
آمریکا در تلاش است که برای رسیدن به هدف خود، بر خلاف جریان بازار حرکت کند. اما تجربه جنگ سرد نشان داده که چالشهای حرکت علیه منطق جریان بازار بسیار جدی و دشوار هستند.
منبع: ساوت چاینا مورنینگ پست/ آینده نگر
جو بایدن رییس جمهور آمریکا اخیرا چارچوب همکاریهای اقیانوس هند و آرام (IPEF) را که قرار است یک راه انحرافی از جهانیشدن باشد، در توکیو افتتاح کرد. این خودش خیلی جالب است. هر چه باشد، جهانیشدن در دوران پس از جنگ جهانی دوم عملا از ژاپن آغاز شد: در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی و در پیشزمینه آغاز جنگ سرد و در پسزمینه جنگ کُره.
اقتصاد صادراتمحور و موفق ژاپن در این دههها الهامبخش اقتصادهای موفق آسیایی دیگر (که بعدها به نام ببرهای آسیایی شهرت پیدا کردند) شد و البته اکثر این اقتصادها (غیر از هنگکنگ) توسط رهبرانی اداره میشدند که از نظر غرب رهبران خودکامهای به شمار میآمدند. این دوره اولیه از جهانیشدن به سبک آسیای شرقی باعث شکلگیری شرکتهایی مثل سونی، سامسونگ، تویوتا و هیوندای شد و دسترسی به بازارهای آمریکا و اروپا در همین زمان فراهم شد.
با شکلگیری همکاریها بین آمریکا و چین در اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی، جهانیشدن در شرق آسیا وارد مرحله جدیدی شد که در آن، چین به «کارخانه دنیا» بدل شد. چین مثل دو کشور آسیایی دیگر یعنی ژاپن و کره، از یک کشور سازنده کالای صِرف به یک کشور سازنده تکنولوژی بدل شد و این مرحله جدیدی در جهانیشدن آسیا بود که تحولات دیگری مثل پروژه جاده ابریشم جدید چین (یک جاده، یک کمربند) نیز در آن شکل گرفته بود.
چین در سال ۲۰۱۱ به بزرگترین کشور تولیدی جهان و در سال ۲۰۱۳ به بزرگترین کشور تجاری جهان بدل شد و درواقع شرایطی به وجود آمد که غلبه اقتصاد آمریکا بر جهان را به خطر انداخته بود.
بعد از آن که آمریکا به معاهده جامع شراکت ترانسپاسیفیک (CPTPP) پشت کرد، عجیب نیست که حالا توجه نشاندادنش به چارچوب همکاریهای هند و اقیانوس آرام را تلاشی ضعیف برای زیر سوالبردن همکاریهای جامع اقتصادی منطقهای قلمداد کنیم. اما اوضاع امروز با آن مراحل اول شکلگیری جهانیشدن در آسیا و میزان تاثیرگذاری آمریکا بر آن خیلی فرق میکند. حالا اگر آمریکا بخواهد هدف خود برای تضعیف چین و جهانیزدایی برای رسیدن به این هدف را محقق کند با موانع زیادی مواجه خواهد بود.
اول اینکه آمریکا در تلاش است که برای رسیدن به هدف خود، بر خلاف جریان بازار حرکت کند. اما تجربه جنگ سرد نشان داده که چالشهای حرکت علیه منطق جریان بازار بسیار جدی و دشوار هستند.
دوم اینکه قدرت اقتصادی امروزی آمریکا به اندازه قبل غالب نیست. در سال ۱۹۶۰ میلادی آمریکا سهمی ۴۰ درصدی در اقتصاد جهان داشت اما حالا سهمش یکچهارم از اقتصاد جهان است. از سوی دیگر، چین بزرگترین شریک تجاریِ بسیاری از کشورهای دنیا است. حتی برخی کشورها به خصوص در منطقه آسیای جنوبی میزان تجارتشان با چین دو و نیم برابر آمریکا است.
سوم اینکه مراحلی که جهانیشدن در آسیا توانسته با موفقیت پشت سر بگذارد، باعث شده که مرکز ثقل فعالیتهای تکنولوژیک در جهان نیز به شمال شرق آسیا منتقل شود و این خبر خوبی برای آمریکا که به دنبال جهانیزدایی برای تضعیف چین بوده، نیست.
چهارم اینکه پول و امکاناتی که چین میتواند برای تامین اهداف خود خرج کند بسیار بیشتر از آمریکا است؛ یعنی چین علاوه بر سرمایهگذاری میتواند از شبکه ریلی و فایو جی پیشرفته خود هم برای جلب همکاری کشورهای مختلف استفاده کند. این در حالی است که آمریکا چنین موقعیتی را در اختیار ندارد و از لحاظ داخلی نیز اقتصادش با چالشهای زیادی مواجه است.
مصرفکنندگان آمریکایی در زمان جنگ تجاری دونالد ترامپ با چین متوجه شدند که وقتی دسترسیشان به کالاهای چینی کم شود، باید پول بیشتری برای آنها بپردازند و هر چه از آن دوران جلوتر آمدیم، میزان لطمهزنندگی تعرفههای تجاری آمریکا (علیه چین) تاثیر خود را بر مصرفکنندگان آمریکایی بیشتر نشان داد.
همان طور که ملاحظات مربوط به جنگ سرد در شکلگیری نقش آمریکا در مراحل اولیه جهانیشدن در اسیا موثر بود، امروز هم جنگ سرد بین آمریکا و چین که یک رقابت ایدئولوژیک و اقتصادی است، دارد واشینگتن را به سمت آن میکشاند که از جهانیزدایی حرف بزند. اما واقعیت این است که جهانیشدن دیگر به یک نیروی اقتصادی غیرقابل توقف در دنیا بدل شده و حتی قدرتمندترین کشورهای دنیا هم نمیتوانند جلویش را بگیرند.
این روزها کشورهای آسیایی مختلف، خود را بهدامافتاده در رقابت بین چین و آمریکا میبینند؛ اما اینکه کدام طرف را در نهایت انتخاب خواهند کرد به همان اقتضائات جهانیشدن بستگی دارد. چین بیشتر از آمریکا میتواند اهداف آنها در زمینه جهانیشدن را تامین کند و بنابراین میتوان انتظار داشت که وحدت اقتصادی بیشتری در آسیا در آینده شکل بگیرد.