
با جنگ اوکراین، هژمونی بلوک شرق به خط پایان خود رسیده است؛ تحلیل این فرضیه را در این یادداشت بخوانید.
احسان شمس مدرس دانشگاه/ آینده نگر
جنگ روسیه با اوکراین نقطه عطفی در سیر تحولات نظم جهانی در عصر ماست. اگر کسانی بودند که روسیه را هژمونی در مقابل غرب میپنداشتند (که البته بسیاری در ایران در این دسته قرار میگیرند و حتی خود رئیسجمهور روسیه نیز چنین توهمی داشت) نتیجه این جنگ خط بطلانی بر همه این فرضیهها کشید. حملات روسها به سوریه این توهم را برای آنان به وجود آورده بود که با سلاحهای نسل ۳ و با اقتصادی لرزان نیز میتوان در صحنه نظم جهانی قدرتنمایی کرد. غافل از آنکه غرب در سوریه به آنها میدان داده بود. روسها با همان دیدگاه اتفاقات شمال گرجستان و روسیه به اوکراین مینگریستند و نتیجه آن شد که همه میدانیم و میبینیم. آنان حتی نمیتوانند لجستیک نیرویهای خود را در مرز خود تأمین کنند. اکنون برای روسها دو راه بیشتر متصور نیست: اول، نابودی اوکراین با سلاحهای غیرمتعارف؛ دوم، قبول شکست که ملازمه با سقوط پوتین دارد. نتیجه هردو راه یکی است: آخرین میخ بر توهم قدرت هژمونی بلوک شرق. ممکن است خواننده محترم پاسخ دهد که بلوک شرق رکن دیگری به نام چین نیز دارد. پاسخ آنکه چینیها اکنون درحال نظاره سرنوشت خود در صورت حمله به جزیره تایوان هستند و قطعاً در سیاست خارجی خود بازنگری خواهند کرد. اکنون لحن دیپلماتهای چینی ملایمتر شده و حتی در برخی موارد با غرب همکاری کرده و خود را از بازار نفت و گاز روسها عقب کشیدهاند.
اشتباه استراتژیک بلوک شرق از برآورد قدرت خود کجا بود؟ آنان فراموش کردهاند که در زمین طراحیشده توسط غرب بازی میکنند. صاحب بازی نظم بینالمللی فعلاً غرب است و میتواند چنین محیط بازیای به شما بدهد (مثل سوریه) یا آن را از شما بگیرد (مثل اوکراین). قواعد این بازی نیز توسط خود او تعیین شود و میتواند در هر لحظه آن را عوض کند. تا دیروز شما کشور همکار در افایتیاف تلقی میشدید، اما امروز از همه مبادلات تجاری و بانکی محرومید. تا دیروز از سرمایهگذاری شما در بانکهای غربی استقبال میشد، امروز تمام توان اقتصادی شما در غرب بلوکه میشود. تا دیروز سخن شما در سازمانها و ارگانهای بینالمللی شنیده میشد، امروز از همه ارگانها از جمله شورای حقوق بشر اخراج میشوید.
از جنگ اوکراین چه میتوان آموخت؟ اول از همه اینکه جنگ اوکراین نظم بینالمللی و قواعد حاکم در عصر کنونی ما را بهوضوح نشان داد: کسانی که این توهم را دارند که بر پایه قواعد قبل از جنگ جهانی دوم میتوان بر عرصه ژئوپلیتیکی جهان حاکم شد راهی اشتباه رفتهاند. نظم بینالمللی کنونی بر پایههای نظم اقتصادی بینالمللی استحکام یافته است. هرجاییکه توان اقتصادی بیشتری وجود داشته باشد، حسب قواعد فعلی حاکم بر بازی موجود، میتواند بر جهان حکومت کند. دوم آنکه با توجه به این موضوع میتوان پایههای قدرت را به راحتی شناسایی کرد. شناخت مؤلفههای قدرت در عصر کنونی برای پیدا کردن راه تأمین امنیت بینالمللی ضروری است. غرب چه مؤلفههای قدرتی دارد که این مؤلفههای قدرت میتواند او را در نظم کنونی بینالمللی حاکم بر جهان کند؟ اولین و مهمترین قدرت غرب در اقتصاد است. پایههای اقتصاد قوی و تجمع قدرت اقتصادی در غرب باعث شده است که او بهراحتی بتواند با توسل به اهرم تحریمهای اقتصادی و فشار مالی اقتصادهای لرزان را از پا درآورد. راه جلوگیری از چنین تحریمهایی گره خوردن اقتصادهای دیگر به اقتصاد غربی است. اگر تاکنون در مورد برخی از کشورها از جمله چین تحریمها نتوانستهاست ابزاری بر روی میز کاخ سفید قرار دهد، به خاطر گره خوردن و درهمتنیدگی اقتصاد چین و اقتصاد غرب است. دیگری دموکراسی و حضور نخبگان در رأس هرم قدرت در غرب است. برکشیده شدن نخبگان و حکومت شایستگان بر جامعه سبب میشود که مدیریت بهتر بر جامعه حاکم شود و جامعه را از خطرات داخلی بهخصوص پوپولیستی مصون بدارد. علاوه بر این، حکومتهایی که مردم در پشت سر آنها بهعنوان قدرت اجتماعی حضور دارند آسیب کمتری میبینند. نمونه بارز این معنا در جنگ اوکراین دیده میشود. اگر در جنگ اوکراین موفقیتی برای کشور به وجود آمد نه در تأمین سلاح از غرب، که در حمایت مردم از دولت برآمده از خود و پایداری در کنار اوست. گسست میان جامعه و حکومت و حاکمیت بزرگترین خطری است که هر سرزمین را تهدید میکند. دموکراسی جلوی این گسست را میگیرد و پیوندها و پاسخگوییهای متقابل حکومت و جامعه را تأمین و تضمین میکند. سوم آزادی گردش اطلاعات است. یکی از مؤلفههای مهمی که اکنون غرب را در رأس هرم قدرت مطرح کرده است، آزادی کسب اطلاعات و تضمین و تأمین گردش اطلاعات است. بهمحض اینکه در جنگ اوکراین توسط روسها گردش اطلاعات قطع میشود، ایالاتمتحده از طریق نخبگان اقتصادی خود اینترنت را برقرار میکند و باعث میشود که آگاهی در سطح جهان تأمین شود و این مهمترین آینه برای نمایش جنایات روسهاست.
با توجه به مؤلفههای قدرتی که گفته شد، باید توجه داشت که روابط خارجی کشور ما باید با نگاهی واقعبینانه به اتفاقات بینالمللی رقم بخورد؛ اینکه ما انتخاب کنیم در طرف بازنده میدان قرار بگیریم یا در طرف برنده میدان. کارشکنی روسها و استفاده ابرازی از ایران (و نه به عنوان یک متحد استراتژیک) بسیار واضح و آشکار است. اینکه طرف روس به اذعان تمام اطراف مذاکرات برجام، برجام را بهعنوان یک برگ برنده در مذاکرات خود با طرف غربی استفاده میکند بر همگان آشکار و هویداست. ما باید با واقعگرایی در شناسایی فرصتهای اطراف، بهترینها را برای سیاست خارجی خود رقم بزنیم، نه آنکه با تکیه بر دوستیهای خیالی، فرصتهای تکرارنشدنی را در عرصه سیاسی از دست بدهیم. اگر طرف برنده را انتخاب نمیکنیم، حداقل در این بازی بیطرف بایستیم.