
اگر میبینیم از خود، از شهر، از خانواده و زندگی احساس رضایت نمیکنیم، احساس آرامش نداریم، و اگر با وجود ساخت این ساختمانهای باشکوه، شهرها، بزرگراهها، میدانها، تکنولوژیها، دانشگاهها، و کرور کرور مدرک تحصیلی و دانشگاهی که صادر کردهایم، احساس آرامش نمیکنیم و عصبیترین جامعه روی زمین شدهایم و از خشونت به تنگ آمدهایم، دلیل بنیادیاش این است که علم را ابزار فهمیدهایم و آن را صرفاً وسیلهای برای پول و کالا و در خدمت هدفهای سیاسی رسمی میشناسیم؛
نعمت الله فاضلی، جامعه شناس/آینده نگر
از آغاز تکوین دانشهای مدرن در دوره قاجار صدوپنجاه سال است که علم را ابزاری فهمیدهایم؛ «دارالفنون» درست کردهایم؛ «سرزمین تکنیکها»، نه سرزمین علم، نه سرزمین تفکر و اندیشهورزی. از علم توقع این را نداشتهایم به ما کمک کند مهربان باشیم؛ همدیگر را بفهمیم و با هم سخن بگوییم. علم را پزشکی، مهندسی، ثروت و اسکناس فهمیدهایم و برای ارزش ذاتی و انسانی علم جایگاهی قائل نبودهایم. برای انسانها شأنی در علم در نظر نگرفتهایم و این تفکر را در مدارس و دانشگاهها و رسانهها تبلیغ کردهایم. بهویژه در دوره پساانقلاب این ابزارنگری تشدید و تقویت شده است. نه تنها از دانشهای فنی و پزشکی، حتی از علم انسانی، علم اجتماعی، فلسفه و مطالعات فرهنگی نیز انتظار پولسازی و خدمات فنی و بوروکراتیک داشته و داریم. اندیشیدن در فضا و فرهنگ امروز ما بیاعتبار شده است.
کمتر کسی میپرسد چطور میشود «جامعه» را ساخت؛ جامعهای دموکراتیک، عادلانه و انسانی. چطور میشود انسانی زندگی کرد؛ تمرین آزادی داشت؛ مسئله جامعه را فهمید؛ چطور میشود با این علم که اجتماعی است، جنوبی یا شمالی باشیم، ایرانی باشیم، شهروند جهانی باشیم، حافظ محیط زیست باشیم، از جنسیتزدگی پرهیز کنیم؛ در برابر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان، اقوام، دینها، یا علیه قوانین ناقض حقوق بشر، ناقض آزادی و دموکراسی مقاومت کنیم. ما ارزش انسانی، رهاییبخشی، انتقادی و پرسشگرانه علم مدرن را نادیده گرفتیم؛ و آن را از فضای نظام آموزشی، رسانهای و سازمانی جامعه حذف کردیم. سویههای اخلاقی علم و اندیشه مدرن را که موجب چالش کشیدن باورهای نادرست، تبعیضآمیز، سلطهجویانه و سرکوبگر میشد، از همه فضاهای عمومی جامعه حذف کردیم. تصویری از علم و بهویژه علم انسانی و اجتماعی رواج دادیم که این دانشها نسبتی با جامعه مدنی، علایق انتقادی، زیباییشناسی، خواستهای عمومی، گفتوگوهای جمعی و آرمانهای بزرگ دموکراتیک و حقوق بشری ندارند. تصویری که از دانشهای انسانی و اجتماعی خلق کرده و ترویج کردهایم، تصویری بوروکراتیک، تکنوکراتیک و همسو با ارزشهای سیاسی و اداری حاکم است. علم انسانی و اجتماعی که هسته مرکزی عقلانیت ارتباطی دنیای مدرن است، به عقلانیت ابزاری تقلیل دادهایم و این باور را تقویت کردهایم که این دانشها زمانی سودمندند که کاربردهای بوروکراتیک و ایدئولوژیک داشته و در خدمت مهندسی اجتماعی و فرهنگی حکومت باشند. چنان این شیوه تفکر را گسترش دادهایم که هژمونیک شده است و حتی خود دانشگاهیان این رشتهها نیز باورش کردهاند.
اگر میبینیم از خود، از شهر، از خانواده و زندگی احساس رضایت نمیکنیم، احساس آرامش نداریم، و اگر با وجود ساخت این ساختمانهای باشکوه، شهرها، بزرگراهها، میدانها، تکنولوژیها، دانشگاهها، و کرور کرور مدرک تحصیلی و دانشگاهی که صادر کردهایم، احساس آرامش نمیکنیم و عصبیترین جامعه روی زمین شدهایم و از خشونت به تنگ آمدهایم، دلیل بنیادیاش این است که علم را ابزار فهمیدهایم و آن را صرفاً وسیلهای برای پول و کالا و در خدمت هدفهای سیاسی رسمی میشناسیم؛ و برای زندگی اجتماعی و انسانی و برای ارزشهای وجودی، برای بهتر سخن گفتن، شنیدن، گوش دادن، بحث کردن، دیدن، تعامل، ارتباط، برای با هم بودن، برای کار جمعی کردن، برای عدالت، برای مشارکت، برای صلح، و برای شهروند شدن، علم و دانش را نفهمیدیم و نخواستیم. فرزندانمان را وادار کردیم پزشکی، مهندسی یا وکالت بخوانند تا پول بیشتری درآورند نه اینکه انسانی فرهیختهتر، خدمتگذار، فعال، خلاق، اهل گفتوگو، مدارا و تساهل، انسان کنشگر و اندیشهورز باشند.
از استاد دانشگاه و محقق خواستیم درباره علم اجتماعی و انسانی ما را راهنمایی کند که چطور مثل پزشک مطب بزنیم و پول دربیاوریم؛ وادارش کردیم در رسانهها بگوید که جامعهشناسی، فلسفه، تاریخ، یا حتی رشته ادبیات هم میتواند به بازار کمک کند. شعار سیاست علمی کشور شد «تجاریسازی علم»، بازاریسازی دانشگاه و آموزش؛ جایی و شأنی برای آدمها قائل نشدیم. حتی تحمل نکردیم که علم انسانی، برای انسانها و انسانی بماند. انسانزدایی از علم انسانی، نفی کرامت و حیثیت انسانها در جامعه است. آدمها چطور میتوانند کرامت داشته باشند؟ پاسخ روشن است: وقتی که علمِ آدمها کرامت داشته باشد. یعنی علم جامعه، علم فرهنگ، علم سرزمین، علم تاریخ، علم زبان، علم عواطف، علم حسها، علم زیبایی، علم خلاقیت، و همه علمهای انسان، انسانی باشند و برای همه انسانها. آیا ما چنین تصوری از علم و علم انسانی داریم؟ آیا در دوره مدرن که دانشگاه و علم جدید را در ایران گسترش دادیم، علم و علم انسانی را برای تحکیم ارزشهای عمومی انسانی و اجتماعی، ارزشهای حقوق بشری و صلحجویانه و دموکراتیک، و عدالت و آزادی خواستیم یا در خدمت ارزشهای نظامهای سیاسی و بازار؟ فهم این پرسش دشوار نیست. علم و علم انسانی و نهاد آن در ایران هرگز استقلال و آزادی نداشتند که بخواهند در خدمت ارزشهای عمومی و انسانی باشند. آنها را ابزارهایی تصور کردیم برای سلطهجویی و قدرتطلبی.
صدوپنجاه سال در فهممان درباره علم خطا کردیم. جامعهشناسانه اندیشیدن چه کاری برای ما میتواند کند؟ ارزشمندترین کارش، اصلاح شیوه درک ما از علم و دانش است. این بینش را اگر داشتیم میتوانستیم علم را برای ساختن جامعهای انسانیتر، عادلتر، آزادتر، اخلاقیتر و دموکراتیکتر استفاده کنیم. جامعهشناسانه اندیشیدن، یادآوری است؛ یادآوری ارزشها؛ یادآوریای که بیاموزد بالاترین شأن دانشهای انسانی و اجتماعی، آموزش، یادگیری، گفتوگو، سخنپردازی، زبان بخشیدن و معناکاوی است؛ همه اینها برای زندگی انسانی، برای آزادی، برای عدالت و برای زیستن در جامعهای صلحآمیز ضروریاند. انسان و جامعه، اولویت اول را دارد. انسانها مهمتر از کالا، ابزار، پول و زورند. جامعهشناسانه اندیشیدن میتواند افق فکری ما را اصلاح کند؛ افقی بگشاید که انسانی زیستن، زندگی شهری، زندگی اجتماعی، زندگی که در آن حوزه عمومی هست معنادار شود و شوقی برای سخن گفتن در این حوزه برانگیخته شود. جامعهشناسانه اندیشیدن، بینشی است که انسان را به ذرهای تکافتاده، منزوی و «فرد» تقلیل نمیدهد و محکوم به زیستن در سلول انفرادی فردیت نمیکند؛ جامعهشناسانه اندیشیدن فهم چیزی است به نام جامعه؛ به نام واقعیت اجتماعی؛ به نام قلمرو عمومی؛ به نام سیاست؛ چیزی که میان ما آدمها شکل میگیرد؛ دنیای مشترک ماست؛ حاصل با هم بودن ماست. جامعهشناسانه اندیشیدن فهمی از واقعیت اجتماعی است؛ فهمی که مانع از کتمان واقعیت اجتماعی میشود؛ آن را فاش میسازد و در ملأ عام همهچیز را برآفتاب میکند.
واقعیت اجتماعی از جنس کالا نیست؛ این است که درک آن به فهم عمیق و شیوهای خاص از شناختن نیاز دارد. واقعیت اجتماعی، از جنس سخن است؛ کلماتی که برای دوستی، مهربانی، پیوند، برای همسایگی، همکاری، همراهی، و برای زیست مشترک میسازیم و بیان میکنیم. البته واقعیت اجتماعی تلخ و تباه و تخریبگر هم داریم. کینهها، عقدهها، فقرها، فلاکتها، سلطهجوییها، استبدادها، تمامیتخواهیها، ایدئولوژیها، تبعیضها، سرکوبها، بیعدالتیها، قدرتطلبیها، جاهطلبیها، طرد کردنها، حاشیه راندنها، مشروعیتزداییها و تنشها و مناقشهها، همه و همه واقعیت اجتماعیاند.
واقعیت اجتماعی، کیفیت روابط میان آدمهاست؛ چیزی که بین ماست؛ بین پدر و فرزند؛ بین همسران؛ بین خویشاوندان، دوستان، همسایهها، هممحلهایها، همشهریها، هموطنها، بین ملتها و کشورها و منطقهها. اینها واقعیتهای اجتماعی است؛ و جامعهشناسانه اندیشیدن، روایت کردن، رؤیتپذیر ساختن، بیرونی کردن، زبان بخشیدن، مستندساختن، به رخ کشیدن، افشا کردن، قابل بحث و گفتوگو نمودن، و عینیت دادن و مادیت بخشیدن به این واقعیتهاست.