آیا تغییر نظم جهانی به ظهور خودمختاری استراتژیک می‌انجامد؟

جنگی که عدم تعهد را به دنیا برگرداند

تاریخ 1401/07/09 ساعت 11:20

جنگ اوکراین نشان داد که وقتی نظام بین‌المللی موقعیت و اعتبار خودش را از دست داده باشد، هر اتفاقی ممکن است بیفتد. آیا روی‌آوردن کشورهای بیشتری به سیاست عدم تعهد یکی از نتایج این جنگ است؟ پاسخ به این پرسش را از دل این تحلیل پیدا کنید.

شیوشانکار منون دیپلمات و مشاور سابق امنیت ملی هند منبع: فارن پالسی /آینده نگر

شاید این طور به نظر برسد که در جهانِ بسیار قطبی‌شده امروز دلیلی برای توجه به مبحث عدم تعهد وجود ندارد. اما این فقط چیزی است که در نگاه اول دیده می‌شود. واقعیت این است که اتحاد کشورهای غربی در دنیای امروز خیلی بیشتر از دوران جنگ سرد است و حتی کشورهایی مثل فنلاند و سوئد به این نتیجه رسیده‌اند که باید بی‌طرفی را کنار بگذارند و سعی کنند که به ناتو بپیوندند. از سوی دیگر، شکاف‌های عظیم بین کشورهای دنیا- فقیر و غنی، دموکراسی و اوتوکراسی- به وجود آمده و فضای بین‌المللی را تحت تاثیر خود قرار داده است. شکی نیست که این شکاف‌ها روی وضعیت اقتصاد و سیاست جهانی به شدت موثر خواهند بود.

با وجود همه اینها، شاهدیم که مبحث عدم تعهد هم در جهان دوباره پا گرفته و به گزینه‌ای محبوب و دلخواه برای کشورهای مختلف در جنوب جهانی (کشورهای کم‌تر توسعه‌یافته) بدل شده است. کشورهای مختلفی در قاره‌های آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین نسبت به ائتلاف‌ها و اتحادهای میان کشورهای غربی تردید پیدا کرده‌اند. بر همین مبنا، آنها تمایلی به دنباله‌روی از غرب در زمینه اعمال تحریم بر روسیه نشان نداده‌اند و به وضوح ابراز کرده‌اند که به ایجاد تنش‌هایی مشابه آنچه در دوران جنگ سرد شاهدش بودیم علاقه‌ای ندارند. از نظر این کشورها، نظم جهانی موجود به هیچ عنوان تامین‌کننده نیازهای امنیتی آنها نیست و دغدغه‌های آنها درباره امنیت غذایی و امنیت مالی را نیز مرتفع نمی‌کند. این در حالی است که تهدید بزرگی مثل تغییرات آب و هوایی هم بر سرشان سایه افکنده است و اوضاع را دشوارتر می‌کند.

واقعیت این است که نظام بین‌المللی در مرحله گذار بین دو نظم قرار دارد. آن لحظه تک‌قطبی که بعد از جنگ سرد بر جهان حاکم شده بود تا حدی قابل پیش‌بینی بود. اما اوج‌گیری چین و سایر کشورها در آسیا باعث شد آن قدرت تک‌قطبی اقتصادی مجبور به بازتوزیع جهانی شود و همین کاملا اوضاع را در سطح جهان تغییر داد. نتیجه‌اش هم ایجاد یک جهانِ جهانی‌شده بود؛ جایی که ابرقدرت نظامی چاره‌ای ندارد جز آن که در چارچوب چندقطبی اقتصادی جهانی عمل کند. در چنین شرایط نامشخصی، عدم تعهد یا به قولی دیگر، خودمختاری استراتژیک برای رهبرانی که می‌خواهند قطبی‌شدگیِ جهانی از بین برود بسیار جذاب است. این رهبران معتقدند که قطبی‌شدگی جهانی به شدت به منافع کشورهایشان لطمه زده است.

عدم تعهد در شرایطی در سطح جهان مورد توجه قرار گرفت که در آغاز جنگ سرد، دو بلوک قدرتمند شرق و غرب در برابر یکدیگر قد علم کرده بودند. نظم جهانی بر این مبنا داشت با سرعت تغییر می‌کرد. آمریکا برای اولین بار از تسلیحات کشتار جمعی استفاده کرده بود و کشورهایی که قرن‌های متمادی زیر سلطه استعمار بودند داشتند از آن رها می‌شدند. برای کشورهای تازه مستقل‌شده‌ای مثل هند، اندونزی، مصر، یوگسلاوی و غیره، پیوستن به پیمانی مثل ناتو (پیمان آتلانتیک شمالی) یا معاهده ورشو به این معنی بود که قدرت چانه‌زنی بیشتری با هر دو بلوک شرق و غرب را به دست می‌آورند و می‌توانند از گیرافتادن در میان دعواهای این دو بلوک تا حدی پرهیز کنند.

هند یکی از اولین حامیان ایده عدم تعهد بود و بعد از استقلالش در سال ۱۹۴۷ میلادی به آن توجه نشان داد. علتش هم این بود که چنین سیاست واقعگرایانه‌ای در آن لحظه به سود هند بود: هند احساس می‌کرد پیمان‌هایی مثل ناتو یا ورشو هیچ تاثیری در تامین منافع امنیتی‌اش یا دغدغه‌های توسعه‌ای‌اش ندارند. رقابت برای آن که هند به سمت بلوک شرق یا بلوک غرب کشیده نشود در آن زمان بالا گرفت و هند به این نتیجه رسید که در همکاری با برخی کشورها از هر یک از این دو بلوک می‌تواند منافع خودش را تامین کند.

اما مبحث عدم تعهد بیش از هر چیز در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی مورد توجه قرار گرفت. در این زمان، مسائل مختلفی از مبارزه با آپارتاید و نژادپرستی گرفته تا خلع سلاح و استعمارزدایی در چارچوب این مبحث مطرح می‌شد. در کنفرانس باندونگ که در سال ۱۹۵۵ میلادی در اندونزی و با شرکت کشورهای آسیایی و آفریقایی مختلف برگزار شد، برخی متحدان آمریکا مثل عراق و فیلیپین و برخی متحدان اتحاد جماهیر شوروی مثل چین حضور داشتند. در سال ۱۹۶۱ میلادی نیز بحث عدم تعهد نهادینه شد و جنبش عدم تعهد شکل گرفت که امروزه ۱۲۰ کشور عضو و ۲۰ کشور ناظر دارد.

اما از نظر حامیان سرسخت جنگ سرد مثل جان فاستر دالس، جنبش عدم تعهد جنبشی غیراخلاقی به شمار می‌رفت و امروزه هم این موضع را در نظرات برخی سیاستمداران آمریکایی می‌بینیم؛ به خصوص در مواقعی که بخواهند مواضع ضد چینی خود را توجیه کنند و سایر کشورها را نیز به اتخاذ این مواضع فرابخوانند. در دوران جنگ سرد، آمریکا به عنوان ابرقدرت قوی‌تر، رویکرد «یا با ما یا علیه ما» را در پیش گرفت. حتی تا پیش از مرگ جوزف استالین هم اتحاد جماهیر شوروی که قدرتش را در برابر آمریکا کاهش‌یافته می‌دید، به این نتیجه رسیده بود که همکاری با کشورهای غیرمتعهد می‌تواند برایش موثر تمام شود و حداقل ضرر عدم همکاری با آنها را کمرنگ کند.

پس از بروز شکاف بین اتحاد جماهیر شوروی و چین در دهه ۱۹۶۰ میلادی و نیز نزدیکی نسبی آمریکا و چین در دهه ۱۹۷۰ میلادی، فضای بین‌المللی برای مبحث عدم تعهد نیز تغییر کرد. فشارهای اقتصادیِ جهانی‌شدن و کاهش قابل توجه تاثیر نظام چندجانبه جهانی به این معنا بود که جنبش عدم تعهد در وضعیت کاهش تاثیرگذاری‌اش قرار گرفته است. رشد مبتنی بر صادرات و نیز تعهدهای جدید در آسیا به تدریج جای راه حل‌های چندجانبه را گرفت. پایان دوران جنگ سرد دوقطبی باعث تحکیم این رویکردها شد. بعد از سال ۱۹۹۱ حتی برخی صاحبنظران از کشورهای عدم تعهد به این نتیجه رسیدند که کل دنیا دارد به سمت عدم تعهد پیش می‌رود.

حالا پس از گذشت سه دهه، به نظر می‌رسد که جهان دوباره مثل همان دوران آغاز جنگ سرد به حالتی شقه‌شقه رسیده است. تعادل قدرت محلی با سرعت در حال تغییر است و این مسئله به خصوص در آسیا قابل مشاهده است. این بار، مبناهای دوتایی خود را به وضوح نشان داده‌اند: میان آمریکا و غرب از یک سو و میان چین و روسیه از سوی دیگر. اما در عین حال، واکنش اکثر کشورها در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین نسبت به حمله روسیه به اوکراین دارد این را نشان می‌دهد که هیچ کس دوست ندارد موضع واضحی بگیرد و مجبور باشد یکی از جناح‌ها را انتخاب کند.

حتی حکومت‌های نزدیک و وابسته به مسکو یا واشینگتن هم از اینکه طرف مقابل را محکوم کنند یا به آن بپیوندند ابا دارند. بسیاری از این کشورها به خصوص کشورهای در حال توسعه به شدت با بحران بدهی فزاینده مواجه هستند و این مسئله بر اثر پاندمی کرونا و نیز جنگ اوکراین تشدید نیز شده است و البته وضعیت کلی اقتصاد جهانی هم روی آن تاثیر گذاشته است. نظم فعلی جهانی -و یا غیاب آن- ظاهرا پاسخی به نیاز آنها به تامین منافع‌شان یا رسیدن‌شان به آلترناتیوهای مناسب نیست.

در آسیا، اوج‌گیری چین و کناررفتن نسبی آمریکا باعث شده کشورهایی که در محدوده حریم دریایی چین هستند، به فکر افزایش قابلیت‌های نظامی خود بیفتند و همکاری‌های بی‌سابقه‌ای را در زمینه امنیتی و اطلاعاتی با یکدیگر آغاز کنند. این اتفاقی است که تقریبا در پانزده سال اخیر شاهدش بوده‌ایم. آمریکا طبعا از چنین تحولی استقبال می‌کند چون معنی‌اش این است که شرکای مطمئن‌تری برای مقابله با چین در اختیار خواهد داشت. تحول مناسبات امنیتی آمریکا و هند، به‌روز شدن نقش ژاپن و کره جنوبی در نظام اتحادی با آمریکا و موارد دیگر به این معنی است که در منطقه اقیانوس آرام و هند فقط یک قدرت غالب را در آینده نخواهیم دید.

اینکه چنین رویکردی می‌تواند با منافع چین جور دربیاید یا نه، مسئله‌ای است که جای تردید هم باقی می‌گذارد. به نظر می‌رسد که بحران اوکراین و واکنش کشورهای غربی به آن فقط باعث تحکیم نظر حزب کمونیست چین در خصوص عزم آمریکا برای مقابله با اوج‌گیری و قدرت چین شده است. درواقع چین دیگر در این خصوص تردیدی ندارد. رقابت استراتژیک بین آمریکا و چین به شدت افزایش یافته و کشورهای دیگر که تمایل به انتخاب بین شرکای مهم اقتصادی و امنیتی خود ندارند، احتمالا مجبورند دنبال یک طرف ثالث بروند و یا به خودشان تکیه کنند. به هر ترتیب، چین و آمریکا عملا دو تا از بزرگ‌ترین شرکای تجاری کشورهای مختلف دنیا هستند و از دست‌دادن هر یک از این شرکا برای آن کشورها گزینه مناسبی نخواهد بود.

از سوی دیگر، جنگ اوکراین نشان داد که وقتی نظام بین‌المللی موقعیت و اعتبار خودش را از دست داده باشد، هر اتفاقی ممکن است بیفتد و تبعات زیادی نیز به جا بگذارد. بنابراین تعجبی ندارد اگر که کشورهای بیشتری به عدم تعهد روی بیاورند. هر چه فشارها برای تعیین جناح بالاتر برود، کشورهای بیشتری به خودمختاری استراتژیک فکر خواهند کرد و این یعنی احتمال بروز فقر و سختی بیشتر برای این کشورها نیز وجود خواهد داشت؛ آن هم برای تامین هزینه این خودمختاری.

اما مشخص نیست که حکومت‌ها و رهبران تا چه حد به تاثیر این وضعیت روی آینده‌شان توجه داشته باشند. با این حال به نظر می‌رسد که در درازمدت، جنگ روسیه در اوکراین تعیین‌کننده این وضع باشد.