
جامعهشناسان برای توسعه نهادی اجتماعی و نهادهای مدنی چه پیشنهادی دارند و دراینباره چگونه میاندیشند؟ این مصاحبه را بخوانید.
گفت وگو از لیلا ابراهیمیان/آینده نگر
توسعه در ایران با مانع بزرگی روبهروست، شاید تا اطلاع ثانوی نتوان گامهای بزرگی برای توسعه برداشت اما نباید از تاریخ، از جامعه و از ایران ناامید شد. این را مقصود فراستخواه، جامعهشناس میگوید. او مدتهاست که در نوشتههای خود بهخصوص در کتاب «ما ایرانیان» و «مسئله ایران» از ذرهای شدن جامعه میگوید و نسبت به پایان اجتماع در ایران هشدار میدهد. فراستخواه معتقد است: باید به «منطق بینهایت کوچک بودن» توجه کنیم، منطق کارهای خیلی کوچک ولی عمیق، درازمدت، اثرگذار و ماندگار. به گفته او توسعه در ایران با موانع بزرگ ساختاری مواجه است و اتفاقا برای رفع این موانع بزرگ، باید به جزئیات کوچک توجه شود. فراستخواه صبور است و امیدوار و برای همین از آهسته و پیوسته رفتن میگوید و بر خلاقیت جامعه تاکید دارد.
*برخی استراتژی حاکمیت در برابر نهادهای مدنی، تشکلهای حرفهای و صنفی را «استراتژی نابودسازی» و «از آنِ خود سازی» میدانند. چرا نهادهای مدنی در ایران به مسئله عمومی تبدیل نمیشود؟
این طرح بحث مهمی است، دولت، نهاد قدرت و حاکمیت در ایران سازمان اجتماعی مثل نهادهای صنفی و حرفهای و مدنی را قلمرو مستعمره خود قرار دادهاند. یعنی حاکمیت و دولت اصرار به «قلمروافزایی» خود دارد و با تعبیر شما به دنبال «از آن خود سازی» است و از سوی دیگر از حوزههای دیگر جامعه «قلمروزدایی» میکند. البته این قلمروافزایی به معنای این نیست که مشروعیت و مقبولیت دولت افزایش پیدا میکند -این بسیار بحث مفصلی است- حتی باید تأکید کنیم که کارایی و اثربخشی دولت هم با قلمروافزایی بالاتر نمیرود. اثربخشی و کارایی بالا با قلمروافزایی محقق نمیشود. بهنوعی به سمت کنترل مطلق دولت حرکت میکنیم. نگاه من به مسئله شما این است که دولت به دنبال قلمروافزایی است و جامعه مدام قلمروهای خود را از دست میدهد و مکان و قلمروهای خود را از ید اختیار خود به دولت واگذار میکند. اگر بخواهیم نهادهای صنفی و حرفهای و مدنی به مسئله عمومی تبدیل شود، راه موجود «قلمروافزایی» به جامعه است. جامعه باید قلمروزایی کند و قلمرو مستعمراتی خود را از دست دولت آزاد کند، در زایش قلمرو است که نهادهای صنفی و حرفهای و مدنی به مسئله عمومی تبدیل میشود. برای توضیح این مسئله باید به منطق بینهایت کوچکها پی ببریم، از جهت همین منطق به استراتژی آزاد کردن قلمروها و زایش اجتماعی و فعال کردن حوزه قلمروها و تقویت سازمان اجتماعی خودگردان میرسیم.
در کتاب «ما ایرانیان» فصلی هست که تاریخ معاصر و مشکلات آن بررسیشده است، من در آنجا نگاهی به محیط نهادهای اجتماعی داشتم و بحث «ضعف گروههای انجمنی» را مشروحاً آوردهام. مشکل در ایران، ضعف گروههای انجمنی است. گروههای انجمنی را آنجا تعریف کرده و توضیح دادهام که همین نهادهای صنفی و حرفهای و مدنی هستند و میتوانید مراجعه فرمایید. به طور کلی گروههای اجتماعی که ساختمندی جامعه را شکل میدهند به گروههای رسمی و غیررسمی تقسیم میشوند. گروههای رسمی معمولاً بزرگ، ثبت شده، حقوقی و با اعضای مشخص هستند، در دو شکل انجمنی (Associational) و نهادی (Institutional). نمونهای از گروههای رسمی از نوع انجمنی، همین صنفها، حرفهها و نهادهای مدنی هستند و نمونهای از گروههای رسمی از نوع نهادی، سازمانهای دولتی و فرادولتی و نظامی و مانند آن هستند که در ایران بیش از حد متمرکز و ناکارآمد و مبتنی بر یک ایدئولوژی یکجانبه شده است و اثربخشی و مشروعیتش مخدوش گشته است.
مشکل در ایران ضعیف ماندن گروههای رسمی انجمنی است. نهادهای صنفی و حرفهای، اصناف و حرفهها و سازمانهای مدنی بخشی از سازمان اجتماعی هستند که الآن این سازمان اجتماعی در ایران ضعیف و در قلمرو مستعمره دولت خواسته میشود. ضعف سازمان اجتماعی در گروهها و اصناف و همه ارکان آن خود را نشان میدهد. گروههای رسمیِ انجمنی، خیلی در خودگردانی جامعه (Social Autonomy) مهم هستند. سازمان اجتماعی از این طریق میتواند توسعه یابد و به پشتگرمی آن است که توسعه فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ممکن میشود. در ایران آیین جوانمردی پشتوانه هنجاری و اخلاقی برای شکلگیری صنفها بوده است. صنفها در تاریخ در مسائل شهر خود نقشهای مهم دارند، مثل کلوها در اصفهان. در اروپا، چین، ژاپن هرچه پویایی اجتماعی بالاتر رفته است، گروههای رسمیِ نوع انجمنی بیشتر و فعالتر هستند و این امر سبب شده تقسیم کار اجتماعی بیشتر و سازمان اجتماعی قویتر باشد. اگر به اروپا و چین و ژاپن نگاهی بیندازیم -با اینکه در فردگرایی، جمعگرایی و دموکراسی سه فرهنگ و سه جامعه بسیار متفاوت هستند- در همه اینها قدرتی در سازمان اجتماعی میبینید. در چین این سازمان اجتماعی دستکم معجزه اقتصادی نوع چینی را پشتیبانی میکند و در ژاپن و در اروپا نیز سازمان نیرومند اجتماعیشان هست که به شکل دیگری در توسعه و دموکراسی آنها اثرگذار است. آنچه در هر سه با وجود تفاوتهایشان مهم است و کم و بیش مشابه است سازمان قوی جامعه است اما در ایران دولت بر اثر ساخت خاصِ تمامیخواهش، متاسفانه از این سازمان اجتماعی قلمروزدایی میکند. پس راه این است که باید سازمان اجتماعیِ ایران، یعنی انجمنها و نهادهای صنفی و حرفهای و مدنی برگردند به خودشان و خود را توانمند بکنند. باید به این نکته هم توجه کنیم که اگر ساخت جامعه، فرهنگ، سبک زندگی و دیدگاههای مردم و نهادهای مدنی توسعه یابد، جامعه با تعویض گرامر اجتماعی خود، دولت را مجبور به تحول میکند. اما برعکس اگر سازمان اجتماعی تقویت نشود تغییر پایدار در توسعه سیاسی نیز پیش نمیرود و مشکلات جامعه به نحو پایدار برطرف نمیشود.
*در گذر از دولت سنتی به دولت مدرن، تکیه به ساختارهای سنتی تضعیف میشود، باید سازمانهای جدیدی شکل گیرد تا کارایی داشته باشد، ولی به نظر میرسد این نو شدن در ایران الکن باقی مانده است. این الکن ماندن چه تأثیری در ساختمندی نهادهای مدنی گذاشته است؟
مسیر نوشدگی در ایران به مدرنیزاسیون از بالا و در شکل معیوب فروکاسته شده است تا اینکه تجربه مدرنیته در متن خود جامعه و سازمان اجتماعی باشد. مدرنیته در متن شهر فرصت کافی و موقعیت مناسب کافی پیدا نکرده است. مدرنتیه به مثابه یک فرایند در ایران ضعیف مانده است و فرصت ظهور و بروز کافی نیافته است. ما این بخت را نداشتیم که تحولات مدرنیته در شهرها و محلهها و سازمان اجتماعیمان رشد و توسعه یابد. به جای آن برنامههای مدرنیزاسیون بیشتر از سمت دولت به شکل بوروکراتیک ادامه مییابد که بعداً گرفتار فساد و خودکامگی میشود. مدرنیته به مدرنیزاسیون تقلیل مییابد که دولت مجری آن است و نه اینکه به صورت فرآیندی اجتماعی در جامعه جریان یابد. اگر به پرسش شما برگردیم، باید بگوییم که جامعه در فرایند تحول اجتماعی، ساخت دولت مدرن و سازمان اجتماعی خودگردان موفق نبوده است. ما از زمان دولت مدرن در ایران نتوانستیم دولت-ملت بسازیم و آن را توسعه بدهیم. به وضعیت افغانستان نگاه کنید! این همه پول و حمایت به این کشور طی سالهای زیاد به شکلهای مختلفی وارد شد و درنهایت بر اثر حمله طالبان در چند روز به هم ریخت و تمام ارکان جمهوریت از بین رفت. آنها دولت ساختند نه دولت-ملت. باید ملتسازی و دولتسازی اولویت داشته باشد و باهم پیش برود، یعنی ساخته شدن ملت- دولت. وگرنه پایداری سرزمین میسر نمیشود و توسعهای نیز اتفاق نمیافتد. در کشور ما، سازمانهای اجتماعی نتوانستند پویایی خود را افزایش دهند و البته نتوانستهاند خود را توانمند کنند و سازمان اجتماعی نه تنها بسط نیافته و تقویت نشده بلکه مدام قلمروهای خود را از دست داده است. در واقع دولت این قلمروها را به تعبیر شما «از آن خود» کرده است. دولت میخواهد سازمانها و نهادها را به کاریکاتوری از آنها تبدیل کند و جامعه عزت نفس خود را از دست بدهد و به این نتیجه برسد که هیچ کاری در هیچ حوزه صنفی، مدنی و اجتماعی نمیتواند انجام دهد و اثرگذار باشد.
*تفاوت نهادهای مدنی، صنفی و حرفهای چیست و هرکدام روی چه اصولی تأکید دارند؟
هر سه دسته نهادهای صنفی حرفهای و مدنی، در یک چیز مشترکاند وآن اینکه گروههای اجتماعی از نوع رسمی هستند و آن هم از نوع انجمنی. در ابتدا به آن اشاره کردم. گروه دوستان شما که با آنها کوه یا مهمانی یا کافه میروید گروه اجتماعی غیررسمی است ولی آنچه چارچوب مشخص و تعریفشده پیدا میکند میشود گروه رسمی. از پویاترین گروههای رسمی در شکل دادن سازمان اجتماعی، نوع انجمنی آنهاست. حالا اگر این سه شکل صنفی و حرفهای و مدنی را بخواهیم با هم مقایسه کنیم هرسه از گروههای نوع انجمنی هستند و اما تمایزشان به این است که در صنف، عنصر کسبوکاری برجسته است. افراد حول کسبوکاری جمع میشوند و صنف روزنامهنگاران، معلمان، مهندسان و پزشکان و وکلا و غیره تشکیل میشود که حق و حقوق و منافع اعضای گروه خود را و صنف خود را دنبال میکنند. اینها از حقوق افراد به مثابه اینکه عضو هستند، دفاع میکنند و از منافع رسمی کل صنف محافظت میکنند در نتیجه نوعی دوام و پایداری در فرایند توسعه ممکن میشود. حالا اگر همین گروه رسمی انجمنی علاوه بر عنصر کسب وکاری، عنصر دانشی و فنیِ مشخصتری هم داشته باشد، صفت حرفهای پیدا میکند. لازمه عضویت در گروه حرفهای تسلط به دانش، تکنولوژی، تجربه، آموزش و فن است. البته ارتباط بین صنف و حرفه طولی است و در عرض هم حرکت نمیکنند. ماکس وبر از «دانش به مثابه حرفه» حرف میزند که دانش به حرفه تبدیل میشود. در حالت سوم اگر علاوه بر عنصر کسبوکار در صنف، و نیز افزون بر عنصر دانش در حرفه، عنصر سوم یعنی مشارکت اجتماعی و عاملیت اجتماعی هم به میان بیاید گروه اجتماعی، سازوکار و ماهیت نهاد مدنی پیدا میکند. نهادهای مدنی گروههای رسمیِ انجمنی هستند که بیشتر واسط بین فرد و جامعه هستند، بین حوزه خصوصی و اجتماع ارتباط برقرار میکنند. مثلاً احزاب مستقل یا جنبشهای اجتماعی زنان و فعالان زیستبوم و مانند آن به صورت نهادهای مدنی عمل میکنند که واسطه بین مردم و قدرت هستند.
*چه بر سر عرصه نهادهای مدنی-صنفی در ایران آمده که امروز وضعیت آن چنین توصیف میشود؟
اگر به سفرنامه ابنبطوطه مراجعه کنید، وقتی در قرن چهاردهم میلادی به تبریز سفر کرده و بازار آنجا را دیدن کرده است از آن به بزرگترین بازار دنیا تعبیر میکند و میگوید دهها صنف در بازار فعال هستند و زنان در این بازار رفتوآمد دارند، او میگوید هر صنفی در بازار جای خاصی دارند. در ایران اصناف داریم، حرفه هم داریم ولی متاسفانه به صورت تاریخی سیطره دولت و محتسبها بر صنفها سنگینی پیدا کردهاند. محتسبها در بازارها به قیمتها نظارت میکردند و در امور بازار مداخله عجیبی میکردند و اجازه توسعه اصناف را نمیدادند و درنتیجه جامعه و سازمان اجتماعی تضعیف میشد و از پویایی خود میماند. وقتی صنف ضعیف باشد تعهدهای اجتماعی هم تضعیف میشود. وقتی کسی دنبال صنف است خود را به تعهدات و هنجارهای صنف متعهد میداند و باید مسئولیت اجتماعی ضوابط و استاندارد حرفه را رعایت کند، ولی وقتی صنف ضعیف باشد، هنجارهای کسب وکاری نیز به هم میخورد یا وقتی حرفهها ضعیف بمانند شایستهگرایی برهم میخورد. در ایران فرصت برای بسط فرصت رشد اصناف، فعالیت صنفی و حرفهای و مدنی به واسطه دخالت حکومت و محتسب از بین رفته یا تضعیف شده و فرصتها فراهم نشده است، در نتیجه احزاب، NGOها، نهادهای صنفی و مدنی ضعیف مانده است. تعارض منافع در سطح اقتصادی و اجتماعی باعث شده که نهادهای صنفی و مدنی در تنگنا قرار گیرند. کمیابی قدرت در ایران و مشکلاتی که در دسترسی به منابع کمیاب وجود داشته، سیاست را در ایران به پروژه خشن و سنگین و پرهیمنهای تبدیل کرده است و سیاست به دخل و تصرفات زیاد در سازمان اجتماعی عادت داشته است.
*تعارض یا تقابل صنفی و سیاسی چگونه بر سر نهادها سایه میافکند، آیا این مشکل کنشگران است یا دولتها؟
به وضعیت نهادهای صنفی و حرفهای و مدنی در حوزه معلمان نگاه کنید! هرقدر فعالیت این صنف درباره حقوق معلمان در سراسر کشور به طور اثربخش ومتعارف پیش برود، عمدتاً صفت صنفی و حرفهای آرام دارد ولی کار به جایی میرسد که حقوق این صنف به دیوار قوانین و سیاستهای حکومتی برمیخورد، درها به رویشان بسته میشود و بیاعتنایی سیستماتیک میبینند. کار به جایی میرسد که این صنف درگیر اعتصاب میشود و فعالیتهای صنفی و حرفهایشان سویه مدنی پیدا میکند. مثال دیگر این است که اگر روزنامهنگاران بخواهند هیئت منصفه داشته باشند و از مصونیت خبرنگارانشان دفاع بکنند و دولت تن ندهد و حتی برای اعضای روزنامهنگار محدودیت ایجاد بکند، این صنفها و حرفهها مجبور به صدور بیانیه و اعتصاب میشوند، شرایط متشنج میشود و هزینه برای صنف و حرفه بالاتر میرود و از سوی دیگر حرکت پیچیده میشود. دولت به جای تعامل شایسته با این سازمانهای صنفی و حرفهای و مدنی، از آنها قلمروزدایی میکند. اگر صنفی بخواهد بیشتر از حد قلمرو تعیینشده توسط دولت، درد و رنج صنف و حرفه را پیگیری کند، به موانع جدی برخورد میکند و در اینجا موضوع توزیع منافع و قدرت وارد صحنه میشود و پای نیرویهای نظامی و محتسب به میان میآید.
به این نکته هم باید توجه کنید که در درون حرفه سازوکار و مکانیزم نمایندگی (representaion) هم وجود دارد که دو وجه مهم دارد که یکی مباشرت (stewardship) است و یکی نظارت (supervision) است، صنف و حرفه سازوکار نمایندگی دارد به این صورت که فرد عضو شورای صنف و حرفه میشود و به عنوان نماینده انتخاب میشود و به کارهای اعضا مباشرت میکند و اعضا هم در مقابل این مباشرت باید نظارت بر کارکرد نمایندگان خود داشته باشند. هرچه در جامعه پویایی بیشتر باشد نمایندگی و مباشرت و نظارت طبیعی پیش میرود و جامعه میتواند خواستههای خود را به صورت قانونمند و به دور از خشونت به تصمیمگیران رسمی منتقل کند و تریبون اجتماعی به وجود میآید که میتواند به توزیع منافع، منابع، بهبود قوانین، مقررات، پاسخگویی اختیارات محلی و دولتی بینجامد و جامعه خودگردان میشود. همه اینها پایههای مستحکمی برای فرایند توسعه پایدار فراهم میکنند. خودگردانی اجتماعی چیزی کاملاً متفاوت از نوع آزادیهای موسمی در جوامع استبدادی است و بادوامتر است. برای توسعه، چنین مکانیسمهایی لازم است که ما در استقرار آنها موفقیتهای زیادی به دست نیاوردیم.
*ما در ایران دورههای مختلف شکوفایی نهادهای مدنی را هم تجربه کردهایم، چرا بار دیگر چرخه ضعف نهادهای مدنی بعد از شکوفایی آن تکرار شده است؟
چون سازمان اجتماعی ما در سطوح صنفی و حرفهای و مدنی و محلی، فرصت رشد و خودگردانی نیافته است. یعنی خانه ما در پایبستها مشکلات جدی داشت و ما مدام به نقش ایوان دلخوش میشدیم. واقعاً این درد بزرگ ما بود و هست. در جوامعی مثل ایران که سازمان اجتماعی خودگردان تقویت نشده است وقتی طلسم اقتدار از بالا میشکند جامعه از تمرکز قدرت خارج میشود ولی چون جامعه خودگردانی ندارد و سازمانهای اجتماعیاش ضعیف مانده است، دچار گریز از مرکز و بینظمی و بیثباتی و ناکارآمدی میشود، بار دیگر بهانه برای تمرکز و خودکامگی میدهد. مجدداً اقتدارگرایان، امور را به دست میگیرند و مستبدین و حکومت استبدادی دیگری با اشکال و در قالبهای دیگر سر کار میآیند و این چرخه معیوب تکرار میشود. همه این تکرارها به دلیل آن است که جامعه پویایی و خودتوانمندسازی لازم را پیدا نکرده است. جامعه نیازمند سیستم نمایندگی و نظارت و مباشرت است تا نهادهای صنفی وحرفهای و مدنی پویاتر شود. سازمانهای اجتماعی هستند که پایه محکمی برای توسعه و پایداری فراهم میآورند، در امور مختلف چون تجارت، نمایندگی شهری، امور بینالملل، تقسیم کار اجتماعی و اقتصادی و اجتماعی و نظم درونزای جامعه و خودگردانی هنجارین. اینجاست که باید اقرار کنیم توسعه نهادهای صنفی و حرفهای و مدنی و محلی، شرط مهم توسعه پایدار است.
* چگونه نهادهای مدنی بر توسعه سیاسی، اقتصادی و غیره مؤثر واقع میشوند؟ حلقه مفقوده نهادها و تشکلهای صنفی و مدنی در ایران در کجاست؟
وقتی که چشمان ما و کوششهای ما به خود جامعه و به اعماق، به بنیانها و به سازمان اجتماعی معطوف بشود و فریب دلخوشیهای مستعجل سطحی در نقش ونگار ایوان را نخوریم. به گمانم از بزرگترین اشتباهات نسل ما در دهههای چهل و پنجاه منتهی به انقلاب 57، همین بود که در جابهجاییهای ظاهری مکانهای سیاسی عجله داشتیم. عمیقتر و بلندمدتتر نگاه نمیکردیم. سرمشق ایدئولوژیک دیدن همه چیز، سبب میشد نگاهها و مدل فعالیتهای ما سطحی باشد. اصولاً ایدئولوژی یک خاصیت دارد و آن این است که به شما یک معرفت وهمناک، سطحی و کاذب میدهد. ایدئولوژی، صدایش خیلی بلند است و دعوی انسجام دارد و به شما توهم انسجام و حس قدرت و هیجان میدهد، دشمن و اهریمنی جلوی شما تصویر میکند و مانعی ساده بر سر راهتان نشان میدهد که اگر آن را بردارید به اهدافتان میرسید. وقتی مسحور معرفت ایدئولوژیک میشویم به شواهد ریز و به جزئیات واقعیتدارِ زندگی روزمره و به سطح رئال جامعه چندان توجه نمیکنیم و همهاش تصور ما این است که شتابآلود با چند تظاهرات و جنگ و گریز و فشار سیاسی، میشود عالمی را زیر و رو کرد و از نو ساخت و مثلاً آزادی و عدالت و اخلاق و معنویت ایجاد کرد و بساط ظلم و بیداد و استبداد را در هم ریخت و مردمان را آزاد کرد و انسانیت را به رهایی و شکوفایی رسانید. این حس ما بود، البته در حد تجربیات محدود من از آن سالها. این خطای بزرگ نسلی بود که من هم به آن نسل تعلق دارم. خطای بزرگ معرفتی و راهبردی و رفتاری که اگر هم شمایان نسلهای جدید ما را ببخشید هم، دست کم نه شما و نه خودمان نباید آن را فراموش کنیم. باید این خطای خویش را با فرزندان و با شما نسلهای امروز و فردا اعتراف کنیم و درخواست بخشش کنیم. نسل قبل ضمن اینکه همچنان انتظار میرود به اصل آزادیخواهی و ظلمستیزی و مطالبهگری و تحولخواهی و انساندوستی دهه چهل و پنجاه خود احترام بگذارند ولی از درک سطحی و اشتباهات فاحش معرفتی و راهبردی و رفتاریشان و روشهای غلط خود عذرخواهی بکنند. ما اگر قدری معرفتهای تحلیلیتر و تجربهپذیرتر و قابل آزمونتر و نگاههای علمیتر و درک عمیقتر و بلندمدت و رویکرد واقعگرایی انتقادی داشتیم در آن صورت به پاس آرمانهای متعالی خویش به تقویت درازمدت سازمان اجتماعی و نهادهای صنفی و حرفهای و مدنی اهمیت بیشتری میدادیم و به توهم آزادی شتابزده از استبداد و تصرف سطحی مکانهای سیاسی دلخوش نمیشدیم. لازم بود در کنار احساس و عواطف و هیجانات اخلاقی و اجتماعی و انساندوستانه و عدالتخواهانه و آزادیخواهانه بجایمان، دوراندیشی و ژرفاندیشی و خردباوری و سنجشگری هم میکردیم و خصوصاً به جزئیات ضعفهای متن جامعه در خودمان و پیرامونمان و خانوادهها و همسایگانمان و همشهریانمان و سازمان اجتماعیمان و معیشتمان و تولیدمان و سطح و عمق مشارکت اجتماعیمان میپرداختیم و میکوشیدیم خودمان و سازمان اجتماعی را با حوصله در مسیر توسعه تقویت بکنیم و توسعه بدهیم و به سطح بالاتری از بلوغ برسانیم. ما در آن سالها دانشجو بودیم و میرفتیم به صورت داوطلبانه زیر آفتاب سوزان در کورهپزخانه به کارگران آجرپزی در تهیه گل از خاک رس و قالبریزی آجرها مدد میرساندیم یا به کشاورزان در درو کردن محصولشان. اما عقلمان نمیرسید که بنیانهای صنفی و حرفهای و مدنی و اخلاقی و رفتاری و ارتباطی و تعاملی جامعه به کوششهایی در مقیاس بزرگتر و عمیقتر و درازمدتتر از این نوع کارها نیاز دارد. باید آن کارگر زحمتکش آجرپز و آن کشاورز محروم، توانمندسازی میشد تا از سواد بیشتر برخوردار گردد و نماینده انتخاب بکند و نهاد صنفی قوی داشته باشد و در این نهادهای صنفی و حرفهای و محلی و مدنی و شهری همه ما میتوانستیم ضمن تمرینهای عملی جمعی، به رشد و بلوغ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و فکری و اخلاقی و رفتاری و ادراکی و هنجاری و ارتباطی بیشتر برسیم و نمایندگانی داشته باشیم و آنها منافع ما را دنبال میکردند و سازمان اجتماعی ایران از این طریق تقویت میشد و به پشتوانه آن، به نظر میرسد حقوق و منافع شهروندان و آزادی انتخاب آنها و مشارکت شهروندیشان و تعیین سرنوشت سیاسیشان با موفقیت و عقلانیت و استحکام و پایداری و صلح و ثبات بیشتر و با خشونتپرهیزی بیشتر پیش میرفت و پایدارتر میبود. امروز هم باید اجازه ندهیم موانع سنگین سیاست جلوی چشمان ما را چنان بگیرد که از متن جامعه ایرانی نیز مأیوس شویم. باید همچنان به جامعه برگردیم و به خودتوانمندسازیِ سازمان اجتماعیمان در سطوح محلی و همسایگی و صنفی و حرفهای و مدنی بیندیشیم. برای این کار لازم است به «منطق بینهایت کوچک بودن» توجه کنیم، منطق کارهای خیلی کوچک ولی عمیق و درازمدت و اثرگذار و ماندگار. توسعه در ایران با موانع بزرگ ساختاری مواجه است و اتفاقا برای رفع این موانع بزرگ، باید به جزئیات کوچک توجه و اهتمام بکنیم و همکنشیها و همآموزیهای درازمدت عمیق و خلاق، آهسته و پیوسته.
* از گامهای بزرگ برای اصلاح سیاست ناامید شدهاید؟
ناامیدی من از موقوف ساختن و منحصر کردن همه تقلاهایمان به سطح کلان سیاسی است. برای امیدواری معقول، بهتر است از برخی خیالات نامعقول و امیدهای کاذب دست شست. امید با ناامیدی دلادل هستند. امید به اثربخشی کارهای سطحی و یکجانبه، سبب میشود که توسعه ایران با حروف ریز را یکباره فراموش بکنیم و به کنار بگذاریم. وقتی بیش از حد، ساختاری و کلان نگاه بکنیم و از سطح میانی و از سطح خرد جامعه غفلت بورزیم درنهایت به طلسم تقدیرگرایی و عقبماندگی دچار میشویم و این در نهایت به پارادایم فقدان میرسد، اینکه ما دموکراسی نداریم، توسعه نداریم و نداریم و نداریم! این میشود فلسفه یأس و استیصال. من در ضمن عمل اجتماعی و زندگی روزمره، زیست اجتماعی، دانشگاهی و علمی روزمره خود و مشارکتم در حوزه عمومی، بخش زیادی از زمان شبانهروزی خود را نیز صرف پژوهش اجتماعی-تاریخی ایران میکنم و به این نتیجه رسیدهام که توسعه در ایران تنها با اعداد بزرگ سیاسی و ساختاری قابل توضیح نیست، پس به «منطق اعداد بینهایت کوچک» هم نیاز شدید داریم. منطق اعداد کوچک به طور طبیعی به منطق اعداد بزرگ وصل میشود، کارهای کوچک سطح جامعه زیر پای ما را محکم میکند و میتوانیم کارهای بزرگتری در سطح ساختارها نیز انجام بدهیم. ضربالمثلی هست که میگوید: «شیطان در جزئیات است» و من معتقدم که آزادی و عدالت و توسعه و رهایی و نیکبختی اجتماعی هم در جزئیات است. باید متغیرهای کوچک را درنظر بگیریم که قابل کنترل و قابل نفوذ و کوچک هستند. من معتقدم که ما دچار «خطای نقطه کور» (Blind Spot Bias) شدهایم. شما صدتا امکان و فرصت داشته باشید، فقط چندتای درشت آنها را میجویید و چون خیلی در دسترس نمیبینید به طور عکسالعملی، خسته و عصبانی و مأیوس و منفعل میشوید و بقیه فرصتها را دنبال نمیکنید و نمیبینید. درهای بسته چنان چشم ما را میگیرد که دریچههای کوچکِ باز را هم نمیبینیم، چیزی شبیه به گم شدن گردشگری در جنگل است؛ چند بار این سو و آن سو میرود و راهی به سوی همراهان پیدا نمیکند و یکباره امید و روحیه خود را میبازد و گرفتار درندگان میشود. داستان ما هم این شده است، از امکانهای بزرگ طرد شدهایم و فرصتهای بزرگ را دست کم تا اطلاع ثانوی خیلی دم دست نداریم. پیش پای گامهای بزرگ انسدادهایی هست ولی فراموش میکنیم که راههای کوچکتر زیادی هنوز برای خودتوانمندسازی سازمان اجتماعی وجود دارد تا طی یک فرایند معقول به ثمر برسند. هر ملتی در دورههای سخت باید آرامش فعال و درازمدت خلاق خود را حفظ بکند
*نهاد صنفی-مدنی در کنار قانون و دولت وسیعترین تشکل اجتماعی است که میتواند همان گام کوچک و مفید باشد که افکار عمومی را نمایندگی کند؛ عناد با این نهادها ریشه در چه دارد؟
ریشه در منافع و رانتها و قدرت و مافیاها و ریاستها و خاصهخواهیها و انحصارات دارد. ریشه در رئال پلیتیک دارد، ریشه در آنتولوژی سیاست و قدرت در ایران دارد. من قبلاً به مسئله تعارض منافع اقتصادی و سیاسی اشاره کردم و فکر میکنم باید به خود جامعه برگردیم و به خودتوانمندسازیِ سازمان اجتماعی کمکهای مبتکرانه کنیم. باید گفتوگو و یادگیری و خودتوانمندسازی در درون نهادهای مدنی و حرفهای و صنفی پیش برود تا زمان حرکتِ جوهری جامعه برای موقعیتهای راهگشا فراهم شود. باید به اجتماعسازی فکر کنیم تا اینها در نهایت در کنار هم و در سطح افقی رشد کنند. همه کلیت ایران و توسعه پایدار ایران در همین جزئیات همچنان قابل پیجویی است.
*بزرگترین خطری که امروز جامعه ایران را تهدید میکند چیست؟
جامعه ایران الآن در مرحلهای است که Community در آن از بین میرود، ما افراد هستیم و ظاهرا در جامعه حضور و جستوخیز داریم اما یک اجتماع چندان قوی نیستیم. الآن شما به عنوان یک روزنامهنگار چقدر خود را با انجمن خود به اشتراک مینهید و از انجمن خود حمایت میگیرید و اصلاً چقدر و چندتا انجمن زیرمجموعه روزنامهنگاری دارید؟ مشارکت شبانهروزی داوطلبانه در ایران و عضویت مؤثر در انواع سازمانهای اجتماعی بسیار پایینتر از متوسط جهان موفق است، این را قبلاً بنده محاسبه و در بحثهایم ارائه کردهام. ما درگیر روند رو به رشد فردگراییِ خودمدار هستیم. این با فردگراییِ نهادینه متفاوت است که فرد بر حقوق فردی و سبک زندگی خود تأکید دارد و منافع و علایق خود را از طریق قواعد جمعی و منافع عمومی دنبال میکند. من مدتهاست به نوبه خود درباره این موضوعات در حد خودم اینجا و آنجا میگویم و مینویسم و میشنوم و گفتوگو میکنم و خود را به اشتراک میگذارم. نمونهای از این را مثلاً در کتاب «ما ایرانیان» و «مسئله ایران» مرور و نقادی بفرمایید. رشد فردگرایی خودمدار، ایران را با خطر پایان اجتماع مواجه میکند، در ایران افراد تبدیل به ذره میشوند و community تضعیف میشود. هرکس فکر میکند با عقل ابزاری ساده معیشتیاش میتواند گلیم خود را از آب بکشد، روزی با گران شدن پراید کوچکش، روزی با نوسان قیمت مسکن، یا ارز یا دست به دست شدن قدرت از این دست به آن دست. عجب افسون شدهایم ما. ولی با اینها هیچ انباشتی، هیچ بلوغی، هیچ توسعهای اتفاق نمیافتد و به پایداری و به نیکبختی اجتماعی نمیرسیم و راه به دهی نمیبریم و در تیه سرگردان میشویم.
*آن گام کوچک که برای بقای نهادهای صنفی و مدنی باید برداشته شود چیست؟
مسیری را که اسنپ یا دیجیکالا در اقتصاد طی کرده، ببینید! یکی در حوزه حملونقل و دیگری در حوزه توزیع، مسیر ابتکارات حرفهای را طی کردهاند. این دو با تغییرات تکنولوژی به شبکه بزرگی تبدیل شدهاند -البته من به این دو فرآیند فقط از باب ذکر مثال اشاره کردم و در اینجا بنای ارزیابی عملکردشان را ندارم. بهبود روش در فعالیت نهادهای صنفی و حرفهای و مدنی حتماً میتواند مسیر را برای رشد هموار کند. نوآوری در روش میتواند هموارکننده مسیر در تقویت و توسعه سازمان اجتماعی باشد. سازمانهای اجتماعی به ابتکار در روش و عمل نیاز دارند. باید مطابق با شرایط به خود فرصت رشد دهند. نوآوری در ارائه خدمات، تبدیل به قدرت میشود و به خیلی از چراییها و ابهامها پاسخ میدهد و حتی همین نوآوریها خیلی از تنشهای اجتماعی را حل میکند. موضوع تاکسی سنتی و رفتاری را که میان مسافران و رانندگان در گذشته بود با اسنپ امروزی مقایسه کنید، الآن گفتوگوها با رعایت منزلت و احترام پیش میرود. الآن رفتارهای راننده قابلسنجش در لحظه شده است و همین رویه باعث ارائه بهتر خدمات شده است. افراد همان افراد قبل هستند و شهر همان شهر. ولی توانمندی و جای پاهای حیات شهروندی نه از بالا بلکه از ابتکارات درونی در سازمان اجتماعی بیشتر شده است. جامعه باید مسیر پویایی را طی کند و مدام خود را توانمندتر کند. یکی از همین مسیرهای توانمندسازی به نظرم استفاده از بسترهای تکنولوژی است. اگر اینگونه بیندیشیم چندین جزئیات موفق پیش خواهد آمد و از لابهلای نقاط کور، دریچههای روشن گشوده خواهد شد. ما اگرچه فرصتهای بزرگی را از دست دادهایم اما همه فرصتها که از دست نرفته است. به سرنوشت جوامع و تاریخ آنها نگاه کنید؛ در تاریخ، جوامع مختلف دچار بحرانهایی شده که شاید همه امید اجتماعی را به یأس تبدیل کرده است اما از دل همین یأس اجتماعی، کورسوی امید با خلاقیتها جوانهزده است. باید به جامعه برگردیم و در جامعه و افراد آن امکانهایی هست که میتواند رهگشا باشد. باید در منظر و افق ما تحولات اساسی همچنان باقی باشد ولی برای دنبال کردن این منظرها و عملی کردن آن، گامهای کوچک و پیوسته برداریم. برای برگشت به قدرت اجتماعی و سازمان اجتماعی به کارها و گامهای کوچک نیاز داریم، ما باید به جزئیات توجه کنیم و خلاقیت و نوآوریها در سطح سازمان اجتماعی خاصیت فزاینده دارد.