه ایران در دوره معاصر آن دارم. طبیعتاً قادر نیستم تمام یا حتی همه ارکان بحث را شرح دهم. صرفاً تلاش می‌کنم تا حد مقدور و به نحو گزینشی برخی نکات را توضیح دهم و علاقه‌مندان به ابعاد دیگر این بحث را ارجاع می‌دهم به کتاب‌ها و نوشته‌های دیگرم.

براساس این دیدگاه تلقی ای از این علوم ارائه کنم. علوم انسانی و اجتماعی صورتی از دانش و آگاهی است و در دنیای معاصر همگام با تحوّلات ساختاری که این دنیا و جوامع، آن‌ها را تجربه می‌کنند، این صورت‌های دانایی و آگاهی را شکل می‌دهند. از این رو گمان می‌کنم یکی از تعاریف علوم انسانی عبارت است از صورت یا شکلی[13] از دانایی و دانشی که جوامع معاصر این فُرم را صورت‌بندی[14] و خلق کرده‌اند. از این دیدگاه، دین، هنر، ادبیات، فلسفه، علم و دانش همه آن‌ها نوعی صورت یا شکلی از معرفت هستند که همه جوامع معاصر این شکل را متناسب با مقتضیّات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و فرهنگی خود، محتوا یا «درون بود» خاصی به آن می‌بخشند و آن فرم را تجربه می‌کنند. از این دیدگاه اوّلاً همه جوامع بزرگ معاصر با نوعی تجربه «معاصر بودن» مواجه هستند و نوعی «معاصریت» یا «هم‌عصری»[15] به معنای نوعی «سازگاری خلاق»[16] و فعال و ارتقاء یافتن در بافت مقتضیّات دنیای جدید.

هر «جامعه معاصری» از جمله ایران این فرم آگاهی را در فرآیند تحوّلات خود در مسیر «تجربه کردن معاصریت» (یعنی شهری شدن یا شکل گیری شهرنشینی، صنعتی شدن، شکل گیری دولت ملی، دیوانسالارنه شدن و ‌بوروکراسی)، نوعی از علم انسانی و اجتماعی را شکل می‌دهد و به نحو اجتناب‌ناپذیری این «فرم دانش» برساخت[17] یا ساخته می‌شود. این علم بخشی از «ضرورت کارکردی» جامعه معاصر است. علم انسانی معاصر به مثابه آن فرم آگاهی، نه تنها برساخته معاصریت است، بلکه در درون جامعه معاصر از نوعی عملکرد یا «کار ویژه»[18] برخوردار است. به این معنا که مثل هر مؤلّفه دیگری درون جامعه، علوم انسانی هم کارکردی دارد. در جای دیگری توضیح داده‌ام که علوم انسانی ماهیتاً «علوم انسانی کارکردی»[19] هستند.[20]

وقتی از علوم انسانی همچون صورت یا فرم صحبت می‌کنم، باید توضیح دهم که دقیقاً منظورم چیست؛ همچنین وقتی از معاصریت و «امر معاصر»[21] صحبت می‌کنم، باید آن را هم مشخّص کنیم تا بتوانیم درباره پیوند «علوم انسانی ایرانی» با جامعه معاصر و «معاصریت ایرانی» به روشنی به تحلیل برسیم.

 منظورم از مفهوم «معاصر» در ساده‌ترین بیان یعنی، زیستن در موقعیتی است که جامعه و انسانی در بستر تمدن کنونی حاکم بر جهان قرار دارد. این تمدن از رنسانس در قرن شانزدهم میلادی در اروپای غربی آغاز شده و کم کم بسط و گسترش یافته به نحوی که اکنون تمام جوامع انسانی را دربرگرفته است. طبیعتاً این تمدن اگرچه محل ظهور اولیه آن اروپای غربی است، اما ریشه در تمدن‌های شرقی به ویژه چین و هند و ایران نیز دارد. یعنی تمدن غربی در خلأ شکل نگرفته و همه تمدن‌ها به نوعی در آن سهم دارند. این نکته را محققان متعدد به ویژه جان هابسون در کتابش «ریشه‌های شرقی تمدن غربی»[22] به وضوح نشان می‌دهد. او اثبات می‌کند که بدون انتقال دانش و مواریث تمدنی شرق به اروپا و غرب، هرگز انقلاب صنعتی و انقلاب علمی معاصر رخ نمی‌داد. به همین دلیل نباید تمدن معاصر را تمدنی متعلق به غرب دانست، این تمدن مانند همه تمدن‌های دیگر به همه بشریت و ملت‌ها تعلق دارد. همین ماهیت انسانی و فرا محلی بودن این تمدن است که امکان و ضرورت معاصریت را فراهم می‌سازد.

معاصر بودگی در اینجا به معنای زیستن، تجربه کردن و تعامل با این بستر ویژه تمدنی است. به تدریج درباره برخی از ویژگی‌ها و مؤلفه‌های این تمدن معاصر صحبت خواهم کرد. ما می‌توانیم معاصریت ایران را به سه وضعیت تاریخی تقسیم کنیم: اول، «وضعیت متقدّم» یا آغازین که از زمان فتحعلی شاه شروع می‌شود و تا انقلاب سال 1357 ادامه پیدا می‌کند؛ دوم «وضعیت متأخّر» که از زمان انقلاب اسلامی تاکنون است؛ سوم «وضعیت در حال ظهور»، یعنی مجموعه تحولات بالقوه جامعه که طی وضعیت‌های گذشته بذر و نهال اولیه آن‌ها شکل گرفته و استعداد و ظرفیت تحقق آن را ایجاد کرده‌ایم، اما هنوز این ظرفیت‌ها به صورت همگانی و بالفعل آشکار نشده‌اند. «معاصریت در حال ظهور»، آن جریان‌هایی است که به سرعت ما را به آینده پرتاب می‌کنند. در اینجا مجالی نیست تا ابعاد و ویژگی‌های هر یک از این وضعیت‌ها را تشریح کنم، اما یادآور می‌شوم که فهم پذیر کردن دقیق علوم انسانی و اجتماعی معاصر ایران، مستلزم در نظر گرفتن ویژگی‌های خاص هر یک از این وضعیت‌هاست. اگر بخواهیم به نحو روشنی علوم انسانی و اجتماعی معاصر ایران را تحلیل کنیم نمی‌توانیم از این علوم نوعی تصور ساده شده، همگن و یکپارچه ارائه سازیم. ضمناً این وضعیت‌ها به معنای ارائه تصویری خطی از تاریخ معاصر ما نیست. به همین دلیل من از به کار بردن واژه دوره برای توضیح موقعیت معاصر ایران عامدانه اجتناب می‌کنم. این وضعیت‌ها در هم تنیده هستند و تقدم و تأخر آن‌ها تنها در چشم‌انداز تاریخی و بسیار بلندمدت قابل درک است. این وضعیت‌ها هر کدام شکل‌هایی از آگاهی و معرفت را در جامعه ما خلق کرده‌اند. این شکل‌های آگاهی را می‌توان علوم انسانی و اجتماعی ما دانست. این شکل‌های آگاهی ماهیتی «جهان محلی»[23] دارند و از تعامل و تلفیق «امر جهانی» و «امر محلی» برساخته می‌شوند. همچنین این آگاهی‌ها برآیند نوعی دیالکتیک زمان گذشته، حال و آینده هستند. این نکات را به نحو اجمال توضیح می‌دهم. برای فهم‌پذیر کردن علوم انسانی و اجتماعی معاصر ایران ما باید این ابعاد را در نظر بگیریم.

بنابر آنچه گفتیم علوم انسانی و اجتماعی نوعی صورت آگاهی است که از درون «تمدن معاصر» برخاسته و با گسترش این تمدن به تمام جوامع، این تمدن صورت‌های ویژه محلی و تاریخی خود را شکل داده است و طبیعتاً متناسب با این صورت‌های متنوع تمدنی، صورت‌های متنوع آگاهی و علم معاصر نیز ظاهر شده است. جهان معاصر با مفهوم «مدرنیته‌های چندگانه»[24] قابل توضیح است. «مدرنیته‌های چندگانه» یعنی همه جوامع معاصر در درون تمدن معاصر از جهاتی دارای وجوه مشترک و از جهاتی دارای تفاوت‌هایی هستند. علم انسانی و اجتماعی برآمده از این مدرنیته‌های چندگانه نیز به صورت «علم انسانی و اجتماعی چندگانه» است که دارای اشتراکات و افتراق‌هایی هستند.

 

[1] توفیق، ابراهیم (1396) درباره نظام دانش. تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی

[2] public sphere

[3] وحدت، فرزین (1382) رویارویی فکری ایران با مدرنیت. ترجمه مهدی حقیقت خواه. تهران: ققنوس

[4] فرزین، وحدت (1384) روشنفکران پساانقلابی. ترجمه و تلخیص وحید ولی زاده. مجله خردنامه. شماره 85. بهمن ماه صص 26-27.

[5] شایگان، داریوش (1386) آسیا در برابر غرب. تهران: امیرکبیر. چاپ ششم ص 109

[6] دوستدار، آرامش (1370) امتناع تفکر در فرهنگ دینی. پاریس: انتشارات خاوران

[7] قانعی راد، محمد امین (1382) ناهمزمانی دانش؛ روابط علم و نظام‌های اجتماعی -اقتصادی در ایران. تهران: مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور

[8] مردی‌ها، مرتضی (1396) دانشگاه نخبه، دانشگاه توده. تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی

[9] silent sciences

[10] قانعی راد، محمد امین (1396) الگوی چهار وجهی برای توسعه علوم انسانی. تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی.

[11] simplicity paradigm

[12] complexity paradigm

[13] form

[14] formation

[15] - contemporaneity

[16] Creative adjustment

[17] construction

[18] function

[19] Functional humanities

[20] فاضلی، نعمت الله (1395) چیستی و چرایی کاربردی سازی دانش در علوم انسانی. این سخنرانی در کتاب زیر چاپ شده است:

حیاتی، زهرا (1397) درآمدی بر کاربردی سازی علوم انسانی در ایران؛ مجموعه نشست‌ها و گفتگوها تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

[21] The contemporary

[22] هابسون، جان ام. (1378) ریشه‌های شرقی تمدن غربی. ترجمه مسعود رجبی و موسی عنبری. تهران: دانشگاه تهران

[23] glocal

[24] multimodernities