جامعه‌شناسانه اندیشیدن به چه کار می‌آید؟(5)

انسان کجا نابود می شود؟

تاریخ 1401/06/08 ساعت 14:27

جهان ما از نظر فرهنگی فقیرتر شده است. جهان، یعنی جهان انسانی؛ جهانی که ما در آن امکان حضور مؤثر و معنادار داریم؛ جهان مشترک میان ما آدم‌ها؛ جهانی که آن را به سخن درمی‌آوریم؛ این جهان، فقیرتر شده است؛ اگرچه مواد و مصالح، ساختمان‌ها و ابزارها و چیزهای درون آن هزاران برابر شده باشد. جهان غنی، جهانی است که در آن تفاوت‌ها، تکثر و گوناگونی فرهنگ‌ها، زبان‌ها، رسم‌ها، اقوام، دین‌ها، سنت‌ها و سبک‌های زندگی غنی‌تر است؛ و جمعیت‌ها و افراد بخاطر متفاوت بودنشان پاس داشته می‌شوند و احترام می‌بینند.

نعمت الله فاضلی، جامعه شناس/آینده نگر

می‌دانید انسان‌ها کجا نابود می‌شوند؟ چیزی که فلاکت به بار می‌آورد «فقر اقتصادی» و «فقر تکنولوژیک» نیست؛ «فقر اجتماعی» است. جایی که واقعیت اجتماعی فقیر باشد، فضای میان انسان‌ها، دنیای مشترک، روابط جمعی، آن چیزی که بین ما انسان‌ها وجود دارد، فقیر است. فقر اجتماعی، وضعیتی است که قواعد زندگی اجتماعی، ذهنیت‌های جمعی و تصور اجتماعی نمی‌تواند ما را درگیر تعامل و گفت‏وگو کند؛ افراد انگیزه لازم برای مراقبت از یکدیگر، حفاظت از محیط زیست، و توجه به فرودستان را ندارند. فقر اجتماعی، وضعیتی است که افراد قادر به تشخیص مسئله فردی از مسئله اجتماعی نیستند؛ موقعیتی که هر کس تلاش می‌کند گلیم خود را از آب بیرون بکشد؛ وضعیتی که کلبی‌مسلکی و بی‌تفاوتی، مسئولیت‌گریزی و بی‌توجهی به منافع عمومی و سرنوشت جمعی، ارزش اجتماعی شده است و کسی از جامعه دفاع نمی‌کند. فقر اجتماعی، موقعیتی است که جامعه فرصت آزادی ندارد و افراد و گروه‌ها نمی‌توانند آزادانه در حوزه عمومی خواسته‌ها، علایق، نیازها و صداهایشان را بیان کنند. فقر اجتماعی، وضعیتی است که اعتماد و سرمایه‌های اجتماعی، پایین و سست است.

«جامعه‌شناسانه اندیشیدن، شیوه‌ای از اندیشیدن است که ریشه‌های اجتماعی و فرهنگی بحران‌ها و مسئله‌های جامعه را نشان می‌دهد.» این شیوه اندیشیدن است که می‌تواند به ما بگوید اگر عصبی هستید، اگر ظرفیت و تحمل گوش دادن به هم را ندارید، اگر نمی‌توانید زندگی را با هم تحمل کنید، مشکلتان از عقب‌ماندگی تکنولوژیک نیست؛ یا این‌که چون آخرین پیشرفت‌های فیزیک یا شیمی را در اختیار ندارید یا حجم سرمایه‌های اقتصادی‌تان پایین است. مشکل این است که قواعد زندگی اجتماعی، ذهنیت‌های جمعی، افق انتظارات، سپهر معنایی حاکم بر جامعه، آن چیزی که زندگی را معنا می‌کند، آن چیزی که بودن جمعی ما را شکل می‌دهد، نظام حکمرانی، سامان سیاسی و هستی‌های جمعی مشکل دارند. جامعه‌شناسانه اندیشیدن، اندیشیدن برای با هم بودن است؛ این‌که چگونه بگویم اراکی‌ام و این‌که چگونه این «من» می‌شود «ما»؛ چگونه می‌توانم به شهرم یا کشورم بیندیشم؛ چگونه می‌توانم تصوری از زمان داشته باشم؛ چگونه می‌توانم خود را در بستر وسیع‌تری ببینم؛ بستری که فراتر از این چند لحظه‌ای است که اینجا جمع شده‌ایم. این بینش می‌تواند به ما کمک کند که هر فردی خود را در امتداد کل هستی ببیند؛ یک نفر، تنها یک «نفر» نیست؛ یک تاریخ، یک فرهنگ، یک سرزمین و یک بشریت است. این کار را تکنیک نمی‌تواند بکند؛ این کار بر عهده اندیشه‌ورزی و گفت‏وگوی جمعی است.

می‌دانید چرا اراک، خوزستان و دیگر شهرها با وجودی که ده‌ها برابر بیش از چهل سال پیش خود توسعه پیدا کرده‌اند، ولی صدها برابر بیشتر بحران محیط زیست، بحران خشونت، بحران اعتیاد، خانواده و بسیاری از بحران‌های دیگر دارند؟ در حالی که کارخانجات پیشرفته، خیابان‌ها، بزرگراه‌ها و ساختمان‌های بزرگ ساخته‌ایم اما فقیرتر شده‌ایم و به فقر عاطفی، فقر اخلاقی، فقر فرهنگی و فقر اجتماعی دچاریم. ریشه این فقرها و فقیر شدن‌ها، «فقر اندیشه‌ورزی» است. اندیشه‌ورزی نه به معنای دانش تخصصی و شناخت‌های فنی، بلکه به معنایی که هانا آرنت می‌گوید. اندیشه‌ورزی به معنای ظرفیت و توانایی داوری کردن؛ و خوب و بد را از هم تشخیص دادن؛ اندیشه‌ورزی به معنای خود را جای دیگری گذاشتن و رنج دیگری را فهمیدن؛ اندیشه‌ورزی یعنی توانایی قصه گفتن؛ قصه تجربه‌هایمان و قصه آن‌چه گذشت و آن‌چه می‌گذرد و درس گرفتن از این قصه‌ها. ما فقیرتر شده‌ایم؛ زیرا اندیشه ما فقیرتر شده است. تعداد کتاب‌ها و مقاله‌هایی که دانشگاهیان می‌نویسند شبیه تعداد اتومبیل‌ها، تعداد ساختمان‌ها، تعداد فروشگاه‌ها، و تعداد هر چیز مادی، صدها و هزاران برابر شده است، اما جامعه ما فقیرتر شده و جهان ما کوچک‌تر و کوچک‌تر شده و می‌شود. کتاب‌ها و مقاله‌هایی که به کار نقد و اندیشه‌ورزی نیایند؛ یا در حوزه عمومی موضوع بحث و گفت‏وگو نشوند؛ یا صدای هیچ گروهی نباشند؛ و در خدمت ارزش‌های بوروکراتیک و تکنوکراتیک دانشگاه یا حکومت قرار گیرند؛ سهمی در غنی‌تر کردن جهان مشترک انسانی ما ندارند. از اینروست که رشد تعداد مقاله‌ها و کتاب‌های چاپ‌شده لزوماً معیاری برای غنی‌تر شدن جهان ما نیست.

جهان ما از نظر فرهنگی فقیرتر شده است. جهان، یعنی جهان انسانی؛ جهانی که ما در آن امکان حضور مؤثر و معنادار داریم؛ جهان مشترک میان ما آدم‌ها؛ جهانی که آن را به سخن درمی‌آوریم؛ این جهان، فقیرتر شده است؛ اگرچه مواد و مصالح، ساختمان‌ها و ابزارها و چیزهای درون آن هزاران برابر شده باشد. جهان غنی، جهانی است که در آن تفاوت‌ها، تکثر و گوناگونی فرهنگ‌ها، زبان‌ها، رسم‌ها، اقوام، دین‌ها، سنت‌ها و سبک‌های زندگی غنی‌تر است؛ و جمعیت‌ها و افراد بخاطر متفاوت بودنشان پاس داشته می‌شوند و احترام می‌بینند. غنای فرهنگی جامعه در جهان امروز به چگونگی چندفرهنگی بودن آن است. جامعه‌ای که دانشگاه‌های آن از حضور دانشجویانی از فرهنگ‌ها و ملت‌های متفاوت محروم باشد، دچار فقر فرهنگی می‌شود. جامعه‌ای که مدارس و نظام آموزشی آن امکان مصاحبت و گفت‏وگوی زنان و مردان، دختران و پسران را ندهد، فقر فرهنگی دارد. جامعه‌ای که فرهنگ‌ها و سبک‌های زندگی متفاوت درون جامعه را مشروعیت‌زدایی کند، درگیر فقر فرهنگی است.

اراک چهل سال پیش و پیش‌تر از آن محله یهودی‌ها، ارامنه و دین‌ها و فرقه‌های دیگر داشت؛ و این جمعیت‌ها، مدرسه، فروشگاه، حمام، سازمان‌های خدماتی و حضور محسوس و ملموس در فضای شهری داشتند. امروز اراک فقیرتر شده است، چون این تنوع دینی و فرهنگی شهر از بین رفته است. سیاست همگن‌سازی دینی و فرهنگی کشور، باعث مهاجرت گروه‌های دینی و فرهنگی از شهرستان‌ها به تهران و از تهران به خارج شده است. حال نه تنها این گروه‌ها در اراک نیستند، بلکه گفتن از یاد و خاطره آن‌ها هم دشوار است.

فقر فرهنگی، به معنای کمبود کتابخانه، سینما، مراکز هنری، فناوری‌های فرهنگی و تجهیزات و مواد لازم برای فعالیت‌های فرهنگی نیست؛ فقر فرهنگی وضعیتی است که کتابخانه‌های عمومی خالی‌اند؛ چون جامعه به کتاب‌ها اعتماد ندارد، و می‌داند در این کتابخانه‌ها، کتاب‌هایی برای همه علایق و سلیقه‌ها وجود ندارد و فضای کتابخانه متناسب با سیاست فرهنگی همگن‌سازی، قرنطینه و کنترل فرهنگی شکل گرفته است. کتابخانه‌های عمومی، فاقد استقلال و ارزش مدنی کافی‌اند. وقتی کتاب‌ها را اداره ممیزی، کنترل می‌کند، فیلم‌ها از فیلتر ایدئولوژی می‌گذرند، رسانه‌ها فاقد استقلال نهادی‌اند، و دانشگاه‌ها از آزادی دانشگاهی محروم‌اند، در چنین موقعیتی، گسترش فضاهای نهادی و توسعه کالبدی و تجهیزاتی آن‌ها کمکی به گفت‏وگوهای درون جامعه و بهبود روابط میان انسان‌ها نمی‌کند. این‌جا با فقر فرهنگی مواجهیم. در چهل سال گذشته مراکز و ساختمان‌ها و سازمان‌های بزرگ و مجهز در زمینه فعالیت‌های فرهنگی ایجاد شده است؛ کافی است فرهنگسراها، کتابخانه‌های عمومی، سالن‌های اجتماعات، کانال‌های تلویزیونی و مراکز رسانه‌ای پرشمار، مراکز دانشگاهی و بسیاری مراکز فرهنگی دیگر را در نظر آوریم. این‌ها به غنای فرهنگی جامعه ما نیفزوده‌اند؛ زیرا این مراکز در خدمت همگن‌سازی و یکدست کردن فرهنگ، سلیقه، سبک زندگی، و خلاقیت‌ها و علایق مردم بوده‌اند. چنین فضاهایی نمی‌توانند گفت‏وگو، تعامل و پیوند میان انسان‌ها، فرهنگ‌ها، دین‌ها، زبان‌ها، و هنرها و سلیقه را میسر کنند. این فضاها ساخته اندیشه مهندسانه و اندیشه ایدئولوژیک‌اند؛ نه اندیشه جامعه‌شناسانه. در این فضاها اندیشه‌ورزی ممکن نیست.

 «اندیشه‌ورزی زمانی ممکن می‌شود و رشد می‌کند که حوزه عمومی به روی همه گروه‌ها باز و گشوده باشد.» اندیشه‌ورزی در فضای میان انسان‌ها ممکن می‌شود. اگر این فضا تنگ شود، اندیشه نیز تاریک می‌گردد. لازمه اندیشه‌ورزی این است که «دیگری» و «دیگران» باشند، تا من و تو بتوانیم در میان و در حضور آن‌ها تمرین مدارا و تساهل و مهربانی و با هم بودن کنیم. وقتی شهری و کشوری به مرور یکدست می‌شود، فرصت و فضای تکثر را از دست می‌دهد. انسان‌ها به مرور ویژگی تکثر و تنوع را از دست می‌دهند، و زندگی اجتماعی نحیف و لاغر و مردنی می‌شود. جامعه یکدست، می‌تواند میلیون نفری باشد، اما جامعه انسانی نیست، گلّه است. شهر با افزایش جمعیت شهر نمی‌شود، شهر با تنوع و تکثر گروه‌ها، فرهنگ‌ها، سبک‌های زندگی و سلیقه‌هایش شهر می‌شود. جامعه‌ای که تحمل تنوع فرهنگی را ندارد، جامعه‌ای که از «سیاست تفاوت» محروم است، جامعه‌ای که همه رسانه‌ها، نظام آموزشی و آموزش عالی آن در خدمت یکدست‌سازی، هویت‌سازی، و تکثرزدایی است، جامعه فرهنگ‌زدا و اندیشه‌ستیز است. اگر جامعه‌شناسانه می‌اندیشیدیم، نه مهندسانه و ایدئولوژیک، نه تنها برای یکدست کردن و همگن‌سازی فرهنگ نمی‌کوشیدیم بلکه بازار رنگ‌ها و فرهنگ‌ها را رونق می‌بخشیدیم. ما فقیرتر شده‌ایم، زیرا توان اندیشه‌ورزی و زمینه آن را از دست داده‌ایم.

ما نمی‌دانیم و نمی‌خواهیم بدانیم شهر و شهروند چیست و چه معنا و اقتضایی دارد. ساکنان شهری داریم اما شهروند نداریم. آنچه شهرنشینان را شهروند می‌کند، جامعه‌شناسانه اندیشیدن است؛ اندیشه‌ای که در مدرسه، در رسانه، در سیاست‌ها و در شخصیت شهروندان به صورت علم زنده، علمی که گفت‏وگو می‌شود، علمی که در این سالن‌ها، در همایش‌ها، در کلاس‌های درس، گفت‏وگوهای خانوادگی، دورهمی‌های عید، یا هر جای دیگر به صورت مفاهیم و مسئله‌های زندگی اجتماعی، بحث می‌شود. این‌که ساکنان شهری شهروند شوند یا نشوند، به فضاهای اجتماعی، روابط میان انسان‌ها، نظام آموزشی، دانشگاه‌ها، نظام رسانه‌ای و سیاست‌ها و گفتمان‌های حاکم در جامعه بستگی دارد. شهروند، انسان فرهیخته در دنیای مدرن است. این انسان‌های فرهیخته‌اند که شهر را شهر می‌کنند و مدنیت می‌بخشند؛ آن‌ها با فهم، تفاهم، گفت‏وگو، دگرخواهی، شنیدن، سخن گفتن و زبان این کار را می‌کنند. این انسان‌ها هم در جامعه معاصر محصول نظام حکمرانی، سیاست فرهنگی، نظام آموزشی و رسانه‌ای هستند. سیاست فرهنگی نظام حکمرانی، فضای رسانه‌ای، نظام آموزشی و آموزش عالی ما قصدی برای پرورش چنین انسان‌هایی ندارند. انسان‌های فرهیخته، توانمند، کنشگر، اهل تعامل و گفت‏وگو، خلاق، مشارکت‌جو، مسئول، اهل اندیشه و سخن، در جامعه‌ای پرورش می‌یابند که چنین قابلیت‌هایی در نظام آموزشی، رسانه‌ای، نظام دانشگاهی و محیط آن، آموزش داده شود و برای پرورش چنین قابلیت‌هایی فرصت و ارزش واقعی قائل باشد. چنین جامعه‌ای، انسان‌های بالغ و توانا و قابلی دارد و جامعه توسعه‌یافته است. بزرگ‌ترین فقر جامعه، فقر اقتصادی نیست، فقر قابلیتی است؛ قابلیت‌هایی که به کمک آن بتوانیم جمع را بفهمیم؛ و بدانیم با هم بودن، گفت‏وگو، آرمان‌ها و ارزش‌های مشترک و جامعه و فرهنگ به طور عملی و عینی جایش کجاست.

می‌دانید چرا بحران‌ها حل نمی‌شوند و هر سال بر شدت آن‌ها افزوده می‌شود؟ چون جامعه در مسیر توسعه نیست. توسعه به روایت اقتصاددانانی چون آمارتیا سن[1]، وقتی اتفاق می‌افتد که جامعه با «فقر قابلیتی» مبارزه کند نه با «فقر درآمدی». قابلیت، میزان آزادی شهروندان جامعه و کشور برای انتخاب کردن و انجام دادن کارهاست. این نظریه‌ای است که سن در کتاب «توسعه به مثابه آزادی[2]» نشان داد و در ۱۹۹۸ جایزه نوبل اقتصاد گرفت. توسعه زمانی ممکن می‌شود که افراد باسواد جامعه، فرصت مشارکت مؤثر و فعال در زندگی سیاسی و اجتماعی را پیدا کنند. کافی نیست که مدرسه و دانشگاه و آموزشگاه بسازیم؛ شرط تأثیرگذاری و سرمایه‌گذاری در آموزش این است که آموزش‌دیدگان فرصت انجام کار و انتخاب را پیدا کنند. جامعه‌ای که میدان انتخاب‌هایش با دیوارهای ایدئولوژیک محدود و مسدود شده باشد، نمی‌تواند شهروندان توانمند تربیت کند. ساکنان شهرها چند ده برابر شده‌اند اما شهروندان ما افزایش نیافته‌اند؛ شهروندی، قابلیت است نه آمار و جمعیت.

 

[1] Amartya Sen (1933-)

[2] سن، آمارتیا. (۱۳۸۱). توسعه به‌مثابه آزادی. ترجمه حسین راغفر. تهران: کویر