
ما باید متوجه باشیم که چطور شده است که از زاویهای مشخص به تحولات تاریخی شش قرن گذشته نگاه میکنیم، بهخصوص اینکه نقش مرکزی آفریقا را در تقریباً همه چیزی که امروز برایمان آشناست باید در نظر داشته باشیم
بخشی از کتاب: آفریقا، آفریقاییان و ساختن دنیای مدرن/هووارد دابلیو فرنچ/آینده نگر
عادی نیست که یک ماجرا از جایی غلط شروع شود و عاقبت به نتیجه درستی برسد. و این مربوط است به ماجرای اینکه چطور جهان مدرن ساخته شد. گزارشهای تاریخی ثبت کردهاند که در دوران اروپای قرن پانزدهم میلادی اکتشاف سرزمینهای جدید اوج گرفت و قدر زیادی یافت و ارتباط دریایی بین شرق و غرب برقرار شد. پیوند این دو در یک دوران تاریخی باعث شد که در جایی اتفاق بیفتد که اکنون ما آن را «دنیای جدید» میخوانیم.
توضیح ریشههای دیگر ظهور دنیای جدید میرسد به اخلاقیات منشعب از عقاید یهودی-مسیحی یا توسعه و گسترش روشهای علمی که هنوز شووینیستی بودند و ناشی میشد از باورهای اروپاییان به هوشمندی و ابداعات. در نظر عامه، این عقاید تبدیل شده بود به اخلاق کاری، فردگرایی و انگیزههای کارآفرینانه که از اصلاحات پروتستانی در جاهایی مثل انگلستان و هلند نشئت میگرفت.
البته نمیتوان منکر اهمیت سفرهای دریانوردانی شد، از جمله واسکو دا گاما که در سال ۱۴۹۸ از طریق اقیانوس هند به هندوستان رسید و فردیناند ماژلان که از غرب به آسیا سفر کرد و مسیر آمریکای جنوبی را هموار ساخت، و همچنین کریستوفر کلمبوس. همانطور که ماری آرانا، نویسنده، درباره کلمبوس نوشته، «وقتی او بهسمت غرب دریانوردی میکرد، با افرادی مواجه شد که انگار هنوز در دنیای قرون وسطی زندگی میکردند و مفاهیمی قرونوسطایی را در ذهن و باورهای خود داشتند، مفاهیمی مثل غول یکچشم، کوتولهها، آمازونیها، سگچهرهها و جنگلیهایی که روی سرشان راه میروند و با پاهایشان فکر میکنند. آنها مردان سیاهپوستی با گوشهای بزرگ بودند که در سرزمینهایی زندگی میکردند که طلا و گلولای مرغوبی در آن وجود داشت. وقتی کلمبوس پا به خاک آمریکا گذاشت، با اینکه وارد یک دنیای جدید شده بود، وارد یک دوران جدید نیز شده بود».
با اینکه چنین شاهکارهای مشهوری در اکتشاف سرزمینهای جدید ذهن همه مردم را به خود مشغول کرده بود اما این افراد شروع درستی را انتخاب نکردند برای ماجرای اینکه چطور جهان را بهطور دایم به هم ببافند و دنیای مدرن را درست کنند. اگر ما از نزدیکتر به شواهد نگاه کنیم، برایمان روشنتر میشود که آفریقا نقشی اصلی در این تاریخ بازی کرده است. اما نسلهای بعدی با کنار گذاشتن نقش آفریقا، یاد گرفتهاند که داستان را طوری حکایت کنند که خبری از ریشههای مدرنیته نباشد.
اولین نطفههای دوران اکتشاف زمانی نبود که اروپا آرزوی وصلشدن به آسیا را در سر میپروراند، یعنی آنطور که به خیلی از ما در مدرسه یاد دادهاند، بلکه اروپا قرنها قبل از آن دوران این هوس را در سر میپخت که به جوامع ثروتمند سیاهپوست در قلب تاریکترین سرزمینهای غرب آفریقا رابطه برقرار کند. مشهورترین دریانوردان ایبریا ــ شبهجزیرهای که کشورهای کنونی اسپانیا و پرتغال در آن واقعاند ــ خود را به آب و آتش نزدند که مسیرهایی را بهسمت آسیا پیدا کنند بلکه آنها در تلاش برای رسیدن به سواحل غرب آفریقا بودند. آنجا جایی بود که دریانوردان اروپایی ترجیح میدادند از فنون نقشهکشی و مسیریابی بهره بگیرند و اسپانیا و پرتغال با پیشرفت در طراحی کشتیها تلاش کردند برای مسیرهای تازه تجربیات گرانبهایی را از سر بگذرانند و همان جایی است که کلمبوس فکر کرد بادهای اقیانوس اطلس از آنجا میآید و این اطمینان در او حاصل شده بود که حد غربی دریا آنجاست و میتواند با رسیدن به آن سواحل در مسیری که درون اقیانوس پیش میگیرد، به خانه برگردد.
خیلی وقت قبل از اینکه کلمبوس بهنیابت از اسپانیا سفر اکتشافی خود را شروع کند، یک دریانورد ایتالیایی از شهر جنوا اولین سفر اکتشافی بزرگ در اروپا را انجام داده بود و به سرزمینهای آن سوی دریاها دست پیدا کرده بود، جایی که در منطقه استوایی «المینا» در میانه قرن پانزدهم میلادی که در موقعیت کشور کنونی غنا واقع شده بود. دریانوردان در آنجا شهری مدرن بنا کرده بودند و در جستوجوی طلا در آن مناطق میگشتند. جستوجو برای این فلز گرانبها بود که پرتغالیها را در سال ۱۴۷۱ به غنای کنونی کشاند و آنها در سال ۱۴۸۲ جایی آسوده در المینا درست کردند و همین شهر بود که بعدتر در تأمین بودجه مأموریت واسکو دا گاما در سفر اکتشافی به آسیا نیز کمک کرد. این منطقه حاصلخیز استخراج طلا بود که این امکان را برای لیسبون مهیا کرد که یک کشور پادشاهی کوچک اروپایی بر همسایگانش تفوق یابد و بهطور ریشهای تاریخ جهان را در تحت تأثیر قرار دهد.
بارتولومئو دیاس، یک سیاح اکتشافی دیگر پرتغالی که المینا را خود میشناخت، در سال ۱۴۸۸ دماغه امید نیک را در جنوب آفریقا دور زد و وجود مسیری دریایی را که اکنون ما در قالب اقیانوس هند میشناسیم ثابت کرد. اما تا یک دهه بعد که دا گاما سرانجام بهسمت «کالیکوت» (شهری در ایالت کرالا در کشور کنونی هندوستان) حرکت کرد، هیچ کشتیای تلاش نکرد که بهسوی آسیا روانه شود. تدریس تاریخ درباره این دوران تاریخساز از اکتشافات بهطور چشمگیری سکوت پیشه کرده است، نهفقط درباره یک دهه قبلتر بلکه درباره سه دهه مابین ورود پرتغالیها به المینا در سال ۱۴۷۱ تا پهلوگرفتن کشتیها در هند در سال ۱۴۹۸.
اینجاست که باید بگوییم اروپاییها امروزه ارتباط داشتن عمیق با منطقه آفریقای زیر خط صحرا را کنار گذاشته و در پایهگذاری دوران مدرن این قاره را حذف کردهاند.
الزامات اکتشاف
حذف این سه دهه محوری فقط یک نمونه از روندی بهطول یک قرن است از حذف و انکار آفریقاییها و مردم آفریقا که در حکایت جهان مدرن دخالت داشتهاند. مسئله این نیست که حقایق اساسی در دنیای مدرن ناشناخته هستند بلکه مسئله این است که این حقایق زیر خاک رفت، نادیده گرفته شد یا اینکه در گوشههای تاریک پنهان شد. بسیار لازم است که رویدادهای اصلی تاریخ از جمله آنچه که در بالا آمد در جای درست خود در روایت رایج ما از مدرنیته قرار بگیرند.
در شروع قرن پانزدهم میلادی، رابطه متقابل بین اروپاییان و آفریقاییان باعث شد اروپاییانی که به اقیانوس اطلس متمایل بودند پا در مسیری بگذارند که در نهایت سوق داده شوند به مراکز بزرگ تمدنی در آسیا و دنیای اسلام، مراکزی که دارای ثروت و قدرت بسیاری بودند. اوجگیری اروپا ناشی از خصوصیات درونی یا دائمیای نبود که سیادت این قاره را برایش درست میکرد. سیادت و سروری اروپا تا حدی که هنوز هم تشیخص داده نشده است، بر پایه روابط اقتصادی و سیاسی با آفریقا بنا شد. البته اصل قضیه مربوط بود به تجارت عظیم و ریشهداری که بین دو سوی اقیانوس اطلس برقرار بود و این تجارت نیز با قوای مردمی انجام میشد که به اسارت گرفته شدند و زراعت شکر و تنباکو و پنبه و سایر محصولات کشاورزی ارزشمند را در جهان جدید انجام میدادند.
رشتههای بلندی که ما را از آن زمان به زمانه فعلی میرسانند، از همان سه دهه پایانی قرن پانزدهم میلادی شروع میشوند، دورهای که تجارت بین پرتغال و آفریقا شکوفا شد و سعادت چشمگیری را با خود به کشورهای حاشیهای اروپایی آورد. همین ثروتهای عظیم باعث شد که در شهرنشینی در مقیاسی بیسابقه در پرتغال رواج یابد و هویتهای جدیدی را بسازد که بهتدریج خود را از بند روابط فئودالی با زمین برهانند. یکی از این هویتهای جدید ملیتگرایی بود که ریشههایش به تلاش برای جستوجوی ثروت تا سرزمینهای هرچه دورتر میرسید و خیلی زود به مهاجرت به مناطق استوایی و استعمار در آنجا منجر شد.
وقتی که پرتغالیها در دهه ۱۴۰۰ میلادی شروع کردند به گشتن دور دنیا ــ و برای نزدیک به یک قرن تقریباً بهطور انحصاری فقط در قاره آفریقا میگشتند ــ مردم این کشور در میان اولین کسانی بودند که مفهوم جدید از این گشت و گذار برای خود فراهم کردند. آنها شروع کردند به اینکه به این سفرها فقط به چشم سیاحتهایی نگاه نکنند که میتواند تجربهها و مفاهیم جدیدی همراه بیاورد و چشم را بر عقاید و مکانهای ناشناخته باز میکند، بلکه به این سفرها به دیده پدیده تازه و انتزاعیتری نگاه کنند. اکتشاف تبدیل به یک طرز فکر شد و یک تراز و معیار برای مدرنیته شد. اکتشاف این معنی را ایجاد کرد که فهم جهان از نظر پیچیدگیهای اجتماعی آن بیکران است و نیازمند گسترش آگاهی است، حتی اگر از طریق خشونت عریان و وحشتی که این روند ایجاب میکند باشد و از راه از مهار گسستن خشونتهایی که ناشی از احساسات جوامع بدوی و دهاتیگری است.
مواجهه سرنوشتساز اروپا با آفریقای زیر خط صحرا موجب تغییرات تمدنی در هر دو منطقه شد و همچنین باعث تغییرات در جهان گستردهتر از این مناطق شد، جهانی که حالا اگر به عقب، به آنها نگاه کنیم، برای ما دو دوره زمانی «قبل» و «بعد» از آن زمان تقسیم میشوند.
پیشروی بدون بردگان امکان نداشت
وقتی که به آن زمان برمیگردیم، میبینیم که ذهن اروپاییان لبریز از این واقعیت بوده است. وقتی تا دهه ۱۵۳۰ میلادی جلو میآییم، درست بعد از اینکه تجارت مشهور ادویه بین پرتغال و آسیا شروع شد، لیسبون هنوز به آفریقا به چشم انگیزهبخشترین جایی نگاه میکرد که همه چیزش جدید بود. جوائو دی باروس، سفیر وقت پرتغال، به پادشاه این کشور مینویسد: «من در این قلمرو پادشاهی یک تکه زمین یا عشریه یا مالیات غیرمستقیم یا خراج یا هر نوع مالیاتی پادشاهی دیگری نمیشناسم که بیشتر از تجارت با گینه سود داشته باشد.»
اما همانطور که تأیید باروری اقتصادی آفریقا در نامه باروس چشمگیر است، از قلم افتادگی بردهداری که یکی از ارکان رابطه اروپا با آفریقا است نیز در این نامه همان اندازه توجه جلب میکند. این دوران شاید اولین باری باشد که سرزمینهای نوار سیاه خیلی ساده در دادن اطلاعات درباره مدرنیته در مغرب زمین کنار گذاشته میشود و نادیده گرفته میشود. آخرین دفعه هم نبود. وقتی باروس این نامه را مینوشت، پرتغال بهخوبی بر تجارت اروپا با آفریقا دست بالا را کسب کرده بود و بردهداری داشت شروع میشد و به رقیبی برای استخراج طلا تبدیل میشد که منابع ارزشمندی از سخاوت و کرم آفریقا را به پرتغال ارزانی داشته بود. تا آن موقع پایههای نظام اقتصادی جدید که بر پایه تولید کشاورزی بود بنا شده بود. با گذشت زمان، این نظام اقتصادی چنان ثروت برای اروپا درست کرد که با فاصله خیلی زیاد بالاتر از ثروت ناشی از طلای آفریقا یا ابریشم و ادویه آسیا قرار میگرفت.
مالاکی پاستلویت که نمونه بهروزشده باروس به شمار میرفت یک نخبه اقتصادی پیشرو در قرن هجدهم انگلستان بود و اجارهها و درآمدهای ناشی از کشاورزی با بهرهگیری از نیروی کار بردهها را «حامی اساسی» سعادت کشورش برمیشمرد. او امپراتوری بریتانیا را «ابرساختار شکوهمند تجارت آمریکایی و قدرت دریایی بر بنیادی آفریقایی» مینامید. در همین زمان، گیوم توما فرانسوا دو رینال، متفکر برجسته فرانسوی که همتای پاستلویت به شمار میرفت، کشاورزی در اروپا را که با نیروی بردگان آفریقایی پیش میرفت «دلیل اصلی حرکت سریعی که دنیا را تکان داده است» ذکر کرد. دانیل دفو، نویسنده انگلیسی رمان «رابینسون کروزوئه»، و همچنین تاجر و مقالهنویس و جاسوس بریتانیایی، هر دو متفکر را مغلوب کرده است وقتی که مینویسد: «بدون تجارت با آفریقا کاکاسیاهی هم نیست. بدون کاکاسیاه شکر و زنجبیل و چیز دیگری هم نیست. بدون شکر و اینها، جزایری هم نیست، قارهای هم نیست. بدون قاره تجارتی نیست.»
مطمئناً حق با پاستلویت و دو رینال و دفو است، حتی اگر آنها نفهمند که همه دلایل برای اینکه اروپا رو به جلو حرکت کرد چه بود. آفریقا بیش از هر جای دیگر جهان رکن اصلی ماشین مدرنیته بوده است. بدون اینکه مردم آفریقا از سواحل سرزمینهای خود به جاهای دیگری برده شوند، آمریکاییها تعدادشان آنقدر نبود که بتوانند بر غرب چیره شوند. نیروی کار آفریقا بهشکل مردمی که به بردگی گرفته میشدند دلیل اصلی بسیاری از پیشرفتهایی بود که آمریکاییها توانستند امکانپذیر سازند. بدون آفریقا، پروژههای استعماری اروپا در دنیای جدید غیرقابل تصور بود.
در حین توسعه اقتصاد مبتنی بر زراعت و کشاورزی و موفقیتهای در کاشت محصولات تجاریای که مسیر تاریخ را عوض میکرد ــ تنباکو، قهوه، پنبه، برنج و بالاتر از همه، شکر ــ روابط عمیق و اغلب وحشیانه اروپا با آفریقا باعث شد که اقتصاد سرمایهداری واقعاً جهانی متولد شود. تولید شکر مبتنی بر نیروی بردگان باعث شد که روندی شتاب بگیرد که ما اکنون صنعتیسازی میخوانیم. صنعتیسازی بهطور ریشهای رژیمهای غذایی را تغییر داد و باعث شد که بهرهوری نیروی کار بهاندازه خیلی زیادی بالاتر برود. و با این کار، شکر باعث ایجاد یک انقلاب در جامعه اروپا شد.
پنبه نیز بهدنبال شکر با نیروی انسانهایی که در جنوب آمریکا به بردگی کشیده میشدند رشد کرد و به صنعتیسازی رسمی کمک کرد، در عین اینکه با دومین موج مصرفگرایی همزمان شد. فراوانی و تنوع لباس برای عموم مردم برای اولین بار در تاریخ بشر واقعیت پیدا کرد. مقیاس رونق تولید پنبه در دوران قبل از جنگهای داخلی در آمریکا عظیم بود و ارزش کل صنعت پنبه در آمریکا که بهواسطه بردهداری رشد کرده بود بهاندازه کل کارخانهها و راهآهنهای این کشور میشد.
در این زمان بود که کشورهای فراموشکار اروپایی شروع کردند به جنگیدن برای به دست آوردن کنترل ثروتهای آفریقا که بهطور نسبی در ساخت دنیای مدرن نقش داشتند. هویتهای ملی در مناطق آفریقایی قوت گرفته بود و کشورهای استعمارگر تلاش میکردند که سلطه را در این مناطق حفظ کنند. اسپانیا و پرتغال نبردهای دریایی را در سواخل غربی آفریقا شروع کردند تا بتوانند به منابع طلای این منطقه دسترسی داشته باشند. هلند و پرتغال در آن زمان با اسپانیا متحد شده بودند تا در بخش کوچکی از مناطق آفریقایی قرن هفدهم میلادی که اکنون محل استقرار کشورهای کنگو و آنگولا است بجنگند و کنترل تجارت را در غنیترین منبع برده در آفریقا حفظ کنند. در آن سوی اقیانوس اطلس، برزیل که بزرگترین تولیدکننده شکر با نیروی بردگان در اوایل قرن هفدهم میلادی بود، با نبردهای مشابهی در بین کشورهای اروپایی مواجه بود و مکرراً بین کشورهای مختلف دست به دست شد. چندی بعد، در همان قرن هفدهم میلادی، انگلستان با اسپانیا بر سر کنترل منطقه کاراییب میجنگید.
چرا قدرتهایی که مراکزشان خیلی دورتر از این مناطق بود با هم بر سر چنین چیزهایی میجنگیدند؟ منطقه باریک باربادوس به این سؤال جواب میدهد. تا اواسط دهه ۱۶۶۰ میلادی، فقط سه دهه بعد از اینکه انگلستان مدل بردهداری را در آفریقا برای کشاورزی رواج داد، ارزش شکری که از باربادوس تجارت میشد بیش از کل صادرات فلزاتی بود که آمریکای اسپانیاییزبان میفروخت. نخست در حدود اواخر ۱۴۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی پای اسپانیاییها به منطقه باربادوس باز شد و نخستین بار در سال ۱۵۱۱ بر روی یک نقشه اسپانیایی ظاهر شد. اسپانیاییها و پرتغالیها از اواخر سده شانزدهم تا هفدهم میلادی مدتی مدعی تملک این جزیره شدند. در این دوره برخی از مردم سرخپوست آراواک ساکن جزیره به جزایر همسایه گریختند. اسپانیاییها و پرتغالیها مردم بومی کاراییب را از جزیره راندند و پس از آن این جزیره مدتی بدون سکنه باقی ماند. این جزیره از سال ۱۶۲۷ تا زمان استقلال در سال ۱۹۶۶ از مستعمرات بریتانیا بوده است. استعمار بریتانیا طی این مدت بهطور پیوسته ادامه داشت و باربادوس تنها جزیره منطقه کاراییب است که در دوره استعماری میان قدرتهای مختلف دستبهدست نشد. در سالهای آغازین استعمار بریتانیا، بیشتر جمعیت این جزیره را مردان سفیدپوست و تعداد کمی برده سیاهپوست تشکیل میدادند. از چهرههای اصلی که سرمایه او استعمار و کشاورزی در باربادوس را به پیش برد، تاجر لندنی، سر ویلیام کورتن بود. کشت تنباکو، پنبه، زنجبیل و درخت نیل بیشتر توسط کشاورزان سفیدپوست انجام میشد تا اینکه در دهه ۱۶۴۰ میلادی صنعت نیشکر در جزیره پا گرفت. از آن تاریخ به بعد، طی سالها بردههای زیادی از آفریقا برای کار به باربادوس آورده شدند و صنعت نیشکر و تولید شکر به یکی از مهمترین صنایع و منابع درآمدی انگلستان تبدیل در قاره جدید تبدیل شد. در این بین هر از چندی بردگان دست به شورشهایی هم میزدند، از جمله در ۱۶ آوریل ۱۸۱۶ که بزرگترین شورش بردگان در باربادوس رخ داد.
در بین این نبردهای نظامی برای دستیابی به کنترل جزایر و بردگان و در بین معجزات اقتصادیای که این کشورها از خود نشان میدادند، یک نوع دیگری از درگیری و نبرد هم به چشم میخورد: جنگ بین خود سیاهپوستان. این نبردها مربوط میشد به دنبالکردن پیوسته استراتژیهایی که سعی میکرد آفریقاییها را بر یکدیگر چیره کند، گروهی از آفریقاییها را به بردگی گروه دیگری از آفریقاییها بکشاند و سیاهپوستان را به استثمار و دستیاری وادار کند، خواه نیت این باشد که قلمروهایی را برای افراد بومی جهان جدید ایمن سازد یا اینکه رقابتی بین آنها و اروپاییان برای استفاده از سرزمینهای آمریکا شکل بگیرد.
وقتی که این حرفها را میزنیم نباید عاملیت خود آفریقاییها را نادیده بگیریم. با این حال، تأثیر این جنگها بر توسعه آفریقا غیرقابل چشمپوشی است. امروزه اجماع بر سر تخمین تعداد آفریقاییهایی که به آمریکا برده شدند در حدود ۱۲ میلیون نفر است. خیلی از این افراد در مسیر رفتن به آمریکا از بین رفتند و تخمین زده شده است که حدود ۶ میلیون نفر از آنها نیز هنگام شکار کردن آفریقاییها برای بردگی در موطنشان کشته شدند، قبل از اینکه در غل و زنجیر گرفتار شوند. تخمینها درباره تلفات از ۵ تا ۴۰ درصد از کل افراد متغیر است و افراد در زمان به دام افتادن یا در سواحل وقتی که اغلب برای ماهها در انتظار حرکت بودند. و یک ۱۰ درصد دیگر هم از هنگام انتقال در کشتیهای مخصوص حمل برده از بین میرفتند، چون که تحت فشار شدید فیزیکی و روانی در مسیر دریایی قرار داشتند و همه نمیتوانستهاند این فشار را تحمل کنند. وقتی که ما جمعیت کل قاره آفریقا را در اواسط قرن نوزدهم میلادی در حدود ۱۰۰ میلیون نفر تخمین میزنیم، میتوانیم به عظمت کشتار و وحشیگریای که تجارت برده باعث شده است پی ببریم.
این جنگ علیه سیاهپوستان با این حد از خشونت و صعوبت در سواحل غربی اقیانوس اطلس جریان داشته است. جوامع سیاهپوستان در بسیاری از مناطق، از برزیل گرفته تا جاماییکا تا فلوریدا، از آزادی زندگی برای سیاهپوستان برخوردار بودهاند. اغلب گفته میشود که آفریقاییها خودشان افراد به بردگی گرفتهشده را به اروپاییها میفروختهاند. چیزی که کمتر میدانیم این است که در بسیاری از مناطق آفریقا، مثل پادشاهی کنگو و بنین، آفریقاییها برای پایان دادن به تجارت نوع بشر مبارزه میکردهاند چرا که آنها فهمیده بودند این کار چه اثرات شدیدی بر جوامع خود آنها میگذارد. افراد به بردگی گرفتهشده بارها در کشتیهای مخصوص حمل برده شورش کرده بودند یا خیلی ساده در دریا درست به انتحار زده بودند، بهجای اینکه قبول کنند که در قید و بند بردگی زندگی بگذرانند.
در جوامع مبتنی بر اقتصاد کشاورزی در دنیای جدید، میانگین طول عمر بردگان سیاهپوست آوردهشده به آن سرزمین در حدود هفت سال یا کمتر برآورد میشد. در سال ۱۷۵۱، یک مالک زمینهای کشاورزی انگلیسی در منطقه آنتیگوآ به نتیجه رسید که چطور میشود از بردگان بهترین استفاده اقتصادی را کرد: «ارزان درمیآید که بردهها در تعداد خیلی زیادی به کار گرفته شوند و با کمترین رحم و بیشترین کار از آنها بهره گرفته شود تا وقتی که دیگر به درد نخورند و نتوانند خدماتی انجام دهند. آن موقع است که باید بردههای جدیدی خرید و جایگزین قبلیها کرد.»
نشانههایی از آفریقا در آمریکا
من بخت خیلی زیادی داشتم که وقتی هنوز دانشجو بودم با آفریقا آشنا شدم، یک بار وقتی که برای یک سفر سیاحتی در دوران کالج به این قاره رفته بودم و دفعه بعد زمانی که بعد از فارغالتحصیلی شش سال در آنجا زندگی میکردم. در نقش روزنامهنگاری که در آفریقا را پوشش میدهد و در سرتاسر این قاره سفر میکند توانستم تجربیات زیادی به دست آورم. با زنی ازدواج کردم که در ساحل ایوری زاده شده بود اما خانوادهاش اهل منطقهای بودند در نزدیکی غنا. او در آن زمان در آن مکان زندگی نمیکرد اما میتوانست با طی مسافت کمی، به جایی برسد که در قرن پانزدهم پیش اروپاییان برای اولین بار با منابع عظیم طلا در آفریقا روبهروشدند. آنها برای چند دهه در این روستا سکونت داشتند و توانستند میزان زیادی طلا به دست آورند. این کشف باعث شد که جهان تغییر کند.
من در سال ۱۹۸۶ به غرب آفریقا رفتم تا برای روزنامه نیویورک تایمز کار کنم و از این منطقه گزارش بفرستم. سه سال بعد، اولین مطلبم با امضای خودم تحت عنوان گزارشگر خارجی درباره خلیج کاریبین منتشر شد. دراین منطقه چند مکان هست که تحولات تاریخی جهان در آنها رخ داده است. متخصصان میگویند که جزایری همچون باربادوس و جاماییکا نقش خیلی پررنگتری در آن زمان داشتهاند تا نقشی که مکان فعلی ایالات متحده داشته است، کشوری که در آن زمان مستعمره انگلستان بوده است. کشوری که اکنون هاییتی است، در کانون تحولات تاریخی قرار داشته است. در قرن هجدهم میلادی، این منطقه به ثروتمندترین مستعمره در طول تاریخ تبدیل شد و در قرن نوزدهم، با انقلاب موفق جمعیت بردگان توانست از نظر تأثیرگذاری بر جهان به رقیبی برای آمریکا تبدیل شود. از این نظر رقیبی برای آمریکا شد که توانست به یکی از بنیادینترین ارزشهای عصر روشنگری جامه عمل بپوشاند: الغای بردهداری.
اکنون و بعد از اینکه زمان حضورم در منطقه کاراییب سپری شد، میتوانم نقش فوقالعاده این منطقه را در روایت تاریخ جهان واضحتر ببینم. در جمهوری دومینیکن من جایی را دیدم که نشانههایی در آب ایستادن تا زانو مانده بود که مربوط میشد به ورود کشتی کلمبوس برای اولین بار به ساحل قاره آمریکا. یک بار دیگر، من از تپهای بالا رفتم که در شمال هاییتی بود و یادگاری از هنری کریستوف در آنجا نصب کرده بودند که اولین رهبر سیاهپوست این خطه بود و بهشدت از کشورش در جنگهای استقلال از فرانسه دفاع کرده بود. هنری کریستوف رهبر بردگان شورشی هاییتی بود و دژ هنری کریستوف یکی از بزرگترین قلعههای تاریخی در قاره آمریکا است که در یونسکو نیز به ثبت رسیده است. نشانه بعدی در این باره به زمانی بازمیگردد که من در به کوهها و جنگلهای بارانی جاماییکا و سورینام رفته بودم و به جوامع محلیای برخوردم که دارای فرهنگ و زبان «تویی» بودند، زبانی که در گذشته مردم غنا داشتند و من آن را در صحبتهای همسرم شنیده بودم. من در آن جوامع با کسانی صحبت میکردم که بقایایی از جوامع بردگان به نام «مارون» بودند که از آفریقا به آنجا برده شده بودند. اما پس از آن موقع، من دیگر تصویر بزرگی از آنجا در ذهن ندارم. مثل خیلی از خبرنگاران، دنبالکردن اخبار بهحدی سرم را شلوغ کرده بود که فرصت نبود پیوندهای تاریخی در نقاطی خیلی دور را دنبال کنم و تلاش کنم که ربط جاهایی را که به چشمم میخورد اما معمولاً ذکری از آنها در گزارشها به میان نمیآید به تاریخ پیوند بزنم.
با این شواهدی که در دست داریم باید به دنبال معنای دیرپاترین برای آفریقا در تاریخ باشیم، حتی وظیفهای بزرگتر و چالشبرانگیزتر برای ما باقی میماند که باید آن را ادا کنیم. ما باید متوجه باشیم که چطور شده است که از زاویهای مشخص به تحولات تاریخی شش قرن گذشته نگاه میکنیم، بهخصوص اینکه نقش مرکزی آفریقا را در تقریباً همه چیزی که امروز برایمان آشناست باید در نظر داشته باشیم. برای اینکه آفریقا را به کانون تاریخ مدرنیته بازگردانیم لازم است که درسهای تاریخ مدارسمان از نو نوشته شود و همچنین برنامههای درسی دانشگاهها مجدداً تعریف شود. این کار روزنامهنگاران را به چالش خواهد کشید و آنها را وادار خواهد کرد که دوباره فکر کنند به شیوههایی که ما جهانی را که در آن ساکنیم توصیف میکنیم. بر عهده همه ماست که دوباره بسنجیم چیزهایی را که درباره اینکه جهان امروز چطور ساخته شده است میدانیم یا فکر میکنیم که میدانیم و این فهم تازه را در بحثهای روزمرهمان وارد کنیم.
در انجام این وظیفه ما دیگر نميتوانیم پشت دیوار انکار مخفی شویم. نزدیک به یک قرن پیش، ویلیام دیو بویس خیلی از حرفهایی را که ما در این حوزه نیاز است که بدانیم زد. دیو بویس نویسنده و اندیشمند آمریکایی و از مخالفان تبعیض نژادی در ایالات متحده آمریکا بود. او تبار آمیخته آفریقایی، فرانسوی، هلندی و سرخپوستی داشت اما همواره خود را یک آمریکایی آفریقاییتبار بهشمار میآورد و میگفت: «میخواهم در عرصه دانش و ادبیات نامی بلند بیافرینم و اینگونه نام نژادم را بزرگ دارم.» دیو بویس در دانشگاههای فیسک و برلن تحصیل کرد و سرانجام دوره دکتری را در دانشگاه هاروارد گذراند. او نخستین آفریقاییتباری بود که به این درجه نایل آمد. پایاننامه دکتری او، «منع بازرگانی بردگان آفریقایی» بود که نخستین پایاننامه این دانشگاه در زمینه پژوهشهای تاریخی به شمار میرفت. ویلیام دوبوآ فعالیتهای خود را با نبردهای رسانهای آغاز کرد. او دیدگاههای خود را در مقالههایی همچون «ارواح مردم سیاه» بازتاب میداد، در مقالههای دیگری نیز به صاحبمنصبان آفریقاییتباری که ایشان را وابسته سفیدپوستان میدانست حمله میکرد. در هر حال، او حرفهای زیادی درباره نقش سیاهان آفریقا در تاریخ جهان مدرن و مخصوصاً تحولات تاریخی در آمریکا داشت که اکنون میتوانیم از آنها استفاده کنیم. او نوشت: «نیروی کار سیاهپوست بود که تجارت جهان مدرن را تثبیت کرد و تجارت بدن خود بردگان را هم به یک فعالیت تجاری تبدیل کرد.» اکنون وقتش رسیده است که نهایتاً این گفته او را تأیید کنیم.